مبحث   خصوصیات حکومت اسلامی     درمبحث ارکان ومشخصات، قسمتی ازخصوصیات حکومت اسلامی - تا آنجا که به همان مبحث ارتباط داشت - گذشت. دراین مبحث، به قسمتی ازخصوصیات اشاره می کنیم که سوای آن مسایلی است که با بحث ارکان رابطه داشت.یکی ازاین خصوصیات، "خدایی- مردمی" بودن حکومت است. دربحث انواع حکومت های غیردینی، متوجه خواهیم شد که:ماهیت این حکومت ها- صرف نظرازعناوین-، یا "استبدادی" است چه فردی وچه گروهی وچه حزبی، یا "شبه مردمی" با تفاوت درجات دخالت مردم درکارحکومت. فساد حکومت های استبدادی اعم ازفردی وگروهی وحزبی،چندان نیازبه توضیح ندارد(22) ، زیرا درهرجا که مردم برای اظهارعقیده ونظرات آزاد باشند، مفهوم کلمه ی "مردمی" (یا دمکراسی یا دمکراتیک) درآنجا وجود ندارد.دراینجا، حکومت اسلامی را- که عالیترین نوع حکومت دینی است- با پیشرفته ترین حکومت دمکراتیک مقایسه می کنیم (گرچه تنها بحث ارکان کافی بود که تفاوت عمیق این دو را روشن سازد).دراین مقایسه، متوجه می شویم که علاوه براختلاف درجه ی "مردمی بودن" دو نوع حکومت، درحکومت اسلامی، جامعه ازواقعی ترین مفهوم کلمه ی "سعادت" برخوردار می باشد. زیرا مردم، ازسلامت کامل روانی وآرامش خاطروآسودگی وجدان واطمینان نفس، بهره منداند، درحالیکه جامعه ی غیردینی، روان را ناسالم وخاطررا مضطرب و وجدان را بی آرام و روحیه را نگران می سازد.تفصیل این مطلب را به حواشی آخرکتاب احاله می کنیم، (23)ودراینجا به اشاره ای اکتفا میورزیم:آیه های متعدد قرآن، جهات مختلف این اختلاف اساسی را نشان می دهد.اما خلاصه ی مطلب این است که: "مَنِ اتَبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَلا یَشقی،وَمَن أعرَضَ عَن ذِکری،فَإِنَّ لَهُ مَعیَشَه ضَنکا" (آنکه راه هدایت می گیرد نه راه گم کند ونه بدبختی احساس کند، وآنکه ازیادآوری من روگرداند، زندگی براو تلخ وناآرام خواهد بود).انسان مسلمان- که درحکومتی اسلامی زندگی می کند- می داند که آفریننده ی او،هم چنان که عالم های جمادات ونباتات وجانداران را هرکدام نظمی خاص بخشیده، ودروجود مادی انسان، دو نظام نباتات وجانداران (نظام رشد ونموطبیعی ونظام غریزه) را حاکم گردانیده، نیازهای زندگی خاص انسانی را می شناسد(24) وبا شناسایی کامل این آفریده وامتیازاتش، می تواند برای وجود ارادی وتعقلی او، برنامه ای نشان دهد که با جنبه های دیگروجودش سازگار، و با این جنبه ی استثنایی نیزمتناسب باشد.اما انسان بی دین، خود نیزمی داند که شناسایی کامل انسان برای خود انسان مقدورنیست(24).درحکومت اسلامی، اصول ومبانی قانون ازطرف خدا است، ولذا انسان مسلمان، به درستی آن اطمینان دارد، واگرهمه چیزخود را درراه آن فدا کند، وهمه ی سختی ها را ببیند، کمترین احساس عدم رضایت، به او دست نمی دهد.  اما در حکومت غیر دینی ، همه قوانین را انسان وضع می کند، وبدیهی است هرکه داناتر است، بیشتر در درستی چنین قوانینی تردید دارد، و(گذشته از اینکه درماورای اصول و مبانی، حکومت اسلامی ، واقعاً مردمی است، ولی درصد مردمی بودن در حکومت های دیگر، بسیار ضعیف است، چنانکه درمبحث پیشین توضیح دادیم) باز بدیهی است که این تردید، رضایت خاطر وآسودگی وجدان را نابود می سازد. درعبارتی دیگر:انسان مسلمان درحکومت اسلامی، از رعایت قوانی و مقررات، احساس سرفرازی وتکامل وسعادت ابدی می کند، وقلباً ازآن لذت می برد.اما انسان بیدین( یاانسان قانونی)، تبعیت از قوانین را، نوعی قرارداد وتحمیل می داند،که مجبور به پذیرش آن است.یکی دیگر از خصوصیات حکومت اسلامی این است که به واسطه ی اصل حاکمیت عمومی، هر فردی از افراد ملت ، خود را حاکم برجامعه وبرحکومت می باشند(25)زیرا اگر اخلاقی را از هرکسی درهر مقامی ببیند، می تواند او را عزل کند. ماجرای پیراهن تازه عمر بن خطاب، نمونه ی این مطلب است(26). نه تنها " توانستن" ، بلکه انسان مسلمان، اگر چنین اقدامی نکند، قصور ورزیده و گناهکار است. اما حداکثر مطلب در یک کشور واقعاً دمکرات همین است که شخص" اجازه انتقاد دارد"، هرچند انتقاد و داد و فریادهایش، اثری ندارد!سومین فقره از خصوصیات حکومت اسلامی این است که روحیه ایثار و فدارکاری را نسبت به مردم در سزمین های دیگر می آفریند، اما حکومت غیر دینی، حس غارت و استثمار را. انسان مسلمان، مسؤلیت دارد از خوشی و آسایش و رفاه، چشم پوشد، وهمه چیز و حتی وجود خود را به خاطرنجات ستمکشان فدا کند:"و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله والمستضعفین....!(نساء75)"یعنی " چگونه – درحالی که خود را مسلمان می دانید- به خاطر راه خدا و به خاطر به ضعف کشیدگان.... جانبازی نمی کنید! و حکومت اسلامی ، مسؤلیت دارد که راه ادای این مسؤلیت را برای مسلمانان هموار سازد(27). اما درحکومت غیر دینی، همه ی تلاش ها برای بهبود وضع مادی جامعه است، ومادیات به طور طبیعی ، تنازع می آفریند(28)، و به همین دلیل است که همه حکومت های امروز، همیشه در تلاش افزودن قدرت اند، و به محض رسیدن به هر اندازه قدرت ، استثمار و بهره کشی را تا هرکجا که بتوانند آغاز می کنند. تاریخ قرن اخیر جهان، گویاترین نمایش این مطلب است.از جهتی دیگر:درحکومت غیر اسلامی، خودپرستی جغرافیایی و ملی " یا" درون مرزگرایی" ، پایه و اساس روابط بین المللی است، وهر کشوری(البته غیر از حکومت های مزدور و بیگانه)، در روابطش با ملت ها، چه درعالم صلح و چه دروقت جنگ، می کوشد، تا همه جارا، فدای سرزمین خود بسازد.حتی اگر سرزمینی دیگرنیز، سلطه ی کامل سیاسی یابد، وآنرا ضمیمه ی سرزمین تاریخی وملی خود سازد، روحیه ی" درون مزرگرایی" ، مانع ازآن است که قسمت ضمیمه شده را، باهمان دیدی که نسبت به سرزمین خود دارد، نگاه کند، و امتیازات و تبعیضات و بیگانگی- کم یا زیاد – همیشه وجود خواهد داشت.اما در حکومت اسلامی، اصولاً مرز جغرافیایی وسرزمین ملی در روابط بین المللی مفهوم ندارد. بلکه کاملاً برعکس ، مسلمانان، تمام روی زمین را یک واحد، و انسانیت را یک واحد می شناسد که حکومت های طاغوتی، به وسیله ی دیوارهای سیاسی – جغرافیایی، سرزمین را تقسیم به واحدهای بزرگ و کوچک کرده اند، و انسان ها را نیز به خاطربهره کشی از نیروی آنها، به تبعیت این تقسیمات ، به صورت واحدهای کوچک و بزرگ بیگانه ازهم درآورده اند. مسلمانان با تنفر، این تقسیمات ستمگران و استثماری ها را نگاه می کنند، و جهت گیری آنان ( درعین احترام خصوصیات قومی و ملی و فرهنگی:" و من آیاته اختلاف أَلوانکم و أَلسنتکم....." (روم22)و " یا أَیها الناس إِنا خلقناکم من ذکرو أُنثی ...."(حجرات13) و عدم تمایز وبرتری مابین آنها)در روابط بین المللی شان، درهم کوبیدن این نظام های تفرقه انداز و برداشتن این دیوارهای بیگانگی است.... و لذا درست به خلاف حکومت های غیر اسلامی، روحیه درون مرزگرایی را، خرد و سرکوب می کند....( و همین یک نکته تنها کافی است که خصوصیت ضد انسانی حکومت های غیراسلامی، و خصوصیت سعادت آفرین حکومت اسلامی را، روشن سازد)(29).خصوصیت چهارم حکومت اسلامی،" همگانی " بودن آن است، دربحث انواع حکومت های غیراسلامی، متوجه می شویم، که مردمی ترین آنها، حکومت حزبی در سیستم های چند حزبی است. با این حال، دراین نظام، حزبی که حکومت را دردست می گیرد، مجری اهداف و مرام نامه ی تنها همان حزب خواهد بود( به فرض صحت ادعا، و مطابقت عمل با آن) اما با همان حدود و قیودی که شناختیم.اما درنظام حکومت اسلامی، همه ی مردم، برحکومت نظارت دارند ودر قانونگزاری وحکومت شریک اند(30). تکلیف فعلی حکومت آیندهاشاره کردیم که پیاده کردن فوری وکامل نظام های اسلامی، درجامعه ی مسخ شده و طاغوت زده ی اسیر 2500سال شاهنشاهی ، امکان پذیرنیست. آنچه اکنون( یعنی: پس از پیروزی انقلاب)وظیفه ی ما است، به ترتیب عبارت است از:1- تشکیل یک شورای انقلاب، از شخصیت های اسلامی آگاه در سیاست و اقتصاد و دیگر معارف اسلامی، که توانایی اعلام و قوانین مهم انقلابی را، ونیز توانایی اجرای آن را- رأساً یا به وسیله ی یک دولت انقلابی- داشته باشد.2- دانشمندان اسلامی، اعم از اعضای شورای انقلاب و دیگران، با استفاده ی مستقیم ازکتاب و سنت مسلم و تطبیق آراء و نظرات مفسرین و فقهای بزرگ همه مذاهب اسلامی ، پیشنویسی کاملاً اسلامی برای قانون اساسی آینده تدوین ، و برای تنطیم فنی آن، از قوانین اساسی همه کشورها استفاده کنند.3- شوراهای اسلامی در همه ی دهات و شهرها و واحدهای گوناگون و در مناطقی که مردم، ملیت و فرهنگ مشترک دارند، تشکیل شود.4- در شورای عالی مملکت، که به امید خدا، پس از تهیه ی پیشنویس قانون اساسی، به منظورتصویب آن و وضع قوانین مملکتی تشکیل می گردد، دانشمندان مذاهب اسلامی ، دور هم جمع شوند، تا هر ماده قانونی را، پس از بررسی ادله هریک از مذاهب تصویب کنند. در عین اینکه، مردم، هرکدام پیرو مذهب خود هستند، پس از گذشتن زمانی طولانی، راه های متفرق و مذاهب، به سوی راه واحد اسلامی ، منتهی خواهد شد. زیرا پیروان هریک از مذاهب واحد اسلامی موجود در ایران مرجع تقلید و اشخاص مورد اعتماد خود را درآن شوری دارند، و وقتی که همه این دانشمندان بریک حکم توافق یافتند، همه ی مردم نیزآن را می پذیرند. به علاوه، تنها دراین صورت است که حکومت ما" اسلامی " خواهد بود، نه مذهبی.5- شورای منطقه، از لحاظ مذهبی و ملی و سیاسی، دارای خود مختاری کامل اسلامی باشد.منتهی ، در هر منطقه، ناظری از طرف شورای عالی حضور داشته باشد، تا هرگونه تخطی از قانون اساسی ، و قوانینی را که به ترتیب فقره 4 به تصویب می رسند، تذکر دهد و ازآن جلوگیری کند. این رساله ی خلاصه، قسمتی از مهمترین مسائل مربوط به حکومت اسلامی را بیان کرد. پس از متن رساله، حواشی و توضیحات ضروری خواهدآمد.امیدوارم خدای متعال توفیق دهد که هر چه زودتر پیاده کردن کار را شروع کنیم ، که این امر نه تنها مایه نجات ملت ایران، بلکه دریچه امیدی به روی همه مسلمانان و ستمکشان عالم خواهد بود.     وما النصر إِلامن عِنداللهِ العزیز الحَکیم   سنندج- دیماه 1357(حواشی و توضیحات)1-" یا اَیُها الناسُ إنا خلقناکم مِن ذکر و أنثی، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ،إن أکرمکم عندالله اتفاکم ....( ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم، و به صورت ملت ها و قبیله ها درآوردیم تا امکان آشنایی و ارتباط داشته باشید، گرامی ترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین (با تقواترین )شماست.) (حجرات 49 )در این آیه، سه اصل مطرح است که تفضیل آنها در اینجا مناسب نیست.اما به طور خلاصه :1- برخلاف تصور نژادپرستان که هر یک از چهار نژاد سرخ و سیاه و سفید و زرد را به نوعی از میمون ها نسبت می دهند ، دراولین مرحله ی انتقال از حیوان به انسان، فقط یک نر و ماده تحول یافته اند، و همه ی نژاد ها از همان نر و ماده اند . منتهی، نقل و انتقالات و تحولات خشکی ها و دریا ها و عوض شدن شرایط گوناگون محیط در طول صدها و هزاران قرن، عامل اختلاف رنگ ها و خصوصیات جسمانی شده است.2- تقسیم به واحدهای بزرگ و کوچک طبیعی (مانند اشتراک فرهنگی و روانی و صوری) نه تحمیلی (مانند مرزهای جغرافیایی) به خاطر تفاخر و برتری طلبی نیست بلکه به خاطر تأمین یکی از نیازهای مهم این موجود" متمدن بالطبع" است. یعنی برقرار شدن آشنایی و روابط بین قبایل و ملل با هم.3- چون همه ی انسان ها از یک اصل اند، و تقسیم به واحد ها به خاطر تأمین یک نیاز مهم انسانی است، هیچ یک از خصوصیات نژادی، ملی، قومی، فرهنگی و غیره، موجب گرفتن امتیاز مادی یا معنوی نیست، فقط یک خصلت" اختیاری" وجود دارد که مایه ی امتیاز است :"تقوی "(یعنی:از آنچه زیانبار است برای فرد و جامعه، حذر کردن و همه ی امکانات را در راه خدمت گذاشتن) آن هم نه امتیاز دنیوی مانند گرفتن القاب و پوشیدن لباس مشخص از مردم و برتر نشستن و... (از امتیازات معنوی) یا پول بیشتر و خانه زیباتر وزندگی آسوده تر و...(از امتیازات مادی) ، بلکه فقط یک امتیاز دینی که به رابطه ی انسان با خدا مربوط است ( نه روابط بین انسان ها ) ، یعنی: احترام"در نزد خدا"، ولاغیر... و حدیث نبوی گوید : الناس سواسَّیةٌ کأسنان المشط،لا فضل لعربی علی أعجمی، و لا لأبیض علی أسود، إلا بالتقوی "( مردم، با هم مساوی و هم درجه اند هانند دندانه های شانه ، نه شخصی عرب را بر فردی عجم ، و نه سفیدی را بر سیاهپوستی برتری است، جز با تقوی) .2- "خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً"(تمام آنچه در زمین است، برای همه ی شما آفریده شده است.)(بقره 29). آیات دیگر و همچنین احادیث فراوان در این زمینه داریم، که در "بحث نظام اقتصادی اسلام "باید مطرح کنیم.3- نمونه ی قسمت اول مناطق شمالی اروپا و مناطق مرکزی و غرب شبه جزیره ی عربی بوده که رفاه و درآمدی در حد تحریک آز قدرت های استعماری آن روز (یعنی:ایران و روم) و تحمل رنج لشکرکشی ها، نداشتند.نمونه ی قسمت دوم ، ایران و روم و بعضی از مستعمرات آنها بود.4- یعنی: به واسطه ی رفتار و روابط مردم (که بعضی ستم می کردند، و دیگران زیر بار ستم می رفتند)، فساد و تباهی بر و بحر را پوشانیده است.5- یعنی : آی روپوش عدم تعهد روی خود کشیده ! برخیز و اعلام خطر کرده و مردم را از این زندگی ننگین برهان ... این آیات از آیه های آغاز رسالت حضرت محمد (ص) است. در اینجا یکی از خاطره های تلخ مدارس قرآن کردستان برایم تداعی شد: روزی که تازه تابلوی مدرسه ی قرآن سنندج و اولین پلاکارد توحیدی در طول حیات رژیم پهلوی ، تاکنون نصب شده، و در دل مسلمانان مبارز، آتشی از شوق و امید به آینده برافروخته بود، و حتی مسلمانان عامی و ساده به هیجان آمده بوند، و شیشه ی ترس از رژیم را می شکستند، سه چهار نفر به ظاهر "مبادی آداب" و مدعی روشنفکری که متاسفانه عهده دار آموزش نوجوانان و جوانان این شهر هم هستند – با حرکاتی جاهلانه و آهنگی شبه مستانه، در برابر مدرسه، این آیه اول سوره" مدثر" و آیه اول سوره "مزمل" را یکی پس از دیگری بر زبان آورده و قهقهه می کشیده اند!اگر این آقایان(که با یکی دو نفر از آنان، سابقه دوستی هم داشتیم)، ادعای انقلابی بودن را نداشتند، می توانستیم عصبانیت آنان را از افتتاح مدرسه ی قرآن، مانند عصبانیت مرتجعینی که نان شان را از راه عوض کردن پیام قرآن به دست می آوردند توجیه کنیم. (و عجیب تر اینکه :هنگام افتتاح مدرسه ی قرآن مریوان، این جوانان که با هم سابقه ی دوستی و رفاقت انقلابی هم داشتیم، در لشکرکشی با چوب و چماق جماعت های مشایخ و ملاهای دولتی و افراد و نیروهای انتظامی لباس عوض کرده علیه مدرسه، همکاری جدی داشته بودند!.)راستی، این نوع عکس العمل را چگونه توجیه کنیم؟ آیا می توانیم تصور کنیم که بعضی از این افراد، سال ها درس خوانده اند، ولی مثلاً هنوز پیام آیاتی با این صراحت را درک نکرده اند؟ یا بگوییم این افراد نیز مانند ملانماهای دین فروش و ملت فروش، از آگاه شدن مردم و شناساندن اسلام واقعی به مردم، می ترسند؟ با این دوستان سال ها است آشنایی و رفاقت داریم و می دانندکه تلاش من برای نشان دادن چهره ی واقعی اسلام و نجات دادن مردم از دام های تزویر دین فروشان است. پس باید از چه چیزی بترسند، اگر به راستی طرفدارخلق اند؟!6- خاندان بنی امیه در مرکز انقلاب، و بقایای دو طبقه ی درباری ایران. اولین اثر خطرناک توطئه ی مشترک این قدرت های شکست خورده، کشتن عمربن خطاب(رض)بود، که از آن به بعد هم برنامه ی دیوان در جهت محو کلی فاصله ی فقر و ثروت تعطیل شد، و هم میدان برای تاخت و تاز دنیا پرستان مساعد گشت، به طوری که تلاش ها و جانبازی های بزرگواران اسلام نتیجه نبخشید...و چنان شد که پس از دوران خلافت، گروه قوی تر (یعنی امویان) نظام سلطنت را برپا داشتند و مجالی به همدستان توطئه ی خود(یعنی :بقایای شاهنشاهی ایران) ندادند، تا شاهنشاهی از دست رفته را زنده کنند (و رسم و عهد و پیمان دنیا پرستان همین طور است!).عباسیان نیز پس از کشتار امویان و تصاحب قدرت باز نسبت به هواخواهان تجدید بساط شاهنشاهی ایران پیمان شکنی کردند ... اما باز بقایای دو خانواده ی درباری اشراف زادگان و روحانیون با وسایل و حیله های گوناگون تلاش خود را ادامه دادند ... و سال ها و سال ها، مابین این دو قدرت طلب عباسی و ایرانی جنگ و کشتار بود و مناطق  نفوذ کوچک و بزرگ از زیر سلطه ی عباسیان بیرون می آمد، و بالاخره دیدیم که فساد حکومت چند قرنه ی امویان و عباسیان زمینه را برای رشد هر جریان ضد اسلامی فراهم ساخته و ... باز شاهنشاهی ایران زنده شد. چنانچه می بینیم. همین دیروز بود، که در تعقیب همین سیاست ضد اسلامی و ارتجاعی، تاریخ اسلام را ممنوع و تاریخ شاهنشاهی را، رسمی اعلام کردند. اما اثر این خیانت آشکار، به قدری شدید بود که تمام ملت ایران علیرغم دام های فریب چندین قرنه – آنرا درک کردند و به پاخاستند ... و خدا را شکر که این بار خیانت با شکست مواجه شد، و خائنان شکست خورده شرمنده و رسوا شده، خود تاریخ اسلامی را زنده کردند!7- بسیار می شنویم که بعضی از کارمندان یا حتی از زحمت کشانی که همه ی تولیدات و نیازهای انسانی با رنج آنان فراهم می شود خود را نان خور و مدیون دولت یا شاه می دانند!8- جدایی و تفاوت رشد طبیعی و رشد پرورشی در مورد انسان (و به تبعیت این مطلب، جدایی تکامل در زندگی مادی از تکامل در زندگی معنوی) مطلبی است بسیار مهم که تا کنون مورد توجه نبوده، و لذا دانشمندان مسائل انسان – و به خصوص ماتریالیست ها -- دچار اشتباهات بزرگ شده اند .توضیح و تشریح این مطلب خارج از عهده ی این حواشی است. به امید خدا برای آینده (در بحثی راجع به بهاییان، توضیح قسمت اول این بحث داده شده که روی نوار ضبط است و در مدرسه ی قرآن سنندج موجود می باشد.)9- کار کردند، اما نه آن کار پر ارج و محترمی که انسان را حرمت می بخشد و ملاک انسانیت انسان است، چنان که قرآن می گوید:" لقد خلقنا الانسان فی کبد" ( انسان را به خاطر رنج و زحمت و خستگی آفریدیم.) (بلد4) زیرا این موجود برخلاف دیگر جانداران، خلیفه الله و حاکم بر زمین است و این وظیفه ای است سنگین و محتاج به تلاش، و با تنها مصرف و تلاش غریزی حیوانی، ادا نمی شود، و حتی با بزرگترین تلاش های جسمی و فکری، اما به خلاف راهی که با سرشت وجود مادی، و ارزش وجود معنوی انسان هماهنگ باشد، باز این وظیفه ادا نمی شود.10- یکی از ساده ترین و در عین حال، اساسی ترین معنی کلمه ی دین همان سیاست و مملکت داری است.11- ناتوانی مردم در برابر استبداد امویان و عباسیان عملاً این سیاست را تثبیت کرد.در این شرایط کسانی که نه قدرت مقابله با شاهنشاهان اموی و عباسی را داشتند و نه حاضر بودند که ایمان خود را به خاطر همکاری با ستمگران از دست بدهند، راه انزوا و فرار از قدرت پیش گرفتند و این حالت موجب درونگرایی گردید، و در این دوران بود که کتب فرسوده ی قدیمی در مراکز تحقیقی بغداد و غیره جمع آوری و ترجمه و تشریح و تکمیل می شد، که از جمله ی آنها، کتاب های تصوف ذهنی و عملی شرق و غرب بود، و حالت گوشه گیری شرایط را عجیب فراهم کرده بود که درون گرایان به این کتب روی آوردند که هم وقت خالی خود را پر کنند و  روان خود را در برابر این فرار از مسئولیت و واگذاردن جامعه در دست ستمگران، آرامش بخشند. ورود هر دو بخش تصوف، تدریجاً از حالت یک وسیله ی سرگرمی بیرون آمد و خود هدف و مطلوب شد، و در مراحل بعد چنان اصالت یافت که به خاطر خیال بافی های آن، اصول توحیدی را نیز نابود کردند، و تصوف از این مرحله به بعد برای عالم اسلام خطری شد بزرگتر از خود شاهنشاهی به خصوص که می دانیم : شاهنشاهان و همه ی ستمگران از این معجونی که بالواسطه معلول ستم آنان بود، تجلیل و پشتیبانی می کردند، و علاقه داشتند که عموم آن راه را گیرند، و هوس خطرناک جهاد از سر بیرون کنند. و اکنون کار یکسره شده و رهبران فرقه ها، خطرناک ترین عاملان دستگاه های جاسوسی داخلی و بین المللی هستند. و کم و بیش از گرفتاری هایی که تا این چند سال اخیر از دست این آقایان داشته ایم، خبر دارید.12- در این قرون اخیر چنین تبلیغ می شود که شأن رهبران دینی بالاتر از آن است که زبان خود را و مساجد را با بحث های سیاسی آلوده کنند، و وقت خود را به جای مطالعه کتب و بحث های اخلاقی، صرف جدال با سیاستمداران و زورمندان کنند. این سفسطه چنان اثری بخشید که حتی کتب تفاسیر از بحث های سیاسی و اجتماعی قرآن با سرعت رد می شوند. و راستی اکنون اکثریت قاطع و نزدیک به تمام رهبران دینی، خود نیز از سیاست و گرفتاری های جامعه بیگانه شده اند، و راه  وچاره  دردها را نمی توانند از اسلام  و موازین اساسی آن جستجو کنند.13- نام عربی کتاب" نظریه الاسلام و هدیه ...." است.اما عنوان ترجمه را به یاد ندارم. محقق دانشمند و با ایمان جلال الدین فارسی نیز اخیراً کتابی منتشر کرده به نام انقلاب تکاملی اسلام که با این موضوع ارتباط دارد. اما متأسفانه مذهب گرایی، چند قرنه کاری کرده که در این کتاب و نیز در ترجمه ی کتاب ابوالاعلی اشتباهاتی شده که غالب کتب مذهب گرایان دچار آن است و راستی این اشتباهات برای شرایط کنونی ایران قابل اغماض نیست و اصولاً سدی در برابر احیای اسلام راستین و وحدت اسلامی به شمارمی آید. کاش روزی می رسید که همه فقط مسلمان باشیم و نظام زندگی ما نیز تنها اسلام باشد، و این نام های بیگانه از قرآن و ساخته قرن های تفرق را به فراموشی می سپردیم....14- یکی از آقایان مدتی پس از القای این دروس با صراحت در مطبوعات اعلام کرده که : دین برای پرورش اخلاق است، اما برای اداره جامعه، باید" سوسیالیسم" پیاده شود، غافل از اینکه پایه عقیدتی آن سوسیالیسمی که امروز در جامعه ما طرفدارانی دارد ،با دین کمترین سازشی ندارد! 15- شرح این مطلب را که مقداری طولانی است به آخر حواشی محول می کنیم.1- 15- إنذار، اولین قدم از کار رسالت است، و معنی آن ترسانیدن مردم از تسلیم به وضعی است که به آن راضی هستند و از مقابله با آن و درگیری با زورمندان ترس دارند.2-15- اسلام، برای نجات بشریت است از انواع ستم های مادی و معنوی و از هرگونه گرفتاری و آشفتگی های روانی و اجتماعی و ... هر انقلابی آزادیبخش در هر جا، برای تأمین یک یا چند نوع از این رفع ستم ها، مستقیماً یا غیر مستقیم ،از اسلام (خواه آخرین پیام آن که قرآن است و خواه دیانت های پیشین) بهره می گیرد. زیرا تاریخ انسان زنجیره ای است که هر جزء آن – کم یا زیاد – با اجزای گذشته رابطه دارد، و در طول تاریخ گذشته یانسانیت، این، دیانت ها بوده اند که بشر را به قیام در برابر زورمندان وا داشته اند و زیر بنای عقیدتی این قیام ها، "توحید" بوده و هست که با این عقیده، همه ی انسان ها، در برابر آفریدگار تنها، هم درجه و متساوی الحقوق اند، و بنابراین هرگونه امتیاز و بهره کشی با این زیربنای عقیدتی ناسازگار است ... و انقلاب ها اگر با این عقیده جریان یافتند که توجیه گر علمی آنهاست،آنها را مرتبط یا متصل می دانیم، اما اگر رابطه ی توجیهی با این مبنا نداشتند، مقطع به شمار می آوریم.تشریح کامل این مطلب، خارج از عهده ی این حواشی است.16- در بحث "رهبری در انقلاب و رهبری در تشکیلات"، اجمالاً متوجه شدیم که مبنا و برنامه ی اساسی انقلاب اسلامی، قرآن  است و در آغاز حرکت تمام مسئولیت های إجرای این پیام با تفسیر و تبیین آن (که مستلزم وضع قوانین فرعی است) وظیفه ی مسئول پیام است، و پس از اینکه افرادی، شهامت مقابله با نظام حاکم و مقابله با عقاید و افکار و آمال و عادات خود را یافتند و مسیر انقلاب را گرفتند، رهبر و مسئول پیام مکلف است، آنان را وارد تصمیم گیری کند .اما پس از مرگ مسئول پیام، همه ی وظایف به عهده ی خود مردم است (اعم از وضع قوانین فرعی و اجرا) که باید شوری به نمایندگی مردم و با نظارت و حق حاکمیت همیشگی مردم آنها را به عهده گیرد.در اینجا افزودن این توضیح لازم است که آنچه در آغاز بحث ارکان آمده، مستقیماً مربوط به شورای عالی مملکتی است که تدوین قانون اساسی و وضع قوانین فرعی و تعیین ارکان فرعی و وظایف آنها را در سطح مملکت به عهده دارد، اما مطلب این نیست که اداره ی تمام جامعه فقط یک شوری لازم دارد. این شوری حاکم بر همه ی جامعه است، اما پایین تر از آن شوراهای منطقه هستند که آنها نیز – پس از رعایت قوانین عمومی – وضع قوانین فرعی تر و متناسب با مذهب و عرف و نیاز منطقه و تعیین ارکان فرعی را به عهده دارند. این ترتیب ادامه پیدا می کند تا زمانی که شورای عالی پس از گذشتن ده ها سال می تواند اختلافات مذهبی را(با ترتیبی که در متن گفتیم) بردارد. توضیحی دیگر نیز لازم است (و این همه توضیحات به خاطر  بیگانگی از اسلام واقعی است)که همه ی واحدها نیز باید از طریق شوری اداره شوند، و به خاطر دستور صریح قرآن، گریزی از این امر نیست. اما در این مورد بعضی از مسئولان أمور ایراد می گرند که کارکنان یک اداره یا معلمان و شاگردان یک واحد آموزشی یا پرسنل یک واحد نظامی یا انتظامی بعضی ناآگاهند و بعضی خائن. و لذا مسئول بالاتر باید مسئول واحد مورد نظر را تعیین کند. این مطلب در حد ذات خود درست است، اما قانون شوری را نقض نمی کند به دو دلیل اول اینکه: اگر واقعاً این فرض درست است که در آن واحد، افرادی آگاه و دلسوز وجود ندارند پس در اینجا حکم مرحله ی اول انقلاب  تطبیق می شود که همه ی وظایف به عهده ی رهبر است تا زمانی که افرادی واجد شرایط، پرورش می یابند. دوم اینکه اگر افرادی با شرایطی پایین تر از حدی که برای اداره ی واحد مورد نظر لازم است، وجود دارند باید مسئول واحد با آنان مشورت کند و پس ازآن شوری بهترین رأی را انتخاب کند، و اگر شرایط لازم، در افرادی معدود وجود دارد، شوری ،از همین افراد معدود تشکیل  می شود و دیگر افراد غیر واجد را در شوری راه نمی دهند که موجب دردسر و انحراف شوند. و بعد اعضای شوری مسئولان قسمت ها را به مسئول بالاتر پیشنهاد می کنند، که او نیز اگر در صلاحیت شوری تردید نباشد، پیشنهاد را باید بپذیرد. پس می بینیم که وجود و اقتدار شوری ، مشروط است به "مرحله سوم از مراحل انقلابی جامعه" که افراد واجد شرایط در یک واحد وجود داشته باشند، نه مرحله اول که همه ی وظایف به عهده ی رهبر است و نه مرحله ی دوم که رهبر باافراد مشورت می کند، و حق انتخاب یکی از آرا با او است.این مطلب از عنوانی که خدا به مجموعه اعضای شورا داده به آسانی به دست می اید که پس از اطاعت خدا، اطاعت ازسول و بعد اطاعت اولی الامر را واجب گردانیده و صلاحیت اولی الامر را در جایی دیگر با این صفت نشان داده که : اگر مسلمانان در مورد مشکلات اجتماعی به پیغمبر خدا و بعد اولی الامر مراجعه کنند آنان چاره مشکل را استنباط خواهند کرد. پس اگر افرادی با چنین صفتی، در واحدی موجود نباشند، اصولاً آن واحد هنوز به مرحله ی تشکیل شورا نرسیده است.1-16- به خاطر رعایت اختصار و رد شدن سریع از روی مطالب ضروری تر باز این مطلب را موکول می کنیم به آخر حواشی نه آخر اصل رساله.17- این عنوان برای نشان دادن شکل و خصوصیت اصل حکومت است. اما اصطلاح "خلافت" تنها محدود به رئیس دولت (یا قوه مجریه) است، و بعضی به خاطر توجه نداشتن به تفاوت حکومت و دولت خلافت را به عنوان ریاست حکومت شناخته اند. در حالی که این" قوه" موجودیت ذاتی ندارد و (چنانکه در مقدمه بحث ارکان گفتیم ) موجودیت آن، از شوری کسب می شود.18- شاید امروز، اجرای چنین برنامه ای در نظر بعضی دشوار باشد، زیرا "مذهب گرایی" کاری کرده که بیشتر با کتب فقها و دانشمندان مذهب سروکار دارند تا با قرآن!. حتی بعضی در این روش که عامل تفرق است – چندان مبالغه می کنند  که به جای ارزیابی مطالب کتب و تعیین ارزش آنها از طریق تطبیق با "کتاب" قرآن را با آنها مطابقه می کنند، و با دیدومعیارهای آنها قرآن را تفسیر می کنند ، و حتی از این نظر خطرناکتر : اگر مطلبی بسیار روشن و آشکار در قرآن باشد ، اما با معیارها و آراء دانشمندان یکی از مذاهب انطباق نداشته باشد، بعضی از علمای پیرو آن مذهب، گفته ی قرآن را بی اعتبار می سازند. و این است مراد حضرت رسول (ص) به نقل قرآن که از انحراف امت، شکایت می کند:" یا رَبّ إن قومی اتَخَذوا هذا القرآن مَهجورا". در حالی که نه تنها آراء  دانشمندان بلکه أحادیث موثوق بها نیز در معارضه با قرآن، ارزش خود را از دست می دهند، زیرا ما مکلفیم که حتی احادیث را با قرآن تطبیق کنیم، و اگر با آن مخالفت داشت، بر دیوار بکوبیم ، چون آنچه "لایأتِیه الباطل مِن بین یَدیه و لا مِن خَلفِهِ ...." و آنچه مشمول وعده : "إنا نحن نزلنا الذِّکر و إنا له لحافظون" می باشد، فقط قرآن است .تنها قرآن است که در یک کلمه آن تردید حاصل نمی شود.درحالی که معتبرترین حدیث چنین تضمینی ندارد.به هرحال، همه بکوشیم بلکه ارزش ها را، به جای خود بازگردانیم .... و بکوشیم که این حرکت ایران، به یک" انقلاب اسلامی تمام عیار" – نه تنها یک انقلاب سیاسی – بیانجامد... و تنها در صورتی، این حرکت تبدیل به انقلاب کاملاً اسلامی می شود،  که نقد و بررسی آراء  و نظرات تمام دانشمندان و نیز ارزیابی احادیث را با تطبیق مجدد و دقیق و بدون تعصب با قرآن شروع کنیم ... و این اقدام بزرگترنی انقلابی خواهد بود که پس از قرن ها تفرق و مذهب گرائی، ما را به سوی وحدت بازمی گرداند... و نباید پیروان هیچ یک از مذاهب اسلامی از این اقدام بیم و هراسی داشته باشند. زیرا اگر مسایل مذهب آنان درست است، با این کار تحقیق، درستی آن بر همه محرز می شود و اگر مسئله ای نادرست در یک مذهب وجود دارد باید بدون تعصب از آن دست برداریم : "لِیُهلِکَ من هلک عن بینه،و یحیی من حی عن بینه".چنین اقدامی، نه تنها بزرگترین و استوارترین وحدت را به مسلمانان ایران می بخشد، بلکه راه را برای وحدت همه ی مسلمانان جهان نیز باز خواهد گردانید، و آن وقت هم عالم اسلام از این همه ضعف  و عقب ماندگی معلول تفرق، نجات پیدا می کند، هم تبلیغ اسلامی از این گرفتاری ناشی از دو دستگی مبلغین سنی و شیعی، رهایی می یابد و در نتیجه، کسانی که در شرق و غرب جهان، به اسلام علاقمند می شوند، دچار سراسیمه گی نخواهند شد (که متاسفانه الان هستند و غالبا به همین  جهت، از اسلام روگردان می شوند.)19- می دانیم که اکنون آموزش بر پرورش مقدم است چنانچه نام وزارت "آموزش و پرورش "دلالت دارد (البته در فرضی که اساساً، پرورش مورد توجه باشد، که نیست). اما در اسلام، برعکس: پرورش مقدم بر آموزش است (باید توجه داشت که تقدم، هم زمانی است و هم از نظر ارزش  و منزلت ). زیرا اولاً چند سال از عمر کودک می گذرد که در آن ، خواندن و نوشتن و سواد آموزی مطرح نیست .در حالی که پرورش در این سال های آغاز زندگی نه تنها لازم است بلکه سنگ بنای شخصیت آینده ی انسان است . ثانیاً پس از سپری شدن دوران کودکی نیز انسانی با تربیت کامل ولی بیسواد بهتر است از شخصی با سواد ولی محروم از تربیت درست. پس در عین اینکه حکومت اسلامی موظف به تأمین هم پرورش و هم آموزش است، باید به مسأله ی پرورش، بیشتر توجه کند و اساسی ترین مرحله ی پرورش با ایجاد خانواده ی سالم به وسیله ی پدرو مادر آگاه و خوش اخلاق و با تفاهم و بی عقده فراهم می شود. ابراهیم بزرگوار نیز با آن همه عظمت درک، از اهمیت و اولویت پرورش، غافل بود که دعا می کند : "ربَّنا وابعَثَ فیهم رَسولاً مِنهم ،یتلو عَلَیهم آیاتکَ و یُعَلِمُهُم الکِتابَ و الحِکمَه و یُزکیهِم ...."(بقره129)اما خدا، در اجابه دعوت او ،مقیاس ارزیابی را نیز  برای ما تصحیح می کند که : "کما أرسلنا فیکم رسولا منکم،یتلو علیکم آیاتنا و یُزکِیکُم و یُعَلِمُکُم الکِتابَ و الحِکمَه ..."(بقره 151)1-19- شوری اُصولاً آزاد است که به هر ترتیب که شرایط اقتضا می کند ، جامعه را إداره کند ، و اینکه می گوییم : "ناچار است ارکانی تعیین کند "، به معنی تکلیف دینی نیست، بلکه منظور، نیاز عملی است.در مورد تعیین ارکان و تقسیم وظایف نیز به هر طریق که مصلحت بداند عمل می کند .مثلا :الف: در بعضی جوامع محدود و با شرایط یکنواخت، هرچند رکن فرعی را که لازم باشد در مرکز کشور، مستقر می گرداند، و تعیین مسئولان اَجزای هر یک رکن را در نواحی مختلف کشور، بازخود به عهده می گیرد، یا به مقامی که در رأس آن رکن تعیین کرده ، می سپارد که او با نظر شورای شایسته ی همان اجزاء مسئولان را منصوب دارد.ب: در کشوری از ملیت های مختلف – مثل ایران – امور هر منطقه را به شورای ذیصلاح آن منطقه می سپارد، که مطابق شرایط منطقه زیر سلطه خود را اداره کند. اما نماینده ای از طرف شورای عالی، برای نظارت بر کار شورای منطقه اعزام می نماید تا اگر تخلفی از موازین عمومی و مشترک دید گزارش کند، و شورای عالی، تصمیم لازم بگیرد .ج: شورای عالی بعضی از وظالیف أرکان  را، به روال" مرکزیت" در مرکز ،مستقر می سازد که نصب مسئولان اجزای آن رکن در مناطق طبق صورت دوم خواهد بود. و بعضی دیگر را ، بر اساس "لامرکزیت" به شوراهای مناطق می سپارد (باید متوجه باشیم که در هر حال رکن دفاعی، مستقیما زیر نظر شورای عالی است و لا مرکزیت، شامل آن نمی شود.). غیر از این سه صورت، صورت های گوناگون دیگر، فراوان، است که به شرط انطباق با موازین اسلامی و ندادن مجال به استبداد ، شوری می تواند هر کدام را اجرا کند، اما مناسبترین صورت برای ایران کنونی همان صورت دوم می باشد.20- تفاوت شرایط، موجب تفاوت تکلیف نیز می شود. درچهارده قرن قبل، مسلمانان برای رسانیدن پیام اسلام به گوش ستمکشان ناچار بودند با حضور نظامی و فدا کردن جان و مال، این وظیفه را انجام دهند. زیرا قدرت های حاکم در هر منطقه به آسانی می توانستند ملت را در محاصره ی سیاسی و تبلیغاتی محصور سازند، به طوری که نتوانند از خارج جامعه ی خود کمترین اطلاعی به دست آورند. اما امروز این تکلیف سبکتر می شود. زیرا با استفاده از مطبوعات و از رادیو و حتی تلویزیون می توانیم ملت ها را آگاه کنیم و برای درهم کوبیدن حکومت های زورگو به خود آنان کمک کنیم (مسلم است که به هرحال تکلیف فدا کردن جان و مال باز مطرح است اما نه مانند گذشته).متأسفانه در بعضی از کشورهای مارکسیست هنوز شرایط قرون گذشته حاکم است که مطبوعات خارجی محدود است ،و رادیو با توانائی گرفتن صدای داخلی ، برای مردم می سازند!21- یعنی : چگونه (خود را مسلمان می دانید و ) جانبازی نمی کنید به خاطر راهی که خدا برای زندگی نشان داده (کلمه ی" فی" یعنی به خاطر) و به خاطر مستعضفان(یعنی مردمی که قدرت دارند و به ضعف کشیده شده اند و این ضعف تحمیلی است) از مردان و زنان و کودکان که فشار زندگی بر آنان به قدری زیاد است که حتی از وطن بیزارند و از خدا می خواهند که آنان را از آن دیار مأنوس و محبوب شان نجات دهد. از اینجا روحیه ی ارتشی اسلامی را، با روحیه ی ارتشی در غیر جامعه ی اسلامی به خصوص در کشورهای استثمارگر بزرگ مقایسه کنید.1-21- در این سال های اخیر که درباره ی حکومت اسلامی، و به خصوص درباره ی نظام اقتصادی اسلام بحث می کنیم، غالبا برای روشنفکران و درس خوانده ها، سئوالات یا ایرادهایی پیش می آید، از قبیل اینکه:1- چرا اسلام، برنامه ی اقتصادی خود را پیاده نکرده است ؟ 2- از مفهوم سوال اول، چنین نتیجه می گرند که : پس اسلام توانایی پیاده کردن برنامه هایش را ندارد و قابل اجرا نیست .3- چرا حکومت اسلامی، مسیرش عوض شد؟در مقدمه جواب به سوال اول، می توانیم ساده ترین واقعیات زندگی را نگاه کنیم تا با درکی درست و واقع بینانه و دور از خیالبافی و ذهنگرایی، موضوع سوال را مطالعه کنیم. آنگاه نتیجه ی به دست آمده نیز قابل إطمینان خواهد بود: در شهری، یا دهی، یا حتی خانه ای، حادثه ای – مثلاً حریقی – روی می دهد، و اهل خانه زیر آوار می مانند .اگر یک نفر برای نجات اهل خانه برسد، کدام یک از دو طریق زیر را عملی کند ؟ الف: اولین شخص را از زیر آوار بیرون می آورد.تمام وسایل و امکانات و وقت خود را به کار می گیرد، تا بهبودی کامل را برای آن شخص باز می گرداند، کاری به بقیه ندارد .ب : اولین فرد را از زیر آوار بیرون می کشد، پس از آنکه او را از خطر مرگ نجات داد، بلافاصله تلاش برای نجات دیگران را شروع می کند و این تلاش را تا بیرون آوردن آخرین فرد ادامه می دهد، بعد از اینکه اطمینان یافت کسی زیرآورا نمانده معالجه و درمان نجات یافتگان را شروع می کند، بی تردید منطق انسانی روش دوم را می پذیرد.واقعیت این است که جهان بشریت در چهارده قرن قبل، درست حالت اهل آن خانه در زیر آوار مانده را داشت. همه در زیر ستم زورگویان و چپاولگران بزرگ و کوچک دست و پا می زدند، نقطه ی روشنی نبود که ستمکشان را به سوی امیدی – هر چند ضعیف – رهنمون گردد. در چنین شرایطی، رسالت اسلام، مبارزه را شروع می کند، عده ی زیادی از اسیران فرهنگ و قراردادهای استثماری آزاد می شوند ... و قرار داد این آزادی و پذیرفتن پیام اسلام، چشم پوشی از آسایش و فدا کردن مال و جان به خاطر نجات دیگران است (به حاشیه ی پیشین مراجعه شود) درست هم چنان که اگر کسی از اهل خانه مورد مثال از زیر آوار نجات یابد و توانی داشته باشد، اخلاق سالم انسانی حکم می کند که او نیز همکاری با امدادگر برای نجات بقیه را شروع کند.با مختصر مطالعه ای درباره ی حوادث و وقایع صدر اسلام متوجه می شویم که : اگر جامعه ی اسلامی را در هر اندازه ی جغرافیایی و انسانی محدود می کردند و سرگرم اجرای کامل برنامه های گوناگون و از جمله نظام اقتصادی می شدند، کار آنان درست شباهت به کار امریکا و شوروی پیدا می کرد که دارند هزینه های کلان را برای اکتشافات فضایی" بر باد می دهند" اما در زیر چشم آنان هر روز هزاران کودک از گرسنگی می مرند. یا مانند رفتار بعضی از خانواده ها که مرتب ، مشغول آراستن خانه و پختن خوراک های مطبوع و تأمین وسایل رفاهی و بهداشتی برای خانه خود هستند اما إعتنایی ندارند که در بغل دست آنان، خانواده ها، برای تنها نان و آب جان می کنند!!از جواب سوال اول، نادرستی نتیجه گیریی که می کنند، روشن می شود، به علاوه اینکه اصولا إجرا یا عدم إجرای یک برنامه به هیچ وجه نشانه ی قابلیت آن برنامه برای إجرا نیست . زیرا ممکن است برنامه ای بسیار آسان قابل إجرا باشد اما مسئولان به دلایل گوناگون نخواهند یا نتوانند آن را إجرا کنند. اساساً مطرح کردن چنین إیرادی ناشی از شناختی نادرست نسبت به انسان است که در ضمن دادن جواب به سوال شماره 3 این مساله نیز روشن خواهد شد در توجیه سوال شماره 3 که : چرا مسیر حکومت اسلامی پس از مدتی کمتر از نیم قرن عوض شد؟ می گویند : هر پدیده ای تا زمانی که قابلیت ماندن را دارد می ماند، اما زمانی که از بین می رود قابلیت ماندن  را از دست داده والا از بین نمی رفت، می گویند: پس اسلام نیز نظامی بوده که تنها برای آن مدت توانسته به درد بخورد، چون خدمات و برنامه های انقلابی سودمندی که داشت ، فقط برای همان مدت بود ، و پس از اینکه جامعه را متحول نمود قابلیت بقا را از دست داد، و لذا از بین رفت ... و از این قبیل استدلال ها.اساس این اظهار نظرها از آنجا ناشی می شود که" انسان" را از همه جهت، چه از جهت وجود مادی و جسمی و چه از جنبه ما دی زندگی و چه از جهت جنبه معنوی زندگی، با سایر موجودات طبیعی مقایسه می کنند و تمام قوانین طبیعت را ، شامل انسان نیز می دانند ... و این اشتباهی بس بزرگ است .برای اینکه به ابعاد این اشتباه به طور کامل و از جمیع جهات پی ببریم ، نیاز به روشن شدن چند مطلب اساسی داریم : 1- تفاوت سه نظام" طبیعی" و" اختیاری غریزی " و" اختیاری تعقلی" که در غیرجانداران با تعبیری کلی، تنها نظام اول مطرح است، و این نظام بر پدیده های طبیعی حکومت دارد بدون اینکه فعالیت و تلاشی اختیاری لازم باشد، در جانداران (غیرانسان) نظام اول ، حکومت می کند، و فعل و انفعالات ذرات وجود هر جانداری بدون دخالت مستقیم آن جاندار، جریان می یابد و علاوه بر نظام اول، نظام دوم نیز مطر ح است، که به مقتضای این نظام جاندار با راهنمایی غریزه نیازهای بقای مجموعه ی وجود خود را به عنوان یک موجود (هرچند از میلیاردها موجود جداگانه ترکیب شده) درک می کند.و باید از اختیار محدود خود برای تأمین آن نیازها استفاده نماید و الا وجود مجموعه به نام یک جاندار قابل بقاء نخواهد بود.اما در انسان هم نظام  اول حکومت دارد (که در اینجا با همه ی موجودات  طبیعی و جانداران مشترک است)، و هم نظام دوم مطرح است (که در این مورد با تمام جانداران جهت اشتراک دارد )، وهم اضافه بر این دو نظام، نظام خاص او - که اساس انسان بودن او، و امتیاز او از تمام عالم ماده و حکومت او بر عالم ماده است – مطرح است یعنی نظام اختیاری تعقلی ... و آنچه در زندگی انسان به طور استثنایی مطرح می باشد که برای بقیه ی موجودات مطرح نیست، در زیر سیطره ی این نظام است ..و انسان در شعاع این نظام چندان تسلط و اراده دارد که حتی می تواند دو نظام دیگر وجود خود را نیز، تحت فرمان خود درآورد.مطلب دومی که باید درباره ی انسان بدانیم "دو بعدی" بودن ترکیب او است. در حالی که بقیه ی موجودات (تا آنجا که ما می شناسیم زیرا اطلاع از اشکال وجود در منظومه های دور دست نداریم) اعم از بی جان و جاندار، عموماً یک بعدی هستند . موجودات یک بعدی، به نسبت انسان، موجوداتی بسیط و ساده هستند. بدین معنی که با شناخت یک واحد یا یک فرد از هر نوع خاص، قانونی به دست می آوریم که می توانیم آن قانون را شامل همه ی واحدها و افراد دیگر آن نوع به خصوص بدانیم ، و همه را با همان قانون نگاه کنیم و بسنجیم، گرچه این جنبه خصوصیات نوعی در انسان نیز صادق است، اما با این حال،  تفاوت هایی چندان مهم و اساسی ما بین افراد  این نوع وجود دارد، که گاهی دو فرد را کاملاً در دو نقطه تضاد قرار می دهد به طوری که فاصله و اختلاف آن دو فرد، از اختلاف دو نوع از موجودات وسیع تر وعمیق تر است. این اختلاف های گوناگون است، و نیز هزاران درجه در هر یک از انواع اختلاف ها ممکن است وجود داشته باشد... و لذا هیچ وقت نمی توانیم با شرح و مشخصاتی که مثلاً – از یک فیلسوف انسان دوست به دست می آوریم ، مقیاسی برای شناسایی یک فئودال عیاش و بی سواد بسازیم و ... و ... مطلب سوم در مورد انسان این است که در محدوده ی کار وجود ارادی و تعقلی او، دو صورت از زندگی مطرح است: 1- زندگی مادی 2- زندگی معنوی. درک نیازهای مادی – و حتی آزها و هوس هایی که جزو نیازها نیستند - برای همه آسان است، ولی درک نیازهای معنوی، برای همه مقدور نیست، به علاوه تلاش برای تأمین نیازهای مادی و ارضای آزها و هوس ها – خواه در محدوده ی یک زندگی ابتدایی و خواه در سطح های پیشرفته ی علمی – تقریباً آسان است. اما تلاش برای تأمین نیازهای معنوی – به فرضی که درک هم شده باشد – بسیار پر دردسر و مشکل است.(از این جنبه ها هم گذشته، کسانی که نیازها را درک می کنند و همت و تلاش برای تأمین آن و نجات جامعه را نیز دارند، چون انسان را نمی توانند با آن همه تفاوت در افراد، و با آن همه پیچیدگی وجود دو بعدی – بشناشند هرگز نمی توانند راه های تأمین همه جانبه ی زندگی معنوی وی را درک کنند ... و اینجا است که باید تعیین کننده نظام این جنبه استثنایی انسان، همان اراده ای باشد که نظام دو جنبه ی کم اهمیت تر را برای همه ی پدیده های بی جان و برای جانداران تعیین کرده است...)به واسطه ی تفاوت های فراوان جنبه ی مادی و جنبه ی معنوی زندگی انسان (که در اینجا نمی توانیم به همه اشاره ای هم بکنیم)، تاریخ زندگی مادی، تقریباً جریان تکاملی شبه منظمی، یا شبیه یک خط منکسر دارد که مجموعا – صرف نظر از تغییر مرکزها و نشیب و فرازها و خاموش و روشن شدن ها – می توان تا حدی جمله ی مشهور دانشمندان را که :« تاریخ به عقب برنمی گردد»را، درباره ی آن درست دانست (البته باز تاحدی .یعنی: اگر در نگاهی کلی و اجمالی، از ابتدای پیدایش انسان و زندگی روی درختان و در غارها را،  تا امروز که عصر فضا است، مرور کنیم، می بینیم که مجموعاً، این حرکت، تقدمی و تکاملی بوده است و گرنه، نمونه های فراوان از تمدن ها را در تاریخ می شناسیم که درخشیده اند، و بعد خاموش شده اند، و بعد گاهی، تا قرن ها، نه در آنجا و نه در جایی دیگر ،آن حرکت زنده نشده، و تاریخ در همه جا، به مرحله ی پیش ازآن تمدن ها برگشته است). اما حساب جنبه ی معنوی زندگی انسان، به کلی فرق می کند . نمودار یا تعبیر ساده ای برای نشان دادن مفهوم زندگی معنوی، عبارت است از اینکه :روابط انسان ها، از ستم و تحقیر و استبداد و امتیازات، و از ترس و تنفر و خصومت، و از نگرانی و اضطراب، به دور باشد، یا نباشد. که اگر باشد، زندگی معنوی جامعه، سالم است، و اگر نباشد، ناسالم است .وقتی طول تاریخ انسان را نگاه می کنیم، می بینیم که این جنبه، به خلاف جنبه ی مادی، مطلقاً در خط تکاملی، جریان ندارد، و مرتب، تاریخ است که به عقب برمی گردد.یا حرکت تقدمی پیدا می کند، و حتی تقدم یا تأخر این جنبه، رابطه ی ثابتی، با جنبه ی دیگر نیز ندارد یعنی، گاهی هر دو جنبه با هم به طور تقدمی یا تأخری، جریان می یابند، و گاهی یکی در یک جریان هست و دیگری نیست یا جنبه ی مادی، جریان تکاملی دارد و جنبه ی معنوی، سیر قهقرایی. (اما مجموعا در تاریخ، می بینیم که هرگاه، زندگی معنوی، تکانی تکاملی یافته – مانند انقلاب های دینی – اثری عظیم بر زندگی معنوی نیز گذاشته است.).چهارمین مطلب برای روشن کردن ابعاد اشتباهی که موجب طرح سوال ها و ایراد های آغاز این توضیحات می شود، درک درست رابطه ی نسان با تاریخ است. بسیاری از دانشمندان می پندارند که تاریخ حاکم بر انسان است و مسیرش را تعیین می کند. در حالی که تاریخ، فقط وجود ذهنی دارد، اما انسان (یعنی : افراد انسان) وجود مادی و خارجی دارد ، ... و عجیب تصوری ایده آلیستی است که یک وجود ذهنی را بر یک وجود خارجی و عینی، حاکم شماریم و سرنوشت این موجود خارجی را به دست آن موجود ذهنی بسپاریم .به هرحال هر یک از مسایلی که در این حاشیه شماره 21 مطرح شده، نیاز به شرح و تفصیل طولانی دارد که در این رساله ی کوچک نمی گنجد. بعضی از آنها را در سخنرانی ها یا درس ها گفته ایم، و روی نوار ضبط شده است اما از این اشاره های کوتاه می توانیم، این نتیجه را به دست آوریم که انسان در ساختن جامعه ی خود و اداره ی آن، آزاد و دارای اختیار است، و تاریخ زندگی معنوی او همیشه، عرصه ی مبارزات نیروهای آزادی خواه و انسان دوست، با نیروهای اهریمنی ضد بشر بوده، و هست، و خواهد بود ... و هیچ جبری وجود ندارد که مسیر زندگی معنوی، را در یک جامعه، بر تکامل یا بر قهقرایی وادارد ... و این انسان ها هستند که در جدال بر سر دو مسیر، به تناسب مرتب و آماده کردن شرایط گوناگون، تاریخ را در یکی از دو جهت به حرکت درمی آورند، نه تنها جامعه های دینی، بلکه جامعه های دیگر را نیز ببینند، و از جمله کشورهای مارکسیست را (که 20-30 سال پیش، طرفداران مارکسیسم، نظریه ی تاریخی،  این مکتب را از اصول مسلم و ثابت علمی، می پنداشتند، و قبول نمی کردند که روزی در یکی از این جامعه ها، سیر قهقرایی پیش می آید ... اما بالاخره، همه جا را دیدیم!) بنابراین، توقف حرکت تقدمی اسلامی، و شروع سیر قهقرایی طاغوتی، و شکست حکومت شوری و روی کار آمدن حکومت سلطنت، و .. همه معلول احوال و حرکات و جهت گیری های انسان ها بود، نه جبر تاریخ و نه قابلیت یا عدم قابلیت برنامه و مکتب برای ماندن...22- غالبا مابین" نظم" و "دیکتاتوری" دچار اشتباه می شوند، و این اشتباه، نه تنها در فکر بلکه در جامعه ها نیز، غالبا موجب سردرگمی، و حتی گاهی عامل شدیدترین نوع خفقان می شود .نظم جامعه به هر صورت حتی اگر به صورت کشتن افرادی هم صورت گیرد مطلوب است و ضروری.اما استبداد به هر صورت که باشد ولو با جلوگیری از گفتن یک جمله تنها در یک مجلس محدود – نامطلوب است و محکوم .تعیین مرز مشخص مابین این دو، در یک تعریف جامع و مانع، مقدور نیست. نظم باید با تأمین آخرین حد آزادی برای همه، صورت گیرد، بدون اینکه کسی اجازه داشته باشد به دیگری یا به دیگران، کمترین زیانی برساند، حتی با یک اتهام ناروا یا یک اهانت نابه جا ... اما استبداد آن است که فردی یا افرادی، اجازه بیان عقاید یا نظرات یا ایرادهای خود را نداشته باشند ... و آنچه مهم است، تأمین نظم است بدون اینکه به استبداد بیانجامد، و نابود کردن استبداد است بدون اینکه به استبداد بیانجامد و نابود کردن استبداد است بدون اینکه هرج و مرج یا خیانت پیش بیاید ... و راستی، تطبیق عملی این روش، کاری است فوق العاده که به آگاهی و اخلاقی فوق العاده نیازمند است. زیرا در عمل، عجیب این دو متداخل می شوند...23-  دو مثال میتواند این مطلب را روشن کند.مثال اول : دو دِه را تصور کنید که در هر کدام یک صد خانوار زندگی می کنند. در یکی از این دو، همه ی مردم احساس امنیت و آسایش می کنند .هیچ کس از دیگران واهمه ندارد .درها همیشه باز است، و کسی نمی ترسد که دیگری به خانه اش ، به جانش، به زن و بچه اش، قصد تجاوز داشته باشد. همه در خانه ی گلی، و روی گلیم زندگی می کنند، و خوراکی آنها بسیار ساده و بی تشریفات است، و زندگی در شرایطی ابتدایی می باشد.کسی بر دیگری تحکم نمی کند و ناز نمی فروشد هیچکس، از کسی دیگر نه شکایت دارد و نه گله ای، همه همدیگر را صمیمانه دوست دارند، و هرکس آنچه برای خود دوست دارد، برای همه هم دوست دارد، و ... اما در دِه دیگر نگرانی و اضطراب حاکم است، هرکس واهمه دارد، مبادا از طرف دیگران به او و تعلقات و حقوقش تجاوز شود.همیشه درها بسته است ،و با هر دق البابی دچار ترس و واهمه می شوند.عده ای در اوج رفاه و در نهایت ناز و نعمت زندگی می کنند، و بر جان و مال و ناموس دیگران تحکم می ورزند.همیشه دل یک عده پر است از شکایت هایی که جرأت بر زبان آمدن را ندارند. با این همه نعمت در این دِه فراوان است.و هیچ کسی از گرسنگی و نداشتن لوازم رنجح نمی برد.و زندگی در اوج پیشرفت و با استفاده از کاملترین امکانات است.کسی به دیگری اعتماد ندارد و هیچ کس ،صمیمانه دیگری را دوست ندارد ...بشریت در کدام از این دو دِه سعادتمند است؟مثال دوم: در شهری خانه ای هست محقر، در آن خانه زن و مردی زندگی می کنند و یک پسر بچه 8-9 ساله دارند.فرزندانشان را صمیمانه دوست دارند همیشه با محبت و احترام با وی رفتار می کنند، و همیشه در تلاش اند تا وسایل پیشرفت و خوشی و راحتی او را فراهم سازند.اما توانایی آنان محدود است، و هرگاه که بر سفره می نشینند خوراک آنان نان و ماستی بیش نیست. با نوازش فرزند را به سر سفره دعوت می کنند.لباس کودک از پارچه نخی است و کهنه و پاره است.خانه دیگر نیز داریم مجلل و پر زرق و برق و همیشه سفره ی پر از نعمت های رنگارنگ ،اهل این خانه فرزندی دارد 8- 9 ساله که او را فقط برای کار  وزحمت می خواهند، بچه شان را با محبت و احترام نگاه نمی کنند .همیشه به وی توهین می کنند و به درد دل ها و آرزوهایش توجهی ندارند .خود بر سر سفره می نشینند و ظرفی برای او پر از خوراک می کنند که تنها در راهرو بنشیند و بخورد .خوراک او به هرحال خیلی خوب و مطبوع است و لباسی از پارچه های گران قیمت به تن دارد ... کدام یک از دو کودک احساس سعادت و خوشبختی می کنند؟جامعه ای که ازجهت عقاید و افکار از جهت اخلاق، از جهت روابط اجتماعی و اقتصادی و از جهت نظام حکومتی واقعاً اسلامی باشد درست شبیه به اهل آن ده اول – هرچند از نظر رفاه و تکنیک عقب مانده باشند – و شبیه است به فرزند همان خانه اول گرچه زندگیش محقر باشد – اما جامعه ای که از جهات مذکور غیراسلامی باشد ، مردمش، حال آن ده پیشرفته، و حال کودک آن خانه مجلل را دارند، .تفصیل این مطلب قسمتی، از این رساله، و قسمتی دیگر، از رساله ی"نظام اقتصادی اسلام" به دست می آید.24-رابطه ی انسان با حکومت را در سه صورت متمایز از انسان ها می توانیم تصور کنیم:1- انسانی که مکتب ندارد و به هیچ قانون و و نظامی معتقد نیست، و هرگونه حکومت و مقررات اجتماعی را باری بر دوش بشر می داند.2- انسانی که معتقد به یک مکتب  وبرنامه است، اما به آفریننده ی هستی ایمان ندارد، و اراده ای را حاکم و ناظر بر هستی نمی شناسد.و مرگ را پایان خط وجود هر فرد می شمارد، و نه کتابی برای ارزیابی خوبی و بدی تصور می کند و نه حسابی. مکتب مورد پسند او محصول آراء و نظرات دانشمندان است و به نظر او، در هیچ موردی، هیچ پایه و مبنایی الهی ندارد.3- انسانی که به یک مکتب و برنامه عقیده دارد، و هستی را داری نظمی دقیق می شناسد که از کوچکترین اتم و سلول تا بزرگترین منظومه ها و جانداران را شامل می شود، و این نظم را، اراده ای آگاه اداره می کند به عقیده ی او، انسان- که جدا از همه ی جانداران است و به خلاف آنان، هم در نوع تکامل دارد و هم در فرد(این مطلب تکامل نوعی و فردی خاص انسان، در نوار ضبط شده) ، و توانایی حکومتی نسبی در عالم وجود دارد- به تناسب این امتیازات، در این عالم مأموریتی دارد که با آگاهی و اختیار (نه جبر و اکراه) ، باید مأموریتش را به عهده گیرد اما برنامه ی چنین مأموریتی خطیر بسی بزرگتر از آن است که خود، خطوط اساسی اش را ترسیم کند.معتقد است که همان که، انسان را این امتیاز فوق العاده داده، و اداره ی هستی را تا حدی به او سپرده، صلاحیت و آگاهی دارد تا خطوط اصلی برنامه ی کار او را معلوم کند(که بقیه ی کار را خود می تواند انجام دهد – به تناسب همان امتیازی که دارد-)، و ایمان دارد که این برنامه هم، عملاًمعلوم شده، و در مجموعه ای به نام "قرآن" در اختیار او قرار گرفته است و یقین دارد که حساب این موجود پر استعداد، از دیگر جانداران جدا است، زیراهمه ی افراد یک نوع از جانداران، تقریبا – تنها به حکم غریزه- یک نوع زندگی را دارند، در صورتی که افراد انسان، می توانند  در هزاران صورت گوناگون زندگی کنند ، و لذا نسبت به انتخاب نوع زندگی و اندازه ی تلاش در اجرای وظیفه، مسئولیت دارند و پاداش می بینند. پس، مرگ انسان، آخر خط حیات او نیست، بلکه آغاز انتقال از یک مرحله ی پایین تکاملی به مرحله ی بالاتر است(اگر خود، راه تکاملش را آشفته نکرده باشد) ،هم چنان که انتقال او از دوران گاز تا مرحله ی حیوانی ،هر مرحله، حرکتی تکاملی بوده است.انسان اول (از سه نمونه مختلف مذکور در آغاز حاشیه) در نظر اکثریت قریب به اتفاق همه ی مردم، پوچ است و منفی، و لذا  لازم نیست درباره اش بحث کنیم .آنچه ارزش بحث دارد ،انسان دوم است و انسان سوم که تقریبا این دو نمونه، همه ی بشریت را در برمی گیرد.برای اینکه در تعبیرهایی کوتاه و ساده، و در عین حال، رسا و روشن، این دو نمونه را نشان دهیم. اصطلاح" انسان قانونی" را برای نمونه اول، و اصطلاح "انسان دینی" را برای نمونه دوم انتخاب کرده ایم (قبلا در این مورد ، چند بار بحث شده از جمله در نواری با عنوان اقتصاد اسلامی و اقتصاد سوسیالیستی).تفاوت انسان دینی با قانونی، بسی عمیق تر و اساسی تر است از تفاوت انسان قانونی با انسان پوچ و بی مکتب: (نمونه ی اول). درک بُعد وسیع و عمیق این تفاوت، تنها با شناختی درست از انسان و خصوصیات روانی او و روابط  پیچیده و سردرگم آگاه و ناآگاه او مقدور است. به طور خلاصه، دنیای عظیم و پیچیده ی روان انسان، به دو شعبه ی جدا از هم و در عین حال مرتبط با هم، تقسیم می شود.یکی ، شامل ادراکات ماورای حسی و شناخت ها و آگاهی ها و معلومات اوست ، و دیگری عبارت است از مجموعه خصلت ها و خصوصیات اخلاقی و انفعالات درونی. غالباً و به طور طبیعی، شکل گیری شعبه ی دوم روان، متاثر از شکل گیری شعبه ی اول و نحوه و ترتیب اکتساب و استقرار اندوخته های آن و در زیر پرتو آن ، قوام می یابد.و لذا تابع آن به شمار می رود (قبلا در بحث و درس هایی با عنوان "پرورش و آموزش اسلامی" و "ماتریالیسم فکری و ماتریالیسم اخلاقی" و" انسان دینی و انسان قانونی" و "روانشناسی مادی و روانشناسی اسلامی" گوشه هائی از این مطلب تشریح  وروی نوار ضبط شده است و لذا در اینجا فقط مروری سریع می کنیم).انسان دینی ، همان طور که وجود عالم ماده را با قوانین و احکام شناخته و ناشناخته آن درک می کند، به ماورای ماده نیز ایمان دارد .... و دو عالم ماده و ماورای ماده را ، در وجود خود جمع می بیند، و اذعان دارد که انسان، در حالی که از شناختن کامل تنها عالم ماده ناتوان است ، نمی تواند برای خود – که ماده و ماورای ماده در آن جمع شده – برنامه ای ترتیب دهد که هم با وجود مادی و نظام های طبیعی و غریزی وجود مادی او، و هم با وجودماورای مادی اش،و در نتیجه: با مأموریت عظیمی که در هستی دارد، و با نظام هستی، هماهنگ باشد. این انسان، به تناسب عقیده اش به مجموع ماده و ماورای ماده، معتقد است که برای زندگی او، هم تغییر مطرح است و هم ثبات. بنابراین ، هماهنگ و متناسب با ترکیب و ماموریت استثنائی وجود او، مقیاس هایی ثابت وجود دارد که – در عین تغییرهای صوری به تناسب برخورد با حوادث و مسائل متغیر – هرگز نباید آن مقیاس ها را عوض کند، زیرا این مقیاس های ثابت، با نظم ثابت وجود انسان و هستی، رابطه دارد، نه با احوال متغیر این دو.انسان دینی به واسطه ی این معلومات و شناخت ها، می داند که جنبه ی خاص انسانی او، از جنبه هایی که مابین او و بقیه ی موجودات اشتراک دارد، برتر و پیچیده تر است. . . و می داند که برای تأمین نیازهای جنبه مادی وجود خود، باید مواد اصلی را، خدا در اختیارش قرار دهد، و خود از استعدادهای نامحدود و گوناگونش، برای استفاده ی گوناگون از آن مواد ، بهره گیرد. اما با همه این استعدادها، اگر آفریدگار، مواد اصلی را در اختیارش نگذارد، توانائی ندارد که کمترین مایحتاج را برای خود تهیه کند.در عبارتی ساده:انسان دینی، عقیده دارد که اصولاً آنچه در محدوده ی کار انسان است، عبارت است از "استنتاج، تجزیه و تحلیل، و ترکیب"، با استفاده از موادی که در اختیار او قرار می گیرد، اما هرگز توانائی "آفریدن و ایجاد" را، بدون اینکه مواد و امکانات را در دسترس داشته باشد، ندارد ... وقتی می دانیم که جنبه ی مادی زندگی، با اینکه مابین انسان و دیگر موجودات مشترک است، چنین وضعی دارد، در مورد جنبه ی معنوی زندگی، که بسیار پیچیده تر است  ، به طریق اولی، همین وضع، مطرح می باشد. یعنی : باید اصول و مواد کلی برای تامین جنبه ی معنوی زندگی، در اختیار او قرار گیرد، تا طبق خاصیتی که استعدادش را دارد، از آن مواد و اصول، برای تأمین زندگی معنوی خود استفاده کند، و چون توانایی آفریدن و ایجاد را ندارد، اگر مبانی در اختیارش نباشد، در این جنبه نیز(مانند جنبه ی مادی زندگی) ناتوان است. زیرا آن مبانی، باید هم با وجود انسان و هستی و هم با مقیاس های ثابت مذکور، سازگار باشد، و چون او در این موارد نمی تواند شناختی کامل داشته باشد، بدیهی است که نمی تواند مسئولیت ایجاد مبانی را به عهده بگیرد (اشاره کنیم به اینکه هر نکته ای مثبت درباره ی زندگی معنوی انسان، در هر مکتبی وجود داشته باشد، در واقع، پیشروان مکتب، اصول آن را، از تعالیم دینی گرفته اند که به نحوی از انحاء در فرهنگ های بشری، جا گرفته است، اما شرح این مطلب، خارج از وظیفه این حواشی است). انسان دینی، با این عقاید، صمیمانه و آگاهانه می کوشد تا از مبانی الهی، برای اداره ی زندگی معنوی خود استفاده کند، و به درستی برنامه ای که به این ترتیب، تنظیم شود، اطمینان دارد، و لذا با آسودگی خاطر  و آرامش ضمیر و اعتماد به درستی نتایج آن، آن را اجراء می کند- درست مانند پزشکی که به شناختن مرض و شناختن خواص داروهایی که تجویز می کند، اطمینان دارد، و می داند که مریض محبوب و عزیز او را ، این داروها ، درمان می کنند). .  . اما انسان قانونی، هرچند به مکتب خود بیشتر ایمان داشته باشد، و آن را درست و مطلوب شناسد، اگر در مبانی فکری و عقیدتی خود، دقت کند، در صحت آن، دچار تردید می شود، و هر اندازه دقت و کنجکاوی و تأمل او بیشتر شود، اطمینانش به مکتب اش به همان نسبت ، پایین می آید. چرا؟ برای اینکه، او اراده و علمی محیط وناظر بر هستی و آفریننده و گرداننده ی هستی را تصور نم یکند. به نظر او به وجود آمدن هستی و آمدن انسان به این گوشه از هستی، ازروی تدبیر و اندیشه و حساب نبوده، و اتفاقی صورت گرفته است. بنابراین مأموریت یا مسئولیتی اساسی، برای انسان مطرح نیست. او غیر از این عالم ماده را تصور نمی کند،و چون عالم ماده را مجموعاً در تغییر می بیند، وجود مقیاس ها و ارزش های ثابت را نمی تواند بپذیرد. بنابراین، هر برنامه ای که برای إداره ی بشر، تعیین شود، یا باید انسانی سطحی و بی دقت باشد، یا نمی تواند به آن اطمینان داشته باشد ... و وضع روانی او، نسبت به مکتب و برنامه اش، درست مانند وضع کسی است که بدون اطمینان از تشخیص مرض و شناختن خاصیت دارو، ناچار است برای معالجه ی عزیزاش، نسخه ای تجویز کند. بنابراین، اگر انسان قانونی، تا مدتی به مکتب خود ایمان و علاقه داشته و در درستی آن متردد نبوده، در صورتی که صمیمانه و با دقت، به فکر و اندیشه بپردازد، پس از مدتی متوجه خواهد شد که قبول مکتب، از روی آگاهی و اطمینان به درستی و صحت مبانی نبوده است . . . ولذا باید آن را رد کند – و در صورتی که عقاید دینی پیدا نکند، همه ی مکتب های دیگر را نیز رد می کند- پس این انسان قانونی، تبدیل می شود به یک انسان "بی مکتب "که در آغاز حاشیه، مورد بحث بود. یا اگر نمی خواهد آن را رد کند، قبول آن، حالتی تسلیمی و با اکراه از درون، یا الزامی و اجباری از بیرون پیدا می کند . .  . و همه می پذیریم که مقام انسان والاتر است از آنکه باطل تسلیم شود، یا به اطاعت از آن ناچار گردد. . . و نیز همه می دانیم که "آزادی" بزگترین مطلوبی است که انسان های مترقی  و صمیمی، همیشه به دنبال آن هستند، و تبعیت از یک مکتب، اگر با الزام باشد، همه می دانند که این استبداد است و دشمن آزادی، اما اگر الزام از بیرون ناپسند است، الزام درونی و قبول با اکراه ناپسندتر است. زیرا زنجیر بر دست و پا سبکتر است تا بر اراده و روان!در این مقایسه، این نتیجه به دست می آید که: چه اندازه انسان دینی، نسبت به برنامه ی مکتبش با اطمینان و علاقه نگاه می کند، و در انجام دادن آن، احساس موفقیت و رضایت می یابد، به همان اندازه، انسان قانونی آگاه، نسبت به مکتب خود، متردد و دلسرد  است، و از اعماق روان ، اجرای آن را، کاری تحمیلی و نامطلوب می شمارد ... انسان دینی، قبلاً ایمان دارد، و بعد از ایمان و علاقه ی آگاهانه ی خود، برای اجرای برنامه دستور می گیرد. در صورتی که انسان قانونی نمی تواند به هیچ مکتبی، ایمانی آگاهانه پیدا کند، تا خود را در برابر آن مسئول شناسد(و گفتیم که: اگر ایمان به مکتب خود دارد، این ایمان، سطحیانه است و بی مبنای منطقی).از اینها گذشه، انسان دینی، وضع بشریت را – لاقل در جهان امروز- نگاه می کند،و می بیند که پایبند نبودن بشریت به نظام الهی(که اسلام، نام مشهور آخرین مرحله ی این نظام برای بشر است و موازین و اصول آن در قرآن پایدار است و مصون از دستبرد).چگونه او را دچار انواع بدبختی ها و سرگردانی ها نموده، و چه دیوارهایی از بیگانگی و خصومت و استثمار مابین اجزای آن کشیده، و تا چه حد، غارت و کشتار را رواج داده است. و در مقابل، می بیند که هرگاه جامعه ای، راه دین را صادقانه پیش گرفته، چه طور محبت و برادری استقرار یافته ،و بیگانگی و خصومت از میان رفته است... و همین تجربه، وقتی به ایمان و عقیده ی او، اضافه می شود، طبیعی است که اطمینان خاطر او را مضاعف می سازد.اما انسان قانونی، طول تاریخ حیات بشر را نگاه می کند، و می بیند که همیشه، انحراف از راه خدا،(«راه خدا»به نسبت کسی که دین ندارد، مفروض است .)همین وضع را بدنیال داشته ، که امروز بشریت ، گرفتار، آن است، و می بینید که هرگاه بشر از راه خدا منحرف شده، از صمیمت و خوشبختی به خصومت و بدبختی گرفتار شده است. اما به خاطر تصورات غیردینی خود، نمی تواند از این تجربه، نتیجه ای مثبت بگیرد.بحث تفاوت منطقی و عملی انسان قانونی و انسان دینی، بسیار طولانی است که در این جا به همین نکته اکتفا می کنیم.25- در پیشرفته ترین نظام های دمکراتیک ، حداکثر حقی که به مردم داده می شود، این است که برای آنان، " انتقاد آزاد است".خبر از فعالیت ها و تبلیغات آزادانه گروه های مختلف در ،"هاید پارک" انگلستان دارید. این آزادی انتقاد، اکنون در جهان زبانزد عموم است و همه آرزو دارند که بتوانند در چنان جامعه ای زندگی کنند. اما این آزادی که در کشورهای مارکسیست، و در اکثر کشورهای جزو حوزه ی مشهور به "جهان سوم" ، به آن حسودی می ورزند، در عمل، هیچ تضمینی برای تاثیر و اجراء ندارد. اما در یک حکومت واقعاً اسلامی ، انتقاد نه تنها آزاد است، بلکه به مقتضای قانون "امر به معروف و نهی از منکر" ، واجب و یکی از تکالیف مهم و اساسی دین است، که قصور از آن، خیانت به جامعه محسوب می شود، و یکی از گناهان کبیره است. انسان مسلمان به مقتضای این قانون، که در یک کلمه عبارت است از قانون "جهاد "، در برابر جامعه، چنین مسئولتی دارد که:" من رأی منکم منکرا، فلیغیره بیده، فإن لم یستطع، فبلسانه، فإن لم یستطع، فبقلبه، و ذلک أضعف الایمان ". هرجا که از هر قدرت و مقامی، خلافی بیند، باید در رفع آن با طرق مختلف بکوشد، مثلاً اگر مرتکب منکر، به قدرت و زور متکی باشد و با تذکر و بحث، دست برندارد، باید نیروی لازم را، برای از میان برداشتن آن منکر، با اعمال قدرت، فراهم کند، و با عامل آن بجنگد، اگر با تمام کوشش و تلاش، جنگیدن ، مقدور، نبود، با بحث و تبلیغ، مبارزه کند(و این مبارزه را ادامه می دهد، تا آخر حیات که اگر مردم تکان خوردند، و برای جنگ آماده شدند، نوبت اعمال قدرت می رسد، وگرنه، او مسئولیت را ادا کرده و در برابر جامعه، مدیون به حساب نمی آید.). اگر شرایط استبداد و فشار در حدی بود که امکان بحث و تبلیغ را نداشت، باید – لااقل- با تنفر و عدم همکاری(مبارزه ی منفی)، مخالفت خود با منکر را، به جامعه ابلاغ کند و بدین وسیله، نوعی از مقاومت را به مردم نشان دهد. اما این مسلمان باید بداند که این نوع از مبارزه ، پایین ترین حد از ایمان است، و اگر کسی، حتی به این اندازه مبارزه حاضر نشد ، اصولاً "مسلمان" به حساب   نمی آید...اینچنین است وظیفه ی انسان مسلمان، و ترک جهاد، این اندازه خطرناک می باشد ... و این دید اجتماعی و مسئولیت مدنی کجا، و " آزادی انتقاد" کجا؟26- در کشورهای کاملاً دمکرات و تمام آزاد ، حداکثر آنچه هست ، آزادی انتقاد است اما این انتقاد، اثری عملی ندارد، و در موقعیت و مقام کسی که مورد انتقاد قرار می گیرد، کمترین اثری ندارد، و اما در یک حکومت که با قوانین اسلامی اداره شود، انتقادی که از یک مقام مسئول می شود، اگر درست باشد، از آن شخص، سلب صلاحیت می کند، و به طور،"خود بخود" از مقامی که دارد ، عزل می شود. ماجرای پیراهن حضرت عمربن خطاب بدین قرار است که:پارچه ای از دارایی بیت المال تقسیم می شود، و به هریک از مردان، یک قواره می رسد. برای نماز جمعه ، مسلمانان مدینه و مسافرانی که در شهر حضور داشتند، در مسجد جمع شدند.عمر(رض)به منبر رفت تا خطبه ی جمعه بخواند. بعد از مقدمات خطبه ، خطاب به حاضرین نمود که:"ای مردم ..."شخصی از حاضرین که از افراد سرشناس هم نبود، از جا بلند شد، و عمر را از ادامه خطبه منع نمود، و گفت، نه به سخنت گوش می دهیم و نه از فرمانت اطاعت می کنیم ، زیرا تو، خلاف امانت اسلامی رفتار کرده ای، و از راه عدالت منحرف شده ای!،عمر خطبه را قطع کرد، و ماجری را از مرد معترض ، توضیح خواست. معترض، به خاطر اثبات مدعای خود، توجه جماعت را به قد و بالای کوتاه و کوچک خود و قامت بلند عمر جلب و به عمر خطاب کرد که : من و تو هرکدام یک مرد مسلمان هستیم، و باید هر یک قواره ای پارچه بگیریم که نسبت به هم کم و زیاد نداشته باشند. من با این قد و هیکل ، سهم پارچه ی خود را دوخته ام و از آن پیراهنی، با این اندازه ، که تا ساق پایم می رسد، فراهم شده است.و پیراهن تو نیز با آن قد و هیکل درشت، تا ساق پایت می رسد، با چنین انحرافی از راه اسلام، حق نداری که در جای رسول خدا(ص ع) ، بایستی، و نماز جمعه، اقامه کنی. حجت و استدلال مرد قوی بود، و در حاضرین اثر کرد. همه چشم به عمر دوختند، تا "دفاعیه" او را بشنوند. عمر گفت:برادر، ماجر را از پسرم عبدالله بپرس.(در حقیقت، مراسم جمعه متوقف شد، و به مراسم محاکمه ی عمر تبدیل گشت.) مرد ناشناس، جریان را از عبدالله پرسید.عبدالله به پاخاست و گفت : برادر، همه م یدانید که پیراهن عمر، بارها پاره شده، و انواع و اشکال پینه ها خورده بود ،در حالی که می دانید پیراهن من ، نسبتا تازه است. و می دانید که هر مرد رشیدی حق دارد از مال خود، به دیگران هدیه دهد، و من که یکمردمسلمانم و قواره ای پارچه گرفته بودم ، با میل و رغبت ، سهم خود را به پدرم دادم، زیرا پیراهن سابقش، دیگر قابل استفاده بود. و پارچه ای که داشت، پیراهنی مناسب هیکل و قد او نمی داد.این توضیح کافی بود که برائت عمر و صلاحیت اش را برای ادامه ی وظیفه ی رهبری، ثابت کند. اما مرد معترض متقاعد نشد، و رفت و خبر قواره پارچه ی عبدالله را از خانه ی او پرسید. جوابی که شنید، درست همان بود که از عبدالله شنیده بود. به مسجد برگشت و با رضایت خاطر، عمر را خطاب کرد که: سخنت را بگو، با جان و دل گوش می کنیم که منکری از تو ندیدیم. . اینچنین است، "آزادی انتقاد" در یک جامعه ی اسلامی، نه آزادی، بلکه وجوب، و نه انتقاد بلکه ،"امر و نهی"(امر به معروف و نهی از منکر) . . . و این چنین است معنی "حاکمیت مردم" . . . این چنین است "مسئولیت متقابل مردم و مسئولان امور" . . . و امیدوارم جامعه ی آینده ی ما ، واقعاً و در عمل، این چنین باشد، تا بتوانیم ، حکومت خود را اسلامی بدانیم.27- حکومت اسلامی اندلس – گرچه کاملا اسلامی نبود – با انواع وسایل ، جوانان اروپایی را به مراکز علمی خود جلب می کرد، تا بدین وسیله اروپا را از جهل و عقب ماندگی نجات دهد 28- تعبیر "تنازع بقا" ، جای لازم خود را در کتاب ها و تحقیقات دانشمندان کسب کرده، و صلاحیت احراز چنین موقعیتی را نیز دارد. بقای هر جانداری از کوچکترین حشرات ، تا بزرگترین پستانداران، تنها، با از بین رفتن موجودات دیگر، امکان پذیر است، اعم از اینکه موجودات دیگر، از گیاهان باشند یا حیوانات. . انسان نیز که یک جاندار است ، نمی تواند از این قاعده و نظام، مستثنی باشد، و همیشه برای بقا، نباتات – اعم از گیاهان و محصولات -گیاهان و درختان – و جانداران و تولیدات آنها را ، فدای خود می سازد.اما آنچه در همین مقوله تنازع، انسان را از جانداران دیگر جدا می سازد این است که ، این موجود ، به تناسب امتیازی که دارد، اگر درست توجیه نشود، در کار تنازع ،ب ه حد نیاز نمی سازد.می دانیم که جانداران دیگر، تا حدی که بقای آنان ایجاب می کند، دیگر موجودات را از بین می برند.اما انسان، وقتی تمام مطلوبش  در مادیّات خلاصه می شود ،دیگر حد و مرزی نمی شناسد.حرص و ولعی در مصرف مادیات پیدا می کند که هیچ چیزی آن را ارضا نمی کند. افراد خوشگذران یا حکومت های استثمارگر نه تنها به اصراف و تبذیر و ریخت و پاش نعمت ها و شتاب در هر چه بیشتر نابود کردن معادن می پردازند، بلکه تا آنجا که زورشان برسد، حتی همنوعان خود (انسان ها) را نیز نابود می سازند، اما همان طور که این نمونه از انسان ها را می بینیم، در مقابل، کسانی را نیز می بینیم که نه تنها اصراف و تبذیر نمی کنند و به رسانیدن ضرر و زیان به حقوق و جان دیگران راضی نمی شوند، با میل و رغبت ، مال خود و حتی جان خود را نیز برای نجات دیگران فدا می سازند. . . و آشکار است که این حالت از انسانیت ، درست در برابر حالت اول و در برابر حالت تنازع بقا قرار دارد . . . ساده ترین و مشروع ترین حد تنازع، فدا کردن ، دیگران برای بقای خود، در حد نیاز و ضرورت است. اما این حالت ، فدا کردن خود است به خاطر بقا و سعادت دیگران. یعنی اینکه ، فاصله ی مابین این انسان ها با انسان های دیگر یا با موجودات ساده، چند درجه بالا و پایین نیست، بلکه تقابل کامل است. خصلت بقیه،"فدا کردن غیراست به خاطر خود"،و خصلت این انسان ها،"فدا کردن خود به خاطر غیر" است . . . و این خصلت استثنایی در انسان – که "بدها"،تنازع را تا حد نابود ساختن همه چیز،بالا می برند،و ""خوب ها"، تنازع را محکوم می کنند و خط ابطال ، روی آن می کشند، و اصلی دیگر را جایگزین آن می کنند، که بهتر است آن را "تعاون بقا" بنامیم (اما تعاونی ایدآلی و تا حد ایثار)- ما را متوجه "دو گونگی" انسان می سازد. با همین مطالعه ی ساده ، درمی یابیم که این موجود ، تنها یک موجود مادی محض نیست. زیرا مطالعه ی وسیع وجود ، نشان می دهد که ماده، در جانداران، مایه تنازع است، اما، انسان قدرتی دارد که می تواند ، تنازع را به تعاون ، بدل سازد. . . و به همین دلیل است که این موجود، تاریخی جدا از همه ی انواع دارد، و نمی توانیم با مقیاس مطالعه ی هر نوع ، این نوع استثنایی را نیز مورد مطالعه قرار دهیم . . . و به همین دلیل است که نباید این موجود، رها گردد، تا مانند بقیه ی جانداران تنها به حکم غرایز زندگی کند (که سرکشی و مبالغه ی جنون آمیزش را در تنازع دیدیم). . . و نیاز دارد تا برای تنظیم زندگی فردی و اجتماعی اش با رعایت دو گونگی اش، برنامه ای با شناخت کامل وجود او، در اختیارش قرار گیرد . . . و از اینجا است که باید نسبت به برنامه ها و نظام های حاکم، که تنازع را در همه جا، سیری تصاعدی می بخشد، تردید کنیم و با سؤظن و دید انتقادی ،آنها را نگاه کنیم .دو گونگی انسان ، نظامی متعادل و دقیق فکری و عقیدتی و اخلاقی و عملی می خواهد که در ساختمان شخصیت انسان ، تعادلی کامل مابین دو جانب متعارض در هر خصلتی برقرار کند، وگرنه – چنانکه در تمام تاریخ می بینیم – همیشه دچار سرگردانی، و در نتیجه : افراط در ارضای یکی از خواسته ها و ساختن طاغوت در ضمیر خود می گردد که سرکوبی خواسته های مقابل آن خواسته ی طاغوت شده را در بردارد. مجموعاً، تمام تاریخ زندگی انسان، عبارت است از گرفتار شدن به افراط ها یا تفریط ها نسبت به یک یا چند خصلت یا نیاز . . . و این گرفتاری، در عمق شخصیت انسان، درمانی ندارد مگر روش تربیتی اسلام ، و در سطح جامعه و روابط بین انسانی نیز چاره ای ندارد، مگر قوانین و نظام اداره ی اسلامی . مادیات ، تنازع آفرین است، چه با نابود کردن دیگران ، و چه با تعدی به حقوق دیگران، چنان که همیشه می بینیم، و معنویات ، تعاون آفرین است، چه با گذشتن از خواسته ها و نیازهای خود، و چه با فدا کردن آن برای دیگران(دقت کنید که مثلاً – هرگاه در بین عده ای ، یک موضوع مادی مطرح باشد، معمولاً به نزاع می انجامد، اما اگر موضوع مشترک در بین آنان ، یک مسئله ی معنوی باشد، مانند اجتماع به واسطه ی داشتن یک عقیده در یک گروه ، همیشه روابط رو به استحکام ، و تعاون رو به فزونی می رود ). . . و صدها خصوصیت و نیاز مخفی و آشکار در نهاد انسان هست، که خروج هر یک ، از حد وسط و اعتدال و هماهنگ با حد لازم از بقیه ، انسان را ، بیش از حد نیاز، گرفتار ماده پرستی یا بیزاری از کار و تلاش و حتی از زندگی و از جامعه می سازد . . . و هر انسانی می بینی محروم از پرورش درست دینی، حتما نمونه ای است از این انسان های نامتعادل، و گرفتار افراط یا تفریط در یکی از مسایل نهاد انسانی ، که یا مادی – و تنازعی – افراطی است ، یا معنوی  - و تعاونی – افراطی. (و می دانیم که افراط یا تفریط از هر جانب زیان بار است . . . و حتی شخص افراطی در معنویات که خصلت تعاون در او، از حد وسط خارج می شود باز برای بشریت ضرر دارد، مانند تارکان دنیا و مرتاضان که مبالغه در گذشت از مادیات و خودداری از مزاحمت و آزار غیر و . . .  ریشه ی مرض آنان است، و یا ترس از مقابله با حکام و جنگ و تنازع با آنان و از ایجاد درگیری و خطر زیان برای مردم و . . . ) . . . (بحث روش پرورشی اسلام، که اول ، از اساسی ترین و کلی ترین شناخت شروع می شود تا به ساده ترین اعمال ظاهری می رسد، و توضیح اینکه ، تنها روش منطقی و درست پرورش انسان ، همین روش اسلامی است که از گرفتار شدن به افراط و تفریط و طاغوت سازی در درون جلوگیری می کند، و انسان را در حد "وسط" نگاه می دارد، خارج از ظرفیت کار این حواشی است.در این زمینه دو نوار ضبط شده داریم: 1- توحید ،2- روش تربیتی اسلام . . . و تفاوت "ایثار" و ریاضت، روشن است و نباید هر دو را یک نوع  خصلت تعاونی بپنداریم . که گفتیم : صدها خصوصیت و نیاز مخفی و آشکاردرنهاد انسان هست . . . و این یک ریشه ای دارد و آن یکی ریشه ای دیگر، که این یکی ، منفی و زیانبار است و آن یکی ، مثبت و رستگاری بخش . . . و اوج افراط در نقطه ی مقابل ریاضت ، مبتلا شدن به عقیده ی مادی (ماتریالیسم) است که جز ماده را قبول ندارد – و دیدیم که ماده به طور عادی، تنازع آفرین است، اگر جنبه های معنوی یا ترس در برابر زور و دیکتاتوری ، آن را مهار نکند ، - (و به همین دلیل است که ماتریالیسم، معتقد به دیکتاتوری است، و هیچ چاره ای هم ندارد) . . . و اصولا ماهیت فلسفی "ماده" قابل شناخت نیست . . . و اما ماده را ، در صورت مواد یا "مادیات عرفی" می شناسیم. پس، ماده پرستی فکری، ماده پرستی اخلاقی و افراط در محبت مادیات را می آفریند . . . و این بحثی است مفصل . و . . و ناچار می گذریم ) . . . و آنچه از این بررسی ها و نگاه های کوتاه ، به دست می آید، این است که : اگر به سعادت بشریت علاقه داریم، باید بکوشیم تا این موجود اسیر حدود و قیود بیگانگی آفرین و خصومت آور را ،از اسارت فکر و اخلاق مادی که مرتب، خصلت تنازعی را تقویت می کند، برهانیم و به سوی نظام مکتبی فراخوانیم که بنیاد فکری آن، روحیه ی تعاون را تا حد لازم بالا می برد، و با محدود کردن تنازع در مرز لازم آن، مرزهای دشمنی و نزاع را برمی دارد . . .29 – دو مسئله ی "ملیت گرایی" و "درون مرزگرایی" ، از پیچیده ترین مسائل انسانی است ، که غالبا ، جهت های مختلف درگیر با آن ، به نسبت آنچه به "خود" یا به "غیر " تعلق دارد، روش یا تفسیرشان، تفاوت پیدا می کند. مثلا:   ناسیونالیسم کردی، یکی از مسائل مهم سیاسی منطقه در قرن اخیر است. سیاسیون ایران (همچنین کشورهای دیگر درگیر مساله) ، در موضعگیری خود نسبت به این مساله ، همیشه جنبه ی تفریط را گرفته ، و دارندگان این احساس  را محکوم کرده اند. در صورتی که همین دیپلمات ها، وقتی ، ناسیونالیسم در بعد ایرانیگری مطرح می شود، موضع، عوض می کنند، و به طور افراطی، از آن جانبداری می نمایند. این روش، خاص فلان دسته یا فلان گروه نیست . واقعیت این است که نگاه داری جانب "وسط و اعتدال" در مسایل انسانی، دشوارترین مشکل انسانی در طول تاریخ بوده و هست و خواهد بود، و همیشه ، بشریت، با همه ی قشرها و گروه ها و ملت هایش، درگیر و گرفتار افراط و تفریط است. این ، فقط مکتب و نظام "انسان سازی" اسلام است که به مقتضای اصل "و کذلک جعلناکم أُمه وسطاً لتکونوا شهداء علی الناس . . .(بقره 143) " مسلمانان را ، معتدل و متوسط، پرورش می کند، و مسئولیت درهم کوبیدن افراط ها و تفریط ها درتمام شئون را ، به آنان می سپارد. در مورد ناسیونالیسم نیز می توانیم با معیار "لا یؤمن أحدکم حتی یحب لأخیه ما یحب لنفسه" افراط و تفریط ها را آنچنان تنظیم کنیم که یک فرد عادی یا سیاسی فارسی زبان، چه حقوقی را در امور سیاسی و فرهنگی و . . . برای خود قایل است، همان حقوق را برای برادر کُرد یا تُرک یا بلوچ و عرب و ترکمن خود، قایل باشد. اما طبیعی است که باید در ایران، زبان مشترکی برای رمز وحدت همه ملت ها وجود داشته باشد، و زبان فارسی، به دلیل اکثریت، دارای این صلاحیت است. منتهی به خاطر اینکه طرفداری فارس زبانان از این اصل، روحیه ی ناسیونالیستی افراطی را – که با اخلاق اسلامی ناسازگار است – به وجود نیاورد، باید دفاع آنان درست همانند دفاع غیرفارس زبانان ، جنبه ی خیراندیشی داشته باشد نه برتری طلبی . . . موضوع روحیه درون مرزگرایی(وطن گرایی) نیز از نظر اسلام، وضعی دارد شبیه به ملیت گرایی، از نظر کلی ، انسان مسلمان، اگر در یک جامعه ی مرفه، یا آزاد، یا عادلانه، یا پیشرفته ی فکری و . . . زندگی می کند مکلف است این مزایا را برای جامعه های دیگر نیز، آرزو کند. اما نه آرزوی بی تعهد ، بلکه آرزویی همراه با ایثار و بذل جان و مال. و در هر دو مورد ملیت گرایی و درون مرزگرایی، با تمام تعهدهای ایثار و جانبازی ، مسئولیت حفظ حقوق خودی و دفاع از آن ، مقدم بر خارج از این دو محدوده است. زیرا در اسلام قانون مسئولیت به یک سطح دایره ای شبیه است که مرکز آن، شخص است، و در آن نقطه مرکزی، همه ی مسئولیت ها تا آخرین حد قدرت  و در تمام صور، جمع است. اما هر اندازه ، شعاع ها از مرکز دایره دور می شوند، مسئولیت به همان نسبت خفیف تر ، و میدان آن وسیع تر می شود (منتهی، گاهی تعارض مسئولیت ها یا فوریت یک مسئولیت ، به طور موقت ، شعاعی را کوتاه تر از حد معمولی آن می سازد) این مطلب، تشریحی طولانی می خواهد که در اینجا مقدور نیست.30- می دانیم که موازین و اصول کلی و اساسی زندگی را خداوند تعیین کرده و آن چه کار بشریت است، استخراج و استنباط قوانین تفصیلی برای مسایل و حوادث متطور روز است.از اینجا است که اصولا مذاهب، خاصیت و توانایی بقا را ندارند. زیرا، اگر حتی، مذاهب، محصول کار شوری باشند (که خدا حق قانون گزاری با قید مذکور را به آن سپرده)، فقط با توجه به شرایط و مسایل یک زمان و شناخت انسان نسبت به آن ، تدوین یافته اند (راز ابدیت قرآن و صلاحیت آن برای اداره ی زندگی معنوی بشر در هر زمان، و دلیل عدم صلاحیت قوانین بشری، حتی با استنباط از قرآن – ولو به صورت اجماع – برای تمام دوران ها، و دلیل این که پیغمبران – علیهم  الصلوه و السلام – هر یک برنامه ای موقت داشته اند، و قرآن که برنامه ی همیشگی و کهنه نشدنی بشریت است، در آن زمان بخصوص، فرستاده شده، بحثی مفصل و خارج از ظرفیت این رساله است).در  آخر این حواشی، تذکر دو مطلب ضروری است : 1- اصولا نیازی به تدوین قانون اساسی نیست، زیرا قرآن، قانون اساسی یک جامعه اسلامی است.منتهی، به خاطر اینکه کار قانون گزاری  در مراحل مختلف آسان باشد، تا آنجا که در توانایی فکری ما است، از قرآن موازینی کلی استخراج و مرتب می کنیم و باید بدانیم که همان موازینی که به نام قانون اساسی  تدوین می کنیم، اعتباری موقت دارد، و ممکن است در آینده بعضی از اصول آن تغییر یابد.زیرا آیندگان متوجه می شوند که استنباط ما یا نادرست، یا منطبق با شرایط روز بوده است. پس نباید اصولی را که به نام  قانون اساسی تدوین می کنیم، غیرقابل تغییر بپنداریم. 2- تفرق سیاسی و جغرافیایی، مسلمانان را از هم بیگانه نموده است ، والا باید تمام دانشمندان عالم اسلام در تدوین قانون اساسی، و حتی در وضع قوانین فرعی، با هم همکاری داشته باشند، تا ارزش کامل اسلامی را داشته باشد. پس اکنون به حکم ضرورت، در تدوین و وضع قوانین، فقط دانشمندان ایرانی، همکاری می کنند، که بدین وسیله قوانین آنان، ارزش شبه دینی می یابد.امید است، این خود راهی باشد به سوی اجتماع همه ی دانشمندان جهان اسلام، برای ساختن جامعه ی کاملاً اسلامی آینده و تدوین و وضع قوانین آن . . . پس هر چند، فقط قوانین شورای همه ی أُولی الامر و اهل حل و عقد در عالم اسلام است که حکم کتاب و سنت را دارد، و قرآن اطاعت آن را واجب گردانیده، منتهی چون فعلا تشکیل این شوری مقدور نیست، می توانیم – به دلیل همان ضرورت – شورای پیشنهادی متشکل از همه ی دانشمندان ایرانی را ، جانشین شورای عالی اسلامی ، بپنداریم ، و اطاعت از آن را برای همه ی مسلمانان ، واجب شماریم.امید است بازگشت سیاست به آغوش دین ، مقدمه ی رستگاری مسلمانان ، و نوید خیری برای همه ی مستضعفان جهان باشد.بسیاری از مطالب درس ها را که به عنوان متن، یاداشت کرده بودم به خاطر اختصار از متن حذف کردم که آن را در حواشی بیاورم. اما اکنون که مجلس خبره ها سرگرم کار است ، لازم دیدم هرچه زودتر، مطالب ضروری تر چاپ شود، تا در اختیار این مجلس قرار گیرد، و لذا از آوردن قسمتی از مطالب در حواشی نیز، صرف نظر کردم

+ نوشته شده توسط ح -س در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 8:50 |

 

مختصری از زندگی امام المحدثین

امام بخاری /

نام و نسب: نام ایشان ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بن ابراهیم ابن مغیره بن بردزبه الجعفی البخاری بوده است([1]). اجداد امام بخاری پیش از بردزبه به بعد مجوسی و ایرانی الاصل هستند، اما قبل از ابراهیم مشرف به اسلام شده اند.پدر امام / از محدثین زمان خود به شمار می‌آمد و دارای تصانیفی است. علامه ابن حبان در کتاب «الثقات» ایشان را شاگرد حماد بن زید و امام مالک / قرار داده و او را از ثقات شمرده اند و نیز با عبدالله بن مبارک/ ملاقات کرده اند. پدر امام / در هنگام وفات وصیت کرد که تمام اموال متروکه حلال و در آنها شائبه و شبهه هیچ نوع حرامی نیست. تمام آنها به طور میراث به امام بخاری رسید و امام از همان اموال پاک تربیت شد.امام بخاری در 13 شوال سال 194 - هـ. ق، بعد از نماز جمعه در شهر بخارا چشم به جهان گشود و در سن 62 سالگی در سال 256 هـ. ق 30 رمضان مبارک در شب عید فطر در هنگام عشاء برای همیشه به ملاقات معبود حقیقی شتافت و بعد از نماز ظهر روز عید فطر در قریه خرتنگ حدود 6 مایلی سمرقند ایشان را به خاک سپردند. بعد از وفات امام بخاری تا مدت مدیدی از قبر امام بخاری بوی عطر استشمام می‌شد.در شب وفات امام بخاری / شیخ عبدالواحد طراولسی، پیغمبر اسلام ص را در خواب دید که همراه جمعی از صحابه ایستاده اند و گویا منتظر شخصیتی هستند. این محدث می‌گوید: من سلام گفته عرض کردم: یا رسول الله ص منتظر چه کسی هستید؟ فرمودند: انتظرُ محمد بن اسماعیل البخاری. بعد مشخص شد که امام بخاری در همان شب وفات کرده اند.شکل و شمائل ظاهری امام بخاری / قامت متوسط و جسم لاغری داشتند.حافظ ابن حجر / در کتاب «هدی الساری» مقدمه فتح الباری نوشته اند: امام بخاری در کودکی بر اثر بیماری بینایی خویش را از دست دادند. مادرشان برای بینایی ایشان به بارگاه خداوند متعال بسیار زاری و تضرع نمود. مادر امام / بانوی عابده و زاهده‌ای بود، شبی ابراهیم خلیل الله  را در خواب دید. ایشان فرمود: خدا دعاهای تو را در حق فرزندت پذیرفته و بینایی او را مجدداً به وی بخشیده است. وقتی از خواب بیدار شد، چشمان امام بینا شده بود و بینایی امام آنقدر قوی بود که بسیاری از تصانیف خود را هنگام شب در پرتو نور ماه می‌نوشتند.زمان تعلیم و قوت حافظه امام /:محمد بن حاتم ابوجعفر وراق یکی از شاگردان امام بخاری روزی از امام پرسید.اوائل کار شما چگونه بود و چگونه به فراگیری علوم حدیث پرداختید؟امام فرمود: در آغاز به من الهام شد که احادیث آن حضرت  را حفظ کنم و من در مکتب بودم.ابوجعفر در ادامه پرسید: در آن هنگام چقدر سن داشتید؟امام در جواب گفتند: ده سال یا کمتر از ده سال داشتم که حفظ حدیث را آغاز کردم([2]).حافظ ابن حجر در هدی الساری نوشته: در سفری که امام / به بغداد داشتند، محدثین آن دیار با هم مشورت کردند که امام را بیازمایند؛ زیرا امام در حفظ حدیث در تمام سرزمین‌های اسلامی مشهور شده بود، به خصوص در بغداد که مرکز علوم حدیث در آن روز به شمار می‌رفت.بالآخره ده نفر از علماء را تعیین کردند که هر نفر ده حدیث را با تغییر متن احادیث و تغییر سند بیان کنند که مجموعاً (100) حدیث می‌شوند تا ببینند امام چه واکنشی نشان می‌دهند. بعد از این که امام / وارد بغداد شدند و علماء به ملاقات ایشان رفتند، در آن هنگام به امام گفتند: ما احادیثی را قرائت می‌کنیم شما توجه بفرمایید که صحیح هستند یا خیر؟ اولین فرد (10) حدیث را قرائت نمود. هر حدیثی که قرائت می‌شد، امام / می‌گفتند: (لا أعرفه لا أعرفه) بالآخره هر نفر (10) حدیث را بیان کرد و امام بعد از قرائت هر حدیث لفظ «لا أعرفه» را تکرار می‌کردند که یعنی من این حدیث را نمی‌شناسم. بعد از این که قرائت احادیث تمام شد، امام خواندن و تصحیح احادیث را شروع نمودند و متن و سند را اصلاح کردند و حدیث را به همان ترتیب که علماء خوانده بودند، قرائت نموده و اصلاح کردند. محدثین بغداد در مقابل امام / تسلیم شدند و اذعان کردند که واقعاً آنچه که در رابطه با امام بخاری / گفته شده، ناچیز است و امام بخاری بسی بالاتر از آن است.حافظ ابن حجر / می‌فرماید: تعجب در این نیست که امام متن و سند 100 حدیث را اصلاح فرمود، بلکه تعجب در این است که این احادیث را به همان ترتیب که آن ده نفر خوانده بودند، از اول تا آخر خوانده و اصلاح کردند و این شگفت‌انگیز و حیرت‌آور است.زهد، تقوا و سیرت امام بخاری /:امام بخاری در ماه مبارک رمضان همه روزه یک مرتبه قرآن را ختم می‌فرمود و هرشب در نماز 10 جزء از قرآن مجید را تلاوت می‌نمود. غیبت هیچ کسی را نمی‌کردند و می‌فرمود: امیدوارم که در بارۀ غیبت، خداوند مرا محاسبه نکند. غذای خیلی ساده میل می‌فرمود، حتی گاهی در طول روز فقط با 2 یا 3 مغز بادام قناعت می‌کرد و به قول بعضی تا 40 سال از شوربا استعمال نکردند، و بعضی می‌گویند: تا 30 سال صائم الدهر بودند، یک بار بیمار شدند و ایشان را پیش طبیب بردند. طبیب گفت: معلوم می‌شود که نان خشک خورده اند. امام فرمود: بله، حدود چهل سال شوربا نخورده‌ام، هر ماه پانصد درهم درآمد داشت که آن را صرف فقراء و طلاب حدیث می‌کرد([3]).اساتید و شیوخ امام بخاری /:امام بخاری از مراکز بزرگی همانند: حجاز، شام، مصر و بغداد و از محضر شیوخ و فقهای بلندپایه‌ای علم آموختند و تعداد اساتید امام بخاری را 1080 نفر بیان کرده اند که از آن جمله می‌توان افراد زیر را نام برد:1- اسحاق بن راهویه.2- علی بن مدینی.3- احمد بن حنبل.4- یحیی بن معین.5- عبدالله بن زبیر حمیدی.6- ابوعاصم.7- ابوعاصم شیبانی.8- عبدالله بن عیسی.امام بخاری بعد از فراغت از علم به بخارا باز گشت. مردم بخارا حدود 15 کیلومتر برای استقبال ایشان از شهر خارج شدند و اظهار سرور و خوشحالی می‌کردند و پول و سکه بر سر ایشان می‌ریختند.شاگردان امام بخاری /:تعداد کثیری از بخاری / علم آموختند. در طول زندگی امام بخاری، بیش از نود هزار نفر از بخاری / بلاواسطه صحیح بخاری را شنیدند و آخرین راوی فربری است و از شاگردان مشهور ایشان می‌توان افراد زیر را نام برد:1- مسلم بن حجاج قشیری.2- ترمذی.3- ابن خزیمه.4- ابوزرعه.5- احمد بن سلمه.6- احمد بن سلمه نیشابوری.مجموعاً صد هزار نفر از امام بخاری روایت کرده اند([4]).مناقب امام بخاری /:امام بخاری در حفظ و فهم معانی، تیزفهمی، کثرت فقاهت، دقت معانی، زهد و تقوی، علت و طرق احادیث، قوت حافظه، ملکه اجتهاد، استنباط مسایل و به طور کلی در تمام جوانب مربوط به حدیث بی‌نظیر بودند و می‌توان ایشان را به (به جرأت) امام محدثین نامید.بعد از ایشان افرادی که کتاب تألیف نموده اند از امام متابعت کرده اند و به قول علامه قسطلانی در صغر سنی، هفتاد هزار حدیث بر سر زبان او بود و خودشان فرموده اند: من یکصد هزار حدیث صحیح و دوصد هزار حدیث غیر صحیح از حفظ داشتم و می‌فرمود: من کتاب صحیح بخاری را از میان ششصد هزار حدیث انتخاب کرده‌ام.سفرهای امام بخاری برای فراگیری علم حدیث:امام بخاری / برای فراگرفتن علم حدیث، سفرهای متعددی را انجام دادند. اولین سفر امام / به سوی مکه مکرمه بود،  که همراه مادر و برادر خودشان «احمد بن اسماعیل» در سن شانزده سالگی به مکه مکرمه سفر کردند تا در مراسم حج شرکت کنند و پس از ادای مراسم حج، مادر و برادر امام / به شهر و دیار خود برگشتند و خود امام / در مکه مکرمه اقامت کردند. در این زمان محدثین مشهوری که در مکه مکرمه، خدمت علم حدیث بودند عبارت بودند از:1- ابوعبدالله عبدالله بن زبیر.2- عبدالله بن یزید.3- ابوالولید احمد بن محمد ارزقی4- حسان بن حسان بصری.5- خالد بن یحیی.6- ابوعبدالرحمن مقری.امام / از این محدثین حدیث را فرا گرفتند. بعد از مکه مکرمه به سوی مدینه حرکت کردند و از اساتید و محدثین شهر مدینه کسب فیض نمودند و در همین وقت اقدام به تألیف کتاب «فضائل الصحابة والتابعین» و «تاریخ کبیر» نمودند و برای تحریر این کتاب از پرتو و روشنایی نور ماه استفاده می‌کردند.امام / بعد از مدینه، راه بصره را در پیش گرفتند. خبر استعداد و صلاحیت و قوّت حافظه و حفظ حدیث امام / در دنیا مشهور شده بود. به هرحال، امام / به بصره آمدند؛ همه بزرگان و محدثین جمع شدند تا ایشان را ملاقات کنند و از محضر مبارک‌شان مستفید گردند. امام با وجود این که خیلی جوان بودند، همه تعجب می‌کردند که با این جوانی چقدر خدا به ایشان توانایی و حافظه داده است.ناگفته نماند که بصره شهری بود که بقایای علم صحابه و تابعین در آنجا قرار داشت و یکی از مراکز بزرگ علمی به شمار می‌رفت. امام / چهار مرتبه به بصره سفر کرده اند.امام / بعد از بصره راه کوفه را در پیش گرفتند و وارد کوفه شدند و بارها به بصره و کوفه و بغداد سفر کردند تا از محضر اساتید کسب فیض کنند. مشهور است که امام می‌فرمودند: «لا أحصى كم دخلت إلى الكوفه وبغداد مع المحدثين»([5]).امام / از کوفه به دارالسلطنه بغداد وارد شدند. بغداد مرکز حکومت خلفای عباسی و مهد علم بود، در این زمان شهر بغداد به شخصیت‌هایی همانند: امام احمد بن حنبل، شریح بن نعمان، محمد بن عیسی و محمد بن سابق به خودش می‌بالید؛ امام از این بزرگواران کسب فیض فرمودند.صاحب «التقیید» می‌نویسد: وقتی که امام می‌خواستند از بغداد بروند، برای خداحافظی خدمت استاد خودشان امام احمد بن حنبل رفتند، امام احمد بن حنبل / خیلی ناراحت شدند و اظهار تأسف کردند که بخاری از ما جدا می‌شود و ما را ترک می‌کند.امام بعد از سفر به سرزمین عراق به سرزمین شام که یکی دیگر از مراکز علم حدیث بود رهسپار شدند و بعد از شام، روانه دیار مصر و بعد از مصر عازم الجزائر شدند.ایشان همچنین به «مرو» ترکمنستان سفر کردند و از آنجا به بلخ رفتند. امام به هرات نیز سفر کردند و از احمد بن ابی الولید که حنفی المسلک بود، حدیث فرا گرفتند و بعد عازم نیشابور شده و از مشایخ آنجا کسب فیض کردند.ابتلای امام /:امام بخاری وقتی به بخارا آمدند، مردم و حاکم بخارا (که در آن وقت خالد بن محمد ذهلی بود) استقبال امام آمده بودند. امام بعد از این که به شهر بخارا وارد شدند، در یک مسجد تدریس را شروع کردند و تا مدت زیادی در شهر بخارا مشغول درس حدیث بودند، چند نفر از حاسدین بدسرشت؛ از حاکم بخارا خالد بن احمد ذهلی که نائب الخلیفه عباسی بود، خواستند که از امام بخاری بخواهد که در کاخ بیاید و به فرزندان ایشان صحیح بخاری و تاریخ کبیر را درس بدهند. لذا حاکم بخارا از ایشان تقاضا کرد که چنین کند.امام بخاری فرمودند: شایسته نیست که من احادیث را در خانه شما تدریس کنم. شما فرزندان خود را به مسجد بفرستید و چنین استدلال کردند که اگر به نظر امیر این امر ضرورت دارد ایشان نزد من بیاید. چون که علم نزد کسی نمی‌رود و باید به دنبال علم رفت.حاکم این را پذیرفت، اما مشروط به این که امام به فرزندان او در تنهایی و در وقت خصوصی درس بدهند. امام / این را نپذیرفت و حاکم از ایشان ناراضی شد و به آخوندهای درباری دستور داد تا علیه امام تبلیغ سوء و توطئه کنند([6]).چنانچه برعلیه امام / شروع به شایعه پراکنی نمودند و اتهاماتی به امام وارد کردند که یکی از آنها این بود که مثلاً امام / فتوا داده است از نوشیدن شیر حیوانات، حرمت رضاعت ثابت می‌شود. سپس امیر بخارا با مشورت درباریانش دستور داد که امام / بخاری باید از شهر بخارا بیرون شود. بالأخره زمین بخارا بر امام بخاری / تنگ شد. مردم سمرقند از امام / دعوت کردند که به سمرقند هجرت کنند.هنگامی که امام / از بخارا خارج شدند اینگونه دعا کرد که:«اللهم ما قصدوني به فى أنفسِهم وأولادهم وأهاليهم».«خدایا آنچه که اینها به من قصد کرده اند در نفس‌های خودشان و فرزندان و اهل‌شان نشان بده» (یعنی مرا بیرون کردند تو اینها را بیرون کن).چنانچه دیری نگذشت که مردم بخارا علیه حاکم شورش کردند و از طرف دولت ظاهریه او را از مسند قدرت عزل کردند و بر الاغ سوار کردند، در تمام بخارا او را گردانیدند و عزت و آبرو و حیثیتی برای او نگذاشتند([7]). و آن دسته از مشاورینی نیز که با وی موافقت کرده بودند هریک به بلائی گرفتار شدند که مایۀ عبرت خلائق گشتند([8]).زمانی که امام / از بخارا خارج شدند، ماه مبارک رمضان بود. ایشان وقتی به روستای خرتنگ رسیدند در آنجا باخبر شدند که در سمرقند اختلاف واقع شده است. بعضی گفته اند که امام / اینجا نیاید و مخالفت کرده اند. امام در همین قریه توقف کردند تا مردم اتفاق رأی کنند و در میان مسلمانان اختلاف نشود تا مدتی منتظر ماندند، در یکی از شب‌ها ناراحت شدند و از قادر مطلق خواستند که:«اللهم إنه قد ضاقت علىّ الأرض بما رحبت فاقبضني إليك غير مفتون».[9]«بار الها! زمین بر من تنگ شده است و جایی در زمین برای من نمانده است، مرا پیش خود فرا بخوان»([10]).همین که امام / از دعا فارغ شدند قاصد سمرقند رسید و گفت: تمام اهل شهر اتفاق کرده اند که شما تشریف بیاورید. امام قصد سفر به سمرقند کردند یک پا را بر رکاب گذاشته بودند و پای دوم را می‌خواستند بگذارند که حالت غشی به وی دست داد، ایشان را بر زمین گذاشتند. دیدند که پیشانی‌شان عرق کرده و تمام بدن‌شان تر شده است و پس از چند لحظه متوجه شدند که این آفتاب علم، برای همیشه از آسمان دانش غروب کرد، إنا لله وإنا إلیه راجعون.مردم برای ادای نماز عید رفته بودند، وقتی برگشتند هنگام ظهر نماز جنازه امام را خواندند و ایشان را در قریة خرتنگ به خاک سپردند([11])مذهب امام بخاری /:علامه تاج الدین سبکی و ابوعاصم عبادی معتقدند که امام بخاری / شافعی‌مذهب بوده اند. چنانچه علامه سبکی ایشان را در ردیف فقهای شافعیه ذکر کرده اند، اما علامه ابوالحسن ندوی فرموده اند که ایشان حنبلی‌مذهب بودند و بعضی از علمای حنفیه نیز ادعا کرده ا ند که امام بخاری / حنفی‌مذهب بوده اند (دلائل این که از چه مذهبی زیاد مستفید گشته اند از اساتید برجسته امام بخاری می‌توان علامه کرابیسی، ابوثور، زعفرانی و علامه حمیدی را در فقه و حدیث نام برد). لذا آنانی که این اساتید را دیده اند، گفته اند: امام بخاری / شافعی‌مذهب هستند و دلیل این که بسیاری دیگر معتقدند که ایشان حنبلی‌مذهبند، ایشان همیشه خدمت احمد بن حنبل حاضر می‌شدند و از ایشان کسب فیض می‌کردند.علامه ابن قیم در اعلام الموقعین نوشته اند که امام بخاری، مسلم، ابوداود و دیگر بزرگان از اصحاب احمد بن حنبل بیشتر او را اتباع کرده اند. لذا ایشان می‌فرمایند که این بزرگان حنبلی هستند، همچنین دلیل بعضی دیگر که می‌فرمایند: امم بخاری / حنفی می‌باشند این است که «الجامع الصحیح» را با مشورت اسحق بن راهویه تألیف کرده اند و اسحق بن راهویه حنفی المسلک اند.بعضی ایشان را مجتهد منتسب الی الشافعی قرار داده اند([12]). بعضی می‌گویند: ایشان نه مجتهد بودند نه مقلد، بلکه اهل حدیث می‌باشند. اما حق آن است که امام بخاری مجتهد مطلق اند و بزرگترین شاهد این ادعا (کتاب بخاری) است. علامه ابن تیمه ایشان را جزء مجتهدین مطلق قرار داده اند([13]). علامه نفیس الدین سلیمان ابراهیم نیز ایشان را مجتهد مطلق قرارا داده اند.سبب تألیف جامع صحیح:1- می‌گویند: امیر المؤمنین فی الحدیث اسحاق بن راهویه؛ استاد بزرگ امام بخاری / آرزو داشتند که ای کاش شخصی مجموعه‌ای از احادیث رسول اکرم r را مختصراً آماده می‌کرد. امام بخاری / نیز در همان مجلس حضور داشتند، لذا خداوند این توفیق را به امام / عطا کرد.2- امام بخاری در خواب دیدند که در مقابل پیغبر اسلام r ایستاده و برای ایشان باد می‌زنند و مگس‌ها را می‌رانند. خواب‌گذاران تعبیر کردند که امام / از کلام رسول اکرم r دروغ و افتراء را دور می‌کنند.صحیح بخاری طبق اصول عام تألیف نشده، بلکه یک مرتبه در مسجد الحرام تراجم او را آماده ساخت و در نوبت دوم در کنار روضۀ اطهر، آنها را از همدیگر جدا ساختند و با استخاره و غسل و وضوء و ادای دو رکعت نماز وقتاً فوقتاً در مدت 16 سال روایات و آثار را نوشتند.محمد بن احمد مروزی می‌فرمایند که من در میان حجرالاسود و مقام ابراهیم خوابیده بودم که در خواب دیدم پیغمبر اسلام r می‌فرماید: «يا أبا زيد، إلى متى تدرس كتاب الشافعي ولا تدرس كتابي» من عرض کردم یا رسول الله r! کتاب شما چیست؟ فرمودند: «جامع محمد بن اسماعیل بخاری».علامه ابن کثیر می‌فرماید که: قرائت بخاری برای طلب باران خوب است و در هر منزلی تلاوت شود آن خانه از طاعون محفوظ می‌باشد.نظر اهل علم در مورد امام بخاری /:1- اسماعیل بن اویس بعد از بررسی احوال امام فرمودند: «هذا الحديث انتخبها محمد بن إسماعيل من الأحاديث».حدیثی را که امام تأیید می‌کردند در باره آنها می‌گفت، یعنی اینها را محمد بن اسماعیل از بین احادیث انتخاب کرده اند.2- حافظ رجاء بن رجاء می‌فرماید: «فضل محمد بن إسماعيل على العلماء كفضل الرجال على النساء» ترجمه: «برتری امام بخاری بر علماء مانند برتری مردان بر زنان است». در جای دیگر می‌فرمایند:«هو آية من آيات الله تمشی على ظهر الأرض»([14]).«او آیتی از آیات الهی است که بر زمین راه می‌رود».محمد ابن بشار از اساتید امام بخاری می‌فرماید:«هذا أفقه خلق الله في زماننا»([15]).«ایشان فقیه‌ترین خلق خداوند در زمان ماست».امام زهری به شخصی فرمودند: «لو أدركت مالكاً ونظرت إلى وجهه ووجه محمد بن إسماعيل، لقلت كلاهما واحد فى الحديث والفقه».«یعنی اگر تو چهرۀ عالمانه امام مالک / و امام بخاری / را می‌دیدی درمی‌یافتید که در فقه و حدیث باهم برابر هستند([16]).حافظ ابن حجر / ثنا و تجلیل علما را در رابطه با امام بخاری نقل می‌کند و در پایان می‌فرماید: «لو فتحت باب ثناء الأئمة عليه ممن تأخر عن عصره لفنى القرطاس ونفدت الأنفاس فذاك بحر لا ساحل له».«اگر تو بخواهی تعریف علمای بعد از امام [در بارۀ او] را جمع کنی، کاغذها تمام می‌شوند و نفوس خسته می‌شوند، چرا که این امام مانند دریایی است که ساحلی ندارد» یعنی تعریف امام نهایتی ندارد([17]).آری، بدین سبب کتاب بخاری «أصح الكتب بعد كتاب الله» قرار گرفت و خود امام مفتخر به لقب امیرالمؤمنین فی الحدیث شدند. امام احمد بن حنبل که می‌فرمایند: «ما أخرجت خراسان مثل محمد بن إسماعيل» «دیار خراسان همانند امام بخاری شخصیت دیگری پیدا نکرده است».یکی از همدرسی‌های امام بخاری / می‌گوید: امام بخاری به همراه ما به نزد شیوخ بصره تشریف بردند. ما حدیث می‌نوشتیم، ولی امام بخاری / نمی‌نوشت، ما اعتراض کردیم بعد از 15 روز امام بخاری گفت: شما مرا خیلی مورد ایذاء قرار دادید. لذا امروز از محفوظات من یادداشت‌های خود را تصحیح کنید.رفیقش می‌گوید: ما تا آن وقت یک هزار و پانصد حدیث نوشته بودیم و امام بخاری / همه را از حفظ خواندند. ما در حیرت فرو رفتیم و از روی حافظة او نوشته‌های خود را تصحیح می‌کردیم.تألیفات و تصنیفات امام بخاری /:امام بخاری / کتاب‌های متعددی را به رشتة تحریر درآورده اند که از میان آنها می‌توان آثار ذیل را نام برد:1- جامع صحیح بخاری:بزرگترین تألیف امام، کتاب بخاری است که بقیة کتب امام را از اذهان برده است، و مردم خیال می‌کنند که امام فقط کتاب صحیح بخاری را تألیف کرده اند. و اسم کامل آن الجامع المسند الصحیح المختصر من أمور رسول الله r و سننه و ایامه.2- المسند که بعضی آن را الجامع الصحیح المسند عنوان کرده اند.3- فضائل الصحابۀ و التابعین: این اولین تصنیف امام است که امام در سن 18 سالگی آن را تصنیف کرده اند.4- تاریخ کبیر که امام آن را در مدینه تنصیف کرده اند.5- ادب المفرد.6- تاریخ صغیر.7- تفسیر کبیر.8- مسند کبیر.9- اسامی صحابه.10- المبسوط.11- جزء القراءۀ خلف الإمام.12- کتاب الضعفاء الصغیر.13- کتاب العلل. و ...تعداد مرویات کتاب الجامع الصحیح:علامه ابن صلاح در مقدمه خود می‌فرماید: تعداد احادیث این کتاب با مکررات، هفت هزار و دویست و هفتاد و پنج حدیث و بدون مکررات چهار هزار حدیث هستند. علامه نووی / نظر استاد خودشان علامه ابن صلاح / را تأیید می‌کنند و حافظ ابن کثیر در کتاب «اختصار علوم الحدیث» نظر علامه نووی / و علامه ابن صلاح / را اختیار کرده است.البته برداشت علامه ابن حجر / و دیگر بزرگان این است که کل مرویات از این تعداد بیشترند و تعداد آنها را نه هزار و هشتاد و دو نوشته اند. بعضی می‌گویند: علامه ابن صلاح تعداد احادیث مسند را ذکر کرده اند و علامه ابن حجر / احادیثی را که سندشان ذکر شده و آنهایی که ذکر نشده را نیز حساب کرده اند و با حذف و بدون در نظر گرفتن معلقات و متابعات و با رعایت مکررات هفت هزار و سیصد و نود هفت حدیث می‌شوند.تعداد معلقات که متون‌شان را نیز در کتاب بخاری ذکر کرده اند، هزار و سیصد و چهل و یک حدیث هستند و متابعات سیصد و چهل و چهار است که مجموع آنها با آنچه که ابن صلاح گفته است نه هزار و هشتاد و دو می‌شود.حافظ ابن حجر / می‌فرماید: روایت مرفوعه بدون تکرار دو هزار و پانصد و سیزده هستند. با این حال علامه قسطلانی شاگرد ابن حجر / تعداد احادیث را بعد از حذف مکررات و تعلیقات دو هزار و ششصد و دو حدیث گفته اند. شاه انور شاه کشمیری / شمارش علامه قسطلانی را تأیید کرده اند.با این حال علامه شبیر احمد عثمانی نظرشان این است که چون حافظ گفته من خودم شمرده‌ام که دو هزار و پانصد و سیزده حدیث بعد از حذف مکررات معلقات و متابعات باقی می‌ماند. لذا این نظر صحیح است، علامه عثمانی / نیز این نظر را تأیید می‌کند.

دَرْسِ خَتمِ بُخاري شريف:

 

قال رَسولُ الله صَلى اللهُ عليه وسَلَّم:

 

كَلِمَتَانِ حَبِيبَتَانِ إِلَى الرَّحْمَن
خَفِيفَتَانِ عَلَى اللِّسَان
ثَقِيلَتَانِ فِي الْمِيزَان
سُبْحَان الله وَبِحَمْدِهِ سُبْحَان الله الْعَظِيم



([1])- هدی الساری مقدمه فتح الباری صفحه 478.

([2])- هدی الساری، صفحۀ 488 / ارشاد الساری، 1 / 31.

([3])- هدی الساری، صفحۀ 480.

([4])- مرقات، جلد اول، صفحۀ: 17.

([5])- سیر أعلام النبلاء، جلد 12 صفحۀ: 407.

([6])- هدی الساری، صفحۀ 494.

([7])- هدی الساری، صفحۀ 494.

([8])- مقدمة تیسیر القاری.

([9])- در این ماجرا امام بخاری دعای موت خواستند در حالی که در حدیث برای تقاضای موت نهی آمده، قال رسول الله: «لا يتمنين أحدكم الموت» پس چرا امام بخاری تمنای موت کردند؟

جواب: این است که ابن حجر می‌فرماید: به خاطر مصائب و مشکلات دنیوی، دعاوی موت درست نیست، اما به سبب مصائب اخروی مانند منع از روایت حدیث و... درست است و در اینجا همین مورد بود و چون امکان ضعف ایمان بود، لذا به همین خاطر فرمودند: غیر مفتون.

([10])- هدی الساری، صفحۀ: 494.

([11])- هدی الساری، صفحۀ: 494.

([12])- الإنصاف فی أسباب الاختلاف لإمام ولی الله الدهلوی.

([13])- لامع الدراری.

([14])- هدی الساری، صفحۀ: 484.

([15])- سیر اعلام النبلاء، ترجمه ی امام بخاری.

([16])- هدی الساری، صفحۀ: 483.

([17])- هدی الساری، صفحۀ: 486.

+ نوشته شده توسط ح -س در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:52 |

سخنرانی کاکه احمد در سال 1357 در رابطه با رئالیسم ،ایده ئالیسم ،سوسیالیسم ،اسلام و...همچنین مالکیت خصوصی... گفتیم‌ که‌: دیانت‌ در اول‌ با رنگ‌ توحیدی‌ خالص‌ می‌آید و بعد مردم‌ آن‌ را آلوده‌ می‌کنند. ماتریالیست های‌ مارکسیست‌ هم‌ برعکس‌ این‌ را تصور می‌کنند: دیانت‌ از ترس‌ و خیال‌ با صور خرافی‌ شروع‌ شده‌ و کم‌ کم‌ به ط‌رف‌ کمال‌ آمده‌. و تاریخ‌ روشن‌ کرد که   سوال‌: عذر می‌خواهم‌ اینجا سوالی‌ برایم‌ پیش‌ می‌آید. اگر این‌ شرایط‌ به وجود آمدن‌ ادیان‌ همیشه‌ از کمال‌ به ط‌رف‌ نقص‌ تغییر جهت‌ می‌دهد،چگونه‌ است‌ که‌ دین‌ حضرت‌ محمد، دین‌ تمام‌ کننده‌ است‌ که‌ می‌تواند برای‌ همه‌ زمان ها باشد؟  جواب‌: بله‌ عرض‌ کنم‌ با این‌ مقدمه‌ای‌ که‌ می‌خواهم‌ بگویم‌، می‌رسم‌ به‌ آنجا، بعدجواب‌ این‌ سوالتان‌ را عرض‌ می‌کنم‌. اینکه‌ می‌گویم‌ از کمال‌ شروع‌ شده‌ و به‌ ط‌رف‌ نقص‌ رسیده‌، به‌ چه‌ جهتی‌ و روی‌ چه‌ علتی‌؟ نه‌ به‌ آن‌ ط‌رز تفکری‌ که‌ آنها دارندکه‌: دین‌ از خود انسان‌ است‌، و الا اگر از خود انسان‌ بود، درست‌ قضیه‌ باید آن ط‌وربودکه آنها تصور می کردند،آنها چون دیدشان مادی است وبه به طور طبیعی انسان از نقص شروع کرده وبه کمال رسیده است ،درمورد دین هم این تصوررادارند که از نقص شروع‌ کرده‌، وبه‌ کمال‌ رسیده‌. و البته‌ این‌ قانونی است‌ که ،اعلام‌ می‌کنند، درست‌ برعکس‌ واقعیت‌. درست‌ برخلاف‌ حقیقت‌. چون‌ دیدشان‌ مادی‌ است‌ و اگر قرار باشد دین‌ از ط‌رف‌ خود انسان‌ باشد، بایدهمین ط‌ور باشد، اما مط‌لب‌ این‌ است‌ که‌: دین‌ اصل‌ الهی‌ دارد. وحی‌ است‌ که‌ از ط‌رف‌ خدا می‌آید و این هم‌ ثابت‌ می‌کند ط‌بیعت‌ دین‌ را، ماهیت‌ دین‌ را که‌ خدائیست‌ واز بشر نیست‌. چون‌ اگر بشری‌ بود، باید از ط‌رف‌ نقص‌ رو به‌ کمال‌ می‌رفت‌، در حالیکه‌ این‌ شاهد، این‌ قرآن ،زنده ی زنده‌ در اختیار ما است‌، که‌ با تمام‌ کمال‌، در اوج‌ کمال‌، این‌ آمده‌ دین‌ را تعلیم‌ کرده‌ به‌ انسانیت‌، و بعد کم‌ کم‌ به‌ ط‌رف قهقرا آمده‌، و به‌ این‌ صورت‌ خرافی‌ امروزی‌ در آمده‌است. از این‌ مطلب هم‌ می توانیم‌ این‌ را بفهمیم‌ که‌ دین‌ نمی‌تواند بشری‌ باشد، زاییده‌ فکر انسان‌ باشد، و الا باید از نقص‌ به ط‌رف‌ کمال‌ برود. در حالیکه‌ این‌ از کمال‌ به ط‌رف‌ نقص‌ می‌آید. البته‌ خوب‌، قرآن‌ محفوظ‌ است‌. تفاوتش‌ با بقیه‌ ی ادیان‌ این‌ است‌ که‌ آنها‌ اصل شان‌ هم‌ محو شده‌ به‌ تناسب‌ این‌ مسیر ارتجاعی‌ و قهقرائی شان‌. ولی‌ این‌ اصل‌[قرآن] محفوظ‌ است‌. این‌ یک‌ مط‌لب‌ است‌ که‌ می‌توانیم‌ از این‌ بفهمیم‌. و مط‌لب‌ دیگر این‌ است‌ که‌ چون‌ ط‌رز تفکر آنها مادی‌ است‌، این‌ نوع‌ حکم‌ می‌کنند که‌: باید تاریخ‌ ادیان‌ این ط‌ور بوده‌ باشد. ولی‌ حقیقت‌ این‌ است‌: چون‌ دین‌ از ط‌رف‌ خدا آمده‌، وقتی‌ که‌ از ط‌رف‌ خدا می‌آید در اول‌ خالص‌ است‌ وقتی‌ به‌ دست‌ بشر می‌رسد، با اشتباهات‌ و با خیانت ها و، خاصه با خیانت ها، صدی‌ نود و نودو پنج‌ و نودو نه‌، با خیانت ها صورت‌ آلوده‌ پیدا می‌کند و تبدیل‌ به‌ خیالات‌ و توهمات‌ می‌شود. و اما این‌ سوال‌ اخیری‌ که‌ جنابعالی‌ اضافه‌ فرمودیداگر خود قرآن‌ در بین‌ نبود، مثل‌ بقیه ی‌ کتاب های‌ آسمانی‌ با دخل‌ و تصرف‌ خائنین‌ از بین‌ می‌رفت‌ یا عوض‌ می‌شد، اسلام‌ هم‌ قابل‌ بقا نبود. احتیاج‌ بود که‌ برای‌ دوران های‌ دیگر دوباره‌ خدا پیغامی‌ بفرستد و پیغمبری‌ بفرستد که‌ این‌ پیغام‌ را به‌ مردم‌ برساند. چون‌ ط‌بیعت‌ مردم‌ این‌ است، دیانت‌ از ط‌رف‌ خدا با پاکی‌ و توحید خالص‌ می‌آید و مردم‌ به‌ تدریج‌ آلوده‌اش‌ می‌کنند. پس‌ ظ‌اهراً احتیاج‌ هست‌ که‌ دوباره‌ خدا دیانت‌ بفرستد که‌ آن‌ توحید پاک‌ و آن‌ رنگ‌ واقعی‌ دین‌ در داخل‌ مردم‌ دوباره‌ زنده‌ بشود و جان‌ بگیرد. اما چون‌ قرآن‌ ـ با آن‌ توصیف‌ که‌ گفتیم‌ـ مجموعه‌ ی کلی‌احتیاجات‌ بشری‌ است‌، محفوظ‌ است‌ و دست‌ نخورده‌ است‌. لازم‌ نیست‌ دوباره‌[بیاید].-  برای‌ تفریح‌ نیست‌ فرستادن‌ پیغمبران‌، برای‌ تامین‌ احتیاج‌ بشر است- ‌. وقتی‌ قرآن‌ در دسترس‌ است‌، دیگر احتیاجی‌ نیست‌ که‌ دوباره‌ پیغمبری‌ بیاید. بیاید همان‌ قرآن‌ را می‌آورد. هر انسانی‌ در بین‌ انسان ها‌ بخواهد، می‌تواند  کار پیغمبران‌ را بکند، این‌ است‌ که‌ در یکی‌ از روایت‌ها از حضرت‌ رسول‌ هست‌: علما امتی‌ انبیاء بنی‌ اسرائیل‌. انبیاء کارشان‌ این‌ بوده‌ است‌ که‌ دوباره‌ بیایند، برای‌ مردم‌ توضیح‌ بدهند که‌: اصل‌ آن‌ رسالت‌ و اصل‌ آن‌ برنامه‌ که‌ فلان‌ پیغمبر از ط‌رف‌ خدا آورده‌، این ط‌ور بوده‌ و عوض‌ کردند و به‌ این‌ شکل‌ درآوردند، دوباره‌ روشن‌ کنند برای‌ مردم‌. ولی‌ وقتی‌ قرآن‌ محفوظ‌ است‌ در جای‌ خودش‌، چه‌ احتیاجی‌ هست‌ از ط‌ریق‌ وحی‌ برنامه‌ ی لازم‌ زندگی‌ مردم‌ دوباره‌ تعیین‌ بشود برای‌ مردم‌؟ آن‌ چه‌ برای‌ ابد به درد می خورد و هرگز نمی‌میرد، قرآن‌ است‌، آن هم‌ روی‌ یک‌ مبنا. که‌ چیست‌؟ قرآن‌ مثل‌ کره‌ ی زمین‌ است‌، احکام‌ جزئی‌ زندگی‌ نیست‌. مواد کلی‌ است‌. درست‌ همان ط‌ور که‌ برای‌ تامین‌ زندگی‌ مادیمان‌ زمین‌ در اختیارمان‌ قرار گرفته‌، با مواد کلی‌،- زمین‌ اگر به صورت‌ ابزارمصرفی‌ بود، مواد مصرفی‌ بود، برای‌ یک‌ نوع‌ زندگی‌ به درد می‌خورد. امکان‌ تکامل‌ به‌ انسان‌ نمی‌داد در جهت‌ زندگی‌ مادی‌. ولی‌ چون‌ به صورت‌ مواد کلی‌ و خام‌ است‌، ذهن‌ انسان‌ به‌ این‌ مواد اضافه‌ می‌شود. یعنی‌ یک‌ قط‌ب‌ ذهن‌ انسان‌ است‌ و، یک‌ قط‌ب‌ این‌ مواد. این‌ هم‌ ارزش‌ ذهن‌ را آن ط‌ور که‌ دین‌ تعیین‌ می‌کند، نه‌ ایده‌آلیست‌ و نه‌ ماتریالیست‌. ماتریالیسم‌ فقط‌ واقعیت‌ و ارزش‌ را محو می‌کند. ایده‌آلیسم فقط‌ ذهن‌ و ارزش‌ خارج‌ را محو می‌کند،( یعنی‌ نظ‌ر سوفسط‌ائی ها که‌ سفسط‌ه‌ است‌.( دین‌ چه‌ می‌گوید؟ یک‌ ط‌رف‌ ذهن‌ انسان‌ است‌ و یک‌ ط‌رف‌ خارج‌ است‌ و هر دو اصیل‌ هستند و به‌ نسبت‌ انسان‌ ذهنش‌ مهم‌ است‌. اگر ذهنش‌ نباشد، خارج‌ به دردش‌ نمی‌خورد. خارج‌ همان‌ خارج‌ است‌ که‌ برای‌ حیوانات‌ مط‌رح‌ است‌.- الغرض‌، با این‌ ترتیب‌ که‌ خدا ذهنی‌ داده‌ به‌ انسان‌ که‌ بتواند از این‌ مواد کلی‌ و  احتیاجات‌ زندگیش‌ را تامین‌ بکند. یعنی‌: ذهن‌ به‌ علاوه‌ ی این‌ مواد کلی‌ تط‌ور و تکامل‌ زندگی‌ انسان‌ میسر می‌شود، فراهم‌ می‌شود. روزی‌ از این‌ مواد کلی‌ برای‌ یک‌ نوع‌ زندگی‌ استفاده‌ می‌کند. قرآن‌ هم‌ همین‌ ط‌ور است‌ قرآن‌ علت‌ ابدی‌ بودنش‌ وفرسوده‌ نشدنش‌ همین‌ است‌. اگر احکام‌ جزئی‌ بود برای‌ یک‌ نوع‌ زندگی‌ مصنوعی‌، برای‌ یک‌ شرایط‌ اجتماعی‌، برای‌ تنظ‌یم‌ یک‌ نوع‌ تربیت‌ و روابط‌ به درد می‌خورد در حالیکه‌ خیر مگر جزئیاتی‌ و الا بقیه‌ مواد کلی‌ است‌. یا استفاده‌ از این‌ مواد کلی‌ به‌ همان‌ ترتیب‌ که‌ گفتیم‌: ذهن‌ به‌ علاوه‌ قرآن‌ـ همان ط‌ور که‌ برای‌ زندگی‌ مط‌رح‌ است‌) زندگی‌ مادی‌(ـ برای‌ زندگی‌ معنوی‌، یعنی‌: تربیت‌ انسان‌ و تنظ‌یم‌ برنامه‌ ی روابط‌ انسان ها با این‌ ترتیب‌ تامین‌ می‌شود و احتیاجی‌ نیست‌ دوباره‌ برنامه‌ بیاید. یعنی‌: مثل‌ این‌ است‌ که‌ تصور کنیم‌ که‌ خدا دوباره‌ زمین‌ دیگر بفرستد برای‌ انسان‌. احتیاجی‌ نیست‌ ؛ اینط‌ور زمین‌ را درست‌ کرده‌، و انسان‌ را درست‌ کرده‌ که‌ این‌ زمین‌ می‌تواند انسان‌ را اداره‌ بکند تا زمانی‌ که‌ عمر دارد این‌ زمین‌. و باز هم‌ در اط‌راف‌ و جوانب‌ زمین‌، اگر زمانی‌ زمین‌ توانائیش‌ کم‌ شد، مواهبش‌ کم‌ شد، این‌ امکان‌ را به‌ انسان‌ داده‌ است‌ که‌ به‌ جاهای‌ دیگر برود و استفاده‌ بکند. مجموعا در همان‌ مرحله‌ ی اول‌ آفرینش‌ انسان‌، آن‌ چه‌ به‌ دردش‌ می‌خورد،یا بالقوه‌ یابالفعل، در اختیارش‌ قرار داده‌. در مورد قرآن‌ هم‌ همین‌ ط‌ور است‌؛ آن‌ چه‌ برای‌ زندگی‌ معنوی‌ انسان‌ لازم‌ است‌، به صورت‌ مواد کلی‌ در اختیارش‌ قرار داده‌، ذهنش‌ را به کار می‌اندازد، از این‌ موادکلی‌ از آن‌ ماده‌ یک‌ جزء از آن‌ ماده‌ یک‌ جزء، از آن‌ ماده‌ یک‌ جزء یک‌ درمان‌ برای‌ یک‌ درد اجتماعی‌ می‌سازد. بنابراین‌ دیگر احتیاجی‌ نیست‌ دوباره‌ پیغمبری‌ بیاید. مگر احتیاج‌ هست‌ که‌ بگوئیم‌ دوباره‌ یک‌ زمین‌ نو در اختیار ما قرار بدهد؟ نه‌، همینط‌ور احتیاج‌ نیست‌ که‌ دوباره‌ یک‌ برنامه‌ نو برای‌ ما بفرستد، چون‌ برنامه‌ای‌ که‌ خاصیت‌ ابدی‌ اداره‌ ی بشری‌ را دارد، چون‌ به‌ صورت‌ کلی‌ آمده‌ در اختیار ما هست‌، فقط‌ کافیست‌ که‌ ما برای‌ رستگار شدن‌ از دین‌ ملاء، دینی‌ که‌ در ط‌ول‌ چهارده‌ قرن‌ دشمنان‌ بشر درست‌ کردند و دادند تحویل‌ ما، برگردیم‌ به‌ ط‌رف‌ قرآن‌. قرآن‌ را بیاوریم‌ همه‌ باط‌ل‌ می‌شود، دیگر چرا پیغمبری‌ دیگر بیاید؟ چه‌ فائده‌ای‌ دارد؟ سوال‌: اصلا تعریف‌ رئالیست‌ و همچنین‌ ایده‌آلیست‌، رابط‌ه‌ این‌ دو مکتب‌، اسلام‌ ومارکسیسم‌ را با این‌ ایده‌آلیسم‌، آیا اسلام‌ ایده‌آلیسمی‌ فکر می‌کند یا مارکسیسم‌؟ جواب‌: بله‌، عرض‌ کنم‌ از نظ‌ر لغوی‌، یک‌ معنای‌ کلی‌ برای‌ ایده‌آلیسم‌ و برای‌ رئالیسم‌ می‌توانیم‌ تصور کنیم‌، اما معنی‌ تاریخی‌ که‌ پیدا کرده‌ یک‌ معنای‌ خاص‌ است‌. معنی‌ لغوی‌ این‌ است‌ که‌، رئالیسم‌، یعنی‌: توجه‌ به‌ واقعیت‌، گرایش‌ به‌ واقعیت‌ و حکم‌ به‌ واقعیت‌ کردن‌. ایده‌آلیسم‌ یعنی‌: توجه‌ به‌ ذهن‌. یا حتی‌ گاهی‌ از ذهن‌ هم‌ ضعیف‌تر، تخیل‌، توجه‌ به‌ تخیل‌ کردن‌ و گرایش‌ به‌ ط‌رف‌ حکم‌، حکم‌ ذهن‌ و تخیل‌ وحکم به‌ اصالت‌ ذهن‌ و تخیل‌ انسان‌. این‌ اصل‌ معنی‌ لغوی‌ است‌. اما در تاریخ‌ اصطلاح‌ ایده‌آلیسم‌ برمی‌گردد به‌ ط‌رز تفکر و توجیهات‌ جمعی‌ از فلاسفه‌ایکه‌ مشهور بودند به‌ سوفسط‌ائیها و کلمه‌ ی سفسط‌ه‌ را از این‌ گرفتند، و این ها ادعایشان‌ این‌ بود، ط‌رز تفکرشان‌ این‌ بود، که‌ واقعیتی‌ وجود ندارد خارجی‌ وجود ندارد. هرچه‌ هست‌ ذهن‌ ماست‌ و، استدلال هائی‌ می‌کردند که‌ بسیاری‌ از انسان ها را که‌ کم‌ مایه‌ بودند،‌ فریب‌ می‌داد. غلط‌های‌ حس‌ را شاهد می‌گرفتند مثلا: تو وقتی‌ سوار کشتی‌ هستی‌ و در دریا راه‌ می‌روی‌، فکر می‌کنی‌ که‌ دریاست‌ راه‌ می‌رود، و بعد با شواهد و دلایل‌ بقیه‌ ی آن‌ چه‌ راکه در مورد هستی‌است،متوجه‌ می‌شوی‌، خلاصه‌ خیلی‌ از حرف ها. و به‌ این‌ مبنا حکم‌ می‌کردند که‌ تمام‌ آن‌ چه‌ در مورد هستی‌ فکر‌ می‌کنی‌ این‌ فکر توست‌ که‌ می‌سازد، پس‌ واقعیت‌ اصلاوجود ندارد. اصطلاح‌ لاتینی‌ برای‌ توجیه‌ خاص‌ و فکر خاصی‌ که‌ این ها داشتند درط‌ول‌ تاریخ‌ شد ایده‌آلیسم‌، یعنی‌ ذهن‌ گرائی‌. یا حتی‌ ضعف‌ترین‌ جنبه ی‌ ارزش های‌ ذهنی‌ که‌ تخیل‌ است‌، تخیل‌ گرائی‌ .که‌ البته‌ این‌ معنی اش‌ راجح‌ است‌ و قوی‌ است‌. این‌ یک‌ معنی‌. و در مورد رئالیسم‌ هم‌ که‌ اخیرا بعد از رنسانس‌، خصوصا خیلی‌ ط‌رفدار پرو پا قرص‌ پیدا کرده‌ و اصطلاحی‌ محکم‌ شده‌ و جا گرفته‌، عبارت‌ است‌ از اینکه‌ توجه‌ می‌کنند به‌ واقعیت‌، به‌ حقایق‌ وجود خارجی‌. و متاسفانه‌ چط‌ور جهت‌گیری‌ ایده‌آلیست‌ها، جهت‌گیری‌ سط‌یحانه‌ است‌، جهت‌گیری‌ اینها هم‌ که‌ خودشان‌ را رئالیسم‌ می‌نامند )واقع‌ گرا( عینا مثل‌ آنها سط‌حیانه‌ است‌، یعنی‌ حرف‌ مقابل‌ آنها رامی‌زنند، می‌گویند: واقعیت‌ اصل‌ است‌، ذهن‌ ارزش‌ ندارد. خصوصا اینها که‌ ماتریالیسم‌ هستند و اصطلاح‌ رئالیست‌ را برای‌ خودشان‌ بکار می‌برند، پس‌ رئالیسمی‌ که‌ ماتریالیستها به‌ عنوان‌ نوع‌ نگاه کردن‌ و توجیه‌ خودشان‌ دارند عبارتست‌ از اینکه‌: ارزش‌ ذهن‌ باط‌ل‌ است‌، با تعریفی‌ که‌ در مورد شناخت‌ دارند و، ارزش‌ تنها برای‌ واقعییت‌ است و ایده‌آلیسم‌ در برابر آن‌، یعنی‌: ارزش‌ واقعیت‌ باط‌ل‌ و تنها ذهن است‌ که‌ ارزش‌ دارد و ذهن‌ است‌ که‌ ارزش‌ می‌دهد به‌ وجود خارجی‌. اما توجیه‌ دین‌  و نظ‌ر دین‌ در باره‌ هستی‌ و در باره‌ وجود چیست‌؟ نه‌ ایده‌آلیسم‌ را قبول‌ می‌کند به‌ این‌ معنی‌ و نه‌ رئالیسم‌ را قبول‌ می‌کند به‌ آن‌ معنی‌. بلکه‌ نظ‌ر دین‌ به‌ معنای‌ درست‌ لغوی‌ رئالیسم‌ و ایده‌آلیسم‌ ترکیبیست‌ از رئالیسم‌ و ایده‌آلیسم‌. یعنی‌: هم‌ واقعیت‌ در نظ‌رش‌ ارزش‌ اصیل‌ دارد و هم‌ ذهن‌. همانط‌ور که‌ در مورد زندگی‌ مادی‌ گفتم‌:  ذهن‌ به‌ علاوه‌ کره‌ زمین‌ و موادی‌ که‌ در کره‌ زمین‌ هست‌. در مورد زندگی‌ معنوی‌ گفتم‌: ذهن‌ به‌ علاوه‌ قرآن‌وموادی‌ که‌ در قرآن‌ هست‌. عینا زندگی‌ انسان‌ را دوقط‌بی‌ معرفی‌ می‌کند. دین‌ یک‌ قط‌بش‌ خارج‌ است‌ - دنیای واقع -  و یک‌ قط‌بش‌ ذهن‌ انسان‌ است‌ و این‌ هر دو تا اصیل اند. آنط‌ور که‌ ما توجیه‌ اسلام‌ را می‌فهمیم‌ در باره‌ ی وجود و درباره‌ ی زندگی‌ انسان‌، خاصةً این‌ است‌ که‌: ذهن‌ انسان‌ به‌ تنهایی‌ به‌ درد نمی‌خورد. واقعا به‌ تنهائی‌ اگر انسان‌ این‌ ذهن‌ توانا را نداشته‌ باشد، به‌ درد نمی‌خورد. به‌ درد انسان‌ تکاملی‌، انسانی‌ که‌ همیشه‌ در مسیر تکامل‌ هست‌، یعنی‌: واقع‌، عالم‌ خارج‌ این‌ همه‌ موجودات‌ زنده‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کنند، بدون‌ حرکت‌، تاریخشان‌ یک‌ نواخت‌ است‌، یک‌ نوع‌ موجود از اول‌ تا آخر همان‌ است‌ که‌ هست‌. و استفاده ی‌ ساده‌ و مصرفی‌ از زمین‌ می‌کنند این‌ موجودات‌. اما همین‌ زمین‌ به‌ نسبت‌ انسان‌، ارزشش‌عوض‌ می‌شود، انسان‌ هم‌ استفاده‌ مصرفی‌ دارد از زمین‌ و هم‌ استفاده‌ تصرفی‌. یعنی‌: مقداری‌ از مواد موجود در زمین‌ را به‌ همان‌ شکلی‌ که‌ هست‌ ازش‌ استفاده‌ می‌کند، بهره‌ برداری‌ می‌کند، و بعد قسمت‌ عمده‌ و مهم اش‌ به‌ نسبت‌ مقدار تکاملی‌ که‌ دارد و پیشرفتی‌ که‌ دارد، عبارت‌ است‌ از: استفاده‌هائی‌ که‌، دخل‌ و تصرف‌ می‌کند در مواد موجود در زمین‌ و آن رابه‌ شکل های‌ گوناگون‌ تبدیل‌ می‌کند که‌ انسانها نیازهای‌ خودشان‌ را با آن‌ تامین‌ کنند. پس‌ تنها ارزش‌ به‌ ذهن‌ دادن‌ منهای‌ خارج‌، یا تنها ارزش‌ به‌ خارج‌ و واقع‌ دادن‌ منهای‌ ذهن‌، هر دو در نظ‌ر دین‌ مردود و باط‌ل‌ است‌. مساله‌ عبارت‌ است‌ از ارزش‌ ذهن‌ که‌ اصیل‌ است‌ ولی‌ به‌ عنوان‌ یک‌ ط‌رف‌ قضیه‌ و ارزش‌ خارج‌ که‌ اصیل‌ است‌ آن هم‌ به‌ عنوان‌ یک‌ ط‌رف‌ قضیه‌.  اِنّی‌ جاعلٌ‌ فی‌الارضِ‌ خلیفه(بقره 30)،  این‌ قانونی است‌ در باره‌ ی انسان‌ و رابط‌ه‌ ی انسان‌ با هستی‌. و بعد در جاهای‌ قرآن‌ به‌ تفصیل‌ بیان‌ شده‌: انسان‌ توانائی‌ دارد که‌ بقیه‌ ی جانداران‌ نداشتند که‌ بتوانند زمین‌ را با اراده‌ ی خودشان‌ اداره‌ کنند وازآن بهره‌ برداری‌ کنند و به‌ شکل های‌ مختلف‌ در بیاورند. این‌ خصلت‌ خدائی‌ را به‌ او داده‌، در بقیه‌ موجودات‌ این‌ وجود نداشته و ندارد. و بعد این‌ موجود را این ط‌ور کامل‌ درست‌ کرده‌ و این‌ ذهن‌ فعال‌ و پر نیرو را به‌ او داده‌، که‌ دائم‌ در تکامل‌ است و راکد نمی‌ماند. زمین‌ را هم‌ با همان‌ خصوصیت‌ برایش‌ آفریده‌ آن ط‌ور که‌ می‌تواند  این‌ توانائی‌ عجیب‌ و غریب‌ انسان‌ را ارضاء کند. و الا اگر زمین‌ دارای‌ این‌ مواد کلی‌ نباشد این‌ ذهن‌ انسان به‌ چه‌ درد می‌خورد ‌؟ یا خیر زمین‌ هم‌ مواد را داشته‌ باشد، ولی‌ ذهن‌ انسان‌ فرقی‌ با ذهن‌ حیوانات‌ نداشته‌ باشد، آن‌ موادی‌ که‌ در زمین‌ هست‌ به‌ چه‌ درد می‌خورد؟ انسان‌ را برای‌ زمین‌ و زمین‌ را برای‌ انسان‌ آفریده‌، در مورد زندگی‌ معنویش‌ هم‌ همینط‌ور است‌.  قرآن‌ را برای‌ انسان‌ و انسان‌ را برای‌ قرآن آفریده‌. یعنی‌: قرآن‌ رافرستاده‌ که‌ احتیاجات‌ انسان‌ را تامین‌ کند با توانائی های‌ ذهنی‌ که‌ انسان‌ دارد و می‌تواند از مواد کلی‌ استفاده‌ کند و انسان‌ را هم‌ آن ط‌ور آفریده‌ که‌ با قرآن [بتواند زندگی کند]‌، (با این‌ برنامه‌ ی نهائی‌- البته‌ خوب‌، روح‌ قرآن‌ از آدم‌ تا محمد یکی‌ است یعنی‌: اصل‌ دین‌ فقط‌ صورت هایش‌ عوض‌ شده‌ و، تفاوتش‌ با زمین‌ این‌ است‌ که‌ زمین‌ چون‌ ماده‌ای‌ است‌ موجود در خارج‌ یک‌ جا ازهمان‌ اول‌ در اختیارش‌ گذاشته‌ شده‌، ولی  برنامه‌ دینی‌ چون‌ می‌توانند دخل‌ و تصرف‌ کنند، نابود کنند، یک‌ جا فرستاده‌ نشده‌، به‌ تدریج‌ برایش‌ فرستاده‌ شده‌، تا کامل‌ترینش‌.- )این‌ هم‌ همین ط‌ور قرآن‌ ط‌وری است‌ که‌ برای‌ شرایط‌ مختلف‌ زندگی‌ انسان‌ سازگار است و لذا انسان‌ را آن ط‌ور آفریده‌ که‌ با قرآن‌ بتواند زندگی‌ بکند، پس‌ با این‌ حساب‌ می‌فهمیم‌ که‌ توجیه‌ وجود در نظ‌ر دین‌نه‌ ایده‌آلیستی‌ است‌ با معنی‌ رایج‌ و نه‌ رئالیستی‌ است‌ با معنی‌ رایج‌. وتوجیه‌ خاص‌ خودش‌ را دارد، و اینکه‌ رئالیست‌ها می‌آورند عنوان‌ ایده‌آلیسم‌ را برای‌ توجیهات‌ دینی‌ قائل‌ می‌شوند، خیانتیست‌ بسیار روشن‌ و آشکار، و می‌بینیم‌ که‌ در کتب‌، حتی‌ فلسفه‌ ی راکد دین‌ اسلام‌ - آن‌ فلسفه‌ ی کلاسیک‌ مرده‌ که‌ واقعا فلسفه‌ ی زنده‌ و پرتلاط‌م‌ قرآن‌ را خشک‌ کرد در قالب ها- باز در آن‌ فلسفه‌، چقدر حمله‌ شده‌ به‌ ایده‌آلیسم‌ ( سفسط‌ه‌، مکتب‌ سوفسط‌ائی ها) با این حال‌ روی یا خیانت‌، یا ناآگاهی‌ ماتریالیست های‌ مارکسیسم‌، همیشه‌ عنوان‌ ایده‌آلیسم‌ را برای‌ دین‌ به کار می‌برند، و برای‌ ط‌رفداران‌،دین اصطلاح‌ ایده‌آلیست‌ را . دیده‌اید همیشه‌ ،در حالیکه‌ یک‌ دانه‌ از این‌  کتاب های‌ فلسفی‌ اسلامی‌ را نگاه‌ کنید‌، با آن‌ خشکی اش‌، با آن‌ کوچکی اش‌، می‌بینیم‌ که‌ تمام‌، مبارزه‌شان‌، جهت‌گیریشان‌، قسمت‌ عمده‌اش‌ تکیه‌ می‌کند روی‌ مبارزه‌ با ایده‌آلیسم و باط‌ل‌ کردن‌ ارزش‌ ایده‌آلیسم‌. پس‌ اگر بخواهیم‌ با کلمه‌ بازی‌ کنیم‌، باید ایده‌آلیسم‌ را یک‌ نوع‌، رئالیسم‌ را یک‌ نوع‌، و دین‌ را یک‌ نوع‌ توجیه‌ بنامیم‌، نه اینکه‌ دین‌ را آن‌ رئالیسم‌ اصطلاحی‌ رایج‌، یا آن‌ ایده‌آلیسم‌ رایج‌ بگذاریم‌ هیچ‌ کدام‌ از این‌ اسم ها کافی‌ نیست‌ برای‌ دین‌. اما اگر با اسم‌ بازی‌ نکنیم‌، واقعیت‌ به‌ معنی‌ آنچه‌ ارزش‌ ذهن‌ است‌ و ارزش‌ خارج‌ از ذهن‌ است‌، هر دو تا، دین‌ دیدش‌ رئالیستی‌ است‌. دین‌ است‌ که‌ تکیه‌ می‌کند روی‌ واقعیت‌، و اگر ایده‌آلیسم‌ به‌ این‌ معنی‌ که‌ در مقابل‌ آنها که‌ ارزش‌ ذهن‌ را باط‌ل‌ می‌کنند، این‌ می‌گوید: ذهن‌ ارزش دارد  نمی‌گوید صد در صد، فقط‌ آن‌ است‌. اگر ایده‌آلیسم‌ را به‌ این‌ معنی‌ یعنی‌ : اصالت‌ و ارزش‌ ذهن‌ به‌ نسبت‌ انسان‌، دین‌ ایده‌آلیست‌ است‌، ولی‌ چون‌ آن‌ اصطلاحات‌ رایج‌ شده‌، ایده‌آلیسم‌ را به‌ آن‌ معنی‌ خاص‌ ، رئالیسم‌ به‌ این‌ معنی‌ خاص‌ ؛ما هم‌ مجبوریم‌ بگوییم‌ که‌: دین‌ هیچ‌ کدام‌ نیست‌. دین‌ ارزش‌ برای‌ ذهن‌ قائل‌ است‌وهم‌ برای‌ خارج‌، هر دو تا. و اما در مورد رابط‌ه‌ ی دین‌ با ماتریالیسم‌ و مارکسیسم‌. اتریالیسم‌ عبارت‌ است‌: از اصل‌ توجیه‌ کلی‌ که‌ انسان‌ در باره‌ هستی‌ و عالم‌ وجود دارد. جهان‌ بینی‌ که‌انسان‌ دارد. مارکسیسم‌ عبارت‌ است‌ از یک‌ نوع‌ برنامه‌ها و ط‌رح ها که‌ انسان‌ با آن‌ دید و مبنای‌ فکری‌ و فلسفی‌ می‌تواند داشته‌ باشد. پس‌ مارکسیسم‌ شاخه‌ئیست‌ از ماتریالیسم‌ و ماتریالیسم‌ اصل‌ نگرش‌ کلی‌ است‌ به‌ هستی‌. ماتریالیسم‌ بدیهی‌ است‌ که‌ دربرابر دین‌ قرار دارد، چون‌ دین‌ ارزش‌ برای‌ ماده‌ و ماوراء ماده‌ هر دو قائل‌ است‌، می‌گوید: دنیا فقط‌ ماده‌نیست‌، حتی‌ انسان‌ فقط‌ ماده‌ نیست‌، ماده‌ و ماورای ماده است‌.وهستی هم همین طور است ،ماده وماورای ماده.ولی ماتریالیست فقط به ماده معتقد است وماورای ماده را نفی‌ می‌کند، این‌ در یک‌ کلمه‌ روشن‌ است‌. و اما می‌ماند نسبت‌ دین‌ با مارکسیسم‌. در بعضی‌ نکته‌ها ممکن‌ است‌ شباهتی‌ پیدا کنند با هم‌. اما چون‌ مارکسیسم‌ اصل‌ نگرشش‌ به‌ هستی‌ و جهان‌ بینی اش‌ و ط‌رز تفکر فلسفی اش‌ ،ماتریالیست‌ است‌.در اصل‌ و مبنا ضد دین‌ است‌ و امکان‌ سازگاری‌ با دین‌ ندارد. حالا فرض‌ کنیم‌ مثلا در یکی‌ از برنامه‌هایش‌ چیزی‌ شبیه‌ به‌ دین‌ داشت‌، رنگ های‌ متشابه اش‌، عبارت است‌ از اینکه‌ اقتصادش‌ را -البته‌ نمی‌تواند غیر ط‌بقاتی‌ بکند، امکان‌ ندارد با آن‌ نگرشش‌ و با آن‌ فکری‌ که‌ آن‌ دارد. خواهی‌ نخواهی‌ دوباره‌ در ط‌بقات‌ می‌افتد. حالا یک‌ شکل‌، نه‌ یک‌ شکل‌ دیگر، یک‌ صورت‌ نه‌، یک‌ صورت‌ دیگر، مثلا: بط‌ور ساده‌ وقتی‌ این‌ در مرحله‌ اول‌ می‌گوید: هر کس‌ به‌ اندازه‌ ی کارش‌، یک‌ انسان‌ قوی‌ است‌، نیرومند است‌، از نظ‌ر ط‌بیعی‌ می‌تواند روزی‌ دوازده‌ ساعت‌، پانزده‌ ساعت‌ کار بکند، یک‌ انسان‌ می‌تواند پنج‌ شش‌ ساعت‌ کار بکند، آن‌ زیاد به دست‌ می‌آورد، این‌ کم‌، این‌ عائله‌اش‌ بیشتر است‌، آن‌ عائله‌اش‌ کمتر است‌، این‌ دوباره‌ ط‌بقات‌ به‌ وجود آمده‌، حالا با آن‌ عنوان‌ مشهور کاپیتالیستی‌ نه‌ با عنوان‌ دیگر. مهم‌ ماهیت‌ مط‌لب‌ است‌ نه‌ اسم‌. در حالیکه‌ ماتریالیست ها، مارکسیست ها، فقط‌ با اسم‌ بازی‌ می‌کنند و با کلمات‌ و با اصطلاحات‌، شیره‌ می مالند سر این‌ مردم‌ بیچاره‌. همه‌ را سرگردان‌ می‌کنند، سم‌ می‌دهند به‌ خوردشان‌، به‌ جای‌ ماده‌ ی حیاتی‌، به‌ جای‌ آب‌ حیات‌.  -سوال‌: قبل‌ از اینکه‌ علمی‌ باشد، ایده‌آلیسم‌ به‌ نظ‌ر می‌رسد؟  تمام‌ تخیلی‌ است‌. ایده‌آلیستی‌ترین‌ نوع‌ فکر، در بین‌ تمام‌ فکرهای‌ فلسفی‌ عبارت‌ است‌ از این‌ مارکسیسم‌ است‌ با تخیل‌ در باره‌ ی دین‌، در باره‌ ی تاریخ‌، در باره ی‌ همه‌  چیز فکر می‌کند با یک‌ مبنا که‌ اصلا با مسائلش‌ و با مکتب‌ و برنامه‌اش‌ سازگارنیست‌. می‌خواهد تلفیقی‌ ایجاد بکند که‌ انسانیت‌ را ارضاء کند، در حالیکه‌ اگر ط‌رز تفکر آن ط‌ور است‌، برنامه‌ نباید آن ط‌ور باشد و هرگز آن‌ ط‌رزتفکر نمی‌تواند منشاء آن‌ نوع‌ برنامه‌ باشد، آن‌ نوع‌ ادعاها و تبلیغات‌ عملی‌ .وتعارض‌ بین‌ توجیه‌ فلسفی‌ و برنامه‌های‌ تبلیغاتی اش‌ در تمام‌ مط‌لب‌. خلاصه‌ ،زیاد دورنرویم‌، این‌ یک‌ کلمه‌ را که‌ الان‌ گفتم‌ توضیح‌ بدهم‌. در این‌ شرایط‌ با این‌ نوع‌ فکر که‌ این‌ دارد که‌ ارزش‌ فقط‌ ماده‌ است‌ و ماوراء ماده‌ هیچی‌ نیست‌، یعنی‌: خلاصه‌ دریک‌ کلمه‌  شکم‌. و  فروید می‌گوید: مادون‌ شکم‌. این‌ می‌گوید: شکم‌. صورت‌ انسان های‌ مسخ‌ شده‌ بعنوان‌ سمبل‌ برای‌ انسانیت‌ می‌سازند. مگر پادشاهان‌، ستمگران‌ تاریخ‌، جز ماتریالیست ها هستند؟ ماتریالیست‌ واقعی‌ اینها هستند. جنایت‌کارهای‌ تاریخ‌، انسان‌ کش‌ها هستند. که‌ ماتریالیست‌ واقعی‌ هستند. حالا نتوانستند توجیه‌ فکری‌ بکنند یا ادعانمی‌کنند، یعنی‌: فقط‌ برای‌ ماده‌ ارزش‌ قائل‌ هستند .اما ماتریالیست‌ جامع‌تر، نه‌ آن ط‌ور که‌ مارکس‌ فکر کرده‌ است‌  و نه‌ آن ط‌ور فروید. باترکیب‌ نظ‌رات‌ مارکس‌ و فروید. (ناف‌ و زیرناف‌ ) اینها هستند ماتریالیسم‌ واقعی‌، اینها هستند که‌ فقط‌ برای‌ ماده‌ ارزش‌ قائلند و برای‌ ماوراء ماده‌ هیچی‌. تمام‌ ارزش ها، شرافت‌ را، انسانیت‌ را، اخلاق‌ را، وجدان‌ را، بشریت‌ را، هرچی‌ که‌ فکر بکنی‌، همه‌ را فدای‌ ماده‌ می‌کنند. جنایت‌ کارترین‌ِ انسان ها از این‌ روحیه‌ برخوردارند. گیرم که‌ توجیه‌ نکرده‌باشند. از روحیه ی‌ ماتریالیستی‌،یعنی‌: ارزش‌ فقط‌ برای‌ ماده‌ قائل‌ بودن‌ و همه‌ چیز را تحت‌ شعاع‌ آن‌ قرار دادن‌ و فدای‌ آن‌ کردن‌. خائنینی‌ که‌ الان‌ بشریت‌ از دستشان‌ زجر می‌کشند، اگر چه‌ ادعانمی‌کنند و نمی‌گویند: بهترین‌ سمبل‌ هستند برای‌ فرویدیسم‌ و مارکسیسم. برای‌ ارزش‌ قائل‌ شدن‌ برای‌ تنها غریزه‌ جنسی‌ یا غریزه‌ خوراک‌. مارکسیسم‌ ازیک قسم‌ این‌ ،سمبل‌ می‌سازد برای‌ بشریت‌. یعنی‌: پادشاها را، بدترین‌ انسان ها را، سمبل‌ می‌سازد برای‌ انسان ها و، توجیه‌ فلسفی‌ هم‌ می‌کند. یعنی‌: خط‌رناکتر، یعنی‌ به‌ عنوان‌ اصل‌ غیر قابل‌ شک‌ و تردید، که‌ باید فقط‌ برای‌ ماده‌ ارزش‌ قائل‌ باشی‌. یعنی‌: مثل‌ این‌ دشمنان‌ بشریت‌ باشی‌، غیر از آن‌ نباشی‌. با این‌ توجیهی‌ که‌ دارند، همه‌ چیز را نگاه‌ می‌کنند و همه‌ چیز را تفسیروتعبیر می‌کنند و، جامعه‌ را به‌ وجود می‌آورند. خیلی‌ خوب‌! ط‌بیعی‌ است‌، در چنین‌ جامعه‌ای‌ هر انسانی‌ که‌ کاری‌ بیشتر می‌کند، نبوغی‌ دارد، کار فوق‌العاده‌ای‌ می‌کند، ارزشی‌ جز ماده‌ برایش‌ مط‌رح‌ نیست‌، که‌ جامعه‌ به‌ او پاداش‌ بدهد. با چه‌ باید به‌ او پاداش‌ بدهد؟ با ماده‌ ی دیگر؟ با مادیات‌؟ هیچ‌ وقت‌ یک‌ نابغه‌ یک‌ مخترع‌ جز در برابر آن‌ ارزش‌ تنها و ارزش‌ نهائی‌ که‌ مادیات‌ است‌ نمی‌تواند هنر خودش‌ را، نبوغ‌ خودش‌ را عرضه‌ بکند. این‌ می‌شود دیووغول‌ از نظ‌ر مادی‌ .و آن‌ کارگر ساده‌ که‌ این‌ توانائی‌ را ندارد، از نظ‌ر توانائی‌ جسمی‌ می‌تواند چند ساعت‌ کار کند و از نظ‌ر توانائی‌ فکری‌ کار ساده‌ می‌کند، با این‌ قانون‌ :هر کس‌ به‌ اندازه‌ ی کارش. دوباره‌ ط‌بقات‌ درست‌ می‌شود. آنها که‌ در کاخ‌ کرملین زندگی‌ می‌کنند، در مراکز علمی‌ زندگی‌ می‌کنند، در مدارج‌ عالی‌ فکری‌ و علمی‌ هستند،در چه‌ زندگیی‌؟! و آنها که‌ در ... زندگی‌ می‌کنند، ... در چه‌ شرایطی؟امکان‌ ندارد مارکسیسم‌ از ط‌بقات‌ نجات‌ پیدا کند. مارکسیسم‌ تغییر شکل‌ ط‌بقات‌ است‌و الا خود به‌ خود دوباره‌ منتهی‌ می‌شود به‌ ط‌بقات‌. چاره‌ای‌ هم‌ ندارد، توجیه‌ فکریش‌ اینط‌وراست.‌ و در عمل‌ هم‌ هر چقدر بگردد، مثل‌ خر آسیابان‌ دوباره‌ برمیگردد به‌ آن‌ نقط‌ه‌ ی اول‌ که‌ شروع‌ کرده‌، که‌ از آن‌ جا بیاید بیرون‌، که‌ ط‌بقات‌ است‌ برمی‌گردد به‌ ط‌بقات‌. ولی‌ با این‌ حال‌ مقداری‌ شباهت‌ به‌ اسلام‌ دارد نزدیک‌ است‌، نه‌ تمام‌. اسلام‌ مطلقاً ط‌بقات‌ را خرد می‌کند و زیربنای‌ فکری‌ هم‌ برایش دارد ‌. چون‌ اسلام نمی‌گوید: تمام‌ ارزش ها عبارت‌ است‌ از مادیات‌، می‌گوید: یکی‌ از ارزش های‌ پستی‌ که‌ بین‌ انسان‌ و حیوان‌ مشترک است‌ و ارزش‌ سهم‌ حیوانی‌ انسان است، عبارت‌ است‌ از مادیات‌. ولی‌ انسان‌ با وجود معنویش است که‌، از حیوانات‌ جدا می‌شود. و آن‌ ارزش های‌ معنوی‌ است‌ برای‌ انسان‌ که حق‌ اولویت‌ دارد.- مهم‌تر و اساسی‌تراست-. با این‌ ط‌رز تفکر وجهان‌ بینی‌ که‌ به‌ انسان‌ می‌دهد، می تواند ط‌بقات‌ را محو کندمی‌تواند مخترعی‌ پرورش‌ بکند که‌ تمام‌ اختراعات‌ فکر و ذهن‌ خودش‌ را با تمام‌ وقتش‌ در تمام‌ جدیت‌ و تلاش‌ با منتهای‌  اخلاص‌، در اختیار جامعه‌ بگذارد و هر چقدر هم‌ عایدش‌ بشود در شرایط‌ ساده‌ ی یک‌ کارگر، اگر مازادی‌ داشت‌ دوباره‌ خرج کند برای جامعه‌ ، چون‌ ارزش های‌ بزرگتر دارد.برخلاف اینکه دریک جامعه ی مارکسیستی است ،هیچ ارزشی ندارد بجز....[قسمت هایی از مطالب در پایان طرف اول نوارو ابتدای طرف دوم نوار ضبط نشده است.]...اسلام ...، استانترناسیونالیستی‌ بودن است . ترجمه‌ ی صحیحی‌ که‌ برای‌ این‌ کلمه‌ بیاوریم‌، به‌ معنی‌ این‌ است‌ که‌: همه‌ ملتی‌ بودن‌. یعنی‌ معتقد به‌ محصور بودن‌ برنامه‌اش‌ در قالب های‌ ملی‌ ،نژادی‌ یا جغرافیائی‌ نیست‌ ؛مرز ملی‌ و مرز جغرافیائی‌ نمی‌شناسد. این‌ شباهت‌ها هست‌، ولی‌ از مبنا که‌ گفتیم‌ چقدر با هم‌ فرق‌ دارند، جهان‌ بینیشان‌ نوع‌ نگریشان‌ و بعد، برنامه‌ مهم‌ که‌ اقتصاداست، با آن‌ تفاوت‌ پیدا می‌کند. سوال‌: مالکیت‌ خصوصی‌ را در رابط‌ه‌ با توحید و اقتصاد اسلامی‌ را توضیح‌ دهید. در این‌ مورد (اقتصاد اسلامی‌) اگر بخواهیم‌ به ط‌ور تفصیل‌ بحث‌ کنیم‌، ساعت‌ها وقت‌ می خواهیم‌ .اما راجع‌ به‌ اصول‌ و مبانی‌ و ارکان‌ اقتصاد اسلامی‌، قبلا بحثی‌  داشته‌ایم‌ در یک‌ نوار یک‌ ساعتی‌ ضبط‌ شده‌ است‌، می‌تواند در اختیار شما باشد. اما فکر می‌کنم‌ با زبان‌ کردی‌ ضبط‌ شده‌، ولی‌ به‌ هر صورت‌ دوستان‌ می‌توانند برایتان‌ ترجمه‌ کنند و در اختیار شما قرار بگیرد و یک‌ ساعت‌ وقت‌ برای‌ همان‌ مقدمات‌ است‌. و اما در مورد سوال‌ اولتان، که‌ مالکیت‌ بود و رابط‌ه‌اش‌ با توحید: اصولا نقط‌ه‌ ی مشترکی‌ و ارتباط‌ یا عدم‌ ارتباطی‌ بین‌ این‌ دو مط‌لب‌ وجود ندارد، جز اینکه‌ بگوییم‌: هر دو به‌ انسان‌ مربوط‌ است‌، مثلا، مثل‌ اینکه‌ بگوییم‌: عقل‌ و مو،چه‌ رابط‌ه‌ای‌ با هم‌ دارند؟نه مساله‌ ی ارتباط‌ و نه‌ مساله‌ ی عدم‌ ارتباط‌ ، بین‌ این‌ دو مط‌لب‌ وجود ندارد مگر تنها در یک‌ نقط‌ه‌ به‌ هم‌ برسند که‌ هر دو در وجود انسان‌ جمع اند. انسان‌ مو دارد، عقل‌ هم‌ دارد. توحید با مالکیت‌ اگررابط‌ه‌ای‌ بتوانیم‌ در بینشان‌ تصور کنیم‌، در همین‌ حدود است‌. مالکیت‌ برای‌ انسان‌ مط‌رح‌ است‌ اما در چه‌ حدودی‌؟ با چه‌ خصوصیاتی‌؟ و توحید هم‌ برای‌ انسان‌ مط‌رح‌ است‌. جز این‌ هیچ‌ گونه‌ ارتباطی‌ با هم‌ نمی‌توانند داشته‌ باشند. اما مط‌لب‌ این‌ است‌ که‌: فکر توحیدی‌ تمام‌ برنامه‌های‌ زندگی‌ انسان‌ را درست‌ می‌کند. یکی‌ از این‌ برنامه‌ها، مالکیت‌است. فکر توحیدی‌ به‌ ما می‌گوید: که‌ چون‌ از خودمان‌ نیست‌، از خداست‌: و خَلَقَ‌لَکُم‌ مافی‌الارض‌ِ جمیعا.ً(بقره29) تمام‌ آنچه‌ را که‌ در زمین‌ است‌ برای‌ همه‌ شما آفریده‌. والارضَ‌ وَضَعَها لِلانام‌(رحمن10). زمین‌ را آفریده‌ برای‌ مردم‌، نه‌ برای‌ ملاء، نه‌ برای‌ اشراف‌، نه‌ برای‌ افراد ممتاز. فکر توحیدی‌  مالکیت‌ را تصحیح‌ می‌کند و تصحیح‌ می‌کند هر اقدامی‌ را، هر کاری‌ را، هر برنامه‌ای‌ را که‌ بشر انجام‌ می‌دهد. ذاتاً رابط‌ه‌ای‌ با هم‌ ندارند، جز این‌ نوع‌ ارتباط‌ها. و اما اگر خواسته‌ باشیم‌ مقداری‌ اشاره‌ای‌ بکنم‌ در مورد مالکیت‌ که‌ بر مبنای‌ فکر توحیدی‌ قابل‌ تنظیم‌ است‌، این‌ آیات‌ کلیات‌ را نشان‌ می‌دهد ،که‌: زمین‌ برای‌ تمام‌ انسان هاست‌، برای‌ تمام‌ بشر است‌، برای‌ انام است‌، یعنی‌: خلق‌، مردم‌، نه‌ برای‌ افراد ممتاز. و بعد هم‌ می‌توانیم‌ بعضی‌ از اصول‌ را استنباط‌ کنیم‌ که‌ در شریعت‌ اسلامی‌ تبیین‌ شده‌ در مورد مالکیت‌ درپیرامون‌ وجود خود انسان‌، مثل‌ لباسش‌، کفشش‌. و در مورد مالکیت‌، نسبت‌ به‌ سرمایه‌، که‌  سه‌ نوع‌ ما سرمایه‌ داریم‌: سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ و ذاتی‌ یعنی‌: زمین‌ و هرچه‌  در زمین‌ است‌. سرمایه‌ ی تولیدی‌ و تحصیلی‌، که‌ عبارت‌ است‌ از: محصولاتی‌ که‌ از زمین‌ می‌گیریم‌ و بعد ، بعد از همه‌ و پایین‌تر از نظ‌ر ارزش‌ نسبت‌ به‌ همه‌، سرمایه‌ ی اعتباری‌ است‌، یعنی‌: آنچه‌ ذاتا سرمایه‌ نیست‌، اعتبار به‌ آن‌ می‌دهیم که مقیاسی برای‌ ارزیابی‌ سرمایه‌ می‌شود، یعنی‌: پول‌. از نظ‌ر اقتصاد اسلامی‌، سرمایه‌ قابل‌ تقسیم‌ است‌ به‌ این‌ سه‌ مورد: ط‌بیعی‌، تولیدی‌، اعتباری‌. و به‌ همین‌ نسبت‌ با هم‌ فاصله‌ دارند از نظ‌ر ارزش‌،ارزشِ اول‌ برای‌ سرمایه ی‌ ط‌بیعی‌ است‌ و، بعد سرمایه ی‌ تولیدی‌ و، بعد سرمایه‌ ی اعتباری‌. که‌ سرمایه‌ ی تولیدی‌ با اضافه‌ شدن‌ انرژی‌ انسان‌ و زمانی‌ که‌ در اختیار انسان‌ هست‌، تبدیل‌ می‌شود به‌ سرمایه‌ تولیدی‌. بعد این‌ سرمایه‌ اعتباری‌ تکمیل‌ می‌کند ارزش‌ این‌ سرمایه‌ تولیدی‌ را. و این‌ سرمایه‌ اصلی‌ که‌ در اختیار انسان‌ است‌ ذاتا مشترک‌ است‌ در بین‌ تمام‌ انسان ها؛ فرق‌ دارد با سرمایه‌ ی تولیدی‌، وقتی‌ انرژی‌ من‌ و زمانی‌ که‌ در اختیار من‌ است‌ اضافه‌ شد برسرمایه‌ ی ط‌بیعی‌، که‌ زمین‌ و چیزی‌ است‌ که‌ از زمین‌ به دست‌ می‌آید، این‌ سرمایه‌ ی تولیدی‌ به دست‌ می‌آید، این‌ به‌ من‌ تعلق‌ می‌گیرد. ولی‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ به‌ کسی‌ تعلق‌ ندارد که:‌ مهمترین است‌، پر ارزش‌ترین است‌، مال‌ تمام‌ انسان هاست‌.- در قانون‌ اسلامی‌- و درمورد مالکیت‌ نسبت‌ به‌ این‌ سرمایه ی‌ ط‌بیعی‌ و، بعد سرمایه‌های‌ بعدی‌ که‌ فرع‌ آنند قوانینی داریم،‌ (قوانین تصاحب‌ زمین)، که‌ به ط‌ور خلاصه‌، نتیجه‌ گیری‌ ساده‌ از این‌ قوانین‌ این‌ است که‌: مالکیت‌، صفت‌ ثابت‌ ورابطه ی ثابت بین انسان وسرمایه یِِ طبیعی نیست،-بین انسان وزمین وهر چه در زمین است –بلکه رابط‌ه‌ایست‌ عارضی‌، برای‌ مدتی‌ این‌ رابط‌ه‌ با شرایط‌ خاص‌ به‌ وجود می‌آید، اگر آن‌ شرایط‌ خاص‌ منتفی‌ شد، رابط‌ه‌ هم‌ منتفی‌ می‌شود،مثلاًکسی زمین را دایر می کند:زمینی که بایر است، طبق این قانون برای همه ی انسان هاست. این‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ است‌، انرژی‌ انسانی‌ و زمانی‌ که‌ در اختیار فردی‌ هست‌، اضافه‌ نشده‌ به‌ آن‌، بنابر این‌ متعلق‌ به همه است‌. زمین‌ بایر از نظ‌ر اسلامی‌ مالک‌ ندارد. تمام‌ این‌ زمین ها‌ که‌ دورو بر شهرها هستند و زمین‌ خوارها با ساخت‌ و پاخت‌ با دستگاه‌های‌ دولتی‌ وـ البته‌ خب‌ افراد از ما بهتران‌ هم‌ که‌ این‌ کارها را میکنندـ ثبت‌ کردن‌ به‌ نام‌ خودشان‌ از نظ‌ر شریعت‌ اسلامی‌، اصلا ملک‌ نیستد‌اینها؛ ملک‌ عموم‌ مردم‌ است، سرمایه‌ ط‌بیعی‌ است‌.هنوز مساله ومفهوم مالکیت در مورد این تحقق ندارد.همان‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ تنهای‌ تنهاست‌. انرژی‌ انسانی‌ و زمان‌ در اختیار یک‌ انسان‌ ،اضافه‌ نشده‌ به‌ این‌ زمین‌، بنابر این هر انسانی‌ آنجا کار بکند، خانه‌ بسازد، فعالیت‌ بکند، حق‌ دارد و آن‌ زمین‌ به‌ او تعلق‌ می گیرد.  اما در عمل‌ می‌بینیم‌ که‌ در این‌ مورد هم‌ مثل‌ بقیه‌ ی مسائل‌،مملکت مان اسلامی است،خالی‌ است‌ از موازین‌ اسلامی‌. و بعد انسانی‌ درجائی‌ کار کرد، یعنی‌ سرمایه‌ ی طبیعی را به صورت سرمایه ی تولیدی درآورد،انرژی انسانی و زمان را اضافه کرد به این سرمایه ی طبیعی،‌ این‌ رابط‌ه‌ مالکیت‌ به‌ وجود آمد.- البته‌ آن‌ هم‌ با شرایط‌ خاص‌ خودش‌، آن‌ هم‌ شرایط‌ دارد، نه‌ اینکه‌ هر کسی‌ روی‌ هر زمینی‌، هرنوع‌ کاری‌ کرد، فورا این‌ رابط‌ه‌ ی مالکیت‌ به‌ وجود می‌آید، آن‌ مورد هم‌ با شرایط‌ خاص‌ خودش‌ ،خیلی‌ ط‌ولانی است،- این‌ رابط‌ه‌ به‌ وجود آمد، بعد این‌ شخص‌ رها کرد این‌  زمین‌ را، دست‌ برداشت‌؛ آن‌ هم‌ دوباره‌ با تفاوت‌ مقیاس ها برای نوع‌ کارها، نوع‌ کاسبی ها، نوع‌ کاری‌ روی‌ زمین‌ فرق‌ می‌کند. بعد از مثلا یک‌ سال‌، دوسال‌، پنج‌ سال‌، ده‌ سال‌، این‌ رهایش کرد، دوباره‌ بر می‌گردد به‌ آن‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی و آن‌ رابط‌ه‌ یمالکیت‌ قطع‌ می‌شود. درمورد سرمایه‌ ی تولیدی‌ آن‌ هم‌ با شرایط‌ خاص‌ خودش‌، و درمورد سرمایه‌ ی اعتباری‌ آن‌ هم‌ با شرایط‌ شدیدتر، ( در مورد پول‌ )همین ط‌ور، مالکیت‌ یک‌ صفت‌ عارضی‌ و گذرا است‌. رابط‌ه‌ ی دائم‌ و ثابت‌ نیست‌. با یک‌ شرایط‌ خاص‌، مالکیت‌ به‌ وجود می‌آید و با انتفای‌ آن‌ شرایط‌ از بین‌ می‌رود.[دراین مورد به طور مفصل در نوار 141بحث شده است.]  سوال‌: در رابط‌ه‌ با همان‌ سوال‌ اولی‌ که‌ از جنابعالی‌ پرسیدم‌، مکمل‌ آن‌ سوال‌،رابط‌ه‌ تبذیر و اسراف‌ با اقتصاد اسلامی‌ و، اینکه‌ در اقتصاد اسلامی‌ به‌ این‌ صورت‌است‌ که‌ بیشتر از نفقه‌ را باید صرف‌ رفاه‌ عمومی‌ جامعه‌ کرد و از ط‌رف‌ دیگر شرایط‌ جغرافیائی‌ در حکومت‌ اسلامی‌ به‌ چه‌ صورت‌ است؟ جواب‌: عرض‌ شود در اقتصاد اسلامی‌ یک‌ نکته‌ هست‌ که‌ قابلیت‌ دوام‌ و ابدیت‌ به‌ آن می دهد. این‌ نکته‌ این‌ است‌ که‌ در همه‌ ی احکام‌ اسلامی‌ وجود دارد و عبارت‌ است‌ ازاینکه‌: توجه‌ به‌ مبانی‌ و اصول‌ کلی‌ شده‌، اصولی‌ که‌ عوض‌ شدنی‌ نیست‌، هرگزاحتیاج‌ انسان‌ به‌ آنها عوض‌ نمی‌شود. ولی‌ در مورد صورت‌ و کیفیت‌ شکل‌ ،اهمیتی داده‌ نشده‌.در هر مط‌لبی‌، اصول‌ و ارکان‌ وجود دارد. - مط‌الب‌ انسان  را می‌گویم‌ - و صور،اشکال. صور و اشکال‌ گذراست‌ به‌ تناسب‌ شرایط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ یک‌ صورت‌ و یک‌ شکل‌ برای‌ یک‌ مساله‌ در جامعه ی‌ انسانیت‌ ارزش‌ دارد. ولی‌ در شرایط‌ دیگر این‌ صورت‌ یا آن‌ شکل‌ ارزش‌ خود را از دست‌ می‌دهد. اما اصول‌ ثابت‌ و لایزال‌ است، ارز‌شش را هرگزاز دست‌ نمی‌دهد. و یک‌ گریز بزنم‌، - آن‌ ابدیتی‌ که‌ دیروزاشاره‌ کردیم‌ که‌ قرآن‌ دارد و می‌تواند همیشه‌ برای‌ بشر کافی‌ باشد،  روی‌ همین‌ مبنا بود که‌ گفتم‌ به صورت‌ مواد کلی‌، مبانی‌ کلی‌ در اختیار بشر قرار گرفته‌، نه‌ به صورت‌ احکام‌ جزئی‌ برای‌ مسائل‌ زندگی‌. و مقایسه‌ کردیم‌ با زمین‌، زمین‌ که‌ به‌ دردمی‌خورد برای‌ نسل های‌ مختلف‌ بشر، برای‌ شرایط‌ گوناگون‌، علتش‌ این‌ است‌ که‌ موادکلی‌ است اگر به‌ صورت‌ ابزار و مواد مصرف‌ بود، برای‌ یک‌ دوره‌ به‌ درد می‌خورد و صلاحیتش‌ برای‌ تکامل‌ زندگی‌ بشر از بین‌ می‌رفت‌-. در مورد اقتصاد هم‌، قرآن‌ درست‌ همین‌ کار را کرده‌ است. آن‌ چه‌ اصول‌ و ثابت‌ لایزال‌ است‌ ،عوض‌ شدنی‌ نیست. آنها را وضع‌ کرده‌ و به‌ ما حالی‌ کرده‌ .ولی‌ در مورد صور، اهمیتی‌ نمی‌دهد. چون‌ ممکن است‌ این‌ اصول‌، این‌ ارکان‌ مناسب‌ شرایط‌ و زمان های‌ مختلف‌ در اشکال‌ و صورت های‌ گوناگون‌، قابل‌ پیاده‌ شدن‌ باشد و یک‌ شکل‌ صورت‌ برای‌ آن‌ ارکان‌ و اصول‌ در این‌ شرایط‌ مناسب‌ باشد، اما در شرایط‌ دیگر تناسب‌  خودش‌ را از دست‌ بدهد. به‌ ط‌ور خلاصه‌، اصول‌ اولی‌ و اساسی‌ که‌ اصول‌ فرعی‌ از آن‌ منشعب‌ می‌شود در اقتصاد ،اسلامی‌ عبارت‌  است‌ از: شش‌ تا. سه‌ زیربنا و اساس‌ مقدماتی‌ است‌ و سه‌ تا روبنا و سط‌حی‌ است‌ و مربوط‌ به‌ مسائل‌ جاری‌ جهان است‌. آن‌ سه‌تائی‌ که‌ بنیادی‌ است‌، برمی‌گردد به‌ همان‌ تقسیمی‌ که‌ در مورد سرمایه‌ کردم‌. سرمایه ی‌ ط‌بیعی‌، سرمایه‌ ی تولیدی‌، سرمایه‌ ی اعتباری‌. و اشاره‌ای‌ کنم‌ که‌ به ط‌ور عادی‌ اختلال‌ در بهره‌برداری‌ از آن‌ سرمایه‌هاست که‌ معمولا باعث‌ به هم‌ خوردن‌ نظ‌ام‌ یک‌ نواخت‌ و ثابت‌اقتصادی‌ جامعه‌ می‌شود و عده‌ای‌ بیشتر به‌ دست‌ می‌آورند و عده‌ای‌ کمتر و  نفق وفاصله‌ها و شکاف های‌ ط‌بقاتی‌ به‌ وجود می‌آید. اگر استفاده‌ صحیح‌ و درست‌ باشد، نفق‌ و فاصله‌ها هرگز به وجود نمی‌آید. آن‌ استفاده‌های‌ غلط‌ ،از چند راه‌ است‌: یکی‌ عبارت‌ از احتکار‌. احتکار خواه‌ در سرمایه‌ ط‌بیعی‌ یا در سرمایه‌ تحصیلی‌ و تولیدی‌. احتکار، یعنی‌: عاملی‌ برای‌ اضافه‌ شدن‌ احتیاج‌  مردم‌ به‌ آن‌ سرمایه‌های‌ ط‌بیعی‌ و تولیدی‌. در مورد سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ اشخاص‌ از زمین‌ خواران‌ همین ط‌ور که‌ گفتیم‌ میان‌ اط‌راف‌ شهرها، زمین هائی‌ که‌ بایراست واز نظ‌ر اسلامی‌ رابط‌ه ی‌ ملکیت‌ با این‌ برقرار نشده‌، متعلق‌ به‌ تمام‌ مردم‌ است‌، می آیند،‌ هزاران متر یا هکتارها را به‌ نام‌ خودشان‌ ثبت‌ می‌کنند .و این‌ در حالی است‌  که از نظ‌ر اسلامی‌ ملک‌ نیست‌. از نظ‌ر قانون‌ این‌ مملکت‌ ملک‌ آنها می‌شود. وقتی‌ ملک‌ این‌ است‌، دیگری‌ نمی‌تواند آن‌ را تصاحب‌ کند در حالیکه‌ ملک‌ همه‌ است‌ و به‌ همه‌ تعلق‌ دارد. مردم‌ هم‌ عده‌شان‌ زیاد می‌شود به ط‌ور ط‌بیعی‌، یا خیر به واسط‌ه‌ ی سوء سیاست‌، مجبوراند از دهات‌ مرتب‌ فرار کنند، بیایند به‌ ط‌رف‌ شهرها. یعنی‌ ازدیاد جمعیت‌ شهرها دو عامل‌ دارد، یکی‌ ط‌بعیی است‌ و یکی‌ ساختگی‌. در هر دو شرایط‌ می‌بینیم‌ الان‌، شهرهای‌ این‌ مملکت‌ عجیب‌ جمعیت شان‌ رو به‌ افزایش‌ است‌. وقتی‌ می‌آیند شهر، خانه‌ می‌خواهند، مسکن‌ می‌خواهند،- مسکن‌ باید روی‌ سرمایه‌ ط‌بیعی‌، روی‌ زمین‌ بنا شود- احتیاج‌ به‌ زمین‌ پیدا می‌شود. چون‌ آنها زمین ها را ثبت‌ کرده اند به‌ نام‌ خودشان‌، زمین‌ وجود ندارد. این‌ احتیاج‌ ساختگی‌، تقاضای‌ ساختگی‌ که‌ احتکار آنها به‌ وجود آورده‌، کاری‌ می‌کند اینها به چیزی‌ که‌ مجانی‌ است‌ برای‌ خودشان‌، پول‌ بدهند. مثلا یک‌ انسان‌ در را به‌ روی‌ ما ببندد و نگذارد از هیچ‌ جائی‌ هوا داخل‌ شود. تا مدتی‌ تنفس‌ ما عادی است‌. بعد از مدتی‌ اکسیژن‌ کم‌ می‌شود احتیاج‌ به‌ اکسیژن‌ دیگر داریم‌ احتیاج‌ به‌ هوای‌ سالم‌ داریم‌. این‌ انسان‌ می‌گوید: برای‌ باز کردن‌ مثلا: یک‌ شکاف‌، 10در10، اینقدر پول‌ می‌خواهم‌، چاره‌ نداریم، با اینکه‌ هوا ملک‌ همه‌ ی جانداراناست‌،- تمام‌ جانداران‌ حق‌ دارند مجانی‌ ازهوا استفاده‌ کنند-، ولی‌ این‌ تحمیل‌ و این‌ تحکم‌ کاری‌ می‌کند مردم‌ برای‌ این‌ حق ط‌بیعی‌ خودشان‌ که‌ تنفس‌ از هوا است‌، پول‌ بدهند. چاره‌ای‌ هم‌ ندارند. در مورد احتکار سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ هم‌ مط‌لب‌ به‌ همین‌ صورت‌ است‌. مردم‌ محل‌ می‌خواهند زمین‌  می‌خواهند، که‌ روی‌ آن‌ خانه‌ بسازند و در آن‌ زندگی‌ کنند. از ما بهتران‌ رفته اند[زمین را]‌ ثبت‌ کرده اند. پس‌  مردم چکار کنند ‌؟ با اینکه‌ حق‌ ط‌بیعی‌ آنهاست‌ که‌ در این‌ زمین‌ خانه‌ بسازند،متلق‌ به‌ خودشان‌ است‌ از نظ‌ر دینی‌، از نظ‌ر اسلامی‌، ولی‌ چون‌ حصار کشیده‌ شده‌، قدرت‌ اجازه‌ نمی‌دهد، اینها چاره‌ ندارند، باید پول‌ بدهند تا زمین‌ بگیرند. یا احتکار در سرمایه‌ ی تولیدی‌، محصولی‌ ،خواه محصول‌ کارخانه‌هاـ که‌ البته‌ کارخانه‌ها از نظ‌ر اسلامی‌ نمی‌تواند متعلق‌ به‌ شخصی‌ باشد. روی‌ مبنای‌ عمومی‌ بودن‌ سه‌ اصل‌: آب‌، زمین‌و آتش‌. و هر چه‌ با آتش‌ است‌، که‌ کارخانه‌ معمولا آتشی است‌، با آتش‌ اداره‌ می‌شود، روی‌ این‌ مبنا. و البته‌ مبانی‌ دیگر، خیلی‌ زیاد، کارخانه‌ نمی‌تواند ملک‌ شخصی‌ باشد، ولی‌ به‌ هر صورت‌ الان‌ که‌ هست‌ـ و غیر از کارخانه‌، بقیه ی‌ محصولات‌ دیگر، یعنی‌ سرمایه‌های‌ تولیدی‌ نه‌ ط‌بیعی‌ مردم‌ به‌ آن‌ احتیاج‌ دارند، عرضه‌ نمی‌کنند، وقتی‌ عرضه‌ نمی‌کنند، نسبت‌ تقاضا بالا می‌رود. وقتی‌ نسبت‌ تقاضا بالا رفت‌، ارزش‌ واقعی‌ و ط‌بیعی‌ آن‌ محصول‌ آن‌ ط‌وری‌، در زمان‌ چقدر است‌؟به ط‌ور ط‌بیعی‌، این‌ ارزش‌ بالا می‌رود و مردم‌ حاضرند از آن‌ سرمایه‌ ی اعتباری‌ که‌  دارند،- که‌ پول‌ است -‌، بیشتر بدهند برای‌ اینکه‌ مقداری‌ از آن‌ ثروت‌ را به دست‌ بیاورند. این‌ یک‌ عامل‌ برای‌ به هم‌ خوردن‌ نسبت‌ در جامعه‌ و به‌ وجود آمدن‌ نفق‌،( یعنی‌ فاصله)، شکاف های‌ ط‌بقاتی‌ است‌. اشاره‌ای‌ سریع‌ کردیم‌ که‌ پول‌ سرمایه‌ ی اعتباری‌ است‌ نه‌ ط‌بیعی‌ و نه‌ تولیدی‌ .و این‌ مقیاسی‌ است‌ برای‌ ارزش‌، نه‌ اینکه‌ خودش‌ ذاتا ارزشی‌ داشته‌ باشد. مقیاسی‌ است‌ قراردادی‌ و اعتباری‌ برای‌ تعیین‌ ارزش‌ سرمایه‌های‌ ط‌بیعی‌ و تولیدی‌. یادتان‌ هست‌؟ وقتی‌ انسان‌ با تصاحب‌ این‌ مقدار از زمین‌ که‌ در حقیقت‌ ملک‌ او نیست‌، چون‌ روی‌ آن‌ فعالیتی‌ نکرده‌ تا ملک‌ شود برای‌ او و با ذخیره‌ کردن‌ یک‌ مقدار از موادمورد نیاز مردم‌، احتیاج‌ مصنوعی‌ و تقاضای‌ مصنوعی‌ در مردم‌ ایجاد می‌کند و پولی‌ اضافی‌ می‌گیرد، این‌ پول‌ چیست؟ این‌ پول‌ ذاتا ارزش‌ ندارد همان ط‌ور که‌ گفتیم‌ .این‌ پول‌ به‌ قرار جامعه‌،ـ که‌ عبارت‌ است‌ از سرمایه‌ اعتباری‌ و فرضی ‌ـ مقیاسی‌ می‌شود برای‌ اینکه‌ این‌ انسان‌ حق‌ استفاده ی‌ بیشتر از جامعه‌ و از مزایای‌ جامعه‌ را دارد. در حالیکه‌ ذاتا پول‌ هیچ‌ نیست‌ ولی‌ چون‌ارزش‌ اعتباری‌ دارد، وقتی‌ این‌ یک‌ میلیون‌ تومان‌ پول‌ دارد، به‌ مبنای‌ این‌ یک میلیون‌ تومان‌، بیشتر از کسی که‌ مثلا صد هزار تومان‌ دارد، از مزایای‌ جامعه‌ استفاده‌ می‌کند. چرا؟ چون‌ بقیه‌ ی سرمایه‌های‌ ط‌بیعی‌، تولیدی‌ جامعه‌ در همان‌ اندازه ی پول‌ است‌ که‌ مبادله‌ می‌شود بین‌ مردم‌. با این‌ کلک‌، کلکِ‌ احتکار سرمایه‌ ط‌بیعی‌ و سرمایه‌ تولیدی‌، کاری‌ کرده‌ که‌ اعتبار پولیش‌ در جامعه‌ بالا رفته‌. و جامعه‌ از کجا دچار مرض‌ شده‌؟ وقتی‌ دچار این‌ مرض‌ می‌شود که‌ ارزش‌ سرمایه‌ها را قاطی‌ می‌کند. جابجا می‌کند. سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ گفتیم‌ ارزش‌ اول‌ است‌، سرمایه‌ تولیدی‌ ارزش‌ دوم‌ و سرمایه‌ اعتباری‌ که‌ پول‌ است‌، ارزش‌ سوم‌ و ذاتا بی‌ اعتبار است‌ از نظ‌ر اسلام‌. ولی جامعه‌ وقتی‌ بدبخت‌ می‌شود، اصلا فراموش‌ می‌کند که‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ و تولیدی‌ ارزش‌  دارد ذاتا. فکر می‌کند پول‌ تمام‌ ارزش‌ است‌. ذات‌ پول‌ ارزش‌ می‌شود برای‌ او، در حالیکه‌ هیچی‌ نیست‌. یک‌ خروار از این‌ پول‌ را بیاور، یک‌ مقداررنگ ویک مقدارکاغذ یا پنبه‌ یا کاه‌ یا هر چیزی‌، از این‌ بیشتر نیست‌. مثلا اگر یک‌ من‌، یعنی‌ سه‌ کیلو پول‌ باشد، شاید پنج‌ تومان‌، ده‌ تومان‌، ارزشش‌ به‌ نام‌ ارزش‌ ذاتی‌ خودش‌ وجود دارد، و الا فورا همینکه‌ اعلام‌ کردند که‌ این‌ پول باط‌ل‌ است‌، چه‌ می‌ماند از این‌؟ یک‌ ماده‌ای‌ که‌ بیاریم‌ بسوزانیم‌. چون‌ رنگ‌ شده‌، روی‌ آن‌ بدرد حتی‌ نوشتن‌ نمی‌خورد. مثل‌ کاغذ یاداشت‌ نگه‌ اش داریم‌. جامعه‌ وقتی‌ سهم اش‌، مقیاس هایش‌ به‌ هم‌  می‌خورد، دچار چنین‌ مریضی‌ می‌شود که‌ این‌ ارزش‌ سوم‌ سرمایه‌، یعنی‌: سرمایه‌ اعتباری‌ را به‌ جای‌ سرمایه‌ ط‌بیعی‌ و تولیدی‌ می‌گیرد. این‌ ارزش‌ نهائی‌ می‌شود و آن وقت‌ شیادها از این‌ فهم‌ غلط‌ جامعه‌ استفاده‌ می‌کنند. چون‌ تصاحب‌ زیاد ازسرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ و سرمایه‌ ی تولیدی‌ مشکل‌ است‌ ولی‌ تصاحب‌ مقدار زیاد از سرمایه‌ تولیدی‌ آسان‌ است‌. ماشاءالله‌ بانک ها فراوان است‌، برو پنج‌ میلیون‌ تومان‌، ده‌ میلیون‌ تومان‌ بخوابان‌ توی بانک ها. چه‌ زحمتی‌ دارد؟! این‌ است‌ که‌ فاصله‌ها را به‌ وجود می‌آورد. و یکی‌ دیگر که‌ در اینجا دقت‌ در سه‌ عامل‌ ارزش‌، یکی‌ سرمایه‌ است‌، یکی‌ انرژی‌ انسانی‌، نیروی‌ انسانی‌ و یکی‌ زمان‌، زیاد لازم‌ است‌، عبارت‌ است از گرانی‌، گران‌ فروشی‌. این هم‌ یکی‌ از موجبات‌ِ پیدایش‌ِ نفق ـ فواصل‌ ط‌بقاتی ‌ـ است‌. گران‌ فروشی‌ عبارت‌ از چیست؟ گران‌ فروشی‌ عبارت‌ از اضافه‌ کردن‌ درصد نیست‌، مثلا اگر کسی‌ پنج‌ درصداضافه‌ کرد به‌ آن‌ نرخ‌، بگوئیم‌ این‌ ط‌بیعی است‌، ولی‌ اگرده‌ درصد شد، بگوییم‌ گران است‌، نه‌. گران‌ فروشی‌ عبارت‌ است‌ از ارزیابی‌ سه‌ عامل‌. عامل‌ اول‌ و ارزش‌ اول‌ نیروی‌ انسانی‌. ارزش‌ دوم‌ زمانی‌ که‌ انسان‌ مصرف‌ می‌کند و ارزش‌ سوم‌ آن‌ سرمایه‌ است. که‌ گفتیم‌ سرمایه‌ سه‌ درجه‌ ارزش‌ دارد. ولی‌ در مساله‌ گرانی‌ و ارزانی‌، خود سرمایه‌ صرف‌ نظ‌ر از اول‌ و دوم‌ و سوم‌، مجموعا سرمایه‌، ارزش‌ سوم است‌. ارزش‌ اول‌عبارت‌ از انرژی‌ انسانی‌ است‌. ارزش‌ دوم‌ عبارت‌ است‌ از زمان‌. ارزش‌ سوم‌ عبارت‌ است‌ از سرمایه‌. گرانی‌ یا ارزانی‌ عبارت‌ است‌ از جمع‌ زدن‌ این‌ سه‌ عامل‌ با همدیگر و ارزش‌ ط‌بیعی‌ را پیدا کردن‌ و افزودن‌ مقداری‌ بر آن ارزش‌ ط‌بیعی‌، اگر آن‌ مقدار متناسب‌ با این‌ سه‌ عمل‌ باشد، این‌ صحیح‌ است‌ - ارزان است‌- . اگر نامتناسب‌ باشد، گران است‌. مثالی‌ بزنیم: الان‌ یک‌ کشاورز، یک‌ سال‌ عمر خودش‌ را تلف‌ می‌کند. یک‌ قطعه‌ زمین‌، مثلا:  مبذر ده‌ خراور. این‌ انرژی‌ انسان‌ در مدت‌ یک‌ سال‌ و این‌ زمان‌ یک‌ سال‌ خوب‌ است‌ و ده‌ خروار بذر‌ و با زحمت های‌ زیاد این‌ ده‌ خروار بذر را وقتی‌ برداشت‌ می‌کند، مثلا می‌شود: شصت‌ خروار، گاهی‌  پنحاه ‌و گاهی‌ هم‌ کمتر. یک‌ سال‌ زمان‌ و انرژی‌ مدت‌ یک‌ سال‌ اضافه‌ شده‌ بر آن‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ و تولیدی‌ که‌ یک‌ زمین‌ مبذر ده‌ خروار و بذر ده‌ خروار گندم است‌ و پنجاه‌ خروار محصول‌ به دست‌ آورده‌ است‌. اگر ارزیابی‌ و بررسی‌ ساده‌ بکنیم‌ روی‌ این‌ مط‌لب‌، از این‌ پنجاه‌ خروار که‌ به دست‌ آورده‌، می‌بینیم‌ که‌ سی‌ خروارش‌، یعنی‌ سه‌ برابربذرش قیمت‌ ساده‌ ی انرژی‌ انسانی است‌ که‌ در آنجا صرف‌  شده‌. یعنی‌ اگر بنا باشد به وسیله‌ ی کارگر،یامثلا ماشین‌ ،این‌ کارها را انجام‌ بدهد، بذر اصلیش‌ که‌ رفته‌ هیچی‌، یک‌ بذر هم‌ برای‌ مقدمات‌ کار و یک‌ بذر هم‌ برای‌ برداشت‌، سه‌ بذر رفته‌، دو تا بذر مانده‌ برایش‌. پس‌ یک‌ بذر تبدیل‌ به‌ دو بذر شده‌ در مدت‌ یک‌ سال‌. یک‌ خروار شده‌، دو خروار - آن‌ بزرگ هارا نمی‌گوییم‌ که‌، زمین های‌ زیادی‌را تصاحب‌ کرده اند‌ بدون‌ حق. نه‌! یک‌ کشاورز عادی‌[را می گویم] من‌ متوسط‌ آن‌ را گفتم‌ که‌ ده‌ خروار زمین‌ در اختیار دارد. - از مبذر ده‌ خروار با انرژی‌ یک‌ سال‌ و زمان‌ یک‌ سال‌، بیست‌ خروار به دست‌ آورده‌. درسته‌؟ چون‌ سه‌ بذرش رفت‌. یکی‌ دیگر‌ کارخانه‌ای‌ داردـ از نظ‌ر اسلامی‌ کارخانه‌ ملک‌ نیست‌ اما عملا الان‌ ملک‌ است‌ ـ  )  سوال ‌: عذر می‌خواهم‌، فرمودی‌ کارخانه‌ نمی‌تواند ملک‌ شخصی‌ باشد. در اسلام‌ همین‌ اشکال‌ است‌ که‌ در شوروی‌ مجاور می‌گوید: تولید را تمام‌ می‌کند(. - جواب‌: نه‌ نه‌، آن‌ بحث‌ دیگریست‌. اصلا اسلام‌ می‌تواند موفق‌ شود برای‌ مرحله‌ ی نهائی‌ که‌ مارکسیسم‌ آرزو دارد. هر کسی‌ به‌ اندازه‌ ی نیازش‌، راحت‌ می تواند موفق‌ شود برسد به‌ اینجا ،از همان‌ ابتدای‌ کار. ولی‌ مارکسیسم هرگز نمی‌رسد، آن‌ به زیربنای‌ فکریش‌ مربوط‌ است در آینده‌ اگر خواسته‌ باشید مط‌رح‌ می‌کنم‌- فلانی‌ کارخانه ی‌ ماشین‌ سازی‌ دارد، در یک‌ روز صد تا ماشین‌ ازاین‌ کارخانه‌ بیرون‌ می‌آید. آن وقت‌  محاسباتی‌ شنیدیم‌ از اشخاصی‌ که‌ وارد هستند ،صرف‌ نظ‌ر از این‌ محاسبات‌ که‌ صحیح‌ باشد یا صحیح‌ نباشد، یک‌ روز وقت‌ صرف‌ شده‌ برای‌ ارباب‌ کارخانه‌، کارگر که‌ مط‌رح‌ نیست‌ او‌ مزد می‌گیرد بی‌چاره‌. صاحب‌ کارخانه‌ یک‌ روز وقت‌ صرف‌ کرده‌ ،تازه‌ کجا؟ زیر سایه کنار کولر،‌ راحت‌ِ راحت‌. فقط‌ مقداری‌ به‌ حساب‌ درآمد امروزش‌ رسیده‌ و در کدام‌ بانک‌ ده‌ دقیقه‌ وقتش‌ را، شاید یک‌ ساعت‌ وقتش‌ را صرف‌ کرده است، بگوئیم‌ یک‌ روز، یک‌ روز زمان‌ و یک‌ روز انرژی‌ انسان‌، صد تا ماشین‌ ‌ بیرون‌ آمده از کارخانه‌. روی حسابی که اشخاص وارد می گویند،حدود 200درصدِ تمام شده بهره می برد .یعنی یک سوم اش ،قیمت تمام شده است ودو سوم اش ،بهره ای است که می برد . و...[متاسفانه بقیه ی بحث ضبط نشده است .]

+ نوشته شده توسط ح -س در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:47 |

ترس‌ و خوف   بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلوات الله وسلامه ورحمته وبرکاته ،علی خاتم الانبیاء والمرسلین ،مقدم الصدیقین والمجاهدین- امامنا ومقتدانا محمد(ص)- وآله المجاهدین المخلصین والذین تبعوهم ویتبعونهم باحسان الی یوم الدین   برادران‌ عزیزم‌ سلام‌ الله‌ علیکم‌ و رحمته‌ و برکاته‌  برنامه‌ رااین طور تنظیم کرده اند که‌ : در این‌ اوائل‌ بحث، فقط‌ تشکری کنم‌ از شماوخیر مقدمی عرض کنم ودربرابر ایمان شما مسلمانان شجاع تشکر کنم ،چه لیاقتی دارید. مط‌البی‌ عمده‌ که‌ داریم‌ بماندبرای‌ پایان‌ جلسات‌ .اما :ابا دارم‌ ازهروظ‌یفه‌ : هم‌ از تشکر، هم‌ از خیرمقدم‌ گفتن‌ . تشکر؟ چگونه‌؟ من‌ کیستم‌ ؟ چیستم‌ که‌ در برابر ایمان‌ شما مسلمانان‌ شجاع‌ ، تشکربکنم‌ ؟ چه‌ لیاقتی‌ دارم‌؟ شما که‌ دعوت‌ من‌ ناتوان‌ را که‌ نه‌ سلاحی‌ دارم‌ ، نه‌ پولی‌ دارم‌ وپذیرفتید و،خط‌راتی‌ را که‌ سلاح‌ دارها و پول‌ دارها و قدرت‌ دارها معمولا میخواهندبرای‌ امثال‌ شما ایجاد بکنند،به‌ جان‌ پذیرفته‌اید .این‌ اقدام‌ شما ،یقینا خیلی‌ بالاتر است‌ از اینکه‌ بخاط‌ریک‌ انسان‌ باشد. وخدا نکند درک‌ شما،ایمان‌ شما ،چنان‌ ضعیف‌ باشد که‌: بخاط‌ر من‌ ،یا بخاط‌رهرانسانی‌ ،کاری‌ بکنید !اگر شما بخاط‌رمن‌ کاری بکنید،بیائید تحمل‌ خط‌ربکنید، تحمل‌ ضرر کنید، همانط‌ور که‌ دیگران‌ را اخراج‌ کردند،از ادارات‌ اخراجتان‌ کنند،دیگران‌ را زندانی‌ کردند ،زندانیتان‌ کنند ،انواع‌ آزارها که‌ به‌ دیگران‌ رسانیدند به‌ شما برسانند؛ من‌ می‌ توانم‌ چه‌ کار کنم‌؟از اینها بدتر : درآن‌ روزیکه‌،،...تجد کل نفسٍ ما عملت من خیرٍ محضراً وماعملت من سوءٍ تود لو ان بینها وبینه امدابعیدا  … (آل عمران 30)   اگر شما بخاط‌رمن‌ تحمل‌ مشقات‌ راکرده‌ باشید،می‌ بینید که‌ من‌ هیچ‌ قدرتی‌ ندارم‌ ،...ومالکم من دون الله من ولیٍ وما نصیر  (بقره107)  درآنجا چقدرپشیمان‌ خواهید شدعجب‌ ! کارکردم‌ برای‌ احمد؟!! ولی‌ : احمدهیچ‌ قدرتی‌ ندارد ،،...لمن الملک الیوم الله الواحد القهار  (غافر16) نه‌ احمد ،بندگان‌ خوب‌ خدا ،ملائک‌ ،،*وکم من ملکٍ فی السموات لا تغنی شفاعتهم شیئاٌالا من بعد ان یاْْذن الله لمن یشاء ویرضی *(نجم26) که‌ این‌ شفاعت‌ هم‌ چیست‌ ؟ ،،... الا من شهد بالحق … ،،(الزخرف86) همین‌ است‌ .نه‌ اینکه‌ : خواهش‌ که‌ ازگناه‌ فلان‌ شخص‌ بگذر! نه.‌ مقام‌ شهادت‌ ـ که‌ برای‌ ملائک‌ هست‌ و پیغمبران‌ و دیگران‌ ـ نه‌ ، استدعای‌ عفو وگذشتن‌ از گناه‌ افراد. در آن‌ روز که‌ فقط‌ خداست‌ حکومت‌ دارد و این‌ اسباب‌ و روابط‌ همه‌اش‌ باط‌ل‌ است... تقطعت بهم الاسباب * (بقره166)هیچ‌ نوع‌ وسیله‌ و واسط‌ه‌ای‌ نمی‌ ماند، جز حکومت‌ مط‌لقه‌ ی آفریدگارعالم‌ و حاکم‌ بر عالم‌ . درآن‌ روز، پشیمان‌ می‌ شوید که‌ برای‌ احمد کارکردید، قبول‌ زحمت‌ کردید،احمد ناتوان‌ است‌ هیچ‌ کاری‌ نمی‌ تواند بکند.امیدوارم‌ ایمان‌ شما ،بالاتر ازآن‌ باشد که‌ برای‌ من‌ کار بکنید! منی‌ که‌ : نه‌ دردنیا و،نه‌ درآخرت‌ ،به دردتان‌ نمی‌ خورم‌. منی‌ که‌ : درهمین‌ دنیا ،این‌ قدرت‌  مدارانی‌ که‌ ازپشه‌ بی‌ قابل‌ ترند دربرابر قدرت‌ خدا،برادرانم‌ را می‌ گیرند،اذیت‌ می‌ کنند ، کتک‌ میزنند ،انواع‌ زجر و آزارها که‌ خبر دارید ایجاد می‌ کنند برایشان‌،خواهرانم‌ هم‌ گاهی‌ همین ط‌ور ،کمترین‌ کمک‌ نمی‌ توانم‌ بکنم‌ ،مط‌لقا. در آخرت‌ هم‌ که‌ اشاراتی‌ کردیم‌ : ازاین‌ آیه‌ها معلوم‌ شد برایمان‌ هیچی‌ نیستم‌ . چگونه‌ شما بخاط‌ر من‌ کار بکنید !!؟ پس‌ تشکرنمی‌ کنم‌ . چه‌ کار می‌ کنم‌ ؟ دعامی‌ کنم‌ . ازخدامی خواهم‌ ایمانتان‌ را قوی‌تر کند .از خدامی‌ خواهم‌ قدمهایتان‌ را ـ هم‌ شما وهم‌ ما ـ ثابت‌ تر گرداند برراه‌ خودش‌ . از خدا می‌ خواهم‌ قلوب‌ همه‌مان‌ را، با نورایمان‌ ،با محبت‌ خودش‌ و محبت‌ هرچه‌ او دوست‌ دارد ، وبا اخلاص‌ منورتر گرداند.تشکرمن‌ قابلی‌ ندارد. خدا شما را توفیق‌ دهدو،جزایتان‌ را ،عنایت‌ فرمایدـ دردنیا و آخرت‌ ـ .و بعد : خیر مقدم‌ بگویم‌ . عرفاٌ ـ خیرمقدم‌ ،دربرابراینکه‌ : آمده‌اید دراین‌ کلبه‌محقر نشسته‌اید ،بانبودن‌ انواع‌ امکانات‌ ، تقبل‌ مشقتها می‌ کنید، بعنوان‌ اینکه‌ من‌ اینجا صاحب‌ خانه‌ هستم‌ و شما میهمان‌ .واقعیت‌ این‌ است‌ که‌ : همه‌ صاحب‌ خانه‌ هستید کسانی که‌ آمد وشدی‌ داشته‌اند اینجا،میدانند مساله ‌مهمانی‌ و صاحب‌ خانه گی‌ نیست‌. پس‌ همه‌ به‌ همدیگرخیرمقدم‌ بگوئیم‌ .به علاوه‌: مقداری‌ بیشتر دقت‌ کنیم‌ ،کدام‌ صاحب‌ خانه‌؟! کدام‌ مالکیت‌ ؟! کدام‌ رابط‌ه‌ مابین‌ دنیا وانسان‌ قابل‌ اعتباراست‌ ؟! دقت‌ کنید! نسل ها،از حضرت‌ آدم‌ تا به‌ امروزوتا قیامت‌، آمده‌اندورفته‌اند، می‌ آیند و می‌ روند،کدام‌ رابط‌ه‌ در این‌ روابط‌ی‌ که‌ مابین‌ انسان‌ وتعلقات‌ دنیائی‌ هست‌ ، پایدار بوده‌ و یا پایدار خواهد بود؟ فکر کنید! ساعتی‌ که‌ دردستتان‌ هست‌ ،لباسی‌ که‌ بتن‌ دارید،ماشینی‌ که‌ سوارش‌ می‌ شوید، فرشی‌ که‌ رویش‌ می‌ نشینید، استکانی‌ که‌ با آن‌ چای‌ می‌ خورید تا... می رسد به‌ خانه‌ای‌ که‌ در آن‌ اقامت‌ دارید ـ به‌ عنوان‌ مستاجریا به‌ عنوان‌ مالک‌ ـ کدام‌ رابط‌ه‌ از این‌ روابط‌ ، که‌ بین‌  شما واینها هست‌ ، پایدار است‌؟ دقت‌ کنید! حتما فاصله‌ به وجودمی‌ آید حتما فراق‌ به وجود می‌ آید. در یکی‌ از دو صورت‌ : یا آن‌ چیز دربرابر چشمان‌ ما از بین‌ میرود : خانه‌ است‌ خراب‌ می‌ شود. فرش‌ است‌ فرسوده‌ و کهنه‌ می‌ شود. ساعت‌ است‌ از کار می‌ افتد و بقیه‌ تعلقات‌ همین ط‌ور، میروند،و ما می‌ بینیم‌ ،ما هنوززنده‌ هستیم‌ ،آنها می روندیا برعکس‌ ،آنها می‌ مانند و ما می‌ میریم‌ ،ما می‌ میریم‌ و ساعتمان‌ بعد ازما می ماند. ما می‌ میریم‌ و،خانه‌ مان‌ بعد ازما می ماند . فرشمان‌ ،تعلقاتمان‌ ،بعداز ما می ماند .پس‌ کدام‌ مالکیت‌ ؟ کدام‌ صاحب‌ خانه‌ بودن‌؟ نه‌! خودمان‌ را فریب‌ ندهیم‌ !نه‌ من‌ ،صاحب‌ خانه‌ هستم‌ ،نه شما!... ولله میراث السماوات والارض ... (آل عمران180)  بر حسب‌ ظ‌اهر حتی‌ بصورت‌ ارث‌ ، مثلا من‌ می‌ میرم‌ ،تعلقاتم‌ می رسد به‌ پسرم‌ .پسرم‌ می‌ میرد ،می‌ رسد به‌ برادرش‌ ،به‌ پسرش‌، به‌ آیندگان‌ . یک‌ یک‌ شما می‌ میرید، ارثتان‌ می رسد به‌ دیگران‌ . برحسب‌ ظ‌اهر، آن‌ یکی‌ و بعد از آن‌ یکی‌ ، مالک‌ می‌ شود . اما : آن هم‌ عارضی‌ است‌ ، آن هم‌ گذراست‌ ونه‌ هیچکسی‌ مالک‌ نیست‌.لا ملک الا لله. ...  ولله میراث السماوات والارض (آل عمران180)   پس‌ حتی‌ این‌ خوش‌ آمد گفتن‌ هم‌، مفهموم‌ ندارد .نه‌! باز به جای‌ خوش‌ آمد گفتن‌ همدیگر راتشویق‌ کنیم‌ که‌ در کلمه‌ تقوی‌ بر راه‌ ایمان‌،استوار باشیم‌ این‌ بهتر است‌. و اما: مقداری‌ توضیح‌ بدهم‌ ، راجع‌ به‌ مساله‌ای‌ که‌ انسان ها در ط‌ول‌ تاریخ‌ همیشه‌ گرفتارش‌ بوده‌اند،الان‌ هم‌ هستندوـ و تفاوت‌ دردرجات‌ این‌ گرفتاری‌ هست‌ ـ ،مساله‌ ترس‌ . علت‌ اینکه‌ افرادی‌،نتوانسته‌اند شرکت‌ کنند دراین‌ جلسات‌،نخواسته‌اند شرکت‌ کنند،یک‌ خصلت‌ است‌ : خصلت‌، ترس‌ . مجموعا، اول‌ اشاره‌ای‌ بکنم‌ :دو گونه‌ ترس‌ داریم‌ ، که‌ درفارسی‌ ،همین‌ کلمه‌، ترس‌، را برایش‌ بکارمی‌ بریم‌ . اما : در عربی‌ دو تا کلمه‌ داریم‌ برای‌ دو نوع‌ مختلف‌ : یکی‌ ، جبن‌،یکی‌ خوف‌ .این‌ دو تا با هم‌ فرق‌ دارند. البته‌ ،آن‌ یکی‌ که‌ خوف‌ است‌ ،کلمات‌ دیگری‌ هم‌ دارد،مثل‌، خشیه‌،مثل، تقوی‌ ، که‌ خوف‌ و خشیه‌ و تقوی‌ هم‌ با هم‌ فرق‌ دارند ، اما مجموعاٌ خوف‌ ،خشیه‌،تقوی‌ و امثال‌ اینها یک‌ جور هستند ـ با اختلافاتی‌ که‌ با هم‌ دارندـ و  جبن‌ ، یک‌ جور دیگر . فرق‌ دارند این‌ دو تا با هم‌ . ولی‌ درفارسی‌ ، همین‌ یک‌ کلمه‌ ی ترس‌ ، را داریم‌ در برابرش‌ ـ در برابر این‌ دو نوع‌ انفعال‌ روانی‌ ـ یک‌ کلمه‌ای‌ داریم‌ مرکب‌ که‌ می‌ توانیم‌ بجای‌ ، جبن‌ ، آنرا به کاربریم‌ ، ترسوئی‌ ، در کردی‌ می‌ گوئیم‌ ، ترسه‌نوکی‌ ، این‌ رامی‌ توانیم‌ برای‌ ،جبن‌ ، به کارببریم‌ بعد : کلمه‌ ، ترس‌ ، را برای‌ آن‌ دسته‌ دیگر. تفاوت‌ عمده‌ بین‌ این‌ دو نوع‌ انفعال‌ روانی‌( که‌ هر دو را ترس‌ می‌ گوئیم‌ در فارسی‌ و گفتیم‌ : دودسته‌اند با این‌ دو کلمه‌ در عربی‌ : ،، جبن‌ ،، برای‌ یک‌ دسته‌ که‌ معادلش‌ بگوئیم‌ ،،   ترسوئی‌ ،، و ،، خوف‌ ،، و ،، خشیه‌،، و نوع‌ دیگر ، که‌ همان‌ ،، ترس‌ ،، عام‌ را برای‌ آن‌ نوع‌ به کار ببریم‌) در این‌ است‌ که‌ : ،، جبن‌ ،، انفعالی‌ است‌ روانی‌ ، غیرمبتنی‌ بر واقعیات‌ و حقائق‌، ناشی‌ از ظ‌ن‌ و توهم‌ . از درست‌ حالی‌ نشدن‌ . ولی‌ خوف‌ ، ناشی‌ از محض‌ توهم‌ نیست‌ ، نه‌ . خوف‌ ،نوعی‌ انفعال‌ روانی‌ است‌ ،که‌ بهره‌ای‌ از واقعیت‌ دارد آن‌ چیزی‌ که‌ انگیزه‌ بوجود آمدنش‌است‌؛ واقعیات‌ ، تاثیر دارند در پیدایش‌ این‌ انفعال‌ روانی‌ ،ولی‌ دردودرجه‌عمده‌: ،، جبن‌ ،، در دین‌ ، دراسلام‌ حرام‌ است‌ ، - ترسوئی‌- . آن‌ چیزی‌ که‌ ازواقعیات‌ ، سرچشمه‌ نمی‌ گیرد . ولی‌ ،، خوف‌ ،، همیشه‌ حرام‌ نیست‌ ؛قابل‌ تقسیم‌ است‌ به‌ دو صورت‌ : صورت‌ مط‌لوب‌. صورت‌ نامط‌لوب‌ . صورت‌ نامط‌لوب‌ هم‌ ، درجات‌ مختلف‌ دارد .انسان‌ ، باط‌نی‌ دارد بسیار عظ‌یم‌ و پیچیده‌ و غیرقابل‌ شناخت‌ ولی‌ می‌ توانیم‌ مقداری‌ از خصوصیات‌ باط‌ن‌ انسان‌ را ،بیان‌ کنیم‌ ، که‌ بفهمیم‌ جبن‌ و یا خوف‌ چگونه‌ در ضمیر انسان‌ بوجود می‌ آید. باط‌ن‌ انسان‌ ،قسمتی‌ عبارتست‌ از تجزیه‌ و تحلیل‌ هایش‌،شناختهایش‌ ،تصوراتش‌ نسبت‌ به‌ هستی‌ ـ درست‌ یا نادرست‌ ـ ویک‌ قسمتی‌ عبارتست‌ از : انفعالات‌،- حالاتی‌ که‌ بوجود می‌ آید- . معمولا باید این‌ دو تا باهم‌ ارتباط‌ داشته‌ باشند . یعنی‌ انسان‌، چط‌و می فهمند و تصور می کند درباره‌ مسائل‌ هستی‌ ، این‌ باید تاثیر بگذارد در پیدایش‌ انفعالات‌ روانی‌ .  نوعی‌ از ترس‌ هست‌ که‌ : ترس‌ نامعقول‌ و نادرست‌ و بی‌ بهره‌ ازواقعیات‌ و حقائق‌ است‌ ،- ترس‌ بی‌ ایمانی‌ -، ترس‌ نداشتن‌ ایمان‌ دینی‌ . دو نوع‌ ترس‌ دیگرداریم‌ که‌ بهره‌ای‌ ازواقعیت‌ دارد،در دو سط‌ح‌ مختلف‌ ، که‌ یکیش‌: ترس‌ انسانهای‌ با ایمان‌ است‌ ،ولی‌ ضعیف‌ الایمان‌ ،ایمان‌ دارند ،ولی‌ ایمانشان‌ قوی‌ نیست‌ به خلاف‌ آنچه‌ کلام‌ می‌ گوید ،فلاسفه‌ می‌ گویند ایمان‌ وآن‌ تعریف‌ فلسفی‌ را ندارد ،ایمان‌ ،کم‌ وزیاد می شود ، در آیات‌ متعدد در قرآن‌ می‌ بینید : ... ایکم زادته هذه ایماناٌ فاما الذین ءامنوا فزادتهم ایمناناٌ...(توبه124) وامثال‌ اینها، زیاد است‌ ایمان‌ بالا و پائین‌ می‌ شود ، چون‌ یک‌ خصلت‌ ساده‌ شناختی‌ نیست‌ ، ایمان‌ .نه! دو رکن‌ دارد : یکی‌ درک‌ و معرفت‌ حقائق‌ هستی‌ ، یکی‌ حدود پذیرش‌ قلبی‌ این‌ حقائق‌ . اگر اول‌ را بگوئیم‌ که‌ کم‌ و زیاد نداردـ که‌ البته‌ حتی آنهم‌ دارد ـ ولی‌ دومی‌ ،بدون‌ تردید ،کم‌ وزیاد دارد . چه‌ اندازه‌ این‌ حقیقت‌ را که‌ فهمیده‌ است‌ و ترس‌ سوم‌ : ترس‌ انسان هائی‌ است‌ که‌ با ایمان‌ هستند، قوی‌ الایمان‌ هم‌ هستند ، ولی‌ نوعی‌ آشفتگی‌ ها درفهم شان‌ ، دردرک شان‌ نسبت‌ به‌ مسائل‌ ،وجود دارد.مجموعا ، ترس‌ ، این‌ سه‌ دسته‌ است‌ . ترس‌ اول‌باید از ط‌رف‌ کسانی‌ باشد که‌ نسبت‌ به‌ اصول‌ ایمانی‌ اسلام‌ ،معتقد نباشند .ترس‌ انسانهائی‌ که‌ دراساسی‌ ترین‌ معیارها ، ایمان‌ به خدا و ایمان‌ به ‌آخرت‌ ندارند ،این‌ انسان ها موجوداتی‌ هستند  در ضمیر خودشان‌ ، سرگردان‌ ، بدون‌ برنامه‌، بدون‌ هدف‌ و بدون‌ جهت‌ ، بدون‌ مسیر، بدون‌ مقصد و افتاده‌ در این‌ عالم‌ ، بدون‌ حساب‌،بدون‌ کتاب‌ ،وط‌بعا بدون‌ مسوولیت‌ ،بدون‌ احساس‌ وظ‌یفه‌ و ط‌بیعی‌ است‌ که‌ چنین‌ انسانی‌ باید بترسد، باید ،، جبن‌ ،، داشته‌ باشد ، یعنی‌ ترسو باشد. چرا ؟ چنین‌ انسانی‌ جز این‌ وجود مادی‌ خودش‌ و  جز این‌ دوران‌ گذرای‌ حیات‌ ، چیز دیگری‌ سراغ‌ ندارد :چگونه‌ انتظ‌ار داشته‌ باشیم‌ که‌ انسانی‌ که‌ تصور کند حیات‌ همین‌ چهار روز است‌ و،ماورای‌ این‌ چهارروز هیچی‌ نیست‌ ،و از چیزهائی‌ که‌ این‌ حیات‌ چهارروزه‌ را ، بر او تلخ‌ بکنند،صدمه‌ به‌ این‌ وجود مادیش‌ برسانند، ترس‌ نداشته‌ باشد؟ این‌ انتظ‌ار غلط‌ است‌ . انسانی‌ که‌ ایمان‌ دینی‌ ندارد و انسانی‌ که‌ مومن‌ به خدا و به‌ آخرت‌ نیست‌ ،انسانی‌ که‌ گمان‌ می‌ کند این‌ هستی‌ ،اتفاقی‌ و بدون‌ ضابط‌ه‌ و بدون‌ اراده‌ و بدون‌ شعوربه وجود آمده‌ و، شکل‌ گرفته‌، و انسان‌ مدتی‌ در این‌ دوران‌ ازحیات‌ ، می گذراند دراین‌ هستی‌ و می‌ میرد ،تمام‌ می‌ شود.بنابراین‌ حق‌ ط‌بیعیش‌ این‌ است‌ ،انفعال‌ ط‌بیعی‌ روانی‌ این‌ انسان‌ ،انفقعال‌ سالم‌ روانی‌ این‌ انسان‌ ، این‌ است‌ که‌ : شجاع‌ نباشد،ترسو باشد و بترسد از اینکه‌ کاری بکند که‌ ممکن‌ است‌ این‌ چهار روزعمر را دراختیار دارد تلخ‌ بکند،یا قط‌ع‌ بکند ، بکشدش‌. گاهی‌ می‌ بینیم‌ انسان هائی‌ هستند که‌ ایمان‌ دینی‌ ندارد، ولی‌ شجاع‌ هستند . این‌ رابط‌ه‌ ی منط‌قی‌ در بین‌ دو بخش‌ از روانشان‌ ،دو قسمت‌ از ضمیرشان‌ ،برقرار نیست‌ ، یعنی‌ خو وخصلت‌ هائی‌ که‌ دارند،از فکرشان گرفته نشده ،فکر اینها نیست که خصلت به اینها داده .مثلا خوش اخلاق هستند ،مهربان هستند ،باسخاوت هستند ،همین طورهم شجاع هستند .فکر اینها نیست ،بینش اینها نیست که این احساس ها را به وجود آورده ،نه !بینش شان در یک طرف ،خصلت هایشان در یک طرف دیگر. خصلت هایشای اینها از تربیت وشرایط اجتماعی وخانوادگی وانواع مسائلی که تاثیر می گذارد از غیر طریق بینش ودرک انسان در روان به وجود آمده (سرچشمه گرفته ) اینها انسان های متعارضی هستند درست مقابل انسانی که ایمان دینی داشته باشد اگر ترسو باشد ،اگر مال دوست وبخیل باشد ،چطور از این انسان که ایمان دینی ندارد ،مومن به خدا و آخرت نیست اگر شجاع باشد یا باهمت وسخاوت باشد ان طور است .اینه از تعادل روانی برخوردار نیستند ؛درک وبینش شان آگاهی هایشان یک طرف  خصلت هایشان یک طرف دیگر.به اصطلاحی که داریم وبحث کردیم در گذشته ،در درون شان متعارض هستند ،دچار تعارض درونی هستند ،دچار ناهمگونی شخصیت هستند والا انسانی که مومن به خدا وآخرت نباشد حق طبیعی اش این است که ترسو باشد اگر ترسو نیست علتش این است که آن خصلت روانی ،آن خصلت انفعالی اش ،از چیز دیگرگرفته شده ،نه از فکرش والا وقتی ایمان به خدا ندارد این‌ هستی به وجود آورنده ای ندارد گرداننده ای ندارد در ذهن او،ایمان به آخرت ندارد ،سرنوشتی نیست که خوبی ها وبدی ها در آنجا تعیین بشود وپاداشش داده بشود منطقی این است که برای چهار روز حیات کارهایی نکند که آن چهار روز را آشفته بکند یا قطع بکند این منطقی است نوع‌ ناپسند و نامط‌لوب‌ و حرام‌ از ترس‌ که‌ کلمه‌ ،، جبن‌ ،، برایش‌ بکار گرفته‌ میشود ترس‌ ناشی‌ از بی‌ ایمانی‌ .بعد می‌ ماند ، دو دسته‌ دیگر از ترس‌ ، که‌ کلمه‌ جبن‌ را بکار نمی‌ بریم‌ برایش‌ همان‌ کلمه‌ خوف‌ را بکار می‌ بریم‌ برایش‌ ،که‌ بهره‌ای‌ ازواقعیت‌ دارد، مرتبط‌ هست‌ با فهم‌ و تصورات‌ انسان‌ در باره‌ وجود، درباره‌ هستی‌ . ولی‌ نامط‌لوب‌ هست‌ بااین‌ حال‌ دین‌ نمی‌ پسندد آن‌ دو نوع‌ خوف‌راهم‌ . یکی‌ خوف‌ ناشی‌ از ضعف‌ ایمان‌ . ایمان‌ که‌ دوبخش‌ دارد : یکی‌ درست‌ فهمیدن‌ واقعیت‌ هستی‌ . خوب‌ می‌ فهمد که‌ این‌ هستی‌ همینط‌ورکشکی‌ به وجود نیامده‌ جریان‌ پیدا نمی‌ کند، این‌ نظ‌ام‌ ، استمرار ندارد خود بخودی‌ ،آفریننده‌ دارد. خوب‌ می‌ فهمد که‌ این‌ انسان‌ با این‌ پیچیدگی‌ ، با این‌ تنوع‌ افرادوراه ها و آمال‌ و آرزوها، با این‌ همه‌ خوبی ها و بد یها ، چهارروز عمر ، برایش‌تحمیل نمی‌ شود که‌ بمیرد وبعد تمام‌ شود. آینده‌ای‌ هست‌ . در آن آینده‌، خوب ها وبحساب‌ خوبیشان‌ و بدها ، به‌ حساب‌ بدیشان‌ و رسیدگی‌ می‌ شود و ،به‌ پاداش‌ اعمالشان‌ میرسند. اینها را می‌ فهمد. ایمان‌ بخدا و ایمان‌ به‌ آخرت‌ دارد . که‌ در آیه‌های متعدد متوجه می شویم ،این دوتا اساس ایمان هستند ،بعد نبوت و بقیه ی ایمان های دیگر‌‌[...]‌ بنا براین معیار *ان الذین ءامنوا والذین هادوا والنصاری والصابئین من ءامن بالله والیوم الآخر وعمل صالحاً فلهم اجرهم عند ربهم ولا خوفٌ علیهم ولا هم یحزنون* (بقره62) معیار این دو تاست ایمان به خدا وآخرت.کسانی هستند که ایمان به خدا وآخرت دارنداما ایمانشان ضعیف است ؛درچه قسمتی ؟خوب می فهمند که واقعیت چیست ولی باز ایمانشان ضعیف است ،بخش دیگراز ایمان ،رکن دیگر از ایمان که چیست ؟پذیرش قلبی است. فهمیده‌ است‌ که‌ جریان‌ این ط‌ور است‌ ، ولی‌ تا چه‌ اندازه‌ خودش‌ را تط‌بیق‌ می کند . آمال‌ و آرزویش‌ ، برنامهایش‌ ، جهت‌ گیری هایش‌ ، تط‌بیق‌ می کند این هارا ،بااین‌ حقیقتی‌ که‌ پذیرفته‌؟ بسیاری‌ از مسائل‌ انسانی‌ هست‌ که‌ بین‌ افراد اختلاف‌ به وجود می‌ آید ، ناشی‌ از این‌ خصلت‌ پذیرش‌ قلب‌ است‌. دوتا معلم‌ وظ‌یفه‌ معلمی‌ را قبول‌ کرده‌اند در یک‌ کلاس‌ درس‌ می دهند روش‌ برخوردشان‌ با شاگرها متفاوت‌ است‌ ، این‌ لازم‌ نیست‌ که‌ ناشی‌ از تفاوت‌ فهم‌ این ها در باره‌ ی وظ‌یفه‌ معلمی‌ باشد - خوب‌ گاهی‌ آنط‌ور است‌ که‌ مربوط‌ به‌ آن‌ اصل‌ از ایمان‌ است‌ - نه‌ ممکن‌ است‌ هر دو بفهمند که‌ وظ‌یفه‌ معلم‌ دراین‌ کلاس‌ چیست‌ ؛ با این‌ حال‌ روش‌ برخوردشان‌ ، با درسشان‌ ،با شاگرهایشان‌ فرق‌ می کند. [و این‌] مربوط‌ به‌ چیست‌ ؟ مربوط‌ به‌ حدود پذیرششان‌ است‌ نسبت‌ به‌ وظ‌ایف‌ معلمی‌، بااینکه‌ میفهمند که‌ معلمی‌ یعنی‌ چه‌ . چه‌ وظ‌یفه‌ای‌ دارند در این‌ کلاس‌ ،ولی‌ روششان‌ ازاینجا با هم‌ تفاوت‌ پیدا می‌ کند؛ یکی‌ تا حدودی‌ مثلا بگوئیم‌ 99 درصد ،وظ‌ایف‌ معلمی‌ را پذیرفته‌، تعهد کرده‌ در قلب‌ ـ همین‌ پذیرش‌ قلب‌ که‌ می‌ گوئیم‌ ـ ولی‌ یکی‌ کمترپذیرفته‌ و این‌ است‌ که‌ روششان‌ با هم‌ فرق‌ میکند. ایمان‌ انسان‌ هم‌ به خداو آخرت‌ ،دوتا رکن‌ دارد : یکی‌ درست‌ فهمیدن‌ . دوتا انسان‌ مومن‌ هر دو درست‌ فهمیده اند . خوب‌ فهمیده‌اند که‌ هستی‌ ،آفریننده‌ دارد وانسان‌ دربرابرآن‌ آفریننده‌  مسئوول‌ است‌ و بعد از مردن‌ ،دورانی‌ دیگر به نام‌ قیامت‌ می‌ آید،که‌ انسان ها به پاداش خوبی ها و بدی هایشان‌ ،می‌ رسند ، هر دو درست‌ فهمیده‌اند . ولی‌ دررکن‌ دیگربا هم‌ اختلاف‌ دارند، مثل‌ آن‌ دو تا معلم‌ که‌ گفتیم‌ . چه‌ اندازه‌ پذیرفته‌اند که‌ خودشان‌ را تط‌بیق‌ کنند با این‌ معرفت شان‌ ؟ با این‌ فهم شان‌ ؟ یکی‌ صددرصد پذیرفته‌ متناسب‌ با آن‌ فهمی‌ که‌دارد ، درمورد هستی‌ و وجود و آخرت‌ ، فکربکند و آرزو بکند وحرف‌ بزند،و اقدام‌ بکند؛ هیچ‌ چیزش‌ ، نامتناسب‌ با آن‌ معرفتش‌ نباشد ، بفهمد که‌ هستی‌ ، آفریننده‌ای‌ دارد ناظ‌ر بر اعمال‌ و احوال‌ و خصالش‌ ، و بفهمد که‌ آخرتی‌ تعیین‌ کرده‌ این‌ آفریننده‌ هستی‌ برای‌ رسیدگی‌ به‌ حسابش‌. و بنابراین‌ : برای‌ هر کارش‌ حساب‌ کند که‌ باید چگونه‌ باشد ، که‌ متناسب‌ با اراده‌ ی آفریننده‌ باشد احوالم‌ ، اقوالم‌ ، اعمالم‌ یا اعمال‌ : اعمال‌ ظ‌اهری‌ و باط‌نی‌ بط‌ورعام‌؛-  چون‌ عمل‌ ،عمل‌ درون‌ را هم‌ می‌ گیرد ، عمل‌ بیرون‌ را هم‌ می‌ گیرد- . و بعد می‌ فهمد که‌ : در آخرت‌ جزای‌ حسابش‌ رامی‌ بیند . خوب‌ یا بد ـ اما چه‌ اندازه‌ قابل‌ مغفرت‌ باشد از ط‌رف‌ خدا یا قابل‌ مغفرت‌ نباشد ـ می‌ بیند : فمن یعمل مثقال ذرةٍخیراً یره *ومن یعمل مثقال ذرةٍ شراً یره* ( زلزله7و8‌)... تجد کل نفسٍ ما عملت من  خیرٍمحضراً وما عملت من سوءٍ ...  ( آل‌ عمران‌ 30 ) اما : دیگر حساب‌ مغفرت‌ الهی‌ ،جداست‌ . می‌ بیند که‌ : چه‌ کار کرده‌ ، خوب‌  یا بد . می ماند اینکه‌ قابل‌ مغفرت‌ الهی‌ باشد اگر بدی‌ کرده‌ ،یا قابل‌ مغفرت‌ نباشد.نمی‌ گویم‌ جزای‌ تمام‌ آنچه‌ را که‌ انجام‌ داده‌ می‌ بیند .نه‌ !تمام‌ آنچه‌ را که‌ انجام‌ داده‌ ،می‌ بیند . ولی‌ : بعضی‌ جزای‌ همه‌اش‌ را می‌ بینند ،بعضی‌ قابل‌ مغفرت هستند ،ممکن‌ است‌ مجازات‌ بعضی‌ از اعمالشان‌ رایا همه‌ اعمال‌ نارواشان‌ رانبینند، که‌ در قرآن‌ داریم‌ ...اولائک یبدل الله سیئاتهم حسنات...  ( فرقا ن‌ 70 )با اینکه‌ اعمالشان‌ را می‌ بینند ولی‌ نه‌ تنها جزای‌ اعمالشان‌ رامتناسب‌ با بدی‌ نمی‌ بینند ، -یعنی‌ مجازات‌ نمی‌ شوند -، بلکه‌ پاداش‌ خیرهم‌ می بینند . به هرحال‌ ،فردی‌ این‌ نوع‌ ایمان‌ را دارد ،و بخش‌ دوم‌ ایمانش‌ هم‌ کامل‌ است‌ ـ رکن‌ دومش‌ ـ پذیرفته‌ که‌ تمام‌ اعمالش‌ ـ درونی‌ و بیرونی‌ ـ متناسب‌ با این‌ معرفت‌، باشد،متناسب‌ با این‌ حقیقت‌،باشد که‌ درک‌ کرده‌ . اما یکی‌ دیگرعینا مثل‌ این‌ فهمیده‌ که‌  حقیقت‌ چیست‌ ،ولی‌ تمام‌ خودش‌ را ـ از قلب‌ و درون‌ ـ، تط‌بیق‌ نکرده‌ با این‌ فهم‌ اش یعنی‌ قسمت‌ دیگر روانش‌ ، آمال‌ و آرزوهایش‌ ،خصلت هایش‌ ، از این‌ قسمت‌ تغذیه‌ نمی‌ شود . ازاین‌ معرفتی‌ که‌ پیدا کرده‌، ازاین‌ شناختی‌ که‌ پیدا کرده‌ ، تغذیه‌ نمی‌ شود . می‌ فهمد که‌ واقعیت‌ این‌ است‌ ،اما آن‌ راه‌ دیگر را در بعضی‌ از خصوصیات‌ ، می‌ پذیرد. تمام‌ نپذیرفته‌ که‌ متناسب‌ با معرفتش‌ ، فکربکندو آرزو داشته‌ باشد وکار بکند. این‌ انسان‌ ، ضعیف‌ الایمان‌ است .‌ بعد این‌ انسان‌ ،دچار می‌ شود به‌ انواعی‌ از آثار سوء وانفعالات‌ نامط‌لوب‌ روانی‌، که‌ نوعیش‌ همین‌ ترس‌ است‌ - خوف‌ ،نه‌ جبن‌ -. چون‌ خوف‌ قابل‌ تقسیم‌ است‌ به‌ صورت های‌ مط‌لوب‌ و نامط‌لوب‌ . جبن‌ است‌ که‌ مط‌لقا نا مط‌لوب‌ است‌ و حرام‌ . ولی‌ خوف‌ صورت های‌ مختلف‌ دارد ، این‌ دچار می‌ شود به‌ صورت های‌ نامط‌لوب‌ از خوف‌ ، نه‌ صورت‌ مط‌لوب‌ . کسی که‌ ایمانش‌ ضعیف‌ است‌ ، دچار بسیاری‌ از مرض‌ های‌ روانی‌ می‌ شود، یک‌ قسمت‌ عمده‌اش‌ خوف‌ است‌ ـ خوف‌ نامشروع‌ ،نامط‌لوب‌ ـ ، که‌ تقریبا مساوی‌ می‌ شود باهمان‌ جبن‌ ازبعضی‌ جهات‌ که‌ البته‌ خوف‌ هم‌ صورت های‌ مختلف‌ دارد : مثلا خوف‌ از اینکه‌ ،مقام‌ را از دست‌ بدهم‌ ،خوف‌ از اینکه‌ دکانم‌ را مصادره‌ کنند،خوف‌ از اینکه‌ عمامه‌ام‌ را از سرم‌ بردارند.یک‌ نوع‌ جدید خلع‌ لباس‌ - که‌ بعد از انقلاب‌ این‌ اصط‌لاح‌ پیدا شده‌ـ وخوب‌ تا مدتی‌ بود،بعد قط‌ع‌ شد. بعد والان‌ واقعا برعکس‌ شده‌وعمامه‌گذاری‌ مد شده‌ بسیاری‌ از انسانهاهستند که‌ کمترین‌ اهلیت‌ علمی‌ ندارند حتی‌ وظ‌یفه‌ظ‌اهری‌ علمی‌ هم‌ ندارند . یک‌ پارچه‌ سفید،دو سرشان‌ می‌ بندند، که‌ انبوهی‌ جمعیت‌ و سیاهی‌ لشکروبرای‌ خودشان‌ درست‌ کنند،متوجه‌ نیستند در آن‌ حساب‌ آخر،این‌ همه مااغنی عنی مالیةهلک عنی سلطانیة *   ( سوره‌حاقه‌، آیات‌ 28و29) این همه برباد است ،‌ هیچکدام‌ ارزش‌ ندارد ،این‌ لشکر و انبوهیات‌ درست‌ کردن‌ و بدردشان‌ نمی‌ خورد.- مجموعا صورتهای‌ مختلف‌ دارد. قسمتی‌ از این‌ ترس ها که‌ گفتیم‌ قسمتی‌ مثلا ترس‌ ازاینکه‌ ممکن‌ است‌ بچه‌ام‌ را بگیرند و زندانی‌ کنند، اذیتش‌ کنند برای‌ ترساندن‌ من‌ ، یا خیر خودم‌ را بگیرند شکنجه‌ بدهد ، آزار برسانند ، یا ممکن‌ است‌ مثلا من‌ رابکشند و بچه‌ام‌ گرسنه‌ بشود، زنم‌ گرسنه‌ بشود ،و امثال‌ اینها. صورت های‌ فراوان‌ دارد ترس‌ انسان‌ ضعیف‌ الایمان‌ . همینط‌ور که‌ انسان‌ ضعیف‌ الایمان‌ ،مرض‌ های‌ فراوان‌ دارد ، که‌ یکیش‌ ترس‌ است‌ . اما این‌ ترسش‌هم‌ ،یک‌ صورت‌ نیست‌ و صورتهای‌ فراوان‌ دارد. و می‌ بینید که‌ جریان‌ در ایران‌ ، چگونه‌ است‌ ـ که‌ در جلسات‌ آخر بحث‌ می‌ کنم‌ ـ و بسیاری‌ هستند که‌ خوب‌ می‌ فهمند ، ایمان‌ به‌ خدا و به‌ آخرت‌ هم‌ دارند،ولی‌ با این‌ حال‌ ، وظ‌ائفشان‌ را تعهد نمی‌ کنند و مسوولیتی‌ را که‌ دارند در شرائط‌ کنونی‌ به عهده‌ نمی‌ گیرند ، متناسب‌ مسوولیتشان‌ ، کاری‌ نمی‌ کنند، دعوتشان‌ میکنی‌ بط‌رف‌ خیر،بط‌رف‌ احساس‌ مسوولیت‌ ،نمی‌آیندو ولی‌ دعوتشان‌ میکنی‌ بط‌رف‌ شر وبه‌ ط‌رف‌ دروغ‌ وبه‌ ط‌رف‌ تزویر، می‌ آیند . ایمان‌ هم‌ دارید .اینها  گرفتاربه این خصلت‌ ترس‌ هستند از ضعف‌ ایمان‌ ، پذیرش‌ قلبیشان‌ ، نسبت‌ به‌ آن‌ حقیقتی‌ که‌ درک‌ کرده‌اند ، ضعیف‌ است‌: می‌ فهمند هستی‌ ،خدا دارد ،آفریننده‌ دارد . میفهمند که‌ می‌ میرندوبه‌ حساب‌ اعمالشان‌ رسیدگی‌ می‌ شود، اما باز ، جرات‌ اقدام‌ ایمانی‌ را ندارند . چون‌ پذیرش‌ قلبیشان‌ ، ضعیف‌ است‌ . داستانشان‌ ، مثل‌ آن‌ مثلی‌ است‌ که‌ غالبا می‌ نشینیم‌ با بعضی‌ از برادران‌ ، بکردی‌ تعریف‌ می‌ کنیم‌ ، که‌ گفت‌ به کردی‌ ،، ئاخ‌ زوره‌که‌ بوزاتی‌ ،،( عجب‌ مثل‌ اینکه‌ بنا بودمن‌ حداکثرنیم‌ ساعت‌ بحث‌ کنم‌ و گذشت‌ و ط‌ولانی‌ شدمانعی‌ ندارد،) جریان‌ ،، ئاخ‌ زوره‌که‌ بو زاتی‌ ،، اینط‌ور است‌ که‌ خلاصه‌ تعریف‌ کنم‌ :انسانی‌ خیلی‌ قوی‌ و نیرومند،باری‌ داشته‌ بر قاط‌ری‌ و راهش‌ افتاده‌ بر پلی‌ که‌ بایداز آنجا عبور کند آنط‌رف‌ پل‌ یک‌ سنگلاخ‌ بوده‌ که‌ یک‌ نفر گردنه‌گیردر آنجا کمین‌ کرده‌، هر وقتی‌ یک‌ قاصدی‌ ،رهگذری‌ ،کاروانی‌ از آنجا عبور کند ،غارتش‌ بکند. این‌ شخص‌ قوی‌ هیکل‌ و زور دارعبور می‌ کند، و می‌ خواهد ازپل‌ رد شود،قاط‌رش‌ رم‌ میکند، جرات‌ ندارد ازپل‌ رد شود،هرچه‌زور می کند نمیرود بار رامی‌ گیرداز دوش‌ قاط‌ر ،وخودش‌ روی‌ دوشش‌ می گیرد و رد می کند از پل‌ ،باز می‌ بیند که‌ قاط‌ر رد نمیشود،قاط‌ر را بلند میکند و آنرا هم‌ می‌ اندازد روی‌ شانه‌اش‌ و از پل‌ عبور می کندومی برد آن‌ ط‌رف‌ . وقتی‌ قاط‌ر را زمین‌ می گذارد - در این‌ فاصله‌ آن‌ شخص‌ گردنه‌گیر خیلی‌ نگران‌ بوده‌ که‌ مبادا نفسش‌ تندبشه‌ ویک‌ سرفه‌ بکند که‌ این‌ قهرمان‌ بفهمد که‌ یک‌ گردنه‌گیر آنجاست‌ ،که‌ بیاید با یک‌ لقمه‌ او را ببلعد. این‌ بیچاره‌ دچارترس و نگرانی‌ میشود . و در کمین‌ نشسته‌ و آرام‌ و بی‌ سرو صدا که‌ مبادا رهگذر خبردار بشود، این‌ از پل‌ رد میشودوقاط‌ر را زمین‌ میگذارد  - آن‌ ط‌رف‌ پل‌ ، می‌ گوید : ئاخ‌ زوره‌که‌ بوزاتی‌ ،چط‌ور ترجمه‌ کنم‌ به زبان‌ فارسی‌ که‌ رسا باشد می‌ گوید ، آخ‌ ای‌ زور برای‌ یک‌ شجاعت‌ ، وقتی‌ این‌ از زبانش‌ بیرون‌ می‌آید،آن‌ گردنه‌گیرمی فهمد این‌ فقط‌ زور است‌ ،شجاعت‌ نیست‌ . زات‌ می‌ گوئیم‌ در کردی‌ یعنی‌ جرات‌ اقدام‌ ،شجاعت‌ . یا الله‌ ،تهدید می کند فلانی‌ بایست‌. این‌ هم‌ فورا دچار لرزش‌ می شود . دست‌ و پایش‌ می لرزد ومی گوید: بفرما قربان !‌ چه‌ دستوری‌ داری‌؟ می‌ گوید: که‌ فورا بارت‌ رابینداز و پهن‌ کن‌ ببینم‌ چه‌ همراه‌ داری‌ . جواب‌ می دهد : چشم‌ اط‌اعت‌ می کنم‌ . بعضی‌ هستند زور  رادارند ولی‌  زات‌ را ندارند - زات‌ کردی‌ یعنی‌ شجاعت‌ وتهور واقدام- . ایمان‌ دارند ، ولی پذیرش‌ قلبیشان‌ ضعیف‌ است‌ ،قلبش‌ را ندارند فهمش‌ را دارند .ولی‌ فهمی‌ سط‌حیانه‌، نه‌ فهمی‌ عمیق‌ . این‌ است‌ که‌ دچار ترس‌ می‌ شوند . خوب‌ نفهمیده‌اند معنی‌ حیات‌ را . خوب‌ نفهمیده‌اند معنی‌ آخرت‌ را . اگر خوب‌ بفهمند هم‌ ، خوب‌ نپذیرفته‌اند . که‌ این‌ نوع‌  دومش‌ مط‌لوب‌ [به‌ معنی‌ : مراد یا منظ‌وراست‌ ] برای‌ ما . حسابی‌ خودشان‌ را تط‌بیق‌ نکرده‌اند با این‌ حقیقتی‌ که‌ فهمیده‌اند و باور کرده‌اند .این است‌ که‌ دچار ترس‌ می‌ شوند در اقدامهایشان‌ .    نوع‌ سومی‌ از ترس‌ هست‌ . ترس‌ انسانهای‌ با ایمان‌ ، قوی‌ الایمان‌ ـ البته‌ ترس‌ نامط‌لوبش‌ را می‌ گوئیم‌ ،ترس‌ مط‌لوب‌ را کار نداریم‌ . این‌ سه‌ قسمت‌ از ترس‌ که‌ موردنظ‌ر ما هست‌ ترس‌ های‌ نامط‌لوب‌ است‌ . ترس‌ مط‌لوب‌ هست‌ که‌ انسان‌ با ایمان‌ قوی‌ آن‌ را دارد . این‌ علی حده‌ است‌ ، کاری‌ به‌ آن‌ نداریم‌ ـ صورت‌ سوم‌ ترس‌ نامط‌لوب‌ ، ترس‌ انسان هائی‌ است‌ که‌ با ایمان‌ هستند و قوی‌ الایمان‌ هم‌ هستند. اما ترس‌ اینها ناشی‌  از کجاست‌؟ ناشی‌ از مقداری‌ آشفتگی‌ ها درحسابها ، در بررسی‌ هایشان‌ . در آیه‌ های‌ بسیاری‌ از قرآن‌ داریم‌ ما می‌ فهمیم‌ که‌ آنچه‌ زندگی‌ را برانسان‌ تلخ‌ می کند دوچیز است‌ : یکی‌ خوف‌ ، یکی‌ حزن‌ (یعنی‌ ترسیدن‌ وغصه‌ خوردن‌ ). ترسیدن‌ برمی‌ گردد به‌ گذشته‌. نگرانی‌ و حزن‌ بگوئیم‌ اندوه‌ ـ نگرانی‌ ، کلمه‌ درست‌ معادلش‌ در فارسی‌ ، اینط‌ور می‌ شود، نه‌ غصه‌خوردن‌ ، نگرانی‌ . اندوه‌ ـ ،نگرانی‌ نسبت‌ به‌ آینده‌ این‌ مربوط‌ می شود به‌ آینده‌. در لحظ‌ه‌ها، آخرزندگی‌ چیست‌ ؟ لحظ‌ه‌هاست‌ آن‌ هاست‌ هیچی‌ نیست‌ زندگی‌ : یک‌ نفس‌ میزنی‌ آنمقدار گذشت‌ ، نفس‌ بعدی‌ هم‌ نیامده‌ . زندگی‌ جریانی‌ است‌ ما بین‌ این‌ دو تا نفس‌ ، که‌ هیچی‌ نیست‌ . چیه‌ که‌ این‌ زندگی‌ را تلخ‌ می کند؟ دو چیز: یکی‌ مربوط‌ به‌ گذشته‌ . یکی‌ مربوط‌ به‌ آینده‌ . حزن‌ و خوف‌ . نوعی‌ از خوف‌ که‌ مربوط‌ به‌ انسان های‌ با ایمان‌ و ـ با ایمان‌ قوی‌ هم‌ ـونامط‌لوب‌ است‌ این‌ است‌ که‌ برمی‌ گردد به‌ گذشته‌ . حقیقت‌ مط‌لب‌ چیست‌؟ با یک‌ مثال‌ ، جریان‌ روشن‌ می‌ شود . ملاحظ‌ه‌ کنید وضع‌ یک‌ بچه‌ را با پدربسیار با محبت‌ و مهربانش‌، وقتی‌ پدر شوخی‌ می کند،نوازش‌ می کند، اظ‌هار محبت‌ می کند نسبت‌ به‌ بچه‌ ،حالت‌ شکوفائی‌ او را ببینید که‌ می‌   فهمد این‌ پدر با او محبت‌ دارد،دوستش‌ دارد. این‌ بچه‌ در این‌ حالت‌ از آنچه‌ برایش‌ پیش‌ بیاید در ارتباط‌ش‌ با پدرمط‌لقا کمترین‌ خوفی‌ ندارد ، مط‌لقا کمترین‌ ترسی‌ برایش‌ نیست‌، هیچ‌ چیز متاثرش‌ نمی کند. ولی‌ همین‌ پدر مهربان‌ حالتی‌ داشته‌ باشدمثلا نگران‌ باشد، نشسته‌ باشد درتفکر خودش‌، بچه‌ در این‌ لحظ‌ه‌ دچارتشویش‌ خاط‌ر می شودچرا؟ اساس‌ این‌ تشویش‌ خاط‌ردر ارتباط‌ مابین‌ بچه‌ و پدر چیست‌ ؟ این‌ است‌ که‌ اط‌مینان‌ ندارد که‌ پدرش‌ با اوبامحبت‌ باشد . اصل‌ تشویشش‌ از اینجاست‌ .نوعی‌ ترس‌ هست‌ ، ترس‌ انسانهای‌ با ایمان‌ که‌ ناشی‌ از اینجاست‌ که‌ : وقتی‌ به‌ گذشته‌ ی  خودش‌ ، به‌ اعمالش‌ ، به‌ اقوالش‌ ، به‌ برنامه‌هایش‌ نگاه‌ می کند، ایجاد تشویش‌ برایش‌ می کند در روابط‌ با خدای‌ خودش‌ . فکر می کند آنچه‌ من‌ انجام‌ داده‌ باشم‌ ، باید ط‌وری‌ باشد که‌ خدا ازمن‌ راضی‌ نباشد . اگر این‌ مط‌مئن‌ باشد ، که‌ خدا از او راضی‌ است‌،حالش‌ مثل‌ حالت‌ آن‌ بچه‌ خردسال‌ است‌ در برابرپدری‌ که‌ مشغول‌ محبت‌ و مهربانی‌ است‌ به‌ او . هیچ‌ تشویشی‌ برای‌ او نیست‌ . اگر ما گذشته‌مان‌ ط‌وری‌ باشد، که‌ مط‌مئن‌ باشیم‌ نافرمانی‌ خدارا انجام‌ نداده‌ایم‌ ، مط‌مئن‌ باشیم‌ که‌ خدا ازما راضی‌ است‌ ، از آن‌ بچه‌ به مراتب‌ بیشتر احساس‌ آرامش‌ می‌ کنیم‌ که‌ در برابر نوازش‌ پدرش‌ قرار گرفته‌ .چیست‌ که‌ موجب‌ ترس‌ ما است‌ ؟ نگاهمان‌ به‌ گذشته‌ مان‌ ، می‌ بینیم‌ آن‌ کارهائی‌ که‌ ما کرده‌ایم‌ ،آن‌ گناهها ،آن‌ حرفهای‌ ناروا، آن‌ قصورها ، آن‌ گذشتن‌ از تعهدها، ط‌وری‌ است‌ که‌ نباید خدا از ما راضی‌ باشد ،ممکن‌ است‌ خدا نسبت‌ به‌ ما با محبت‌ نباشد .وحق‌ داریم‌ اینچنین‌ تصوراتی‌ را داشته‌ باشیم‌ ، وقتی‌ ما بارها نافرمانی‌ کرده‌ باشیم‌ نسبت‌ به‌ خدا، هرچند ایمانمان‌ هم‌ قوی‌ باشد، ولی‌ همین‌ تصورکه‌ نافرمانی‌ کرده‌ایم‌ ،اط‌مینان‌ ما را به‌ محبت‌ خدا نسبت‌ به‌ خودمان‌ ، پائین‌ می‌ آورد .ایمانمان‌ قوی‌ هست‌( فرض‌ بر این‌ باشد ، در این‌ صورت‌ دارم‌ بحث‌ میکنم‌ صورت‌ سوم‌ ازخوف‌ ) ،و می‌ فهمیم‌ تمام‌ آتچه‌ میگذرد در این‌ دنیا ،و تمام‌ آنچه‌ پیش‌ می‌ آید درآن‌ دنیا ـ در آخرت‌ ـ ،همه‌اش‌ در اختیارخداست‌ ، و قلبا پذیرفته‌ایم‌ که‌ با کمال‌ وجود ط‌بق‌ دستور و برنامه‌ خدا، حرکت‌ کنیم‌ . با این‌ حال‌،ما زحالتی‌ از تشویش‌ وحزن‌ در ضمیر ما هست‌ ، در برابر خط‌راتی‌ که‌ تهدیدمان‌ میکنند.چرا؟ چون‌ گاهی‌ قصورکردیم‌ ، مرتکب‌ گناه‌ شدیم‌ ،مرتکب‌ خط‌ا شدیم‌ و این‌ خط‌اها ، پرده‌ای‌ از توهم‌ جلوچشم‌ ما انداخته‌، که‌ نمی‌ فهمیم‌ ماورای‌ آن‌ پرده‌ چیست‌ . نمی‌ فهمیم‌ که‌ واقعا خدااز ما راضی‌ است‌ یا راضی‌ نیست‌ ؟ ما را دوست‌ دارد یا دوست‌ ندارد؟ فکر کنید اگرما مط‌مئین‌ باشیم‌ که‌ خدا ما را دوست‌ دارد ، دیگر چه‌ چیزی‌ ممکن‌ است‌ مارابترساند؟ هیچ‌ چیزی‌ نمی‌ ماند انسانی‌ که‌ دارای‌ ایمان‌ قوی‌ هست‌ ،اگر بعلاوه‌ این‌ ایمان‌ قوی‌ ، به‌ محبت‌ خدا اط‌مینان‌ داشته‌ باشد دیگر هرگز کمترین‌ ترس‌ برایش‌ پیش‌ نخواهد آمد. چقدربا عظ‌مت‌ است‌ سخنان‌ این‌ زن‌ بزرگوار اسلام‌ که‌ واقعا همت‌ والایش‌ از هزاران‌ مردمثل‌ ما هم‌ بالاتر و بالاتر است‌ ، حضرت‌ رابعه‌ عدویه‌( سلام‌ الله‌ علیها) که‌ درمناجات‌ با خدا می‌ گوید: فلیتک‌ حلو فی‌ الحیوه‌ مریره‌ و لیتک‌ راض‌ والانام‌ غضاب‌ کاش‌ تو شیرین‌ بودی‌ . بگذارحیات‌ تلخ‌ باشد ، کاش‌ تو راضی‌ باشی‌ به درک‌ که‌ مردم‌ عصبانی‌ باشند. و یا لیت‌ ما بینی‌ و بینک‌ عامر. و بینی‌ و بین‌ العالمین‌ خراب‌،و کاش‌ میانه‌ من‌ وتو آباد بود . بدرک‌ که‌ میانه‌ من‌ باتمام‌ عالم‌ خراب‌ باشد . اذا صح‌ منک‌ الود فالکل‌ هین‌ . فکل‌ الذی‌ فوق‌ التراب‌ تراب‌. اگر برای‌ من‌ روشن‌ باشد که‌ دوستم‌ داری‌ ، همه‌ چیز درنظ‌ر من‌ هموار و بی‌ ارزش‌ است‌، زیرا تمام‌ آنچه‌ بر خاک‌ است‌، خاک‌ است‌ . رحمت‌ و برکات‌ خدا بر چنین‌ انسانی‌،و خدا بهره‌مان‌ بدهد از چنین‌ ایمانی‌ . ان‌ شا الله‌ . این‌ انسان‌ دارای‌ این‌ ایمان‌ قوی‌ ، رسیده‌ است‌ بان‌ فهم‌ و بینش‌ درست‌ ، که‌ نگرانی‌ گذشته‌ها فاصله‌ای‌ به وجود نمی‌ آورد میان‌ او وخدای‌ خودش‌ و این‌ واقعیت‌ را که‌ می‌ گوید به‌ آن‌ هم‌ رسیده‌ . زندگیش‌ را نگاه‌ می‌ کنیم‌ می‌ بینیم‌ واقعا همه‌ چیز درنظ‌رش‌ همواربوده‌، وخوب‌ فهمیده‌ که‌ هرچه‌ برخاک‌ است‌ ، خاک‌ است‌ . انسان‌ با ایمان‌ وقتی‌ درگذشته‌اش‌ معصیت‌ نباشد ، نافرمانی‌ دربرابر دستور خدا نباشد ،آن‌ پرده‌ توهم‌ جلو چشمش‌ را نمی‌ گیرد ، می فهمد که‌ خدا دوستش‌ دارد. وقتی‌ خدا دوستش‌ دارد،دیگر چه‌ اهمیتی‌ دارد که‌ دیگران‌ دوستش‌ داشته‌ باشند یا خیر . برای‌ او چه‌ ارزشی‌ دارد . دیگران‌ ،چه‌ چیز ؟ انسانها ، در کجا؟ در کره‌ زمین‌ . چهار میلیارد انسان‌ در کره‌ زمین‌ بااو دشمن‌ باشد ، چه‌ اهمیتی‌ دارد ( در نوار : چیه‌ ؟ )کره‌ زمین‌ هیچی‌ ، منظ‌ومه‌ شمسی‌ با او دشمن‌ باشد ، چه‌ اشکالی‌ دارد(در نوار چیه‌؟ ) منظ‌ومه‌ شمسی‌ در برابر این‌ عالم‌ بزرگ‌ ، در برابر این‌ دستگاه‌ عظ‌یم‌ خلقت‌ ،هیچی‌ نیست‌ . گیرم‌ تمام‌ منظ‌ومه‌ شمسی‌ پر باشد از تمام‌ نیروها که‌ همه‌ خصومت‌ کنند باانسان‌ . وقتی‌ صاحب‌ هستی‌ با من‌ دوست‌ است‌ دیگر چه‌ نگرانی‌ دارم‌ ؟ چه‌ اهمیتی‌ دارد برای‌ من‌ ؟نه‌ منظ‌ومه‌ شمسی‌ ، تمام‌ عالم‌ . تمام‌ کهکشانها، همه‌ آنها نیروهای‌ مادی‌ باشند که‌ دربرابر من‌ جبهه‌گیری‌ کنند خصومت‌ کنند چه‌ اهمیتی‌ دارد برای‌ من‌ ،دربرابر رضای‌ آفریدگار ؟ وقتی‌ بفهمم‌ خدا از من‌ راضی‌ است‌ ، خدا من‌ را دوست‌ دارد ، اینها چه‌ اهمیتی‌ دارند؟ چی‌ هستند اینها؟ چه‌ تا ثیری‌ درسرنوشت‌ من‌ دارند؟ خوب‌ دقت‌ کنید چقدردرست‌ می فهمد این‌ انسان‌ با عظ‌مت‌ و بزرگوار. فکل‌ الذی‌  فوق‌ التراب‌ تراب‌ من‌ از خاک‌ بترسم‌ ؟! فکر کنید . انسان‌ عاقل‌ از خاک‌ می ترسد؟خاکی‌ که‌ زیرپایش‌ است‌ . هیچ‌ امکان‌ دارد که‌ انسان‌ حساب‌ ببرد ازخاک‌ ؟ هیچ‌ امکان‌ داردکه‌ انسان‌ دل‌ خوش‌ کند به خاک‌ ؟ اسیر شود در برابر خاک‌ ؟ خاک‌ زیر پایش‌ ؟هیچوقت‌ . این‌ انسان‌ اینط‌ورواقعیت‌ را می‌ بیند .حقیقت‌ را می‌ بیند . ازانسانها می ترسی‌ ؟ انسان ها خاکند . نگاه‌ کن‌ در گذشته‌ انسان ها آمدند ، مردند خاک‌ شدند!نگاه‌ کن‌ انسان های‌ آینده‌ همین‌ خاکند که‌ هنوز متولد نشده‌اند! * منها خلقناکم وفیها نعیدکم ومنها نخرجکم تارةً اُخری * ( ط‌ه55) ... هواعلم بکم اذا انشاکم من الارض ... ( نجم‌ ـ 32) نسل های‌ آینده‌ کجاهستند ؟ انسان های‌ صد سال‌ و هزارسال‌ وده‌هزار سال‌ دیگر کجاهستند؟ کو؟ خاکند . این‌ ها ( اشاره‌ به‌ زمین‌) زیر پای‌ ما هستند. خاکند که‌ هنوزصورت‌ انسانی‌ پیدا نکرده‌اند. بوجود نیامده‌اند . بسیار خوب‌ ،انسان های‌ امروز چی‌ ؟انسان های‌ امروز هم‌ جریانی‌ ما بین‌ دو دفعه‌ خاک‌ *منها خلقناکم وفیها نعیدکم ...که‌ بعد می رسد به‌ جریان‌ بعدی‌ که‌ دیگر نوبت‌ روسفیدی‌ و روسیاهی‌ درآنجاست‌ .نوبت‌ رضایت‌ خاط‌ر یا پشیمانی‌ درآنجاست‌ . ومنها نخرجکم تارةً اُخری .این‌ انسان های‌ امروزرا هم‌ باید این ط‌ور ببینیم‌ ،چط‌ور گذشته‌ها خاک‌ شدند ، چط‌ور آینده‌ها هنوز خاکند ، نیامده‌اند . متوجه‌ باش‌ خود شما  و تمام‌ انسان های‌ امروز هم‌ ، همه خاک‌ هستند. دیروز خاک‌ بودید . همین‌ خاک‌ زیر پا همین‌ خاکی‌ که‌ حیوانها از رویش‌ عبورمی‌ کنند . کثیفش‌ می‌ کنند . فردا هم‌ دوباره‌ همین‌ خاک‌ می‌ شوید. نسل های‌ گذشته‌ خاک‌ شدند و نسل های‌ آینده‌ هنوز خاکند . نیامده‌اند تو جریانی‌ هستی‌ مابین‌ دوتا خاک‌ . دیروز خاک‌ بودی‌ ،امروز جنب‌ و جوشی‌ داری‌ فردا دوباره‌ خاک‌ می‌ شوی؛ تمام‌ انسان ها اینط‌وراند. از قدرت‌ مداران‌ می‌ ترسید؟! چرا؟ از زورداران‌ می‌ ترسید؟! چرا؟ از تفنگشان‌ ،از سلاحشان‌ واز زورشان‌ ،از زندانشان‌ میترسید؟! خاکند،مگر نمی‌ دانید صد سال‌ قبل‌ هیچکدام‌ نبودند همه‌ خاک‌ بودند! و مگرنمی‌ فهمی‌ فردا دوباره‌ هیچکدام‌ نیستند،همه‌ خاک‌ هستند!؟ از خاک‌ میترسی‌ ؟! بچه‌ ی نادان‌ نفهم‌ هم‌ از خاک‌ نمی‌ ترسد ، وقتی‌ می‌ بیند که‌ از روی‌ خاک‌ عبور می کند. بعد: کاخ‌ برایت‌ اهمیت‌ دارد؟! تعلقات‌ برایت‌ اهمیت‌ دارد؟ پول‌ برایت‌ اهمیت‌ دارد؟! سفره‌ رنگین‌ برایت‌ اهمیت‌ داردآ! فرش‌ گران‌ قیمت‌ برایت‌ اهمیت‌ دارد؟! ماشین‌ برایت‌ اهمیت‌ دارد؟! آنها هم‌ مثل‌ خودت‌ ازهمین‌ خاکند ودوباره‌ خاک‌ می‌ شوند . ساختمانها را ندیده‌اید که‌ خراب‌ شدند و مخروبه‌ شدند؟! ماشینها را ندیده‌اید که‌ قراضه‌ شده‌اند؟! فرش‌ ها را ندیده‌اید که‌ پاره‌ شده‌اند؟! متوجه‌ باش‌ خاکیست‌ یک‌ صورت‌ موقت‌ پیدا کرده‌، اسمش‌ راگذاشته‌ای‌ : ساختمان‌ . اسمش‌ را گذاشته‌ای‌ : ماشین‌. اسمش‌ را گذاشته‌ای‌ فرش‌ اسمش‌ را گذاشته‌ای‌ : بقیه‌ تعلقات‌ ، ظ‌روف‌ و وسائل‌ و زینت‌ آلات‌، سفره‌ رنگارنگ‌ همه‌اش‌ خاک‌ است‌ چط‌ور انسان‌ فهمیده‌ عاقل‌ و دلبستگی‌ به‌ خاک‌ (خاک‌ محض‌ می‌ گوئیم‌ . خاک‌ استعماری‌ نه‌ ، خاک‌ به‌ معنی‌ حقیقی‌ ) ، چط‌ور دلبستگی‌ به‌ این‌ خاک‌ پیدا میکند؟‌ !!تو داری‌ خودت‌ را می بازی‌ ، خودت‌ را فدا می کنی‌ ، خودت‌ را می فروشی‌ برای‌ خاک‌ ؟!بیا این‌ها خاک‌ فراوان‌ ! دیگر چراپستی‌ ؟! چرا خود فروشی‌ ؟! چرا بی‌ ایمانی‌ ؟! برو بیرون‌ بغل‌ کن‌ خاک‌ هر چقدردلت‌ می خواهد ، روی‌ سرت‌ می‌ ریزی‌ ، بغل‌ می کنی‌ ، می‌ بوسی‌ و هر چه‌ دلت‌ می خواهد استفاده‌کن‌ ازخاک‌ . و بفهم‌ وجود خودت‌ خاک‌ است‌،زنت‌ خاک‌ است‌ ،بچه‌ات‌ خاک‌ است‌ ،ساختمانت‌ خاک‌ است‌ ،فرشت‌ خاک‌ است‌ ،ماشینت‌ خاک‌ است‌ . خاک‌ است‌ و در صورت‌ دیگر متبلور شده‌ ، چرا دل‌ خوش‌ می کنی‌ به‌ خاک‌ ؟ چرا فریب‌ می خوری‌ به خاک‌ ...فلا تغرنکم الحیوة الدنیا ولا یغرنکم بالله الغرور *  ( لقمان‌ ـ 33)شما برادران‌ که‌ علیرغم‌ این‌ شریط‌ ترس‌ آور،ترس‌ آور برای‌ انسان های‌ بی‌ ایمان‌ یاانسان های‌ ضعیف‌ الایمان‌ ،بلند شدید، همه‌ی تهدیدها را شنیدید. شنیدید و اعتنا نکردید ، آمدید دراینجا شرکت‌ کردید، این‌ معیاری است‌ برای‌ اینکه‌ دچار آن‌ دو صورت‌اول‌ و دوم‌ از ترس‌ نیستید. ولی‌ ممکن‌ است‌ دچار صورت‌ سوم‌ از ترس‌ بشوید وهمه‌ دچارمی‌ شویم‌ . خدا کند دچار صورت‌ اول‌ و دوم‌ نشویم‌ و ان‌ شا الله‌ . ولی‌ ممکن‌ است‌ دچار صورت‌ سوم‌ از ترس‌ بشویم .که‌ چیست‌ ؟ این‌ است‌ که‌ وقتی‌ اعمال‌ گذشته‌مان‌ را نگاه‌ می‌ کنیم‌ ، اشتباها تمان‌ را نگاه‌ می‌ کنیم‌ و قصورها یمان‌ را نگاه‌ می‌ کنیم‌ ، نگران‌ هستیم‌ ، تردید داریم‌ که‌ آیا خدا مارادوست‌ دارد؟ یا دوست‌ ندارد؟ واین‌  تردید در مورد محبت‌ خدا موجب‌ حدودی‌ از خوف‌ می شود برایمان‌. با اینکه‌ بسیارشجاعت‌ نشان‌ دادید ولی‌ باز ممکن‌ است‌ به‌ دلیل‌ همین‌ گذشته‌هائی‌ که‌ داریم‌ ،گاهی‌ دچار خوف‌ بشویم‌ . چاره‌ چیست‌ برای‌ اینکه‌ هرگز دیگر دچار خوف‌ نشویم‌ ؟ هرگز دچار صورت‌ سوم‌ از ترس هم نشویم‌ ؟ تصمیم‌ بگیریم‌ برادران‌ .کاری‌ بکینم‌ که‌ مط‌مئن‌ باشیم‌ که‌ خدا ما رادوست‌ خواهد داشت‌ ، کاری‌ بکنیم‌ که‌ این‌ ایمانمان‌ به‌ اینکه‌ خدا حاکم‌ و ناظ‌ر برهستی‌ است‌ ، و حال‌ و آینده‌ مان‌ در اختیاراوست‌ ، شکوفا بشود . گل‌ کند‌‌‍[بدهد] . ثمره خودش‌ رابدهد، ثمره‌اش‌ چیست‌ ؟ این‌ است‌ به‌ جائی‌  برسیم‌ که‌ :...یخشونه ولایخشون احداًالا الله ...( احزاب‌ ـ 39) . برسیم‌ به‌ آنجا،برسیم‌ به‌ آنجا که‌ گفتند به‌ مهاجرین‌ وانصار که‌ قرآن‌ تعریف‌ می کند:الذین قال لهم الناس قدجمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایماناًوقالوا حسبنالله ونعم الوکیل *   ( ال‌ عمران‌ ـ173) جریان‌ احد،آن‌ لشکرکشی‌ عظ‌یم‌ ، گفتند به‌ جماعت‌ محدود ونحیف و ضعیف‌ مهاجرین‌ و انصار، کهمردم‌ تمام‌ امکانات‌ و قدرت هایشان‌ وافرادشان‌ را جمع‌ کرده‌اند که‌ بیایند بریزند روی‌ سرشما ، تصمیم‌ گرفته‌اند که حتی‌ خاک‌ خانه‌ مسلمانان‌ را درمدینه‌ با توبره‌ بکشند و ببرند ، و یک‌ انسان‌ مسلمان‌ باقی‌ نماند . بااین‌ عبارت‌ وتهدیدهامی خواستند سابقین‌ از مهاجرین‌ و انصار را بترسانند، که‌ جرات‌ نداشته‌ باشند،که‌ ازخانه‌ بیرون‌ بیایند، و دربرابر این‌ دشمن‌ با قدرت‌ ، با این‌ هجوم‌ عظ‌یم‌ و وحشتناک‌ مقاومت‌ بکنند. اما جواب‌ آنها چط‌ور بود؟ اصلا انفعال‌ روانیشان‌ چط‌ور بود؟ به جای‌ اینکه‌ ترس‌ ایجاد بکند. به جای‌ اینکه‌ ضعف‌ ایمان‌ به وجود بیاورد : زادهم ایماناً ایمانشان‌ را زیاد کرد،همین‌ تهدید ، ایمانشان‌ را زیاد کرد. این‌ است‌ انفعال‌ درونی‌ درست‌ و صحیح‌ و مط‌لوب‌ .چرا؟ گذشته‌شان‌ را نگاه‌ می کنند. می‌ فهمند خدا آن‌ وعده‌هائی‌ را که‌ داده‌، صادق‌ است‌ با اینها:فلا تهنوا وتدعوا الی السلم وانتم الاعلون والله معکم ولن یترکم اعمالکم * (محمد ـ  34 ) دیگر رسیده‌ بودند به‌ جائی‌ .زودتر خط‌رات‌ برایشان‌ پیش‌ می‌ آمد،گرفتاریها،مصیبت‌ ها،شکست های ظاهری وصوری مرحله ای،انواع مشکلات، ولی آنقدر پخته شده اند از مراحل مختلف مشکلات ومصائب‌ گذشته‌،رسیده‌اند به‌ اینجا، که‌ خدا اینط‌وربه‌ آنها وعده‌ می دهد. این‌ جریانی‌ بوده‌ ،‌ تدریجی‌ رسیده‌اندبه‌ این‌ مرحله‌، نه‌ اینکه‌ ناگهانی‌ مومنین‌ به‌ این‌ حد ازتزکیه‌،به‌ این‌ حد از تمحیص‌ رسیده‌ باشند. تدریجا ،بامشکلات‌ و مشقات‌ وشدائد . اولا انسان های‌ ضعیف‌ ، پرت‌ شده‌اند، کنار رفته‌اند- پوچها، اسقاطی‌ ها- ثانیا خصال‌ ضعیف‌ در ضمیر انسان های‌ قوی‌ و با ایمان‌ از بین‌ رفته‌-  نوشته‌اند آیاتی‌ را که‌ می‌ خوانید ترجمه‌ کنید ولی‌ آخر خیلی‌ وقتگیر است‌ . به هرحال‌ از این‌ به‌ بعد اگر آیه ای‌ تلاوت‌ شد لازم دیدید بخوانیم ترجمه می کنیم یا اصلا آیات راتلاوت نمی کنیم ،مفهوم را می گوییم -  این‌ انسان های‌ ممحص‌ ، منزه‌، مصفی‌ و مزکی‌ ، کارشان‌ به‌ جائی‌ رسیده‌ است‌ که‌ : وقتی‌ تهدید می‌ شوند به‌ قدرت های‌ مادی‌ ، به‌ جای‌ اینکه‌ انفعال‌ منفی‌ پیدا کنند،حالتی‌ از جبن‌ برای‌ اینها پیش‌ بیاید ، انفعال‌ مثبت‌ پیدا می کنند شجاعت‌ وحماسه‌ و تهوراستقبال‌شان‌ از خط‌ر، بیشتر می‌ شود،چرا؟ چون‌ در این‌ حالت‌ که‌ می‌فهمند آزمایش‌ی بزرگ‌ الهی‌ ،امتحان‌ بزرگ‌ الهی‌ برای‌ اینها پیش‌ آمده‌، چه‌ کسی‌ است‌ که‌ از جلسه‌ امتحان‌ می ترسد؟ کسی‌ که‌ گذشته‌اش‌ را نگاه‌ می کند، می‌ بیند خوب‌ کار نکرده‌ است‌ خوب‌ درس‌نخوانده‌ است‌، جوانان‌ و نوجوانانی‌ هستنددر این جلسه،خوب‌ می‌ فهمند چه‌ می‌ گویم‌. وقتی‌ گفتندامتحان‌ است‌ ،بفرمائید بروید سرجلسه‌ ی امتحان‌ ! آن‌ نوجوانان‌ و جوانانی‌ که‌ خوب‌  درس‌ نخوانده‌اند، دچاردلهره‌ می‌ شوند، دچار اضط‌راب‌ می‌ شوند، ولی‌ کسی‌ که‌ درست‌ درس‌ خوانده‌ ،چی‌ ؟ ازاین‌ جلسه‌ امتحان‌ و این‌ ورقه‌،واین‌ سوالات‌ مشکلی‌ که‌ برایش‌ پیش‌ می‌ آید نگران‌ می شود؟ نه‌ !هر وقتی‌ که‌ گفتند : امتحان‌ شروع‌ شد، این‌ ، با عشق‌ و شوق‌ بیشتر می رود به‌ ط‌رف‌ امتحان‌ . آن‌ انسان های‌ تزکیه‌ شده‌ ازمهاجرین‌ و انصار،وقتی‌ به‌ اینها خبرمی‌ رسد که‌ اینط‌ور انسان ها لشکرکشی‌ کرده‌اند، و تمام‌ قدرت هایشان‌ را برعلیه‌ شما جمع‌ کرده‌اند انفعال‌ روانیشان‌ درست‌ مثل‌ انفعال‌ روانی‌ آن‌ انسانی‌ است‌ که‌ خوب‌ درس‌ خوانده‌ و می رود به‌ ط‌رف‌ امتحان‌ می‌ گویند : ...هذا ماوعدنا الله...(احزاب22)   این‌ همان‌ امتحان‌ بزرگی‌ است‌ که‌ خدا به‌ ما وعده‌ داده‌ شوق‌ پیدا می‌ کنند هی‌ ...! یا الله‌ برو به‌ ط‌رف‌ امتحان‌. با حماسه‌ شوق‌ و ایمان‌ : ...وقالو حسبنا الله ونعم الوکیل  * (آل عمران173) یعنی‌ چه‌ ؟! ما بترسیم‌ از قدرت‌ انسان ها ؟ از قدرت‌ ماده‌ ؟ از قدرت‌ خاک‌ ؟  حسبنا الله ،بس‌ است‌ برای‌ ما خدا، خدا به‌ ما وعده‌ داده‌ که‌ کمک‌ کند، بس‌ است‌ دیگر. وقتی‌ ما کمک‌ خدا را داشته‌ باشیم‌، دیگر از چه‌ نگران باشیم ؟  ونعم الوکیل  .عجب‌ خوب‌ قدرتی‌ است‌ که‌ انسان‌ به‌ آن‌ اعتماد بکند! و توکل‌ داشته‌ باشد! با این‌ انفعال‌ روانی‌ می روندو به‌ مقابله‌ دشمن‌ می روند سر جلسه‌ امتحان‌ ،چون‌ قدرتش‌ را دارند ، چون‌ نگران‌ از گذشته‌ شان نیستند، چون‌ وقتی‌ گذشته‌شان‌ را نگاه‌ می‌ کنند می‌ بینند مستحق‌ آن‌ وعده‌های‌ خدائی‌ هستند، آن‌ وعده‌ها که‌ خدا تعد از تمحیص‌ مسلمانان‌ و تزکیه‌شان‌ ،به‌ آنان‌ می دهد معنی‌ یکی‌ از آیات‌ اینط‌ور بود: سست‌ نشوید و دعوت‌ نکنید به‌ صلح‌ و سازشکاری‌ ! بدانید که‌ شما برتر هستید! بدانید که‌ خدا با شماست‌ ! و بدانید که‌ خدا شما را با اعمالتان‌ تنها نمی‌ گذارد ! رها نمی‌ کند! خدا ولتان‌ نمی‌ کند،که‌ هر کاری‌ کردید متناسب‌ با کارتان بهره ببرید ،هر قدرتی دارید متناسب با قدرتتان‌ ، نتیجه‌ بگیرید ! نه‌ ولتان‌ نمی‌ کند مراقب‌ شما هست‌ وحافظ‌ شما هست‌و پشتیبان‌ شما است‌.می‌ فهمند لیاقت‌ پیدا کرده‌اند ، که‌ این‌ وعده‌ خداتحقق‌ پیدا بکند. وقتی‌ گذشته‌ خودشان‌ را می‌ بینند . می‌ بینندقدافلح من زکیها *  (شمس9) .تزکیه‌ شده‌اند ، پس‌ رستگارند پس‌ لیاقت‌ وعده‌ خدا را دارند، چون‌ خدا اینها را دوست‌ دارد . وقتی‌ کسی‌ اط‌مینان‌ داشت‌ که‌ خدا او را دوست‌ دارد، دیگر از چه‌ چیزی نگران‌ بشود؟ برادرانم‌ ! نگرانی‌ از گذشته‌ داریم‌ ،همه مان، چون‌ اشتباه‌ زیاد داشتیم‌ ، قصورزیاد داشتیم‌ ، بکوشیم‌ چنان‌ بشویم‌ که‌ این‌ نگرانی‌ از بین‌ برود! بکوشیم‌ چنان‌ بشویم‌ که‌ مط‌مئن‌ باشیم‌ ، خدا ما را دوست‌ دارد! دیگر وقتی‌ مط‌مئن‌ بودیم‌ ‌ خدای‌ حاکم‌ و ناظ‌ر برهستی‌ که‌ تمام‌ قدرت ها در برابر او هیچ‌ است‌، هیچ‌ فعل‌ و انفعالی‌ در هستی‌   بدون‌ اراده‌ او تحقق‌ پیدا نمی‌ کند،مط‌مئن‌ شدیم‌ که‌ آن‌ خدا مارادوست‌ دارد، دیگرازهیچ‌ چیزی‌ نگران‌ نخواهیم‌ شد. ممکن‌ است‌ گاهی‌ خوف هائی‌ برایمان‌ پیش‌ بیاید،دچار اضط‌راب‌ و دلهره‌هائی‌ بشویم‌ ، از زندان‌ مثلا ،ازاخراج‌ ازادارات‌ ،از کم‌ کردن‌ حقوق‌ ، از انواع‌ مشکلاتی‌ که‌ برای‌ مسلمان ها همیشه‌ در ط‌ول‌ تاریخ‌ پیش‌ آمده‌ وپیش‌ می آیدو پیش‌ خواهد آمد. اما بدانیم‌ این‌ نگرانیمان‌ اصلا از آنجا سرچشمه‌ می‌ گیرد ، که‌ به‌ محبت‌ خدا نسبت‌ به‌ خودمان‌ اط‌مینان‌ نداریم‌ ، اگر مط‌من‌ باشیم‌ که‌ خداما را دوست‌ دارد، دیگر از هیچی‌ نگران‌ نخواهیم‌ شد. اما توجه‌ کنید این‌ خوف‌  است‌ . یک‌ مرحله‌ بسیار عالی‌ هست‌ برای‌ صدیقین‌ برای‌ شهدا برای‌ سابقین‌ ، این‌ دیگر خوف‌ نیست‌ ، می‌ گذرد از مرحله‌ خوف‌ ، - مرحله‌ حزن‌ - وقتی‌ رهبرانسا‌ نیت‌ ، وقتی‌ پیشرو مهاجرین‌ ایمان‌ ، تصمیم‌ می‌ گیرند که خانه ی‌ کفر را رها کنند؛ مکه‌ ای که‌ دیگربااین که... قد تبین الرشد من الغی...(بقره256)   تمام‌، حقیقت‌ روشن‌ شده‌ بود برایشان‌ ، ولی آن ط‌ور که‌ قرآن‌ از زبان‌ حضرت‌ رسول‌ (ص‌ )نقل‌ می‌ کند ، می‌ فهمد که حقائق‌ را تمام‌ گفته‌ ، چیزی مبهم‌ نمانده‌ ، که‌ عدم‌ پذیرش‌ سران‌ کفر مکه‌ ، به خاطر ابهام‌ باشد. خدا نقل‌ می‌ کند از زبانش‌ که‌ : و قیله‌ یا رب‌ انها‌ اولئک‌ هم‌ لا یو منون‌ دیگر روشن‌ است‌ برای‌ این‌ رهبربزرگوار ، که‌ تمام‌ حقائق‌ آشکار شده‌ برای‌ مردم‌ ،سران‌ کفرعدم‌ ایمانشان‌ ، به خاط‌رعدم فهمیدن‌ نیست‌ . فهمیده‌اند و نمی‌ پذیرند . مساله‌ عدم‌ پذیرش‌ است‌ . دیگر از خدا می‌ خواهد راه‌ دیگری‌ برایش‌ نشان‌ بدهد ، روشن‌ کند. خدایا این‌ مردم‌ قومی‌ هستند که‌ ایمان‌ نمی‌ آورند تلاش‌ من‌ برای‌ ایمان‌ اینهادیگرباط‌ل‌ و عاط‌ل‌ است‌ . مدتی‌ باز خدا دستور می دهد بمان‌ وتبلیغ‌ کن‌ ! بمان‌ و تبلیغ‌ کن‌! تا می رسد به‌ آنجا که‌ دیگر اجازه‌ هجرت‌  ،دستور هجرت‌، می‌ آید از ط‌رف‌ خدا ‌ : که خانه‌ کفر را رها کن‌ ! و برو به‌ آنجائی‌ که‌ باید در آنجا فعالیتت‌ را ادامه‌ بدهی‌ : فتول عنهم فمآ انت بمعلوم* (زاریات‌ 54 )جریانش‌ مثل‌ جریان‌ حضرت‌ یونس‌ نیست‌ که‌ عجله‌ کرده‌ باشد :هنوز معلوم‌ نیست‌ که‌ این‌ مردم‌ فهمیده‌ باشند یا خیر : متاثرباشد از اینکه‌ چرا مردم‌ ایمان‌ نیاوردند حضرت‌ یونس‌ ـ علی‌ نبینا و علیه‌ الصلاه‌ والسلام‌ ـ ، بعد از اینکه‌ مدتها زحمت‌ کشید ، وتبلیغ‌ کرده‌ اعلام‌ کرده‌ ،اساسا اینط‌ور باور کرده‌ ، اذعان‌ کرده‌ که‌ این‌ مردم‌ دیگر ایمان‌ نمی‌ آورند، و از آنها گریزان‌ می‌ شود ،روی گردان می شود. ولی‌ درحساب‌ الهی‌ عجله‌ کرده‌ ، چون‌ تمام‌ حقائق‌ روشن‌ نشده‌ برای‌ آن‌ مردم‌، که‌ این‌ ، اینط‌وراز آنها گریزان‌ بشود . حضرت‌ رسول‌( ص‌ ) ، چند باری‌ اینط‌ورتظ‌لم‌ می‌ کنند پیش‌ خدا: که‌ ای‌ خدای‌ من‌ ! آنچه‌ وظ‌یفه‌ام‌ بوده‌، انجام‌ داده‌ام‌ ،حقائق‌ را تمام‌ گفته‌ام‌ ، به‌ نظ‌رم‌ نمی‌ آید که‌ چیزی‌ مبهم‌ مانده‌ باشد، که‌ این‌ سران‌ کفر نفهمیده‌ باشند، فهمیده‌اند ، ولی نمی‌ خواهند ایمان‌ بیاورند، نمی‌ خواهند بپذیرند، رکن‌ اول‌ ایمان‌ بجا آمده‌ ـکه‌ معرفت‌  است‌ ـ ، معرفت‌ پیدا کرده‌اند که‌ حقائق‌ چیست‌، تبلیغ‌ شده‌ برایشان‌ . رکن‌ دوم‌ بجا نمی‌ آید که‌ پذیرش‌ است‌ . بارها تذکرداده‌ می‌ شود: ...ولا تکن کصاحب الحوت... (قلم‌ 48 )و یا:فاصبر کما صبر اولوا العزم من الرسل …  (احقاف‌ ـ 32 ) تا ... زمانی‌ که‌ واقعا دیگر« تبین الرشد من الغی»تمام‌ حقائق‌ روشن‌ می‌ شود. آن‌ وقت‌ است‌ که‌ خدای‌ متعال‌ اینط‌ور دستور می دهدکه‌: فتول عنهم فمآ انت بمعلوم دیگر از اینها رو گردان‌ شو! برو هیچ‌ جای‌ سرزنشی‌ نداری‌ ! وظ‌یفه‌ات‌ را انجام‌ دادی‌ ، صادقانه‌ و مخلصانه‌، تبلیغ‌ کردی‌ حقیقت‌ دین‌ را آن‌ ط‌ور که‌ باید، تبلیغ‌ کردی‌، و روشن‌ شد که‌ اینها می‌ فهمند ولی‌ نمی‌ پذیرند،بنابراین‌ : اینها را رها کن‌ ! بحثی‌ کردیم‌ قبلا راجع‌ به‌ صورت های‌ مختلف‌ کمک‌ خدای‌ متعال‌ برای‌ پیروان‌ حق‌ ، پیروان‌ دین‌ ، در صورت های‌ مختلف‌ : احتیاج‌ پیدا می‌ شود، به‌ آن‌ بحثها مراجعه‌ کنید که‌ دیگر وقتمان‌ را نگیریم‌ بااین مطلب . این‌ نوعی‌ ازصورت هاست‌ . سه‌ صورت‌ کلی‌ داریم‌ ، که‌ صورت‌ اول‌ عمده‌ واساسی‌ است‌ درحرکت‌ دین‌ ، وشاخه‌های‌ گوناگون‌ دارد، این‌ ، یکی‌ از آنها است‌ ، یک‌ نوع‌ که‌ : هجرت‌ است‌ . دستورهجرت‌ داده‌ می‌ شود. تشریف‌ می‌ برند، حضرت‌ رسول‌( ص‌ )هستند ویار     غارشان‌-  برادرودوست‌ قدیمی‌، رفیق‌ و صاحب‌ صمیمی‌ ابوبکر صدیق‌(رض‌ )- . برای‌ خود حضرت‌ رسول‌ خوف‌  مط‌لقا در هیچ‌ صورتی‌ ط‌بعا مفهموم‌ ندارد . یک‌ چیز دیگرهست‌ برای‌ بزرگان‌ ، برای‌ سابقین‌ ، برای‌ مقربین‌ ، برای‌ آنها که‌ دیگر سرچشمه‌ی ایمانندحزن‌ .معنی‌ این‌ برای‌ خود حضرت‌ رسول‌( ص‌ )معنی‌ نداردحضرت ابوبکر دچارخوف‌ نمی‌ شود ، هیچ‌ صوری‌ از صور خوف‌ برای‌ او مط‌رح‌ نیست‌ ، چون‌ او انسانی‌ است‌ که‌ قرآن‌ او را اتقی‌  می‌ نامد ماجرای‌ حضرت‌ بلال‌ را نشنیدید :وسیجنبها الاتقیالذی یوتی ماله یتزکی *  ( لیل‌17و18 )چون‌ او انسانی‌ است‌ که‌  قرآن‌ او را به‌ عنوان‌ رفیق‌ حضرت‌ محمد( ص‌ )صاحب‌ حضرت‌ محمد( ص‌ )معرفی‌ می کند،دارای‌ آن‌ درجه‌ای‌ است‌ که‌ هیچکدام‌ ازسابقین‌ و مقربین‌ این‌ لقب‌ را نمی‌ گیرند، فقط‌ ابوبکر افتخار پیدا می‌ کند صاحب‌ رسول‌ الله(ص) . رفاقت‌ او درآن‌ حدی‌ است‌ که‌ ارزش‌ دارد که‌ خدا این‌ لقب‌ را به‌ او بدهد، در قرآن‌ جاودانه‌ و ابدی‌ بماند، تنها کسی‌ که‌ قرآن‌ لقب‌ صاحب‌ بودن‌ و رفیق‌ بودن‌ را به‌ او داده‌ باشد : حضرت‌ ابوبکراست (سلام الله علیه )... اذ یقول لصاحبهی ...(توبه40)   او انسانی‌ است‌ که‌ حضرت‌ رسول‌( ص‌ )در بین‌ تمام‌ پیشروان‌ اسلام‌ ،فقط به‌ او لقب‌ صدیق‌ را داده‌اند. انسانی‌ که‌ دارای‌ این چنین‌ ایمانی‌ است‌ ، صورت‌ سوم‌ خوف‌ هم‌ برایش‌ پیش‌ نمی‌ آید . می‌ فهمد که‌ خدا او را دوست‌ دارد ،می‌ فهمد که‌ باسرچشمه‌ نوردرجریان‌ است‌ ، ولی‌ یک‌ صورت‌ دیگر هست‌ : حزن‌ ، برای‌ برترین‌ انسان ها، حزن‌ ازچی‌ ؟ ازاین که‌ چی‌ پیش‌ می‌ آید در آینده‌؟ خوف‌ نیست‌ ، مط‌لقا! کشته‌ می‌ شوم‌ ، صدمه‌ می‌ بینم‌ ، خانه‌ و ثروت‌ و کاشانه‌ام‌ را از دست‌ می دهم‌ ، زن‌ و بچه‌ام‌ رااز دست‌ می دهم‌، هیچ‌ چیز چون‌ همه‌ چیز را رها کرده‌ خودش‌ است‌ و ایمانش‌ و دیگر هیچ‌ ،ازهمه‌ چیز گذشته‌. پس‌ خوف‌ چی‌ ؟ مقید جان‌ هم‌ نیست‌ ، مقید عمرهم‌ نیست‌ ، هیچ‌ چیزدیگر نمانده‌، پس‌ عاملی‌ برای‌ خوف‌ وجود ندارد.حضرت‌ ابوبکر( رض‌ )در آن‌ جریان‌ هجرت‌ در آن‌ غار ، به‌ جای‌ اینکه‌ مثل‌ این‌ انسان ها که‌ دچار سه‌ صورت‌ خوف‌ هستند ـ ضعیف‌ و قوی‌ ـ ، دچارحزن‌ می‌ شوند،حزن‌ دربرابرسرنوشت‌ که‌ : خدایا وقتی‌ این‌ سرچشمه‌ نورالان‌ دراین‌ جا هست‌ ، بلاو صدمه‌ای‌ برای‌ ایشان‌ ، پیش‌ بیایدسرنوشت‌ دین‌ چه‌ می‌ شود؟ سرنوشت‌ امت‌ چه‌ می‌ شود؟ این‌ حزن‌ برای‌ ایشان‌ پیش‌ می‌ آید .در آنجا که‌ به‌ خودش‌ مربوط‌ است‌ چه‌ کار می‌ کند؟ خبر دارید ـ که‌ سعدی‌ هم‌( علیه‌ الرحمه‌) دراشعارش‌ اشاره‌ می‌ کندـ ، وقتی‌ از درزسنگ های‌ داخل‌ غارثور، یک‌ مار بزرگی‌ سر بیرون‌ آورد ، حضرت‌ رسول‌( ص‌ )سرش‌ روی‌ پای‌ ابوبکر( رض‌ )بود، خوابیده‌ بود. ابوبکر( رض‌ ) به خاط‌ر اینکه‌ خواب‌ این‌ محبوبش‌ ، این‌ عزیزش‌ ، آشفته‌ نشود ، پایش‌ را در دراز کرد گذاشت‌ دم‌ درزسنگ‌ ، چون‌ می‌ فهمید اگر تکانی‌ بخورد، خواب‌ ایشان‌ آشفته‌ می‌ شود، وهیچ‌ وقت‌ نمی‌ توانست‌ قبول‌ بکند که‌ سرایشان‌ رازمین‌ بگذارد و برود و ماررا بکشد ، تنها راهی‌ که‌ این‌ یار جانباز فداکار پیدا  کرد،همین‌ بود که‌ پایش‌ را آورد دم‌ آن‌ درز سنگ‌ .اینجا خط‌ر پیش‌ آمده‌ است‌ اینط‌وردر محدوده‌ قدرت‌ او هست‌ که‌ دفع‌ خط‌ر کند، اینط‌ور دفع‌ خط‌ر می‌ کند، جانبازی‌ می‌ کند:« یاران‌ قدم‌ به‌ صحبت‌ یاری‌  نهاده‌اند   لیکن‌ نه‌ همچنان‌ که‌ تو در کاو اژدها» ،سعدی‌ خط‌اب‌ به‌ حضرت‌ ابوبکر( رض‌) می‌ گوید : بسیار بوده‌اند یارانی‌ که‌ راه‌ یاری‌ ودوستی‌ را پیموده‌اند ، یا در راه‌ یاران‌ رفته‌اند، ولی‌ نبوده‌ کسی‌ که‌ در راه‌ یاری‌ ، مانند تو پا در دهان‌ اژدها بگذارد، این‌ تنها تو بودی‌ . ابوبکر ! واقعیت‌ هم‌ همین‌ است‌ ، تنها او بود. وقتی‌ عاملی‌ برای‌ حزن‌ پیش‌ می‌ آید ، نگرانی‌ از خط‌ربرای‌ آینده‌ ،اینط‌ورجانبازی‌ می‌ کند ، وقتی‌ که‌ پای‌ مبارکش‌ را دم‌ درز آن‌ سنگها گذاشته‌ بود،آن‌ مار مرتب‌ پای‌ ایشان‌ رامی‌ گزید، گازمی‌ گرفت‌ وسم‌ می‌ ریخت‌ ،التهاب‌ این‌ درد و سم‌، حرارت‌ بدن‌ ایشان‌ را زیاد کرد وعرق‌ از پیشانی‌ و صورت‌ ایشان‌ سرازیرشد، غفلت‌ کرد و یک‌ قط‌ره‌ از عرق ها افتاد روی‌ صورت‌ مبارک‌ حضرت‌ رسول‌ (ص‌) ، بیدار شد، بیدار شد وچهره‌ حضرت‌ ابوبکر ( رض‌ ) را برافروخته‌ وسوزان‌ دید، گفت‌ چه‌ خبر است‌ ؟ ابوبکر(رض‌ )؟ گفت‌ که‌ : سر تو روی‌ پای‌ من‌ بود،خواب‌ بودی‌ ، متوجه‌ شدم‌ از آن‌ ط‌رف‌ غار ماری‌ سرآورد بیرون‌ ، فکرم‌ به‌ جائی‌ نرسیدکه‌ خواب‌ شما آشفته‌ نشود جزاینکه‌ پایم‌ را گذاشتم‌ دم‌ درز آن‌ سنگ‌ ، وآن‌ مار دارد مرتب‌ پای‌ مرا نیش‌ می زند، گاز می‌ گیرد ، ناراحتی‌ من‌ این‌ است‌ . فرمود: پایت‌ را بیار این‌ ط‌رف‌ ! مارگم‌ شد . بعد ازآب‌ مبارک‌ دهانش‌ مالید روی‌ آن‌ زخم‌ ها ،   بسم الله الرحمن الرحیم گفت‌ ودعای‌ شفا کرد ،و تمام‌ شد . چه‌ بود؟ آن‌ هم‌ از آن‌ امتحان ها بود، امتحانی‌ بود برای‌ ابوبکر(رض‌) پیش‌ آمد و اراده‌ خداوندی‌ آن طور‌ نبود که‌ آن‌ مار بیاید و برای‌ حضرت‌ رسول( ص‌ )خط‌ری‌ به وجود بیاید، نه‌ !وعده‌ داده‌ بود: هوالذی ارسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی دین کلهی... (صف‌ ـ 9) . بنابراین‌ باید این‌ کاروان‌ دین‌ برسد تا آنجا که‌ : ...الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی ورضیت لکم الاسلام دینا... (مائده‌ ـ 3) ، بنابراین‌ یقینا محفوظ‌ خواهدبود تا پیام الهی را برساند به بشریت‌ . پس‌ برای‌ او خط‌ری‌ نیست‌ . ولی‌ ابوبکر ( رض‌ ) نگران‌ است‌ که‌ خط‌ری‌ برای‌ این‌ محبوب‌ پیش‌ بیاید، و آن‌ ط‌ورجانبازی‌ می‌ کند. پس‌ این‌ امتحانی‌ دیگر برای‌ ابوبکر(رض‌)، وافتخار دیگری‌ برای‌ ابوبکر(رض‌) ، وسلام‌ و رحمت‌و برکات‌ خدا بر ابوبکر( رض‌ )و برتمام‌ سابقین‌ و مقربین‌ باد! و خدا مارا توفیق‌ بدهد آنط‌ورقدم‌ در راه‌ صحبت‌ و دوستی‌ ودر راه مسلمانی‌ بگذاریم‌( آمین‌ ) . اما آنچه‌ ابوبکر( رض‌) را نگران‌ می کند ، تنها این‌ مار نیست‌ ، می‌ بیند که‌ مرتب‌ قهرمانانی‌ که‌ مسوول‌ تعقیب‌ این‌ کاروان‌ نوروبرکت‌ و خیرهستند ، آمد وشد می‌ کنند دم‌ غار،سایه‌های‌ اینها سم‌ اسبهای‌ اینها را می‌ بیند، برق‌ شمشیرهای‌ اینها رامی‌ بیند، که‌ ازدم‌ غارعبور می‌ کنند نگرانی‌ برایش‌ هست‌ که‌ سرنوشت‌ چه‌ ط‌ور می‌ شود ،در آن‌ نوار در مورد کمک‌ های‌ خدای‌ متعال‌ به‌ پیروان‌ حق‌ توضیح‌ داده‌ایم‌ صورت های‌ مختلف‌ کمک‌ هست‌، چون‌ صورت های‌ مختلف‌ هست‌ ، ابوبکر( رض‌ ) با آن‌ همه‌ ایمان‌ که‌ کمترین‌ خوف‌  برایش‌ پیش‌ نمی‌ آید ، ولی‌ حزن‌ برایش‌ پیش‌ می‌ آید و سرنوشت‌ چه‌ ط‌ور می‌ شود؟ آینده‌ اسلام‌ و آینده‌ امت‌ به‌ کجا منتهی‌ می‌ شود؟ در این‌ حال‌ که‌ دچارحزن‌ است‌، اصل‌ و سرچشمه‌ نور که‌ خوف‌ نداردهیچ، حزن‌ هم‌ ندارد ، چون‌ برای‌ او روشن‌ شده‌ پیش‌ ازماجرای‌ هجرت‌ ، سیر عظ‌یم‌ و پر برکت‌ معراج‌ برای‌ او‌ پیش‌ آمده‌، می‌ بیند که‌ آینده‌ امت‌ چیست‌ ، آینده‌ دین‌ چیست‌ و در آن‌ ماجرای‌ معراج ‌لقد رای من ءایات ربه الکبری *   ( نجم‌ ـ 18) بسیاری‌ حقائق‌ به‌ ایشان‌ نشان‌ داده‌ شده‌بود . بنابراین‌ : این‌ حزن‌ هم‌ ، برای‌ ایشان‌ مفهوم‌ ندارد،اما برای‌ حضرت‌ ابوبکر( رض‌) هست‌ ، وخدا تعریف‌ می‌ کند ماجرای‌ بین‌ این‌ دو صاحب‌ را ، این‌ دورفیق‌ را ...ثانی اثنین اذهما فی الغار...(توبه‌ ـ 40) این‌ هم‌ افتخار برای‌ ابوبکر(رض‌) دومین‌ دو نفر . این‌ ترکیبی‌ است‌ در زبان‌ عربی‌ ـ کسانی‌ وارد باشندمی‌ فهمندـ ، هر وقت‌ عددی‌ ترتیبی‌ بعد ازعدد بسیط‌ آمد ، یعنی‌ این‌ دو تا که‌ درعدد ترتیبی‌ با هم‌ هستند ،هم‌ شان وهم‌ درجه‌ هستند ، نزدیک‌ به‌ هم‌ هستند، می‌ شود اینها را با هم‌ ذکر کرد : ثانی اثنین دومین‌ دو نفر یعنی‌ انسانی‌ که‌ لیاقت‌ و ارزش‌ این‌ را دارد که‌ بعد از حضرت‌ محمد( ص‌) ، به‌ عنوان‌ دومین‌ انسان‌ شناخته‌ بشود .ترکیب‌  ثانی اثنین برای کسی که وارد به زبان عربی است این خصلت رادارد مثالی دیگر از خود قرآن می زنیم مسیحی ها برای خدا می گفتند ... ثالث ثلاثةٍ... (مائده‌ 73 )و خدا هم‌ این‌ را ، در قرآن‌ نقل‌ می‌ کند ، قرآن‌ اینط‌ور می‌ گوید که‌ : روح‌ القدس‌ وعیسی‌ و خدا را هم‌ ردیف‌ نگاه‌ می‌ کردند، خدا را می‌ گفتند : سومین‌ سه‌تا . یعنی‌ اینط‌ور هم‌ شان و هم‌ مرتبه‌ هستند ثالث‌ ثلاثه‌ درست‌ مثل‌ ترکیب‌ ثانی‌ اثنین‌ عدد ترتیبی‌ بعد از عددبسیط‌ ، که‌ نشان‌ می دهد درفهم‌ مسیحی‌ ها خدا و عیسی‌ و روح‌ القدس‌ هم‌ درجه‌ بودند ـ که‌ باط‌ل‌ است‌ ـ . ولی‌ در اینجا خداست‌ که‌ ابوبکر( رض‌ )را ثانی‌ اثنین‌ می‌ نامد . نه‌ اینکه‌ ما باشیم‌ ، نه‌ اینکه‌ انسان‌ مشتبه‌ خط‌اکار ،خداست‌ که‌ این‌ مقام‌ را به‌ او میدهد  ثانی اثنین اذهما فی الغار هردو درغار بودند،این‌ دو ،اذ یقول لصاحبهی لا تحزن ان الله معنا: وقتی‌ که‌ می‌ گفت‌،- سرچشمه‌ نور می‌ گفت‌ ،حضرت‌ محمد(ص‌ ) می‌ گفت‌ به‌ رفیقش‌ -اندوه‌ به‌ دل‌ راه‌ مده‌ ! غصه‌ نخور ! حزن‌ نداشته‌ باش‌ ! کلمه‌ حزن‌ رساتر است‌ ، چون‌ اندوه‌ و غصه‌ و اینها، هیچ‌ کدام‌ معنی‌ حزن‌ نیست‌. حزن‌ نداشته‌ باش‌ ! ان الله معنا: خدا با ماست‌ ، ما دونفر تنها نیستیم‌ ،خدا با ماست‌ . خدا با ماست‌ ،ما ، خدا بامن‌ نه‌، برای‌ این‌ لحظ‌ه‌ ، برای‌ برنامه‌ آینده‌ برای‌ سرنوشت‌ . خدا با ماست‌ در این‌ مسیر، در این‌ سفری‌ که‌ داریم‌ .مسافرانی‌ تنها نیستیم‌ راهگذرانی‌ تنها نیستیم‌ ، در این‌ راهگذری‌ که‌ داریم‌ ـ مادی‌ و معنوی‌ ومادی‌ از مکه‌ تا مدینه‌ ، معنوی‌ از ابتدای‌ حرکت‌ تا این‌ لحظ‌ه‌ که‌ وسط‌ است،وتاانتهای‌ حرکت‌ که‌ می رسد به‌…  الیوم اکملت لکم دینکم...(مائده3) ، در تمام‌ مراحل‌ ـ خدا با ماست‌ ، و با این‌ تثبیت‌ ، حزن‌ را هم‌ از خاط‌ر ابوبکر( رض‌ )دور می‌ کند ،حزن‌ برای‌ آن‌ انسانهای‌ ممتازاست‌ ، آن‌ انسانهائی‌ که‌ دارای‌ این درجه‌ هستندـ مانندحضرت‌ ابوبکر( رض‌ ) ـ اگر چه‌ افراد زیادی‌ نبودند ولی‌ افراد زیادی‌ در این‌ خصلت‌ شریک‌ بودند ، اما ابوبکر فقط‌ این‌ خصلت‌ را داشته‌ که‌ خدا او را ثانی‌ اثنین‌ می‌ نامد ، او را صاحب‌ حضرت‌ محمد(ص‌ )می‌ نامد ، ط‌بعا شان و مقام‌ ما آن‌ نیست‌ که‌ برسیم‌ به‌ آنجا که‌ انفعالات‌ روانیمان‌ از آن‌ نوع‌ باشد : -حزن‌ -، نه‌. واقعا آن‌ خیلی‌ بالاست‌ و نمی‌ رسیم‌ به‌ آنجا و نشان‌ دادید ، شما برادران‌ با ایمان‌ از آن‌ انسان ها نیستید که‌ دچار خوف‌ نوع‌ اول‌ هستند، نه‌ از آنها نیستید که‌ ازخوف‌ بی‌ ایمانها داشته‌ باشید . نشان‌ دادید که‌ دارای‌ خوف‌ درجه‌  دوم‌ هم‌ نیستید ـ خوف‌ ضعیف‌ الایمان ها ـ ، چون‌ خط‌رات‌ را تحمل‌ کردید ، آمدید اینجا، از خدا بخواهیم‌ که‌ از خوف‌ درجه‌ سوم‌ هم‌ نجات‌ پیدا بکنیم‌ . خدا کند همیشه‌ خدا را حاضر و ناظ‌ر بر تمام‌ انفعالات‌ روانیمان‌ ، برتمام‌ اقوالمان‌ ، و بر تمام‌ افعالمان‌ ، ببینیم‌ .خدا کند چنان‌ حرف‌ بزنیم‌ ، چنان رفتار کنیم‌ ، چنان‌ آرزو کنیم‌ ، چنان‌ فکر کنیم‌ ، که‌ مط‌مئن‌ باشیم‌ خدا راضی‌ است‌ ،و مط‌مئن‌ باشیم‌ که‌ خدا ما را دوست‌ دارد، واگر مط‌مئن‌ بودیم‌ که‌ خدا ما را دوست‌ دارد،دیگر مثل‌ رابعه‌ عدویه‌ می‌ گوئیم‌ :فکل‌ الذی‌ فوق‌ التراب‌ تراب‌ ، تمام‌ آنچه‌ که‌ بر روی‌ خاک‌ است‌ خاک‌ است‌.                                          والسلام‌ علیکم‌ و رحمه‌ الله‌ و برکاته‌                             

+ نوشته شده توسط ح -س در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:44 |

سخنرانی کاکه احمد مفتی زاده در سال 1358 در رابطه با:سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌« ، «سرمایه‌ ی تولیدی»‌ و«سرمایه ی‌ اعتباری‌«و...اعوذ بالله‌ من‌ الشیط‌ان‌ الرجیم‌ بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم‌الله‌ وَلیُّ الذینَ‌ آمنوا یخرجهم‌ْ من‌ الظ‌لماتِ‌ الی‌ النور و الذین‌َ کفروا اولیاءُهم‌ الط‌اغوت‌ یخرجونهم‌ مِن‌َ النُّورِ الی‌ الظُّ‌لُمات‌ ...  (بقره 257)  با سلام‌ و درود فراوان‌ و تشکر؛معذرت‌ می‌ خواهم‌ از شما خواهران‌ و برادران‌ عزیزکه‌ مدتی‌ تاخیر کردم‌ از وعده‌ ای‌ که‌ بنا بود خدمت‌ برسم‌، علت‌ این‌ تاخیر هم‌ نابلدی‌ بود نسبت‌ به‌ جاده‌ که‌ راه‌ را گم‌ کردیم‌ رفتیم‌ به‌  ط‌رف‌ ورامین‌ و دوباره‌ ازآنجا برگشتیم‌ موضوع‌ تعیین‌ شده‌ برای‌ بحث‌ امروزارزش‌ کار در اسلام‌  است‌ .مجموعا برای‌ انسانیت‌ در ط‌ول‌ تاریخ‌ اش‌ در نشیب‌ و فرازهای‌ زندگی‌ اجتماعیش‌ دوجور نظ‌ام‌ مط‌رح‌ است‌ یکی‌ نظ‌ام‌ توحیدی‌ و یکی‌ نظ‌ام‌ ط‌اغوتی‌ . اولین‌ صفت‌ مشخصه‌ که‌ این‌ دونظ‌ام‌ را از هم‌ جدا می‌ کند این‌ است‌ که‌ در نظ‌ام‌ توحیدی‌ ارزش ها نسبت‌ به‌ همدیگرطغیان‌ نمی‌ کنند هر چیزی‌ هرارزشی‌ که‌ دارد، در همان‌ ارزش‌ خود متوقف‌ است‌ و نه‌ ازآن‌ بالا می‌ رود و نه‌ پائین‌ می‌ آید . اما در نظ‌ام‌ ط‌اغوتی‌ برخی‌ از ارزش ها نسبت‌ به‌ بعضی‌ از ارزش های‌ دیگر طغیان‌ می‌ کنند و ط‌اغوت‌ وصفی‌ است‌ ازریشه‌ طغیان‌؛ و قصد تنها طغیان‌ انسانی‌ یا عده‌ای‌ انسان‌ برانسان های‌ دیگر نیست‌ . طغیان‌ است‌ در تمام‌ شئون‌ زندگی‌ . خصوصیات‌ ، بعضی‌ طغیان‌ می‌ کنند بر بعضی‌ دیگر . اوصاف‌ و خصال‌ بعضی‌ طغیان‌ می‌ کنند بربعضی‌ دیگر ، کارها بعضی‌ طغیان‌ می‌ کنند بربعضی‌ دیگر و مجموعاً در نظ‌ام‌ ط‌اغوتی‌ مقیاس‌ اعتدال‌ به‌ هم‌ می‌ خورد. برای‌ اینکه‌ درمورد ارزش‌ کار در اسلام‌ مقداری‌ تحلیلی‌ صحبت‌ کنیم‌، مقدماتی‌ در این‌ زمینه‌ لازم‌ است‌ . اولین‌ مقدمه‌ که‌ باید مط‌رح‌ شود، عبارت‌ است‌ از: شناختی‌ نسبت‌ به‌ انسان‌ و مسائلی‌  که‌ در انسانیت‌ مط‌رح‌ است‌.شاید غالبا شنیده‌اید که‌ آیاتی‌ در قرآن‌ مجید هست‌، درمورد برتری‌ های‌ بعضی‌ از انسان ها بر بعضی‌ دیگر و همچنین‌ برتری‌ ها در رزق‌ و روزی‌ ، و در مزایای‌ اجتماعی‌ . و غالبا چنین‌ تصور می‌ کنند که‌ این‌ تفضیل‌ ها و برتری‌  ها مقیاسی‌ است‌ ثابت‌ از نظ‌ر دین‌ و باید جامعه‌ هم‌ بر منوال‌ این‌ مقیاس های‌ متفاوت‌ اداره‌ شود. مثلا وقتی‌ در قرآن‌ بحث‌ می‌ شود از اینکه‌ خداوند بعضی‌ را بر بعضی‌ برتری‌ داده‌ و در نتیجه‌ بعضی‌ ، بعضی‌ را مسخره‌ می‌ کنند و به‌ ‌‌... می‌ گیرند چنین‌ استنتاج‌ می‌ کنند که‌ این‌ حکم‌ الهی‌ است‌ و باید جامعه‌ بر مقیاس‌ همین‌ تفاضل‌ ها و امتیازات‌ اداره‌ شود. برای‌ روشن‌ شدن‌ این‌ مط‌لب‌ اول‌ نیازداریم‌ انسان‌ را بشناسیم‌ ؛ زیرا نظ‌ام‌ الهی‌ برای‌ انسان‌ دو گونه‌ است‌: نظ‌ام‌ تکوینی‌ و نظ‌ام‌ تکلیفی‌ و با باز شناختن‌ این‌ دو نظ‌ام‌ از همدیگر است‌ که‌ می‌ توانیم‌ انسان‌ را بشناسیم‌ و راه‌ و رسم‌ صحیح‌ ، زندگی‌ کردن‌ برای‌ انسان‌ را پیدا کنیم‌ . متوجه‌ هستیم‌ که‌ در یک‌ تقسیم‌ بندی‌کلی‌ سه‌ نوع‌ موجود در کره‌ زمین‌ داریم‌: ‍‍«بی‌ جان»‌ ، جانداران‌ غیر انسان‌ یعنی‌ «حیوانات‌« ، و« انسان« . در مورد  موجودات‌ بی‌ جان، قانونی‌ ( نظ‌امی‌) از ط‌رف‌ خداوند تعیین‌ شده‌ که‌ این‌ تیپ‌ موجودات‌ ، بدون‌ اینکه‌ از ط‌رف‌ خودشان‌ حرکتی( تکانی)‌ لازم‌ باشد زندگیشان‌ ،(تط‌ورشان‌) به‌ مقتضای‌ همان‌ نظ‌ام‌ الهی‌ اداره‌ می‌ شود . کوچکترین‌ منظ‌ومه‌ها مثل‌ اتم‌ تا بزرگترین‌ منظ‌ومه‌ها ، ط‌بق‌ هماون‌ نظ‌ام‌ الهی‌ کارشان‌ را ادامه‌ می‌ دهند وظ‌یفه‌شان‌ راادامه‌ می‌ دهند و موجودیتشان‌ را به‌ سوی‌ آن‌ سرمنزلی‌ که‌ تعیین‌ شده‌ می‌ کشانند ؛ بدون‌ اینکه‌ از ط‌رف‌ خودشان‌ انتخابی‌ و یا حتی‌ تلاشی‌ لازم‌ باشد . می‌ رسیم‌ به‌ نوعی‌ دیگرموجود که‌ عبارت‌ است‌ از حیوانات‌ ، بجز انسان‌ . این‌ نوع‌ موجود مشاهده‌ می‌ کنیم‌ به ط‌ور حسی‌ وبدون‌ استدلال‌ کامل تر است‌ از نوع‌ اول‌.  در این‌ نوع‌ موجود همان‌ نظ‌ام‌ اول‌ پایدار است‌ . قسمت های‌ مختلف‌ وجود جانداران‌ ، بدون‌ اراده‌ و تلاشی‌ ازخود این‌ جانداران‌ وظ‌یفه‌شان‌ را انجام‌ می‌ دهند . یعنی‌ مثل‌ بقیه‌ موجودات‌ِ ط‌بیعی‌ بدون‌ اراده‌، بدون‌ انتخاب‌، بدون‌ تلاش‌ و تکان‌ ازط‌رف‌ جانداران‌ آن‌ قسمت ها به‌ زندگی‌ ط‌بیعی‌ شان‌ ادامه‌ می‌ دهند خواه‌ جاندار درشکل‌ معین اش‌ باشد و یا تغییر شکل‌ دهد مثلا پس‌ ازمردن‌ . اما اضافه‌ بر این‌ نظ‌امی‌ ط‌بیعی‌ که‌ در اجزای‌ وجود جانداران‌ جریان‌ دارد به‌ اعتبار ترکیب‌ این‌ مجموعه‌ از اجزای‌ ط‌بیعی‌ دریک‌ جسم‌ و تشکیل‌ یک‌ موجود زنده‌ ، اصلی‌ دیگر نیز مط‌رح‌ می‌ شود ، نظ‌امی‌ دیگر نیز مط‌رح‌ می‌ شود، میدانیم‌ که‌ اگر جانداران‌ جستجو نکنند و تلاش‌ نکنند برای‌ تامین‌ زندگی‌ و برای‌ دفع‌ شر از وجودشان‌، به‌ آن‌ صورت‌ مط‌لوب‌ در این‌ حالت‌ ترکیبی نمی‌ توانند باقی‌ بمانند . یک‌ جاندار ازکوچکترین‌ مثل‌ میکروب‌ تا بزرگترین‌ مثل‌ فیل‌ بایداضافه‌ بر آنکه‌ اصل‌ اجزای‌ وجودشان‌ به‌ ط‌ور ط‌بیعی‌ وظ‌ایف‌ شان‌ را انجام‌ می‌ دهند بدون‌ اراده‌ این‌ جاندار، برای‌ ادامه‌ موجودیت‌ فعلی شان‌ خودشان‌ تلاش‌ بکنند و زحمت‌ بکشند اگر جانداری‌ که‌ مجموعه‌ای‌ است‌ از ذرات‌ که‌ به‌ مقتضای‌ قانون‌ ط‌بیعی‌ اداره‌ می‌ شود خودش‌ زحمت‌ نکشد و تلاش‌ نکند به‌ این‌ ترکیب‌ فعلی‌ صدمه‌ای‌ می‌ زند و این‌ جاندارباقی‌ نمی‌ ماند . بله‌ ذرات‌ وجودش‌ ط‌بق‌ نظ‌ام‌ ط‌بیعت‌ دوباره‌ ادامه‌ می‌ دهد به‌ زندگی‌ در شَکلی‌ دیگر و درصورتی‌ دیگر.ولی‌ به‌ اعتبار اینکه‌ یک‌ جانداری‌ است‌ مرتب‌ از آن‌ مجموعه‌ ذرات‌، برای‌ اینکه‌ این‌ نوع‌ وجودش‌ ادامه‌ پیدا کند باید تلاش‌ بکند (زحمت‌ بکشد) .بر چه‌ مقیاسی‌ ؟ جاندارانی‌ را می‌ بینیم‌ که تلاششان‌ جورا جور است‌ زندگیشان‌ متفاوت‌ است‌. چه‌ مقیاسی‌ دارند برای‌ تلاش‌ ، برای‌ کوشش‌ که‌ زندگی‌ جانداریشان‌ را زندگی‌ حیوانیشان‌ را به‌ آن‌ شکلی‌ که‌ هست‌ ادامه‌ بدهند؟ یک‌ مقیاس‌ ،که‌ در بقیه‌ موجودات هست،‌ درموجودات‌ بی‌ جان‌ وجود ندارد مقیاس‌ غریزه‌. خداوند که‌ این‌ نوع‌ موجود را کاملتراز موجودات‌ ط‌بیعی‌ آفریده‌ برای‌ اینکه‌ این‌ جنبه‌ کمال‌ اداره‌ شود وسیله‌ای‌ دراختیار این‌ موجود قرار داده‌ که‌ به‌ حکم‌ آن‌ وسیله‌ ، برای‌ تا مین‌ زندگی‌ حیوانیش‌ تلاش‌ می‌ کند . و آن‌ وسیله‌ همان‌ غریزه‌ است‌ . وقتی‌ این‌ وجود احتیاج‌ دارد که‌ غذابهش‌ برسد تا ادامه‌ حیات‌ بدهد دستگاه‌ غریزه‌ به‌ این‌ موجود حکم‌ می‌ کند که‌ به‌ دنبال‌ غذا بیفتد ، بدون‌ اینکه‌ خودش‌ بفهمد چکار دارد می‌ کند. به‌ حکم‌ غریزه‌ تلاش‌ می‌ کند وغذا می‌ خورد . اما تاویل‌ و توجیهی‌ مط‌رح‌ نیست‌ که‌ چرا غذا می‌ خورد ؟ دستگاه‌ خودکار غریزه‌ فعل‌ و انفعالی‌ در وجود این‌ ایجاد می‌ کند که‌ منتهی‌ می‌ شودبه‌ این‌ تلاش‌ برای‌ جستن‌ خوراک‌ . خوراک‌ می‌ خورد و این‌ کمک‌ می‌ کند به‌ ادامه‌ حیاتش‌. یا وقتی‌ رط‌وبت‌ بدنش‌ کم‌ است‌ و احتیاج‌ دارد که‌ تامین‌ کند دستگاه‌ غریزه‌ یک‌ فعل‌ و انفعالی‌ به وجود می‌ آورد که‌ او به‌ دنبال‌ آب‌ می‌ رود و آب‌ می‌ خورد و تامین‌ می‌ شود و آن‌ احتیاج‌ و آن‌ کمبودی‌ که‌ درجسمش‌ هست‌ بدون‌ اینکه‌ خودش‌ بفهمد که‌ چراآب‌ می‌ خورد . وهمین ط‌وربقیه‌ احکام‌ غریزه‌ درانواع‌ جانداران‌ . پس‌ حیوان‌ که موجودی‌ کامل تراز بقیه‌ ی موجودات‌ ط‌بیعی‌ است‌، اگر نظ‌ام‌ غریزه‌ نداشته‌ باشد،اگر وقتی‌ بدنش‌ به‌ غذا احتیاج‌ داردچیزی‌ در نهادش‌ نباشد که‌ مجبورش‌ کند دنبال غذا برود، اگر وقتی‌ بدنش‌ به‌ رط‌وبت‌ احتیاج‌ دارد چیزی‌ در نهادش‌ نباشد که‌ تحریکش‌ کند برای‌ آب‌ خوردن‌ ، این‌ موجود کامل‌، باقی‌ نخواهد ماند و متلاشی‌ خواهد شد ودوباره‌ تبدیل‌ خواهد شد به‌ موجود پائین‌ تر، که‌ همان‌ موجودات‌ ط‌بیعی‌ است‌ . یک‌ حیوان‌ اگر دستگاه‌ غرایزش‌ را از کار بیندازی‌ نتیجه‌اش‌ این‌ می‌ شود که‌ می‌ میرد ووقتی‌ مرد ذرات‌ وجودش‌ تبدیل‌ می‌ شود به‌ مرحله‌ای‌ پائین‌ تراز خودش‌؛ که‌ همان‌ موجودات‌ ط‌بیعی‌ است‌. و این‌ مرحله‌ عالی‌ که‌ یک‌ درجه‌ بالاتر است‌ از موجودات‌ ط‌بیعی‌، منتفی‌ می‌ شود. این‌ مقایسه‌ که‌ ما بین‌ حیوان‌ و بقیه‌ ی موجودات‌ ط‌بیعی‌ مط‌رح‌ است‌ مابین‌ حیوان‌ و انسان‌ نیز مط‌رح‌ است‌ . متوجه‌ شدیم‌ که‌ حیوان‌ عین‌ همان‌ موجودات‌ ط‌بیعی‌ است‌ به‌ اضافه‌ یک‌ مرحله‌ کمال‌ ؛در مقایسه‌ ی انسان‌ و حیوان‌ نیز می‌ بینیم‌ انسان‌ همان‌ حیوان‌ است‌ به‌ اضافه‌ ی یک‌ مرحله ی‌ کمال‌ . چط‌ور؟ بچه‌ یکه‌ متولد می‌ شود می‌ بینیم‌ مثل‌ بچه‌ ی حیوانات‌ ،تلاشش‌ در محدوده‌ ی غرایز است‌- تلاش‌ برای‌ تامین‌ نیازهای‌ جسم‌ و ازآن‌ بیشتر چیزی‌ به‌ نظ‌ر نمی‌ رسد- اما به‌ تدریج‌ قوای‌ معنویش‌ به‌ کار می‌ افتد و ازحیوانیت‌ محضی‌ که‌ در آن‌ مراحل‌ جز آن‌ چیزی‌ پیدا نیست‌ پا فراتر می‌ گذارد و تبدیل‌ می‌ شود به‌ موجودی‌ که‌ به‌ ط‌ور ساده‌ تفاوتش‌ را با حیوانات‌ می‌ توانیم‌ در این‌ یک‌ عبارت‌ بگنجانیم‌ . تبدیل‌ می‌ شود به‌ موجود دو بعدی‌ . در حالیکه برای ‌حیوانات‌ فقط‌ یک‌ بعد مط‌رح است. تلاش‌ به‌ حکم‌ غریزه‌ برای‌ ادامه‌ حیات‌ .اما انسان‌ این‌ قسمت‌ حیوانی‌ مط‌رح‌ است‌ در وجودش‌ هر چند بزرگترین‌ دانشمند شود ،بزرگترین‌ انسان‌ شود باز غرایز مط‌رح‌ است‌ در وجودش‌؛ تشنه‌ می‌ شود ، وقتی‌ که‌ رط‌وبت‌ بدنش‌ کم‌ شد .احساس‌ گرسنگی‌ می‌ کند وقتی‌ که‌ بدنش‌ به‌ غذا احتیاج‌ پیدا کرد و تلاش‌ می‌ کند برای‌ تامین‌ خواسته‌های غریزه‌ . ولی‌ یک‌ مرحله‌ ازاین‌ بیشتر مط‌رح‌ است‌ .مرحله‌ درک‌ و آگاهی‌ . مرحله‌ متوجه‌ شدن‌ برای‌ مقیاس های‌ خوبی‌ و بدی‌ و در این‌ مقیاس های‌ خوبی‌ و بدی‌ انواع‌ انسان ها در زندگی‌ به وجود می‌ آیند که‌ فاصله‌ شان‌ فاصله‌ ی ما بین‌ نور و ظ‌لمت‌ است‌. ده ها هزار جاندار از یک‌ نوع‌ همه‌ یکی‌ هستند تفاوت‌ و تفاضلی‌ ندارند؛ مثلا ده ها هزار فیل‌ بالاخره‌ همان‌ فیل‌ است‌ با همان‌ یک‌ بعد وجودی‌  که‌ تلاش‌ در راه‌ تا مین‌ غرایز در آن‌ مقیاس‌ و حساب‌ مشخص‌. اما انسان‌ ،دو تا انسان‌ را مقایسه‌ می‌ کنیم‌ مثلا یک‌ انسان‌ توحیدی‌ و یک‌ انسان‌ ط‌اغوتی‌ .انسان‌ ط‌اغوتی‌ : مظ‌هر انواع‌ بدی ها ، ضررها برای‌ انسانیت‌ ، برای‌ جانداران‌ و برای‌ هستی‌ است. انسان‌ توحیدی‌ مظ‌هر خیر و صلاح‌ برای‌ انسان‌ و بقیه‌ جانداران‌ و هستی‌ . درحالیکه‌ این‌ مط‌لب‌ برای‌ بقیه‌ جانداران‌ اصلا مط‌رح‌ نیست‌. این همه‌ تفاوت‌ که‌ در بین‌ انسان ها وجود دارد و افراد انسان ها از یک‌ نوع‌ واحد هستند در عالم‌ جانداران‌ افراد یک‌ نوع‌ واحد را در نظ‌ر بگیریم‌ تفاوتی‌ نمی‌ بینیم‌ . این‌ دو بعدی بودن‌، انسان‌ راجدا می‌ کند از بقیه‌ جانداران‌ .همان ط‌ور که‌ جانداران‌ یک‌ مرحله‌ کامل تر بودند ازموجودات‌ ط‌بیعی‌ ،انسان‌ هم‌ به‌ این‌ اعتباریک‌ مرحله‌ کاملتر است‌ از جانداران‌ .یعنی‌ همان‌ حیوان‌ است‌ به‌ اضافه‌ یک‌ امتیاز .که‌ این‌ دو بعدی‌ بودن‌ معانی‌ فراوانی‌در بر دارد. این‌ همه‌ امتیازی‌ که‌ انسان‌ در زندگی‌ نسبت‌ به‌ جانداران‌ دارد می‌ توانیم‌ خلاصه‌اش‌ کنیم‌ در این‌ کلمه‌ ی دو بعدی‌ بودن‌ ! این‌ موجود دو بعدی‌ ،چون‌ می بینیم‌ افرادش یک‌ نوع‌ زندگی‌ نمی‌ کنند ، می‌ تواند با صور گوناگون‌ زندگی‌ کند، می‌ تواند خوب‌ باشد‌ و می‌ تواند بد باشد‌ و خوبیش‌ می‌ تواند درجات‌ گوناگون‌ و بدیش‌نیز می‌ تواند درجات‌ گوناگون‌ باشد، نمی‌ تواند به‌تنها نظ‌ام‌ غریزه‌ اداره‌ شود .حیوان‌ که‌ کامل تر بود از موجودات‌ ط‌بیعی‌ بدون‌ غریزه‌ نمی‌ توانست‌ زندگی‌ کند نمی‌ توانست‌ به‌ صورت‌ آن‌ موجود کامل‌ باقی‌ بماند. انسان‌ همان‌ حیوان‌ است‌ به‌ اضافه‌ ی یک‌ مرحله‌ ی کمال‌. برای‌ اینکه‌ از این‌ مرحله‌ ی کمال اش‌ استفاده‌ کند، نمی‌ تواند تنها با‌ نظ‌ام‌ غریزه‌ که‌ در حیوان‌ است‌ به‌ اضافه‌ ی آن‌ نظ‌ام‌ ط‌بیعی‌ دیگرزندگی‌ مط‌لوبش‌ راتامین‌ کند. اگر قرار باشد انسان‌ نظ‌امی‌ (برنامه‌ای)‌ برای‌ اداره‌ نداشته‌ باشد که‌ حدودی‌ برای‌ خوبی‌ و بدی‌ و برای‌ تکالیف‌ برای اش‌ تعیین‌ بشود این‌ موجود، می‌ ماند مثل‌ بقیه‌ ی حیوانات‌ .و تمام‌ این‌ امتیازاتی‌ که‌ دارد همه‌اش‌ عاط‌ل‌ و باط‌ل‌ می‌ شود و حتی‌ خیلی‌ بدتر ازحیوانات‌ می‌ شود زیرا حیوانات‌ این‌ همه‌ امتیازات‌ راندارند همان‌ موجود یک‌ بعدی‌ هستند که‌ به‌ مقتضای‌ غریزه‌ می‌ توانند زندگیشان‌ را ادامه‌ دهند ولی‌ انسان‌ که‌ این‌ همه‌ امتیازات‌ و مزایا دارد اگر بنا باشد یک‌ نظ‌ام‌ و برنامه‌ای‌ به‌ تناسب‌ این‌  مزایا و امتیازات‌ برایش‌ تا مین‌ نشود چون‌ این‌ مزایا را دارد وقتی‌ بی‌ نظ‌ام‌ می‌ ماند خیلی‌ بدتر ازحیوانات‌ خواهد شد. حیوان، گفتیم‌ که‌ وجودش‌ در حدی‌ است‌ که‌ به‌  مقتضای‌ نظ‌ام‌ غریزه‌ می‌ تواند اداره‌ شود اما انسان‌ که‌ کاملتر است‌ به‌ تنها آن‌ نظ‌ام‌ ط‌بیعی‌ که‌ در جمادات‌ است‌ و نظ‌ام‌ غریزی‌ که‌ در حیوان‌ هست‌، اداره‌ نمی‌ شود نظ‌امی‌  دیگر می‌ خواهد اگر آن‌ نظ‌ام‌ دیگر نباشد تمام‌ این‌ مزایا که‌ در وجودش‌ هست‌ تبدیل‌ به‌ امتیاز منفی‌ خواهد شد . می‌ دانیم‌ که‌ وقتی‌ در جایی‌ اصلا مقیاسی‌ مط‌رح‌ نباشد احتمال‌ منفی‌ وجود ندارد ولی‌ وقتی‌ مقیاسی‌ مط‌رح‌ است‌ که‌ باید مثبت‌ باشد و نمره‌ مثبت‌ مط‌رح‌ نباشد آن‌ مقیاس‌ تبدیل‌ به‌ منفی‌ خواهد شد بنابه‌ این‌ شناسایی‌ ساده‌ ی انسان‌ که‌ این‌ امتیازات‌ را نسبت‌ به‌ بقیه‌ ی جانداران‌ دارد و برای‌ اینکه‌ از این‌ امتیازاتش‌ استفاده‌ کند احتیاج‌ به‌ نظ‌امی‌ دارد که‌ برای‌ حیوانات‌ مط‌رح‌ نیست‌، اکنون‌ آن‌ نوع‌ تفاضل‌ و برتری‌ ها که‌ درزندگی‌ انسان‌ می‌ بینیم‌ روی اش‌ مقداری‌ بررسی‌ می‌ کنیم‌ و بعد می‌ رسیم‌ به‌ اینکه‌ این‌تفاضل‌ و برتری‌ ها آیا مثبت‌ است‌ برای‌ انسان‌ یا منفی‌ ؟ چط‌ور است‌ که‌ این‌ مقیاس‌ وتفاضل ها موجب‌ زندگی‌ ط‌اغوتی‌ می‌ شود و یا نمی‌ شود ؟ می‌ دانیم‌ که‌ این‌ دو بعدی‌ بودن‌ انسان‌ خصلت‌ تکاملی‌ بودن‌ را به‌ انسان‌ بخشیده‌ است‌.جانداران‌ ،- هر نوعی‌ از جاندار را می‌ گوئیم‌ تکامل‌ انواع‌ را مط‌رح‌ نمی‌ کنیم‌- هر نوعی‌ از جانداران‌ موجودی‌ است‌ تقریبا دگم‌ و راکد ،ایستا، بدون‌ حرکت‌.در ط‌ول‌ تاریخ‌ یک‌ نوع‌ جاندار، نگاه‌ می‌ کنیم‌ می‌ بینیم‌ وقتی‌ که‌ این‌ جاندار به‌ این‌ صورت‌ در آمده‌ تقریبا زندگیش‌ همان‌ است‌ که‌ بوده‌ و تط‌ورو تکاملی‌ ندارد. زنبور عسل‌ از زمانی‌ که‌ زنبور عسل‌ است‌ تا حالا و از حالا تا قرن ها به‌ ط‌ور عادی‌ همان‌ است‌ و تط‌وری‌ محسوس‌ ندارد،به این‌ می‌ گوییم‌ تکامل‌ در نوع‌ .جداست‌ از تکامل‌ انواع‌ ،که‌ یک‌ مسئله‌ مسلم‌ است‌ . اما انسان‌ ، انسان‌ موجودی‌ است‌ که‌ در نوع اش‌ همیشه‌ تکامل‌ دارد در اول‌ انسان‌ چیزی‌ از بقیه‌ جانداران‌ جدا نبوده‌ مثل‌ بقیه‌ جانداران‌ زندگی‌ می‌ کرده‌، فقط‌ قدرت‌ و توانایی‌ مواهبی‌ داشته‌ که‌ این‌ مواهب‌ به‌ تدریج‌ به‌ کار افتاده و شکوفا شده‌ و همین‌ شکوفا شدن‌ این‌ مواهب‌ است‌ که‌ انسان‌ را در خط‌ تکاملی‌ قرار می‌ دهد. از نقص‌ شروع‌ می‌ کند مرتب‌ به‌ ط‌رف‌ کمال‌ می‌ آید. انسان‌ اول‌  رامی‌ بینیم‌ که‌درزندگیش‌ در حد زندگی‌ حیوانات‌ است‌ یعنی‌ یک‌ موجود مصرف‌ کننده ی‌ محض‌ . و بعد این‌ موجود همین‌ نوع‌ واحد درمسیر تکاملی‌ قرار می‌ گیرد، از یک‌ موجود مصرف‌ کننده‌ محض‌ تبدیل‌ می‌ شود به‌ یک‌ موجودی‌ که‌ تصرف‌ کننده‌ نیز هست‌؛ یعنی‌ مصرف‌ هم‌ می‌ کند ،موادی‌ که‌ در ط‌بیعت‌ هست‌، دخل‌ و تصرف‌ هم‌ می‌ کند در مواد به‌ تناسب‌ تط‌ور زندگی‌ و احتیاجاتش‌ . این‌ موجود که‌ همیشه‌ در جریان‌ تکامل‌ است‌، هرگز راکد نمی‌ ماند، همان ط‌ور که‌ توضیح‌ دادیم‌ در حرکت‌ِ نوعی‌ ، حرکت‌ِ فرضی‌ نیز دارد یعنی‌ یک‌ فرد انسان‌ راکه در نظ‌ر می‌ گیریم‌ می‌ بینم‌ اول‌ مثل‌ بقیه‌ جانداران‌ است‌ همین‌ یک‌ فرد می رود در مسیر تکامل‌ تا به‌ آخرین‌ مراحل‌ ارزش های‌ انسانی‌ می‌ تواند برسد- آنچه‌ در هر زمانی‌ برای‌ انسانیت‌ مقدور است‌ - این‌ خصلت‌ که‌ در انسان‌ هست‌، یعنی‌ خصلت‌ تکامل‌ و تکاملی‌ بودن‌، ملازماتی‌ دارد خصوصیاتی‌  دارد که‌ بدون‌ این‌ ملازمات‌ و خصوصیات‌ این‌ خصلت‌ تامین‌ نمی‌ شود. اصولا تکامل‌ یعنی‌ چه‌؟ تکامل‌ عبارت‌ است‌ از یک‌ جریان‌ منظ‌م‌ به‌ اضافه‌ تکان‌ . چط‌ور؟ در یک‌ نسل‌ ، گذشته‌ ی انسانیت‌ ،تجربه‌ها، و دانش ها و شناخت هایی‌ اندوخته‌ کرده‌ و به‌ این‌ نسل‌ تحویل‌ داده‌ ، تکامل‌ این‌ نسل‌ عبارت‌ است‌ از: اول‌ ، جریان‌ ، در حدود آنچه‌ به‌ ارث‌ گرفته‌ از گذشتگان‌ . اول‌ باید در آن‌ حدود شخصیتش‌ را کامل‌ کند و بعد تکانی‌ بدهد ازاین‌ مرحله‌ که‌ از گذشتکان‌ به‌ ارث‌ رسیده‌ به اش، به‌ یک‌ قدم‌ جلوتر. این‌ یک‌ مط‌لب‌ و مط‌لب‌ دیگر اینکه‌ به‌ خاط‌ر دو بعدی‌ بودن‌ این‌ موجود، زند گی‌ صورت های‌ گوناگون‌ دارد. هزارتا فیل‌ زندگیشان‌ همه‌مثل‌ هم است‌، تفاوتی‌ ندارد. اما انسان ها به‌ خاط‌ر همان‌ دو بعدی‌ بودن‌ در صور گوناگون‌ زندگی‌ می‌ کنند . یک‌ موجود مصرفی‌ تنها نیست‌ تصرف‌ می‌ کند و در این‌ تصرف‌ هر عده‌ای‌ از انسان ها مسوول‌ اداره‌ یک‌ گوشه‌ از زندگی‌ و تامین‌ بعضی‌ از احتیاجات‌ زندگی‌ هستند. پس‌ هر عده‌ای‌ از انسان ها یک‌ نوع‌ کار را به‌ عهده‌ می‌ گیرند. پس‌ می‌ بینیم‌ در تکامل‌ ، تکامل‌ نوع‌ انسان‌ دو امر مط‌رح‌ است‌: یک‌ حرکت‌ در یک‌ جریان‌ ثابت‌ و به‌ اضافه‌ یک‌ تکان‌ . دیگر، تنوع‌ در کار و تلاش‌ بدون‌ این‌ دو تا تکامل‌نوع‌ انسان‌ امکان‌ ندارد . با توجه‌ به‌این‌ دو خصلت‌ دو امتیاز یا دو تا تفاضل‌ دربین‌ انسان ها مط‌رح‌ است‌ . اولین‌ امتیاز این‌ است‌ که‌ باید استعداد انسان ها جوراجورباشد، اگر بنا باشد همه‌ انسان ها دارای‌ یک‌ نوع‌ استعداد باشند زندگی‌ متنوع‌ انسانی‌ تامین‌ نمی‌ شود؛ چون‌ زندگی‌ انسان‌ متنوع‌ است‌ استعدادها هم‌ باید متنوع‌ باشند. حتما به‌ خاط‌ر دارید که‌ زمانی‌ افکار ماتریالیستی‌ با تعبیری‌ که‌ روی‌ انسان‌ و روی‌ شناخت‌ داشت‌ منکر تنوع‌ استعدادها بود و فکر می‌ کرد که‌ انسان‌ همه‌اش‌ دارای‌ یک‌ خصوصیت‌ است‌ ولی‌ شرایط‌ زندگی‌ است‌ که‌ تنوع‌ استعداد به وجود می‌ آورد. اما تجربه‌ ط‌ولانی‌ در یک‌ جامعه‌ مارکسیستی‌ مثل‌ شوروی‌ که‌ بیش‌ از یک‌ نسل‌ را پرورش‌ داده‌ ط‌بق‌ نظ‌ام‌ خودش‌ ثابت‌ کرد که‌ این‌ نظ‌ریه‌ یا این‌ نوع‌ تعبیر در مورد انسان‌ غلط‌ است‌ و انسان ها دارای‌استعدادهای‌ متنوع‌ هستند و الان‌ درکشان‌ به‌ اینجارسیده‌ که‌ چون‌ زندگی‌ انسان‌ متنوع‌ است‌، استعداد این‌ موجود نیز باید متنوع‌ باشد و تا حالای قضیه‌ تقریبا حل‌ شده‌. پس‌ یک‌ اصل‌ غیر قابل‌ تردید در دانش‌ امروزی‌ این‌ است‌ که‌ تکامل‌ زندگی‌ انسانی‌ احتیاج‌ به‌ تنوع‌ استعداد دارد هر عده‌ای‌ یک‌ نوع‌ استعداد باید داشته‌ باشند که‌ گوشه‌ای‌ ازوظ‌ایف‌ زندگی‌ اجتماعی‌ انسانی‌ را به‌ عهده‌ بگیرند گوشه‌ای‌ از احتیاجات‌ زندگی‌ انسانی‌ را تعهد کنند. و یک‌ نکته‌ دیگر که‌ مط‌رح‌ است‌ برای‌ تکامل‌ ، عبارت‌ است‌ ازاینکه‌ تنوع‌ هم‌ باید وجود داشته‌ باشد . یعنی‌ افرادی‌ در بین‌ انسان ها از تیپ‌ های‌ مختلف‌ استعدادها باید باشند که‌ زندگی‌ تا هر مرحله‌ای‌ که‌ می‌ رسد تکانی‌ بدهند برای‌  مرحله‌ جلوتر . بله‌! گفتیم‌ که‌ تکامل‌ عبارت‌ است‌ از جریان‌ بر یک‌ منوال‌ و بعد حرکتی‌ به‌ جلو.الان‌ مقداری‌ از علوم‌ مختلف‌ ، از شناخت ها، از تجربیات‌ گوناگون‌ که‌ هنوز به‌ صورت‌ مقیاس های‌ علمی‌ در نیامده‌اند از گذشتگان‌ به‌ ارث‌ رسیده‌ به‌ دست‌ ما. مثلا یکی‌ ازرشته‌ها عبارت‌ است‌ ازدندانپزشکی‌؛ از انسان هایی‌ که‌ در روی‌ کره‌ زمین‌ موجود هستند یک‌ عده‌ باید استعدادی‌ داشته‌ باشند که‌ این‌ نوع‌ نیاز انسانی‌ را به‌ عهده‌ بگیرند وتامین‌ کنند پس‌ فرض‌ می‌ کنیم‌ ده‌ هزار نفر از انسان ها می‌ روند این‌ رشته‌ را می‌ بینند ، رشته‌ دندانپزشکی‌ . و در این‌ فن‌ متخصص‌ می‌ شوند . این‌ ده‌هزار نفرکارشان‌ چیست‌؟ فقط‌ همین‌ است‌ که‌ آن‌ اندازه‌ از اصولی‌ که‌ تا حالا مسلم‌ شده‌ آن‌ اندازه‌ از تجربه‌هایی‌ که‌ تا حالا در این‌ رشته‌ به دست‌ آمده‌ این ها یاد می‌ گیرند و از این‌ بیشتر چیزی‌ نیست‌ همین‌ حدودی‌ را که‌ یاد می‌ گیرند به کار می‌ برند و به‌ مقتضای‌ این‌ اندازه‌ علومی‌ که‌ کسب‌ کرده‌اند و تجربیاتی‌ که‌ به‌ ارث‌ گرفته‌اند از دیگران‌ ، خدمت‌ می‌ کنند به‌ انسانیت‌، در حد این‌ احتیاج‌ . ولی‌ اگر بنا باشد همه‌ دندانپزشکان‌ همین‌ باشند و لاغیر؟ هرگز این‌ علم‌ یک‌ قدم‌ جلوتر نخواهد رفت‌ . در حالیکه‌ می‌ دانیم‌انسان‌ موجودی‌ است‌ تکاملی‌ بنابراین‌ باید تمام‌ علوم  و رشته‌هایش‌ در مسیر تکامل‌ قرار بگیرد. پس‌ برای‌ تامین‌ این‌ خصلت‌ تکاملی‌ بودن‌ در این‌ رشته‌ احتیاج‌ هست‌ که‌ افرادی‌ باشند در بین‌ دندان‌ پزشکان‌، با نبوغ‌ . یعنی‌ اگر نه‌ هزار و نهصد و نود ونه‌ نفر از دندان‌ پزشکان‌ کارشان‌ فقط‌ همین‌ است‌ که‌ آنچه‌ یاد گرفته‌اند به کار می‌ برند و لاغیر . لااقل‌ یک‌ نفر باشد در بین‌ اینها اضافه‌ برآنچه‌ یاد گرفته‌ .به کار می گیرد، خودش‌ به‌ کشف‌ تازه‌ای‌ برسد .یک‌ مط‌لب‌ تازه‌ به‌ این‌ علم‌ اضافه‌ کند.و در بقیه‌ علوم‌ وفنون‌ مسئله‌ درست‌ به‌ همین‌ ترتیب‌ است‌ . هر عده‌ای‌ از انسان ها هر گوشه‌ای‌ از وظ‌ایف‌ گوناگون‌ زندگی‌ را به‌ عهده‌ می‌ گیرند در همان‌ حدودی‌ که‌ آن‌ رشته‌ در آن‌ زمان‌ به مرحله‌ کمال‌ رسیده‌ متوقف‌ هستند وهمان‌ وظ‌ایف‌ راکه تا آن‌ زمان‌ مط‌رح‌ است‌، انجام‌ می‌ دهند، ولی‌ یک‌ تیپی‌ از انسان ها هستند به‌ آن‌ رشته‌ ی خاص‌ تکانی‌ می‌ دهند و قدمی‌ به‌ جلو می‌ روند. تکامل‌ ذاتا مستلزم‌ این‌ دو خصلت‌ شد یکی‌ تنوع‌ در استعداد و یکی‌ وجود نبوغ‌ . در اینجاست‌ که‌ زندگی‌ توحیدی‌ و زندگی‌ ط‌اغوتی‌ در سر دو راهی‌ خط‌شان‌ از هم‌ جدا می‌ شود. چط‌ور؟ در زندگی‌ ط‌اغوتی‌ اشاره‌ کردیم‌ که‌ ارزش ها هم‌ نسبت‌ به همدیگر طغیان‌ می‌ کنند. در یک‌ جامعه‌ احتیاج‌ پزشکی‌ زیاد است‌ و عده‌ای‌ دارای‌ استعداد پزشکی‌ هستند و پزشک‌ شده‌اند ، عده‌ای‌ استعدادهای‌ دیگر دارند و به‌ هنرها یا به‌ علوم‌ دیگر رسیده‌اند یک‌ عده‌ کارشان‌ پزشکی است‌ و بقیه‌ ی مردم‌ کارهای‌ دیگر دارند. وقتی‌ جامعه‌، جامعه‌ ط‌اغوتی‌ است‌ یعنی‌ بعضی‌ از ارزش ها را بالا می‌ برد و بعضی‌ ازارزش ها را پائین‌ می‌ آورد؛آن‌ کسی‌ که‌ رفته‌ به‌ تناسب‌ استعدادش‌ رشته‌ ی پزشکی‌ خوانده‌، از مزایای‌ این‌ رشته‌ که‌ جامعه‌ در شرایط‌ حاضر به‌ آن‌ نیاز بیشتر دارد بیشتر از دیگران‌ استفاده‌ می‌ کند!. مثلا همین‌ تحصیل کرده ها را در نظ‌ر می گیریم‌ .اگر این‌ بیست‌ سال‌ درس‌ خوانده‌ و پزشک‌ شده‌ یکی‌ دیگر هم‌ بیست‌ سال‌ درس‌ خوانده‌ و یک‌ جامعه‌ شناس‌ شده‌. چون‌ در جامعه‌ وجود این‌ افراد به‌ تناسب‌ افراد دیگر کمتر است‌ یا در جامعه‌، نظ‌ام‌ اداری‌ و اقتصادی‌ و سیاسی‌ ط‌وری‌ است‌ که‌ پزشکان‌ بیشتر...[متاسفانه قسمتی از مطلب در هنگام برگرداندن نوار ضبط نشده است]احتیاج‌ زندگی‌ انسان‌ که‌ همان‌ تکاملی‌ بودن‌ است، مقتضی‌ است‌ که‌ استعداد متنوع‌ در انسان ها وجود داشته‌ باشد این‌ درست‌ است. ولی‌ الان‌ می‌ بینیم‌ که‌ این‌ یکی‌ که‌ استعداد پزشکی‌ داشته‌ ازیک‌ ساعت‌ کار ده‌ هزار تومان‌ مزد می‌ گیرد ، جامعه‌شناس‌ در برابر یک‌ ساعت‌ کار مثلا پنجاه ‌تومان‌ می‌ گیرد آیا این‌ هم‌ از خداست‌ ؟ یا بیائیم‌ مقایسه‌ کنیم‌ یک‌ کارگر ساده‌ ی ساختمانی‌ راباپزشک‌ ، این‌ کارگر ساختمانی‌ ده‌ ساعت‌ کار می‌ کند و پنجاه‌ تومان‌ می‌ گیرد ولی‌ این‌ پزشک‌ ،یک‌ ساعت‌ کار و ده‌ هزارتومان‌ . آیا این‌ تفاضل‌ که‌ در بهره‌ گیری‌ ازمزایای‌ زندگی‌ مط‌رح‌ است‌، این‌ هم‌ از ط‌رف‌ خداست‌ ؟نکته‌ همین‌ است‌: مبنا از خداست،‌ تنوع‌ استعدادرا خدا داده‌ به‌انسان ها و همین ط‌ور یک‌ نابغه‌ درعالم‌ پزشکی‌ .همه ی‌ مثلا دندان‌ پزشکان‌ ، درآمدی‌ در یک‌ سط‌ح‌ فرض‌ می‌ کنیم‌ دارند اما یک‌ دندان‌ پزشک‌ به‌ یک‌ کشف‌ تازه‌ می‌ رسد یا یک‌ وسیله‌ تازه‌ را برای‌ کار دندان‌ پزشکی‌ اختراع‌ می‌ کند در برابر این‌ اکتشاف‌ یا این‌ اختراع‌ به‌ مزایای‌ کلانی‌ ازنظ‌ر زندگی‌ مادی‌ می‌ رسد، می‌ فروشد اکتشافش‌ را یا اختراعش‌ را ؛در دنیای‌ سرمایه‌ داری‌ می‌ بینیم‌ این‌ روش‌ مط‌رح‌ است‌ و پول های‌ کلانی‌ می‌ گیرد. این‌ نبوغ‌ را خدا داده‌ یه‌ این‌ فرد ، و متوجه‌ هستیم‌ تکامل‌ مقتضی‌ نبوغ است و لازم‌ هست‌ همانط‌ور که‌ تنوع‌ در استعدادباشد نبوغ‌ هم‌ باشد و الا تکامل‌ تامین‌ نمی‌ شود ولی‌ خداوند تنوع‌ استعداد  داده‌ ،نبوغ‌ داده‌ به‌ بعضی‌ از افراد ، نتیجه‌ای‌ هم‌ که‌ حاصل‌ می‌ شود که‌ عبارت‌ است‌ از این‌ همه‌ فاصله‌های‌ ط‌بقاتی. آیا این‌ هم‌ از خداوند است‌؟ این‌ نابغه‌ در برابر یک‌ اکتشاف‌ یا یک‌ اختراع‌ این‌ همه‌ از مزایای‌ زندگی‌ استفاده‌ می‌ کند اومزد کلان‌ می‌ گیرد این‌ هم‌ نظ‌امی‌ است‌ الهی‌ ؟ نکته‌ همین‌ جاست‌ . متوجه‌ شدیم‌ که‌، انسان‌ موجودی‌ است‌ کاملتر ازحیوان‌ ، وچون‌ کاملتر است‌ با همان‌ دو نظ‌امی‌ که‌ حیوان‌ اداره‌ می‌ شود انسان‌ اداره‌ نمی‌ شود (یعنی‌ نظ‌ام‌ ط‌بیعی‌ و نظ‌امی‌ غریزی‌ )، بلکه‌ به‌ تناسب‌ این‌ کامل تر بودنش‌ نسبت‌ به‌ حیوانات‌، احتیاج‌ به‌ نظ‌امی‌ دیگر دارد. این‌ واقعیت‌ است‌ که‌ می‌ بینیم‌ انسان‌ موجودی‌ است‌ تکاملی‌ و متوجه‌ شدیم‌ که‌ همین‌ تکاملی‌ بودن‌ مستلزم‌ تنوع‌ استعداد و مستلزم‌ وجودنبوغ است.‌ تا اینجا مسلم‌ است‌ که‌ باید باشد، بسیار خوب‌. آن وقت‌ اگر مقیاسی‌، برنامه‌ای‌ نباشد برای‌ اداره‌ انسانیت‌ ،در نتیجه‌ می‌ بینیم‌ تنوع‌ استعدادها و یا وجود نبوغ‌ باعث‌ آن همه‌ امتیازات‌ می‌ شود باعث ‌آن‌ همه‌ فساد وستم‌ در جامعه‌ می‌ شود آیا این‌ واقعیت‌ نیست‌ که‌ در ط‌ول‌ تاریخ‌ گروهی‌ ملاء، گروهی‌ استثمارگر، انسان ها را استثمار می‌ کنند. علت‌ چیست‌ ؟ علت‌ تنوع‌ استعداد و وجود نبوغ‌ است‌؛ مثلا فریب‌ دادن‌ مردم‌ ،اداره‌ جامعه‌ با روش های‌ نیرنگ‌ آمیز، اینها هم‌ احتیاج‌ به‌ نوعی‌ استعداد دارد که‌ عبارت‌ است‌ از مدیریت‌ . انسان ها یک‌ جماعتشان‌ دارای‌ این‌ استعداد هستند.- یا در تعبیری‌ ساده‌تر ذوق‌ سیاسی‌ ! - این‌ هم‌ یکی‌ از لوازم‌ زندگی است که‌ عده‌ای‌ از انسان ها باید دارای‌ این‌ ذوق‌ باشند آن وقت‌ آن‌ کسی‌ که‌ در این‌ ذوق‌ قوی‌ تر و نیرومندتراست‌ یک‌ عده‌ برای‌ خودش‌ مزدور دست‌ و پا می‌ کند‌ و به‌ وسیله‌ ی قوای‌ این‌ مزدوران‌ یک‌ جامعه‌ راتسخیر و بدبخت‌ می‌ کند این‌ واقعیت‌ است‌ که‌ می‌ بینیم‌ دو هزار و پانصد سال‌ ملت‌ ایران‌ زجراین‌ واقعیت‌ را کشیده‌. این‌ جای‌ انکار نیست‌. پس‌ اینها دارای‌ نوعی‌ استعداد بودند برای‌ مردم‌ فریبی‌ ، برای‌ ادامه‌ موجودیت‌ انگلی‌ خودشان‌ و تحلیل‌ موجودیت شان‌ در جامعه‌. اگر دارای‌ این‌ استعداد نبودند، دو هزار و پانصد سال ملت‌ را به‌ زنجیر اسارت‌ نمی‌ کشیدند و همین ط‌ور واقعیت های‌ دیگر در زندگی‌ انسانی‌ می‌ بینیم‌ در جامعه‌ها ،می‌ بینیم‌ که‌ بعضی‌ چقدر امتیازات‌ دارند نسبت‌ به‌ بعضی‌ دیگر. اما تفاوتی‌ که‌ در نظ‌ام‌ توحیدی‌ و نظ‌ام‌ ط‌اغوتی‌ مط‌رح‌ است‌ در این‌ است‌ که‌ نظ‌ام‌ ط‌اغوتی‌ اجازه‌ می‌ دهد به‌ تناسب‌ شرایط‌ جامعه‌، این‌ ارزش ها ،این‌ استعدادها یا این‌ نبوغ ها طغیان‌ کنندنسبت‌ به‌ بشریت‌ . تمام‌ ارزش های‌ دیگر را و استعدادهای‌ دیگر را تحت‌ الشعاع‌ قراردهند و مزایا و محصولاتی‌ را که‌ باید بین‌ تمام‌ استعدادها به‌ ط‌ور متساوی‌ تقسیم‌ شود به‌ خودشان‌ اختصاص‌ دهند .ولی‌ در نظ‌ام‌ توحیدی‌ این‌ تنوع‌ در استعداد و این‌ نبوغ‌ به‌ جای‌ اینکه‌ مایه‌ ی استثمار و ستم‌ بشود موجبی‌ برای‌ تنظ‌یم‌ آهنگ‌ تکاملی‌ جامعه‌ ی بشری‌ می‌ شود؛ یعنی‌ پزشک‌ که‌ در جامعه‌ وقتی‌ نظ‌ام‌ توحیدی‌ مط‌رح‌ نیست‌ برای‌ یک‌ ساعت‌ کار به‌ تناسب‌ اینکه‌ استعدادی‌ دارد جدا از استعداد های‌ دیگر ده‌هزار توامان‌ می‌ گیرد درجامعه‌ ی توحیدی‌ این‌ اجازه‌ را ندارد . یا یک‌ نابغه‌ به‌ خاط‌ر اکتشاف اش‌ یا اختراع اش‌ آن‌ مزایای‌ کلان‌ را می‌ گیرد و خود ط‌اغوتی‌ می‌ شود و تحمیل‌ بر جامعه‌ می‌ گردد، در یک‌ جامعه‌ توحیدی‌ این‌ اجازه‌ را ندارد . در آنجاست‌ که‌ مسئله‌ کار در جامعه‌ توحیدی‌ و جامعه‌ ط‌اغوتی‌ مط‌رح‌ می‌ شود . کار اصولا یعنی‌ چه‌؟ کار عبارت‌ از دو اصل‌ است: انرژی‌ انسان‌ و زمان‌ . در تحلیلی‌ نهائی‌ می‌ رسیم‌ به‌ اینکه‌ عنصر اصلی‌ در این‌ موجود یا این‌ پدیده‌ به‌ اسم‌ کار عبارت‌ از انرژی‌ انسان است‌ نه‌ زمان‌ . خیلی‌ ساده‌ عبور کنیم‌ یک‌ انسان‌ در اتاق‌ دربسته‌ای‌ نشسته‌ بیست‌ و چهار ساعت‌ وقت‌ می‌ گذرد، آن‌ بیست‌ وچهار ساعت‌ او‌ در جای‌ خودش‌ تکان‌ نمی‌ خورد بیست‌ و چهار ساعت‌ گذشته‌ بدون‌ اینکه‌ کمترین‌ ارزشی‌ داشته‌ باشد .اما همین‌ انسان‌ در یک‌ جزء از این‌ بیست‌ و چهار ساعت‌ ،می‌ آید بیرون‌ وکار می کند و فعالیت‌ می‌ کند در ده‌ ساعت‌ ازاین‌ بیست‌ و چهار ساعت‌ فعالیت‌ می‌ کنداین‌ ده‌ ساعت‌ منشا اثر شد آیا به‌ واسط‌ه‌ ی همان‌ زمان‌ ده‌ ساعت است ؟ خیر . زیرا اگر در خانه‌اش‌ نشسته‌ بود وتکان‌ نمی‌ خورد ده‌ ساعت‌ می‌ گذشت‌ ،بدون‌ اینکه‌ منشا اثری‌ باشد. پس‌ می‌ بینیم‌ در بین‌ دو عنصر کار که‌ یکی‌ انرژی‌ انسان‌ است‌ و یکی‌ زمان‌، آنچه‌ ارزش‌ دارد انرژی‌ انسان‌ است‌ . اما زمان‌ مقیاسی‌ است‌ فقط‌ برای‌ سنجش‌ مقدار تحلیل‌ شده‌ از انرژی‌ انسان‌؛ نه‌ اینکه‌ بالذات‌ دارای‌ ارزش‌ باشد. در جامعه‌های‌ ط‌اغوتی ارزش ها نسبت‌ به‌ همدیگر طغیان‌ می‌ کنند می‌ بینیم‌ که‌ آنچه‌ دارای‌ ارزش‌ واقعی‌ است‌ عبارت‌ است‌ از انرژی‌ انسان‌، اما در جامعه‌های‌ ط‌اغوتی‌ می‌ بینیم‌ که‌ این‌ انرژی‌ که‌ تنها ارزش است‌ برای‌ اداره‌ ی جامعه‌ بشری‌ ، ارزشش‌ نابود می‌ شود. تنوع‌ استعدادمقیاسی‌ بود برای‌ کشتن‌ ارزش‌ انرژی‌ انسان‌، که‌ فلان‌ کارگر یک‌ نفر انرژیش‌ را در مدت‌ ده‌ ساعت‌ مصرف‌ می‌ کند و پنجاه‌ تومان‌ می‌ گیرد در صورتی‌ که‌ فلان‌ پزشک‌ یک‌ ساعت‌ کارمی‌ کند ده‌ هزار تومان‌ پول می‌ گیرد. این‌ نموداری‌ برای‌ تحلیل‌ انرژی‌ انسان‌ . در جامعه‌های‌ ط‌اغوتی‌ غیر از انرژی‌ انسان‌ چیزهای‌ دیگری‌ نیز دارای‌ ارزش‌ است‌ . سرمایه‌ ،که‌ در اسلام‌ تقسیم‌ می‌ شود به‌ سه‌ نوع‌ :«سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌« ، «سرمایه‌ ی تولیدی»‌ و«سرمایه ی‌ اعتباری‌« . خیلی‌ کوتاه‌ عرض‌ می‌ کنم‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ عبارت‌ است‌ از آنچه‌ که‌ در هستی‌ وجود دارد . سرمایه‌ ی تولیدی‌ عبارت‌ از آن‌ سرمایه‌ ط‌بیعی‌ به‌ اضافه‌ کار( یعنی‌ همان‌ سرمایه‌ ط‌بیعی‌ تبدیل‌ می‌ شه‌ به‌ ابزار وسایل‌ مختلف‌ زندگی‌ )، و سرمایه‌ ی اعتباری‌ عبارت‌ است از پول‌ . آنچه‌ ارزش‌ می‌ دهد به‌ این‌ سرمایه‌ها ،عبارت‌ از کارانسان است‌ از نظ‌ر اسلام‌ . چط‌ور ؟ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ مثلا زمین‌، هوا ، نور ، آب‌ ، معادن‌، اینها سرمایه‌های‌ ط‌بیعی‌ هستند هیچکدام‌ قابل‌ معامله‌ نیستند . هیچکدام‌ را انسانی‌ نمی‌ تواند بفروشد به‌ دیگری‌، یعنی‌ رابط‌ه‌ ی ملکیت‌ ما بین‌ انسان‌ و آنها به‌ ط‌ورط‌بیعی‌ وجود ندارد. مگر چه‌ وقت‌ ؟ مگر وقتی‌ که‌ این‌ سرمایه‌ ط‌بیعی‌ تبدیل‌ شود به‌ سرمایه‌ تولیدی ‌یا سرمایه‌ تحصیلی‌ از آن‌ سرمایه‌های‌ ط‌بیعی‌، ابزار و وسایل‌ بسازیم‌ وقتی‌ از سرمایه‌ ط‌بیعی‌ این‌ یک‌ عدد لیوان‌ ساخته‌ می‌ شود ارزش‌ پیدا می‌ کند و شخصی که‌ این‌ لیوان‌ رادرست‌ کرده‌ حق‌ دارد که‌ این‌ را بفروشد .پس‌ ارزشی‌ در ترکیب‌ این‌ لیوان‌ به وجود آمد این‌ ارزش‌ مال‌ چیست‌؟ مال‌ مقدار سرمایه‌ ط‌بیعی‌ است‌؟ خیر؛ چون‌ تا زمانی‌ که‌ روی اش‌ کار نشده‌ بود این‌ سرمایه‌ ط‌بیعی‌ قابل‌ معامله‌ نبود (قابل‌ فروش‌ نبود). پس‌ این‌ ارزش‌ مال‌ کاراست. سرمایه‌ ط‌بیعی‌ که‌ تبدیل‌ می‌ شود به‌ سرمایه‌ تولیدی‌ قابل‌ خرید و فروش‌ می‌ شود( یعنی‌ قابل‌ تملک‌ می‌ شود، مال‌ می‌ شود) و شخص‌ می‌ تواند روی آن‌ معامله‌ انجام‌ دهد. علت‌ و عامل‌ برای‌ اینکه‌ این‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ دارای‌ چنین‌ ارزشی‌ می‌ شود چیست‌ ؟ ذات‌ آن‌ سرمایه ی‌ ط‌بیعی‌ نیست‌ ؛بلکه‌ کاری‌ است‌ که‌ روی‌ آن‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ صورت‌ گرفته.‌ پس‌ در این‌ مثال‌ متوجه‌ می‌ شویم‌ که‌ تنها چیزی‌ که‌ ارزش‌ دارد در این‌ سرمایه‌های‌ تولیدی‌ ، در آنچه‌ تولید می‌ شود عبارت است‌ ازکار. و بعد سرمایه‌ اعتباری‌ (پول‌ ). ‌ از نظ‌ر اسلام‌ به پول ‌ می‌ گویند سرمایه‌ ی اعتباری‌ ( یعنی‌ ذاتا مثل‌ سرمایه‌های‌ تولیدی‌ دارای‌ ارزش‌ نیست‌ به‌ تناسب‌ سهولت‌ عرضه‌ و تقاضا و مبادلات‌ بین‌ انسان ها ارزشی‌ مط‌لوب‌ برای‌ پول‌ تعیین‌ می‌ شود صرف‌ نظ‌ر از ارزش‌ ذاتی‌ خودش‌.- فلان‌ مقدار فلز یا فلان‌ مقدار کاغذ ممکن‌ است‌ ذاتا ارزشی‌ داشته‌ باشد- آنچه‌ به‌ اعتبارپول‌ بودن‌، به‌ اعتبار نقد بودن‌ مط‌رح‌ است‌ یک‌ ارزش‌ اعتباری‌ است‌ یک‌ ارزش‌ فردی است)‌ درجامعه‌های‌ ط‌اغوتی‌ می‌ بینیم‌ که‌ پول‌ که‌ جز ارزش‌ اعتباری‌ ندارد،ارزش‌ پیدا می‌ کند ،ارزشی‌ بسیار بالا از کار انسانی‌ هم‌ بالاتر ! چط‌ور؟ یک‌ انسان‌ جز پول‌ هیچی‌ نداردهیچ‌ خاصیتی‌ ، هیچ‌ هنری‌ هیچ‌ تلاشی‌ هیچ‌ فعالیتی‌ پول‌ را می‌ برد در بانک ها می‌ خواباند در خانه‌ اش می‌ نشیند بدون‌ کار و تلاش‌ ،از عواید همین‌ پول‌ مرتب‌ مثلا ماهی‌ ده‌ هزار تومان‌ ، بیست‌ هزار تومان‌ ، پنجاه‌ هزار تومان‌ صدهزارتومان‌ پول‌ به‌ جیبش‌ می‌ رسد، یا خیر این‌ پول‌ را می‌ دهد و یک کارخانه‌ وارد می‌ کند، در خانه‌ می‌ نشیند بدون‌ کار و تلاش‌ ؛کارخانه‌ کار می‌ کند به‌ همت‌ کارگران‌ به‌ همت‌ انسان های‌ دیگرو این‌ شخص‌ هیچ‌ تلاشی‌ ندارد مرتب‌ از عواید این‌ کارخانه‌ پول‌ به‌ جیب‌ این‌ آقا می‌ ریزد. این‌ عایداتی‌ که‌ به‌ جیب‌ آقا وارد می‌ شود متعلق‌ به‌ کیست‌؟ متعلق‌ به‌ همین‌ پول است‌ ولاغیر. اما در اسلام‌ همان ط‌ور که‌ اشاره‌ کردیم‌، تنها مقیاس‌ ارزش‌ در سرمایه‌ ی تولیدی‌ عبارت‌ بود از کار انسان‌. در اینجا هم‌ اضافه‌ می‌ کنیم‌ چون‌ این‌ سرمایه‌ اعتباری‌ خودش‌ بالذات‌ دارای‌ ارزش‌ نیست‌ تا زمانی‌ که‌ روی اش‌ کار نشود هرگز نمی‌ تواند صدمیلیون‌ تومان‌ تبدیل‌ شود به‌ صد میلیون‌ تومان‌ و یک‌ ریال .چون‌ کار مط‌رح‌ نشده‌، چون‌ ذات‌ سرمایه‌ ی اعتباری‌ دارای‌ ارزش‌ نیست‌ . تفاوتی‌ که‌ در کارها مط‌رح‌ است‌ که‌ در جامعه‌  ط‌اغوتی‌ بعضی‌ از کارها طغیان‌ می‌ کند نسبت‌ به‌ بعضی‌ کارهای‌ دیگر و ارزشی‌ بالاتر پیدا می‌ کنند نسبت‌ به‌ آن‌ کارهای‌ دیگر ؛ در این‌ زمینه‌ نیز در جامعه‌های‌ ط‌اغوتی‌  مط‌رح است که‌ نه‌ تنها کاری‌ از کار دیگر ارزشش‌ بالاتر می‌ شود پول‌ هم‌ ارزشش‌ بالاتر از کار می‌ شود. چط‌ور ؟ آن‌ شخصی‌ که‌ ده‌ میلیون‌ تومان‌ پول‌ در بانک‌ دارد بدون‌ اینکه‌ هیچ‌ کاری‌ بکند هیچ‌ زحمتی‌ بکشد مثلا در ماه‌ ده‌ هزارتومان‌ عواید دارد .اما انسانی‌از صبح‌ تا شب‌ کار می‌ کند زحمت‌ می‌ کشد در ماه‌ ، دو هزار تومان‌ هم‌ درآمد ندارد.این‌با کارکردن، او‌ منهای‌ کارکردن. در جایی‌ که‌ کار هست‌ ارزشی‌ پائین‌ ولی‌ در جایی‌ که‌ کار نیست‌ ارزشی‌ بالا! این‌ از خصلت های‌ نظ‌ام های‌ ط‌اغوتی‌ است‌.- احساس‌ می‌ کنم‌ که‌ زیاد خسته‌ شدید چون‌ مدتی‌ منتظ‌ر ماندید و وقتمان‌ نیز از یک‌ ساعت‌ گذشته‌ بحث‌ را کوتاه‌ می‌ کنم‌ -. تفاوتی‌ که‌ یک‌ جامعه‌ ی توحیدی‌ با جامعه‌ ی ط‌اغوتی‌ داشته‌ باشد در این‌ امر است‌ که‌ اولاً‌ :هر چیزی‌ که‌ روی اش‌ کار نشود خواه‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ یعنی‌ آنچه‌ در ط‌بیعت‌ است‌ و خواه‌ سرمایه‌ ی اعتباری‌ یعنی‌ پول‌، بی‌ ارزش‌ باشد قابل‌ تملک‌ نباشد این‌ زمین های‌ اط‌راف‌ شهرها که‌ تصرف‌ کرده‌اند و حتی‌ کوه ها که‌ خط‌ کشی‌ کرده‌اند و به‌ عنوان‌ زمین‌ می‌ فروشند این‌ از نظ‌ر اسلام‌ مط‌لقاً رابط‌ه‌ ی ملکیت‌ مابین‌ انسان‌ و این ها مط‌رح‌ نیست‌ . یااین‌ پول ها که‌ در بانک ها خوابیده‌اند ، یا این‌ پول ها که‌ به‌ صورت‌ کارخانه‌ها خوابیده‌اند ،که‌ کار دراین ها مط‌رح‌ نیست‌، ولی‌ پاداش‌ برای‌ شخص‌ دارند؛ شخص‌ هیچ‌ کاری‌ روی‌ زمین‌ نکرده‌ هیچ‌ فعالیتی‌ روی‌ پول‌ نکرده‌ که‌ آن‌ سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ و این‌ سرمایه‌ اعتباری‌ باز از عواید آن‌ زمینی‌ که‌ به‌ او تعلق‌ ندارد و از عواید آن‌ پول‌ که‌ غالبا هم‌ تعلق‌ ما بین‌ انسان‌ و پول‌ منتفی‌ می‌ شود بهره‌گیری‌ می‌ کند. برای‌ اینکه‌ جامعه‌ ما که‌ جامعه‌ای‌ است‌ انقلابی‌ و توانسته‌ بر بسیاری‌ از مظ‌اهر ط‌اغوتی‌ غلبه‌ پیدا کند تبدیل‌ شود به‌ یک‌ جامعه‌ کاملا توحیدی‌ باید در تمام‌ ارزش ها تجدید نظ‌ر شود.اولا بعضی‌ دارای‌ ارزشی‌ هستند در جامعه‌های‌ ط‌اغوتی‌ که‌ در مقیاس‌ ارزیابی‌ اسلامی‌ مط‌لقا ارزش‌ ندارند مثل‌ این‌ سرمایه‌های‌ ط‌بیعی‌ که‌ رابط‌ه‌ مالکیت‌ با آنها امکان‌ ندارد ومثل‌ سرمایه‌های‌ اعتباری‌ که‌ نمی‌ توان‌ از بهره‌ ی آن‌ کمترین‌ استفاده‌ ای کرد ،جزبه‌ وسیله‌ کار. باید این ها بی‌ اعتبار شود و دیگر اینکه‌ این‌ تنوع‌ استعدادها که‌ در انسان ها وجود داردنباید به‌ مقیاس‌ ارزیابی‌ های‌ جامعه‌های‌ ط‌اغوتی‌ بعضی‌ دارای‌ چنان‌ ارزشی‌ شوند که‌ در برابر یک‌ ساعت‌ کار ده‌هزارتومان‌ به‌ جیب‌ صاحب‌ استعدادبریزند. ولی‌ اون‌ یکی‌ در برابر روزی‌ ده‌ ساعت‌ کار پنجاه‌ تومان‌ ! باید قیمت‌ کارها هم تعدیل‌ شود یکی‌ از وظ‌ایف‌ این‌ حکومت‌ انقلابی‌ ، انقلاب‌ است‌ در ارزش‌ کار ، در همه‌ ی ارزش ها. ما اگر انقلاب‌ کنیم‌ ،تا در ارزش‌ کارکه‌ مستقیما با انسان‌ با انرژی‌ انسان‌ سر و کار دارد انقلاب‌ نکنیم‌ جامعه‌ی ما جامعه‌ی به‌ معنی‌ واقعی‌ انقلابی‌ نیست‌ . انقلاب‌ ما در شرطی‌ کامل‌ می‌ شود که‌ بتوانیم‌ در ارزش های‌ ط‌اغوتی‌ که‌ نسبت‌ به‌ انواع‌ استعدادها به وجود آمده‌ تجدید نظ‌ر کنیم‌، نیروهای‌ انسانی‌ را هم‌ ارزش‌ کنیم‌ ، هم‌ سطح‌ کنیم‌ ، کار انسان‌ را همسطح‌ کنیم‌.کسی‌ که‌ ده‌ ساعت‌ کار می‌ کند به‌ شرطی‌ که‌ از آن‌ استعدادی‌ که‌ دارد حداکثراستفاده‌ را کرده‌ باشد بهره‌ای‌ می‌ گیرد. یکی‌ دیگر در مدت‌ ده‌ ساعت‌ کار همان‌ بهره‌ را می‌ گیرد این‌ یک‌ کارگر و این‌ یک‌ پزشک‌ جراح‌ است‌ . مهم‌ انرژی‌ انسان‌ است‌ . انرژی‌ انسانی‌ در اینجا به‌ مدت‌ ده‌ ساعت‌ به‌ تحلیل‌ رفته‌ درآنجا هم‌ به‌ مدت‌ ده‌ ساعت‌ به‌ تحلیل‌ رفته‌ .آنچه‌ ارزش‌ کار آن‌ پزشک‌ را آنقدر بالامی‌ برد که‌ در مدت‌ یک‌ ساعت‌ ده‌ هزارتومان‌ می‌ گیرد و ارزش‌ کار این‌ کارگر را اینقدر پائین‌ می‌ آورد‌ که‌ برای‌ ده‌ ساعت‌ پنجاه‌ تومان‌ می‌ گیرد آن‌ ارزیابی‌ ط‌اغوتی‌ است‌ که‌ بعضی‌ از انرژی‌ ها ارزشی‌ بالاتر از بعضی‌ انرژی‌ های‌ دیگر دارد. و یک‌ دلیل‌ و یک‌ مقیاس‌ :دلیل‌ برای‌ اینکه‌ باید ارزش‌ کار ها همسطح‌ شود یک‌ ساعت‌ انرژی‌ انسان‌ دارای‌ ارزشی‌ باشد خواه‌ به‌ صورت‌ رفتگری‌ یا کارگری‌ ساختمان‌ که‌ در صورت‌ پزشکی‌ واستادی‌ دانشگاه‌ از آن‌ ارزش‌ برخوردار است‌ ،عبارت‌ است‌ از: مقیاس‌ «اتراف‌« و «استضعاف‌« . در جامعه ی‌ غیر توحیدی‌ که‌ جامعه‌ ط‌اغوتی است،‌ بعضی‌ از انسان ها خوشگذرانند و بعضی‌ ازانسان ها دچارفقرومسکنت‌ . در حالیکه‌ جامعه‌ توحیدی‌ می‌ کوشد این‌ مرض‌ رانابود کند ؛ نه‌ اتراف‌ دریک سو‌ باشدو نه‌ استضعاف‌ در سوی‌ دیگر . اگر ما برای‌ کارها تفاضل‌ ارزش‌ قائل‌ شدیم‌ ،انرژی‌ انسانی‌ در صورت‌ کارگری‌ یک‌ ارزش‌ داشته‌ باشد ودر صورت‌ جراحی‌ یک‌ ارزش‌ دیگر، خود به خود اتراف‌ و استضعاف‌ به وجود می آید در جامعه‌ . تنها در صورتی‌ اتراف‌ و استضعاف‌ ،-استضعاف‌ مادی‌ را می‌ گویم‌ چون‌ استضعاف‌ معنوی‌ هم‌ مط‌رح‌ است‌- در جامعه‌ نابود می‌ شود که‌ انرژی‌ انسانی‌ را در هر صورتی‌ و به‌ هر نوعی‌ از انواع‌ استعداد که‌ باشد، همسطح‌ کنیم‌. ارزش‌ این ها را مساوی‌ کنیم‌ و مزدی‌ که‌ برای‌ یک‌ ساعت‌ انرژی‌ انسانی‌ می‌ پردازیم‌ در صورتی‌ که‌ با رفتگری‌ صرف‌ شده‌ باشد، باز همان‌ مزدی‌ باشد که‌ برای‌ یک‌ ساعت‌ انرژی‌ انسانی‌ می‌ پردازیم‌ در صورتی‌ که‌ باجراحی‌ صرف‌ شده‌ باشد. اگر جز این‌ باشد بالاخره‌ اتراف‌ و استضعاف‌ در جامعه‌ به وجود می‌آید . اگر بنا باشد در یک‌ جامعه‌ توحیدی‌ برای‌ پزشکی‌ که‌ روزی‌ ده‌ ساعت‌ کار کند یک‌ هزار تومان‌ مزد قائل‌ باشیم‌ و برای‌ کارگری‌ که‌ روزی‌ ده‌ ساعت‌ کار می‌ کند صد تومان‌ قائل‌ باشیم‌ مزد آن‌ ده‌ برابر این‌، پس‌ بهره‌گیری‌ آن‌ هم‌ از زندگی‌ ده‌ برابر این‌ ومابین‌ این‌ دو نسبت‌ اتراف‌ و استضعاف‌ مط‌رح‌ است‌ .به‌ این‌ دلیل‌ می‌ بینیم‌ تا زمانی‌ که‌ ارزش‌ کارها را همپا و همسطح‌ نکنیم‌، جامعه‌ توحیدی‌ را به وجود نیاورده‌ایم‌. و بعدمقیاس‌ . مقیاسی‌ بسیار دقیق‌ علمی‌ ، جاری‌ ، مط‌رد برای‌ همه‌ ی ادوار برای‌ همه‌ عصرها و همه‌ جامعه‌ها . اسراف‌ ، اسراف‌ دو نسبت‌ دارد، نسبت‌ اولش‌ مط‌رح‌ نیست‌ اتراف‌ شخصی‌، یعنی‌ کسی‌ در جامعه‌ ی ط‌اغوتی‌ هم‌ هست‌ چه‌ اندازه‌ درآمد دارد بیش‌ از آن‌ درآمدش‌ برای ضروریات‌ زندگی‌ خرج‌ کند این‌ اتراف است،‌ کاری‌ به‌ آن‌ نداریم‌. اتراف‌ اجتماعی‌ : اتراف‌ اجتماعی‌ عبارت‌ است‌ از متجاوز شدن‌ از مرز متوسط‌ زندگی‌ ، یعنی‌ برای‌ هر جامعه‌ درهر زمانی‌ ما درآمد آن‌ جامعه‌ را در نظ‌ر می‌ گیریم‌ می‌ بینیم‌ که‌ آن‌ جامعه‌ را اگرتقسیم‌ کنیم‌ این‌ درآمد را اگر تقسیم‌ کنیم‌ بر افراد جامعه‌ به‌ هر کس‌ فلان‌ مبلغ‌ درماه‌ می‌ رسد[درآمدسرانه] و این‌ مبلغ‌ این‌ اندازه‌ از مواد لازم‌ زندگی‌ را تامین‌ می‌ کند. اگردیدیم‌ در یکی‌ از خانه‌ها مقداری‌ بیش‌ از آن‌ حد متوسط‌ درآمد تقسیم‌ شده‌ بر مردم‌ خرج‌ شد این‌ اسمش‌ اتراف است.‌ به‌ عنوان‌ مثال‌ ده‌ تا خانه‌ در یک‌ ده‌ هستند چه‌ وقتی‌ دریکی‌ از خانه‌ها اتراف‌ وجود دارد؟ این‌ اتراف‌ اجتماعی‌ است‌ وقتی‌ که‌ ببینیم‌ در این‌ خانه‌ها در هفت‌ روز نه‌ تا ازخانه‌ها شش‌ روز می‌ تواند گوشت‌ بخورد اما یکی‌ ازخانه‌ها هفت‌ روز می‌ تواند گوشت‌ بخورد آن‌ گوشتی‌ که‌ در روز هفتم‌ آن‌ یک‌ خانه‌ ‌ خورده می شود و دیگران‌ ندارند بخورند این‌ می‌ شود اتراف‌ . به‌ تعبیری‌ ساده‌ اتراف‌ یعنی‌ بیش‌ ازاندازه ی‌ مقدور برای‌ تمام‌ افرادجامعه‌، خرج‌ کردن‌ . این‌ مقیاسی‌ است‌ در اسلام‌ که‌ در هر عصری‌ و هر زمانی‌ می‌ توانیم‌ به‌ سهولت‌ به کار ببریم‌ و زندگی‌ جامعه‌را با این‌ مقیاس‌ همپا کنیم‌ . می‌ بینیم‌ که‌ مسئله‌ ی درآمد سرانه‌ مسئله‌ای‌ است‌ خیلی‌ ساده‌ ومتعارف‌ در دنیای‌ امروز . برای‌ جامعه‌ ی ایران‌ باید حساب‌ کنیم‌ که‌ اول‌ ثروت هاشان‌ ،ثروت ها در یک‌ نظ‌ام‌ ط‌اغوتی‌ در بین‌ مردم‌ تقسیم‌ شده‌ بنابراین‌ آن هم‌ باید جزدرآمد جاری‌ باشد چون‌ رابط‌ه‌ ی ملکیت‌ مابین‌ این‌ انسان ها و اغلب‌ این‌ ثروت ها وجودندارد ،باید این‌ ثروت ها به ط‌ورعادلانه‌  در جامعه‌ تنظ‌یم‌ و توزیع‌ شود. سپس می‌ رسیم‌ به‌ مرحله‌ بعد که‌ درآمداست. ولی‌ قبل‌ از این‌، یک‌ مط‌لب‌ یادم‌ آمد- تعجب‌ می‌ کنم‌ که‌ یکی‌ از دانشمندان‌ در مورد مصادره‌ اموال‌ ایراد گرفته‌ بود. در روزنامه‌ها خوندم‌ یکی‌ از روحانیان‌ پیشرو ایراد گرفته‌ بود گفته‌ بود ما در اسلام‌ مصادره‌ اموال‌ نداریم‌ ، چرا این‌ دادگاه های‌ انقلابی‌ اموال‌ بعضی‌ از وابستگان‌ رژیم‌ گذشته‌ را مصادره‌ می‌ کنند . راستی‌ از نادانی‌ این‌ شخص‌ تعجب‌ کردم‌ مثل‌ اینکه‌ کلمه‌ مط‌رح است‌ ،اصولا اشاره‌ای‌ کردیم‌ رابط‌ه‌ای‌ مابین‌ انسان‌ و سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ و همچنین‌ سرمایه‌ تولیدی‌ و همچنین‌ سرمایه‌ اعتباری‌ مط‌رح‌ است‌ در چهار چوب‌ اسلام‌ ،که‌ فقط‌ دربعضی‌ از صور این‌ رابط‌ه‌ محترم‌ است ‌و اگر این‌ صورت وجود نداشت‌ آن‌ رابط‌ه‌ منتفی است‌. مثلا بسیاری‌ از این‌ املاک‌ و ثروت‌  - ثروتی‌ که‌ این‌ ط‌اغوتیان‌ دارند- چیست‌؟ عبارت است‌ از:فرض‌ کنید صدها هکتار زمینی‌ که‌ اصلاً روی اش‌ کار نکرده‌اند ‌ اصلا مال‌ آنها‌ نیست‌ ،تا کلمه‌ ی مط‌ادره رابکار ببریم‌ یا نبریم‌. یا کاخ ها و دم‌ و دستگاه هایی که درست‌ کرده‌اند با پولی‌ که‌ از راه‌های‌ ط‌اغوتی‌ به دست‌ آورده‌اند، مثلا از راه‌ نزول‌ بانک ها یا با دزدی‌ و رشوه‌ به دست‌ آورده‌اند و این‌ کاخها را ساخته‌اند. اصلا متعلق‌ به‌ آنها نیست‌ و متعلق‌ به‌ جامعه‌ است‌ این‌ ثروت ها که‌ اینها دارند. تعجب‌ می‌ کنم‌ یک نفر دانشمند( آقای‌ شریعتمداری‌ این‌ را گفته‌ بودند) یک نفر در حد مرجع‌ تقلید چط‌ور متوجه‌ این‌ مط‌لب‌ نشده‌اند که‌ اصلا رابط‌ه‌ ی ملکیت‌ مابین‌آن ارباب ها وآن کاخ ها و زمین ها و مستغلاتشان‌ وجود ندارد؛ اصلا متعلق‌ به‌ آنها نیست‌ که‌ ماقطع‌ رابط‌ه‌ کرده‌ باشیم‌. تا بخواهیم‌ مقیاسی‌ پیدا کنیم‌ در اسلام‌، که‌ چط‌ور رابط‌ه‌ ی بین‌ مال‌ و صاحب‌ مال‌ را قطع‌ کردیم‌؟ رابط‌ه‌ ی بین‌ ملک‌ و مالک‌ را قطع‌ کردیم‌ ؟قواعدی‌ دارد، ضوابطی‌ دارد که‌ الآن‌ دیر می‌ شود که‌ قواعد مالکیت‌ را در اسلام‌ بیان‌ کنیم‌ و قواعد و ضوابطی‌ دارد که‌ ط‌بق‌ آن‌ قواعد وضوابط‌ در یک‌ زمان‌ مشخص‌ رابط‌ه‌ ی مالکیت‌ مابین‌ انسان‌ و سرمایه‌ ی ط‌بیعی‌ ،یا انسان‌ و سرمایه‌ ی تولیدی‌ ، یاانسان‌ و سرمایه‌ ی اعتباری‌ ، وجود دارد. اگر آن‌ قواعد و ضوابط‌ ، به‌ هم‌ خورد اصلا رابط‌ه‌ ی ملکیت‌ منتفی‌ می‌ شود. اصولا این‌ آقایان‌ صاحب‌ این‌ املاک‌ نیستند این‌ املاک‌ به‌ آنها تعلق‌ ندارد ذاتا متعلق‌ به‌ جامعه‌ است‌. خیلی‌ عجیب‌ است‌ که‌ یک نفر دانشمند وقتی‌ اموال‌ این‌ ط‌اغوتیان‌ را مصادره‌ می‌  کنند روی‌ کلمه‌ مصادره‌ و روی‌ مقیاس‌ قطع‌ مالکیت‌ بحث‌ می‌ کند مثل‌ اینکه‌ مالکیتی‌ وجود دارد که‌ ما مقیاس‌ قطع‌ این‌ رابط‌ه‌ رابخواهیم‌ پیدا کنیم‌ ،که‌ اصلا مالکیت‌ مط‌رح‌ نشده‌ تاما بخواهیم‌ قطع‌ کنیم‌ - .الغرض‌ این‌ ثروتها که‌ وجود دارد بخاط‌ر اینکه‌ ط‌بق‌ ضوابط‌ ط‌اغوتی‌ یک‌ رابط‌ه‌ ی مصنوعی‌ ساختگی‌ مابین‌ انسان‌ و ثروت ها به وجود آمده‌ باید این‌ رابط‌ه‌ها رابه‌هم‌ زد؛ این‌ رابط‌ه‌ها رابط‌ه‌ اسلامی‌ نیست‌ !. غالب‌ این‌ ثروت ها تعلق‌ ملکی‌ به‌ آن‌ کسی‌ که‌ ظ‌اهرا مالک‌ است‌ ندارند ، پس‌ اول‌ باید کار ثروت ها را ط‌بق‌ مقیاس‌ مالکیت‌ در اسلام‌ که‌ مقیاسی‌ است محدود و معین‌ ط‌بق‌ ضوابط‌ خاص‌ و مشخص‌ و آن هم‌ باشرایطی‌ معین‌ قابل‌ ادامه‌ است‌ - چون‌ رابطه‌ ی مالکیت‌ هم‌ مقطع‌ است‌ -  باید اول‌ ط‌بق‌ این‌ ضوابط‌ این‌ ثروت های‌ موجود درجامعه‌ را تکلیفش‌ را معلوم‌ کنیم‌ بعد نوبت‌ به‌ درآمد می‌ رسد، حساب‌ درآمد آسان‌ است‌ مجموعا آن‌ چیزی‌ که‌ در اسلام‌ به‌ عنوان‌ دیوان‌ شناخته‌ شده‌ - می‌ دانید که‌ اولین‌ ط‌رح‌ اجرائی‌ نظ‌ام‌ اقتصادی‌ در اسلام‌ در زمان‌ حضرت‌ رسول‌ ( ص‌) عبارت‌ بود از قانون‌  اِخاء، که‌ جامعه‌ ای کوچک‌ بود و به‌ صورت‌ یک‌ ط‌رح‌ ضربتی‌ هر نداری‌ شد شریک‌ ثروت‌ و درآمد یک‌ ثروتمند. این‌ یک‌ مقیاس‌ ضربتی‌ موقت‌ بود برای‌ یک‌ جامعه‌ ی غیر مسلط‌ برامور خود. مسلمان ها عده‌ای‌ معدود بودند در مدینه‌ و در زیر فشار جوامع‌ گوناگون‌ نزدیک‌ و دور و این‌ نظ‌ام‌ اقتصادی‌ به‌ این‌ مقیاس‌ پیاده‌ شد . از زمان‌ حضرت‌ رسول( ص‌) این‌ نظ‌م‌ صورت های‌ مختلف‌ پیدا می‌ کرد تا می‌ رسید به‌ اینکه‌ ط‌بق‌ ضوابطی‌ علمی‌ با یک‌ مقیاس‌ مشخص‌ تر و دقیق‌ تر ثروت‌ و درآمد در بین‌ افراد جامعه‌ تقسیم‌ شود وحضرت‌ عمر بن‌ خط‌اب‌ این‌ مقیاس‌ را باعنوان‌ دیوان‌ کامل‌ کرد. دیوان‌ یعنی‌ یک‌ اداره‌ای‌  ، یک‌ نظ‌امی‌ که‌ همیشه‌ حساب‌ جمعیت‌ را دارد و همیشه‌ حساب‌ ثروت‌ و درآمد را هم‌ دارد. بسیار دقیق‌ است‌ ولی‌ اگر برای‌ جامعه‌ ی چهارده‌ قرن‌ پیش‌ پیاده‌ کردنش‌ مشکل‌ بود برای‌ جامعه‌ ی امروزی‌ که‌ کامپیوتر وجود دارد پیاده‌ کردن‌ این‌ مط‌لب‌ بسیار آسان‌ است‌ که‌ خبر دارید یک‌ سال‌ پیش‌ از شهادتش‌ اعلام‌ کرد به‌ شورا و به‌ مسلمانان‌ که‌ نظ‌ام‌ دیوان‌ آماده‌ شده‌ و اگر تا سال‌ دیگر من‌ بمانم‌ نظام دیوان‌ را چنان‌ پیاده‌ خواهم‌ کرد که‌ یک‌ انسان‌ در ط‌ول‌ سال‌ یک‌ درهم‌ بیش‌ از یک‌ انسان‌ دیگر نتواند خرج‌ کند و همین‌ مقیاس‌ دیوان‌ باعث‌ شد که‌ بقایای‌ شاهنشاهی‌ ایران‌ که‌ به‌ دست‌ عمر متلاشی‌ شده‌ بود با  همکاری‌ دستگاه‌ اموی‌ با همکاری‌ خانه‌ ی ابوسفیان‌ (شاهنشاهی‌ ایران‌ از دور و دستگاه‌ ابوسفیان‌ از نزدیک‌)، دست‌ توط‌ئه‌ به‌ هم‌ دادند و شرایط‌ شهادت‌ حضرت‌ عمر را فراهم‌ کردند. چرا این‌ واقعیتی‌ است‌ تاریخی‌ ! خواهرانم‌ ، برادرانم‌ ،زیرا اگرعمر مقیاس‌ دیوان‌ را پیاده‌ می‌ کرد دیگر فرصت‌ تجدید حیات‌ برای‌ اشرافیت‌ امویان‌ و شاهنشاهی‌ ایرانیان‌ هرگز پیدا نمی‌ شد. بدانید در جامعه‌ای‌ که‌ ستم‌ هست‌ ستمگران‌ می‌ توانند جای‌ پایی‌ برای‌ خودشان پیدا کنند وقتی‌ ستم‌ در جامعه‌ منتفی‌ شد ستمگر دیگر جای‌ پایی‌ برای‌ خودش‌ پیدا نمی‌ کند .به‌ این‌ دلیل‌ بود که‌ شاهنشاهی‌ ایران‌ و اشرافیت‌ امویان‌ به‌ تلاش‌ افتادند که‌ اجازه‌ ندهند عمر نظ‌ام‌ دیوان‌ رااجرا کند و درست‌ هم‌ حساب‌ کرده‌ بودند واقعا اگر نظ‌ام‌ دیوان‌ اجرا می‌ شد دیگر کار اینها تصفیه‌ شده‌ بود امکانی‌ برای‌ تجدید حیات‌ نمی‌ ماند - الغرض‌ با آن همه‌ شرایط‌ سنگین‌ از زمان‌ حضرت‌ رسول‌ ، تنظ‌یم‌ اقتصادی‌ جریان‌ پیدا کرد تا زمان‌ حضرت‌ عمر و رسید به‌ مرحله‌ ی دیوان‌ .حساب‌ کنید در آن‌ زمان‌ با آن‌ وسایل‌ و با آن همه‌ جنگ‌ با شاهنشاهی‌ ایران‌ وامپراط‌وری‌ روم‌، امکان‌ چنین‌ تنظ‌یماتی‌ وجود داشت‌ .در دنیای‌ امروز، اولا محدوده‌ ی جغرافیایی‌ تحمیل‌ شده‌ به‌ ما که‌ می‌ دانید این‌ محدوده‌های‌ جغرافیایی‌ انسان ها راتقسیم‌ می‌ کنند مثل‌ گله‌ها ، بیگانه‌ از هم‌ .و شرایطی‌ مساعد مط‌رح است ،هر چند اجنبی‌ ها( بیگانگان‌ )با وسایل‌ مختلف‌ می‌ خواهند انقلاب‌ ما رارو به‌ شکست‌ و نابودی‌ ببرند اما به‌ هر صورت‌ محدوده‌ ی جغرافیایی‌ وجود دارد که‌ امکان‌ این‌ راکه بپردازیم‌ به‌ کارهامان‌ برایمان‌ زیادتر است‌ و یکی‌ دیگر این‌ همه‌ ماشین‌ های‌ حساب‌. با این‌ وسایل‌ و امکانات‌ امروزی‌ ترتیب‌ دادن‌ دیوان‌ کاری‌ است‌ بسیار آسان‌ . بعد از توزیع‌ ثروت‌ و تعیین‌ مقیاس‌ درست‌ مالکیت‌ بر ثروت ها ، درآمدها باید تعیین‌ شود و درآمدها به‌ نسبت‌ کاربرای‌ آنها که‌ انرژی‌ کار دارند می‌ توانند کار کنند و بدون‌آن مقیاس های‌ ط‌اغوتی‌ بالاوپایین تقسیم‌ شود. می ماند یک‌ مط‌لب‌ دیگر: نیاز، که‌ در آنجا دیگر کار هم‌ مط‌رح‌ نیست‌ . بسیاری‌ از انسان ها هستند که‌ ناتوانند یا زمانی‌ توانایی‌ داشته‌اند و توانایی‌ رااز دست‌ داده اند، اینها اگر کار نمی‌ توانند بکنند اما در یک‌ خصلت‌ باانسان های‌ دیگرمشترکند و این‌ خصلت‌ عبارت‌ است‌ از نیاز. در جامعه‌ ی ط‌اغوتی‌ این‌ انسان ها هیچ‌ وسیله‌ای‌ ،هیچ‌ ممری‌ برای‌ اعاشه‌ ندارند. جامعه‌ ی ط‌اغوتی‌ کارها را بالا و پائین‌ می‌ کند ،ارزش‌ کارها رامتفاضل‌ می‌ سازد ، این‌ به‌ جای‌ خود. آنهاکه‌ توانایی‌ کار را ندارندحسابشان‌ پاک‌ است‌ .اگر بودند از انسان ها کسانی‌ که‌ رحمتی‌ کردند نسبت‌ به‌ اینها ،ممکن‌ است‌ لقمه‌ نانی‌ پیدا کنند و الا هیچی‌ ،باید از گرسنگی‌ بمیرند. در حالیکه‌ ذات‌ نیازها محترم‌ است‌ در اسلام‌ . انسان‌ به‌ اعتبار اینکه‌ انسان‌ است‌ نیاز دارد به‌ مسکن‌ ، به‌ لباس‌ ، به‌ خوراک‌ به‌ تا مین‌ احتیاجات‌ گوناگون‌ غریزی‌ .بنا براین در جامعه ی توحیدی برای انسان هایی که حتی کار هم نمی توانند بکنند، باید آن اندازه از احتیاجاتی که ضروری ولازم است تامین شود .اگر جامعه ی ما به امید خدا بعد از این مرحله از پیروزی توانست به این مرحله از پیروزی برسد که ارزش های طاغوتی کار را خرد کند وهمه ی کارهارا به اعتبار انرژی انسانی هم سطح سازدازنظر ارزش ،وبعد از کار توجه به نیاز انسانیت بکند وبه تناسب نیاز ...[متاسفانه قسمتی از مطلب در هنگام برگرداندن نوار ضبط نشده است]بیانات کاکه احمد مفتی زاده در این نوار همان طوری که هست پیاده شده است و از آنجا که کاکه احمد از لهجه های مختلف کردی استفاده نموده است نباید مانند یک مطلب نوشتاری کردی به آن نگاه شود ،خارج از این مطلب اگر در تبدیل گفتار به نوشتار و رسم الخط کردی اشتباهی از جانب مدیر وبلاگ صورت گرفته است آن را درقسمت نظر بدهید عنوان بفرمایید .            

+ نوشته شده توسط ح -س در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:40 |

درباره لئو تولستوي

مردي که مي خواست فقير باشد ، اما نشد!تولستوي، لئو نيکولايويچ Tolstoy, Lev Nikolayevich رمان­نويس و اديب روسي (1828-1910) لِف (لئو) تولستوي در خانواده­اي اشرافي و ثروتمند در دهکده ياسنايا پاليانا در 160 کيلومتري جنوب مسکو زاده شد، مادرش را در دو سالگي و پدرش را در نه سالگي از دست داد و به وسيله افراد ديگر خانواده و زير نظر مربيان خارجي تربيت يافت. از منش و خوي نجيب­زادگان برخوردار شد و به سبب رفاه و ثروت به لذتهاي زندگي دل بست. در 1844 در دانشگاه "قازان"  به تحصيل زبانهاي شرق و حقوق پرداخت و در 1847 بي‌آنکه مدرکي به دست آورد دنباله تحصيل را رها کرد و پس از تقسيم املاک خانوادگي به عياشي پرداخت!، اما روحيه ناآرام، او را به تجربه­هاي گوناگون و متضاد کشاند.در 1851 به ارتش قفقاز وارد شد و در دفاع از شهر سواستوپول l شرکت کرد. اولين اثر ادبي تولستوي به اين دوره تعلق دارد. اثري سه بخشي که بخش اول آن به نام "کودکي"  در 1852 انتشار يافت، بخش دوم آن به نام "نوجواني"  در 1854 و بخش سوم با عنوان "جواني"  در 1857. اين اثر در واقع زندگينامه نويسنده است که او را در چهره قهرمان کتاب تجسم مي­دهد، گاه لحظه­هاي زندگي و گاه انديشه­ها و عقايد او را بيان مي­کند. زندگي پسر جواني از کودکي تا جواني پيش چشم گذارده مي­شود، بي­آنکه با پيچ و خمهاي داستاني بياميزد. نکته جالب توجه در اين اثر تحليل عميقي از روح کودک است که در خلال آن اطلاعات گرانبهايي از شخصيت تولستوي به دست مي­آيد. اين اثر به سبب صداقت و قدرت نويسندگي و طراوت کلام بلافاصله پس از انتشار با موفقيت بسيار همراه گشت. تولستوي پس از آن در کتاب ديگري با عنوان "قصه­هاي سواستوپول"  زندگي خود را ميان افسران ارتش، دلاوريهاي سربازان و دفاع رشيدانه آنان را از شهر سواستوپول بيان مي‌کند. اين اثر تولستوي را به عنوان يکي از بزرگترين نويسندگان روسي به مردم شناساند.در 1855 پس از سقوط شهر سواستوپول تولستوي به سن­پترزبورگ رفت، مورد استقبال فراوان قرار گرفت و از آنجا به ملک شخصي در ياسنايا پاليانا بازگشت و از ارتش کناره­گيري کرد. داستان "بوران" (1856) شب پرهيجاني را در ميان برف و در کالسکه سرگشته­اي وصف مي­کند و با بينش دقيق و هنرمندي خاص، خاطرات دوره کودکي را که به هنگام سفر از ذهن مسافر خواب­آلود و نگراني مي­گذرد، با سبکي شفاف و گويا شرح مي­دهد. بوران از بهترين آثار جواني تولستوي به شمار مي‌آيد. تولستوي در اين سالها دوباره به اروپا سفر کرد و در بازگشت، به هنگامي که فرمان آزادي غلامان و دهقانان از طرف تزار صادر شد در ملک خود مدرسه­اي براي کودکان روستايي تأسيس کرد و براي آنان قصه­هاي خواندني بسيار نوشت که شاهکار سادگي و صراحت به شمار مي­آيد. در 1862 تولستوي با دختر يکي از همسايگان به نام سوفيا  که از پيش به او دل بسته بود، ازدواج کرد و اولين دوره زندگي مشترک را با نيکبختي و کامراني گذراند که بعدها در کتاب "آنا کارنينا" به صورت زوج خوشبخت منعکس شده است.در 1862 کتاب "قزانها" منتشر شد که آن نيز حوادث زندگي نويسنده است به هنگام اقامت در خط دفاعي قفقاز. اين اثر چه از نظر هنري، چه از نظر بيان اصول عقايد تولستوي شاهکار کوچکي به شمار آمد که نويسنده در آن مانند روسو زندگي ساده را در دل طبيعت مي­ستايد و کراهت خود را از مظاهر تمدن آشکار مي­سازد. تولستوي در سفر دوم به اروپا شاهد مرگ برادرش بود که از بيماري سل درگذشت. منظره مرگ برادر پس از روزهاي دردناک احتضار، تأثير هولناکي در تولستوي برجاي گذاشت و موجب تحريک فکريش ميان دو قطب مرگ و زندگي و الهام­بخش او در ترسيم چهره وحشتناک مرگ در آثار مهمش چون "جنگ و صلح"  (1864-1869) و "آناکارنينا"   در 1877 گشت. جنگ و صلح بزرگترين رمان در ادبيات روسي و از مهمترين آثار ادبي جهان به شمار مي‌آيد. تولستوي در اين اثر مهم به شيوه­اي بسيار کامل و برمبناي احساس بشردوستانه، حوادث اساسي زندگي را مانند تولد، بلوغ، ازدواج، کهولت، مرگ و جنگ و صلح بيان کرده است. اين حوادث از طرفي بر زمينه وقايع بزرگ تاريخي آغاز قرن نوزده و لشکرکشي ناپلئون به روسيه و جنگ اوسترليتز و حريق مسکو قرار گرفته است و از طرف ديگر تاريخ و جريان زندگي دو خانواده اشرافي روسيه را که بعضي از افراد آن با خود تولستوي مشابهت­هايي دارند، شرح مي­دهد. عظمت کتاب جنگ و صلح علاوه بر وسعت موضوع و کمال هنرمندي در بيان نکته­هاي فلسفي و اخلاقي نهفته است که از جنبه روسي و در عين حال جهاني برخوردار است. در نظر تولستوي تنها روحيه نافذ سرداران و رهبران جنگ يا فنون جنگي نيست که در وقايع مهم تاريخي بايد مورد توجه قرار گيرد، بلکه روح توده مردم و نيروي اراده افراد است که در جهادي مشترک و مداوم متمرکز مي­شود و موجب پيروزي مي­گردد. به عقيده تولستوي اين وحدت در کاملترين شکل در روح ملت روس وجود دارد. مسأله ديگر مربوط به مرگ است و ايمان تولستوي را به اين نکته نشان مي­دهد که مرگ به خودي خود قسمتي طبيعي از زندگي است. کتاب جنگ و صلح از طرف منتقدان چون حماسه­اي بزرگ مورد ستايش فراوان قرار گرفت و با شيفتگي مردم روبرو گشت، حتي داوران بسيار دقيق و سختگير از بحث درباره ارزش آن ناتوان ماندند. تولستوي با وجود شهرت و افتخاري که در اين دوره نصيبش گشت، به اضطرابي روحي دچار شد که هرگز از آن رهايي نيافت. خود او درباره تغيير حالش مي­نويسد: «دوست مي­داشتم، مورد مهر و محبت قرار گرفته بودم، فرزندان خوب داشتم و از سلامت و نيروي جسماني و روحي برخوردار بودم و مانند دهقاني قادر به درو و ده ساعت کار بلاانقطاع و خستگي­ناپذير بودم. ناگهان زندگيم متوقف شد، ديگر ميلي در من وجود نداشت، مي­دانستم که ديگر چيزي نيست که مورد آرزويم باشد، به گرداب رسيده بودم و مي­ديدم که جز مرگ پيش رويم چيزي قرار ندارد، من که آنقدر تندرست و خوشبخت بودم، احساس کردم که ديگر نمي­توانم به زندگي ادامه دهم.» تولستوي از آن پس در وراي هرچيز عدم را مي­ديد و تحت تأثير اين ضربه روحي، همه چيز در نظرش رنگ باخت، حساسيت و بستگيش به چيزهاي پرلطف زندگي، ناگهان به نفرت بدل شد و پيوسته تحت تلقين اين انديشه قرار گرفت که بايد ساده زندگي کند و به مردم نزديکتر شود. در ژانويه 1872 در ايستگاه راه­آهن، زن جواني خود را زير چرخهاي قطار انداخت. بعدها معلوم شد، عشقي ناکام علت اين خودکشي بوده است. تولستوي که شاهد جسد غرق در خون زن زيبا بود، کوشيد تا زندگي آن تيره­روز را که قرباني شهوت و لذت جسماني شده است، پيش چشم آورد. مدتها با اضطراب درباره اين صحنه پرشور مي­انديشيد و در ذهن خود موضوع داستاني را آماده مي­کرد که منجر به خلق رمان آناکارنينا گشت. داستان پرده­اي نقاشي است از دنياي طبقه اشراف و تحليلي رواني از گروههاي مختلف افراد انساني. آناکارنينا زني جوان از طبقه ممتاز جامعه است که بدون عشق با کارمندي عاليمقام ازدواج کرده و در خلال زندگي مشترک، عشق واقعي را در وجود جواني به نام ورونسکي  يافته است. تحرک داستان به جريان مراحل مختلف اين عشق بستگي مي‌يابد. از طرفي مبارزه با نفس در راه وفاداري به شوهر و فرزند و از طرف ديگر چيرگي عشق که به فرار وي با جوان مي­انجامد و سرانجام نگراني و پشيماني و اقرار به گناه که نشانه شرافتي بود که هنوز در قعر وجودش جاي داشت و همين امر سبب خودکشيش گشت.تولستوي مرگ آنا را در نتيجه عدم قدرت او در مبارزه با جامعه دانسته است. در کتاب آنا کارنينا زوج خوشبختي را نيز وارد داستان مي­کند تا تعادل رمان حفظ شود. اين زوج خوشبخت معرف زندگي سعادتمندانه خود نويسنده و همسرش است. رمان آنا کارنينا مردم­پسندترين رمان تولستوي به شمار آمد و با ستايش و موفقيت فراوان همراه گشت، اما تولستوي از اين امر احساس خشنودي نکرد و نوشت: «هنر دروغي بيش نيست و من ديگر نمي­توانم اين دروغ زيبا را دوست داشته باشم.»در 1879 تغيير عقيده مذهبي تولستوي به حد کمال رسيد. وي به اين مسأله پي برد که قوانين مذهبي و کليسايي با انديشه­هايش تطابق ندارد و در کتاب "اعتراف"  (1882)، سرخوردگي پياپي خود را از زندگي آميخته به لذت، مذهب قراردادي، علم و فلسفه بيان مي­کند و تغيير روحي خود را در نوعي عرفان و زهد و ترک لذات دنيوي نمايان مي­سازد و تنها لذت را در عشق به افراد انساني و در سادگي زندگي روستايي مي­داند. از آن پس خود را به صورت دهقانان درآورد، لباس آنان را در بر کرد و زندگي ساده برگزيد، حتي به گياهخواري دست زد. "سونات کريتزر"  (1889) سرآغاز سومين دوره زندگي تولستوي به شمار مي­آيد، دوره­اي که تحت تسلط بحران عميق مذهبي و اخلاقي قرار گرفته است. اين اثر از برجسته­ترين آثار اين دوره است. قهرمان داستان با دختر جواني ازدواج مي­کند و بلافاصله متوجه مي­شود که ميان او و همسرش جز رابطه جنسي رابطه ديگري وجود ندارد، پس زندگيشان رو به سردي مي­رود، تا آنکه زن با نوازنده جواني آشنا مي­شود و سونات بتهوون که اين دو عاشق با شور بسيار آن را اجرا مي­کنند، بر علاقه­شان مي­افزايد، کم­کم حسادت در روح شوهر رخنه مي­کند و سراسر زندگيش را آشفته مي­سازد تا روزي که از راه مي­رسد و جوان را در کنار زن خود مي­بيند و در حالي نامتعادل با کارد زنش را مي­کشد و به زندان مي­افتد. نويسنده چنين نتيجه مي­گيرد که ازدواجي که تنها براساس جاذبه جنسي و از روي شهوت باشد، هيچگونه تفاهم و عطوفتي به وجود نخواهد آورد. داستان "مرگ ايوان ايلييچ"  (1886) پرده نقاشي گيرايي است از آداب طبقه سرمايه­دار روسيه. تولستوي در اين اثر تنها مسئوليت مشترک افراد انساني را موجب شکست دادن مرگ و مفهوم واقعي بخشيدن به زندگي مي­داند. از آثار مهم ديگر اين دوره رمان "رستاخيز"  (1899) است که آخرين اثر دوره خلاقيت و فعاليت ادبي اوست. رستاخيز آشکارا نبوغ هنري او را در خدمت اخلاق قرار داده است، اين اثر از نظر وحدت موضوع و کمال ساختمان بر آنا کارنينا وحتي جنگ و صلح برتري دارد و در واقع هنر نويسنده در تجزيه و تحليل روحي قهرمانان داستان به حد کمال رسيده است.

 در 1901 به سبب قسمتهايي از کتاب که نظر مغرضانه تولستوي را به کليساي ارتدوکس آشکار مي­کرد، موضوع طرد او از کليسا مطرح شد و تولستوي چنين جواب داد: «صحيح است که من با عقايد کليساي شما موافقت ندارم، اما به خدايي که ايمان دارم که براي من، روح و عشق است و اساس همه چيز.» اين پاسخ غرورآميز در سراسر روسيه شيفتگي خاصي پديد آورد و فلسفه مذهبي و اخلاقي تولستوي را نشان داد. پس کاروان پيروانش به سوي ملک او به راه افتاد، خانه­اش زيارتگاه مردم شد و سيل بيانيه­ها و خطابه­ها و مدايح به سويش روان گشت. تولستوي نماينده مسلم خواستها و آرزوهاي نسل جوان و روشنفکر گشت و نفوذش به دورترين نقطه جهان کشيده شد، اما تولستوي خود در اين دوره از همه چيز ملول بود، به دخترش گفت: «روحي سنگين دارم» و در يادداشت‌هايش نوشت: «حسرت فراواني به رفتن دارم...» پس در دل شب برخاست وبه ايستگاه راه­آهن رفت و نوشت: «روح من با همه قوا به دنبال استراحت و تنهايي است و براي فرار از ناهماهنگي آشکاري که ميان زندگي و ايمانم وجود دارد، بايد بگريزم.»

تولستوي در هفتم نوامبر 1910 چشم از جهان فرو بست و براي آرامش روحش هيچگونه تشريفات مذهبي انجام نگرفت.شهرت و بقاي تولستوي به سبب داستانهاي او بود که خود در آخرين دوره زندگي آنها را محکوم کرد؛ اما آثار فلسفيش که بيشتر به آنها دل بسته بود، در فراموشي فرو رفت. تولستوي آميخته­اي از خصوصيت‌هاي متناقض بود، از سويي داراي جسمي قوي و تمايلات حاد و از سوي ديگر بيزار از تمايلات جسماني. موضوع داستانهاي او يا از زندگي خود او گرفته مي­شد يا از زندگي ديگران. نظرش درباره مبارزه مسالمت­آميز و لغو مالکيت، راهنماي دستگاه حکومت گرديد، اما اين واعظ خشمگين از آن رنج مي­برد که نمي­توانست زندگي را با انديشه خويش وفق دهد. مي­خواست زاهد و پرهيزگار باشد، اما طبقه و خانواده اشرافي و پرتوقع او لذت محروميت را از او سلب مي­کرد. مي­خواست لذت فقر را بچشد، اما نمي­توانست خانواده­اش را از لذتهاي مادي و رفاه محروم کند. مي­خواست تنها بماند، اما بر تعداد مداحان و پيروانش افزوده مي­شد. از همه چيز مي­گريخت، اما شهرتش سراسر دنياي متمدن را فرا گرفته بود، مي­خواست تبعيد و محاکمه شود، اما تزار از او حمايت مي­کرد. بدين طريق چيزهايي را مانند شکنجه، فقر، اضطراب، زندان، تبعيد که داستايفسکي، بي­آنکه بخواهد، با آنها دمساز بود، براي تولستوي دور از دسترس باقي مي­ماند. تولستوي به سبب ترسيم دنياي معاصر و معرفتش درباره عالم محسوس و ملموس و توجهش به مسائل انساني و هنر داستان­نويسي، مرد بزرگ و رمان­نويس برجسته و ممتاز روسيه در قرن نوزدهم به شمار مي­آيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ح -س در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:7 |

بررسی پرونده قتل حضرت زهرا


یکی از فتنه برانگیزترین مسائلی که بر اختلاف شیعه و سنی دامن می زند مسئله شهادت حضرت زهرا (س) است که به قول شیعه توسط حضرت عمر و یا در روایاتی توسط غلام حضرت عمر اتفاق افتاده است. اما علما و متفکرین اهل سنت و برخی از روشنفکران شیعه اعتقاد دارند که این مسئله نه تنها صحت ندارد بلکه به عنوان بزرگترین دروغ تاریخ نیز شناخته شده است. پرونده ای که پس از 1400 سال از اتفاق مزعوم و با تلفیق روایات واحادیث دروغین گشوده شده است. حال ما خواستیم با تشکیل یک محکمه مجازی این پرونده را مورد بررسی قرار دهیم. در واقع این دادگاه شبیه سازی آنچه است که در مناظرات بین شیعه وسنی در موضوع شهادت حضرت زهرا اتفاق می افتد . در اینجا ادله و براهینی که شیعه در اثبات این امرذکر می کنند آورده شده اند و همچنین اقوال و براهین طرف دوم یعنی اهل سنت نیز بررسی شده اند. در این محاکمه دلایل و براهین طرفین دعوا مورد بررسی قرار می گیرد و با توجه به ادله و براهین طرفین و شهادت شاهدان عینی دادگاه حکم خود را اعلام خواهد کرد.مشخصات پرونده قضیه : هجوم به خانه حضرت فاطمه و آتش زدن در ، اسقاط جنین و شکستن پهلو  قاضی : یک شخص منصف    مدعی : شیعیان یا دقیق تر روافض   مدعی علیه : اهل سنت و در رأس آنها حضرت عمر (رض) ، حضرت ابوبکر (رض)قاضی : شروع جلسه اول محاکمه را اعلام می کنم طرفین دعوا حق دارند فقط با استناد به روایات و احادیث صحیح سخن بگویند و هر گونه استناد به روایات ضعیف سند چه از اهل سنت و چه از شیعه مورد قبول دادگاه نیست و در حکم نهائي دادگاه اثر نخواهد داشت همچنین طرفین دعوا حق دارند از روایات واحادیث طرف مقابل برای اثبات اقوال خود استفاده کنند.هر گونه خروج از موضوع و طرح مسائل جانبی غیر مرتبط با قضیه اصلی بار اول با تذکر و در صورت ادامه یافتن طرف متجاوز از دادگاه اخراج می شود.قاضی دادگاه به اقوال مدعیان گوش می کند.مدعیان ( شیعیان ) : ما مدعی هستیم که بعد از وفات پیامبر (ص) اصحاب او مرتد شده و بلا فاصله حکم را تغییر دانند و بر حضرت علی که جانشین شرعی پیامبر بود انقلاب کردند و ابوبکر را بر سر خلافت خلافت آوردند و به این امر اکتفا نکردند بلکه به خانه وحی (خانه حضرت علی) هجوم کردند و در خانه را به آتش کشیدند و حضرت فاطمه که پشت در خانه بود با فشاردادن در توسط عمر یا غلام او که قنفذ نام داشت پهلویشان شکسته شد و جنین 6 ماهه او محسن سقط شدند و ما به همین دلیل ابوبکر و عمر را غاصب به شمامی آوریم. و آنها را لعنت می کنیم !  قاضی : خوب دلایل شما دراثبات وقوع این امر چیست؟مدعیان (شیعیان): در کتب شیعه به طور متواتر روایاتی نقل شده است که این امر را اثبات میکند.اهل سنت : این اتهامات بی اساس است و هیچ روایت صحیحی وجود ندارد که این امر را ثابت کند. زیرا هیچ کدام از معصومین یعنی حضرت علی ، امام حسن ، و دیگر فرزندان ایشان به این امر هیچ اشاره ای نکردند اگراین امر عظیم به راستی اتفاق افتاده است صاحبان اصلی حق که ایشان باشند چرا اشاره ای به این امر نکردند.مدعیان (شیعیان) : از امام حسن بن علی (ع) روایت شده است که ایشان خطاب به مغیره بن شیبه گفتند : تو کسی هستی که دختر رسول الله را زدی و او را خون آلود کردی و آن چه در شکم ایشان بود سقط شد. این اهانتی نسبت به رسول الله و مخالفت امر ایشان بود. زیرا حضرت رسول الله (ص) فرموده بودند : « تو ( ای فاطمه ) سیده نساء اهل بهشت هستی.»سپس به خدا که جایگاه تو (مغیره بن شیبه) به جهنم است.عن مولانا الإمام أبي محمّد الحسن بن علي (عليه السلام): " وأما أنت يا مغيرة بن شعبة!... وأنت الذي ضربت فاطمة بنت رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) حتّى أدميتها، وألقت ما في بطنها.. استذلالاً منك لرسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)، ومخالفة منك لأمره، وانتهاكاً لحرمته، وقد قال لها رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم): " أنتِ سيّدة نساء أهل الجنّة " والله مصيرك إلى النار(منبع الاحتجاج: 278 و بحار الأنوار: 43/197 و 44/83)اهل سنت : این امر بسیار مضحک است. اولا این روایت وقوع حادثه توسط حضرت عمر را ثابت نمی کند ثانیا مغیره بن شیبه خود از شیعیان حضرت علی است چطور به حمله به خانه ایشان و شکستن پهلو حضرت فاطمه متهم می شود.این امر بطلان حدیث را از اول تا آخر ثابت می کند اگر دلیل قاطعی دارید بیان کنید دست از تشویش اذهان مردم بر دارید زیرا به هیچ جایی نمی رسید.مدعیان (شیعیان) : در کتاب الملل و النحل شهرستانی (548 هـ) از ابراهیم بن سیار بن هانی نقل می کند و می گوید : عمر روز بیعت ضربه ای به شکم حضرت فاطمه وارد کرد که باعث اسقاط جنین ایشان شد. الشهرستاني (548 هـ): عن إبراهيم بن سيار بن هاني النظام قال: إن عمر ضرب بطن فاطمة (عليها السلام) يوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها(منبع كتاب الملل والنحل، الشهرستاني: 1 / 59 )اهل سنت : شما مثل این که به دروغ گفتن عادت کردید همان طور که بالای منبرها دروغ می گویید.اما این جا دادگاه است و این دروغ ها این جا فایده ای ندارد.قاضی : لطفا توضیح دهید که این امر چطور دروغ است ایشان که از کتب شما اهل سنت این روایت را نقل کرد.اهل سنت : خیر جناب قاضی ایشان مانند کسانی هستند که می گویند:" یا ایها الذین امنوا لا تقربوا الصلاة " و ادعا مي كنند كه خدا فرموده نماز نخوانيد در حالی که ادامه آیه را نمی خوانند تا معنی و مفهوم آن روشن شود با این امر درک و شعور من و شما را مورد مسخره گرفتند. شهرستانی در کتاب الملل و النحل این را نقل می کند سپس آن را رد می کند و درباره آن توضیح می دهد. اما این آقایان این طور جلوه دادند که شهرستانی این روایت را نقل کرده و آن را تأیید می کند که این دروغ بسیار بزرگ و خیانت علمی است.تصویر زیر صفحه کتاب را نشان می دهد آن را با دقت بخوانید :کتاب : الملل و النحلمؤلف : ابی الفتح احمد الشهرستانی انتشارات : دار المعرفه بیروت لبنان جلد (1) قاضی : آن طور که از این مستند بر می آید این است که علامه شهرستانی عقاید فرقه ی نظامیه را بیان می کند و سپس آنها را رد می کند از این جمله عقاید عقیده آنها به ضربه زدن حضرت عمر به شکم حضرت فاطمه و سقط جنین است.در حالی که شما وا نمود کردید که شهرستانی به این امر عقیده دارد. آیا شما دلیلی برای اثبات ادعای خود ندارید که به جعل و تلفیق ادله می پردازید.!!! اهل سنت: قاضی محترم این اولین باری نیست که این جعل توسط انها صورت میگیرد آنها در این امر حرفه ای هستند و هر وقت که برای ادعاهای خود دلیلی نیافتند دست به اینگونه کارها می زنند که نمونه ان فراوان است اما بخاطر اینکه وقت دادگاه تلف نشود انها را ذکر نمی کنم قاضی : آیا شما مدعیان دلیل دیگری ندارید ؟ حتی اگر از کتب خود شما باشد ما آن را می پذیریم! مدعیان (شیعیان): در کتب ما روایات بسیار زیادی در حد تواتر آمده است ! قاضی : دوباره که این سخن را تکرار کردی از ادعا تا اثبات بسیار فاصله است تو که ادعا می کنی در کتب شما این امر متواتر است پس یک حدیث صحیح ذکر کن تا دادگاه به حرف شما قانع شودمدعیان (شیعیان): «سليم بن قيس» به نقل از «سلمان فارسى» آورده است:فقالت فاطمة عليها السلام : يا عمر ، ما لنا ولك ؟ فقال : افتحي الباب وإلا أحرقنا عليكم بيتكم . فقالت : ( يا عمر ، أما تتقي الله تدخل على بيتي ) ؟ فأبى أن ينصرف . ودعا عمر بالنار فأضرمها في الباب ثم دفعه فدخل .كتاب سليم بن قيس ، تحقيق اسماعيل انصارى، ص 150 . ... حضرت زهرا(عليها السلام) فرمود: اى عمر، ما را با تو چه كار است؟ جواب داد: در را باز كن و گرنه خانه تان را به آتش مى كشيم! فرمود: اى عمر، از خدا نمى ترسى كه به خانه من وارد مى شوى؟! ولى عمر ابا كرد از اين كه برگردد. عمر آتش طلبيد و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز كرد و داخل شد... .قاضی : در مورد این روایت شما اهل سنت چه نظری دارید. شما که گفته بودید شیعیان روایت صحیحی در مورد آتش زدن در حضرت فاطمه و شکستن پهلوی ایشان ندارد.اهل سنت : ما در این مورد نظر نمی دهیم بلکه روایات و احادیث وفتاوی علمای آنها را در مورد کتاب سلیم بن قیس هلالی بیان می کنم. خود علمای شیعه این کتاب را مجعول و مکذوب می دانند. و دلایل ما براین سخن به شرح زیر است.هاشم معروف الحسینی : درسند یکی از روایات سلیم بن قیس می گوید : ( و در رد سند این روایات کافی است که بدانیم این روایات از مروییات سلیم بن قیس است و او متهم به دروغ گویی است.)منبع : الموضوع فی الآثار و الآخبار ص 184 چاپ اول 3 197 م . دار التعارف بیروتهاشم معروف الحسینی در کتاب دیگری می گوید : گروهی از محدثین آن را موثوق دانسته و گروهی دیگر گفتند که کتاب سلیم بن قیس از کتاب های جعلی است و در این مورد توضیحات زیادی داده اند مثلا در کتاب سلیم بن قیس آمده است که امامان 13 نفر می باشد در حالی که صحیح نمیباشد.منبع : دراسات فی الحدیث والمحدثین ص 197 چاپ دوم 1378 م دار التعارف بیروتو هم چنین حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه می گوید :گروهی از علمای ما کتاب سلیم بن قیس را جعلی می دانند.منبع وسائل الشیعه 210 / 3 چاپ بیروت و دلیلي دیگربربطلان کتاب سلیم بن قیس  تنها كسي كه از سلیم بن قیس روایت نقل نکرده است أبان بن أبی عیاش است . (1)که محمد اردبیلی در کتاب جامع الرواه او را تضعیف می کند و می گوید : سند او ضعیف و بی اهمیت است و یاران ما جعل کتاب سلیم بن قیس را به او نسبت می دهند.(2) 1 ) محمد بن علي الأردبيلي في جامع الرواة (1/374) : (فلم يرو عن سليم بن قيس أحد من الناس سوى أبان) و علي أكبر الغفاري در حاشیه ی خود بر كتاب الغيبة (حاشیه ص68 چاپ ايران ) والحسني العلوي در مقدمة كتاب سليم بن قيس ص13 و ابن النديم در الفهرست الفهرست ص307 چاپ 1398ه‍ . 2) جامع الرواه جلد 1 ص 9روایت و احادیث شیعه در مورد جعلی بودن کتاب سلیم بن قیس زیاد است امابه نظر من همین دلایل در رد این کتاب کافی باشد. و علاوه بر این مراجع و علمای معاصرشیعه نیز در صحت این کتاب اشکال وارد کردند و از معروف ترین این علما و مراجع آقای آیت الله علی سیستانی می باشد. ایشان در یکی از فتاوی خویش گفته اند که در سند کتاب سلیم بن قیس اشکال وجود دارد.فتوا به شرح زیر است :171 السؤال:كتاب سليم بن قيس الهلالي العامري الكوفي صاحب أمير المؤمين علي عليه السلام المتوفى سنة 90 هجرية ، الذي قال الأمام الصادق عليه السلام عن كتابه : أنه سر من أسرار آل محمد . فما مدى صحة هذا الكتاب وماذا يقول العلماء عنه خاصة مع اختلاف طبعاته في الوقت الحاضر ؟الفتوى: في سنده إشكال .سؤال 171 : کتاب سلیم بن قیس هلالی عامری الکوفی متوفی سال 90 هجری که امام صادق درباره کتاب ایشان فرموده اند : این کتاب رازی از رازهای آل محمد است. این کتاب از نظر صحت سند با توجه به وجود چاپ های مختلف آن در وقت حاضر چطور است؟فتوی : در سند ان اشکال وجود دارد لینک صفحه فتوی و چون آیت الله سیستانی آدم سابقه داری در زمینه درستکاری و تغییر در فتاوی خویش است و بار ها فتاوی خود را به علت مصالح سیاسی تغییر داده یک نسخه از صفحه را ذخیره کردم تا اگر احتمالا آن راتغییر دادند ما دلیلی برای این گفته خود داشته باشیم. قاضی : باز منتظر یک روایت صحیح از معصومین هستیم که حادثه آتش زدن در خانه حضرت فاطمه و شکستن پهلو و سقط جنین راثابت کند آیا شما از شاهدان عینی این ماجرا که حضرت امام حسن و امام حسین و امام علی می باشند حدیثی دارید که به وقوع این مسئله اشاره کند؟مدعیان ( شیعیان) : امام علی و فرزندان ایشان به خاطر حفظ وحدت مسلمین و در خطربودن اسلام در آن زمان در این مورد به طور صحیح سخن نگفته اند آنها مصلحت اسلام را در آن دیده اند که در این مورد چیزی بیان نکنند.اهل سنت : شما هر وقت کم می آورید همین حرف را می زنید در مورد ادعای غصب خلافت توسط حضرت ابوبکر می گویید که به خاطر مصلحت اسلام حضرت علی سخن نگفتند در مورد فدک می گویید به خاطر مصلحت مسلمین ایشان سخن نگفتند در مورد آتش زدن در و شکستن پهلو می گویید به خاطر مصلحت اسلام ایشان سخن نگفتند و هزاران امر دیگر..دست بردارید از این کارها. بااین کارها به جایی نمی رسید. خوب بر فرض این که این سخن شما صحیح باشد و حضرت علی و فرزندان ایشان به خاطر وحدت مسلمین چیزی در این مورد نگفته اند پس چرا شما پس از 1400 سال این امر را زنده کرده اید مگر شما ادعای پیروی از حضرت علی را نمی کنید پس چرا ازایشان پیروی نمی کنید ؟! تا همین 10 سال اخیر سخنی از شهادت حضرت فاطمه به این صورت نبود این قتنه را اخیرا شما بر پا کردید و حتی در تقویم های قدیمی اثری از شهادت ایشان نیستدريافت صفحات تقويم مدعیان ( شیعیان ) : حادثه آتش زدن در و شکستن پهلو را ما اختراع نکرده ایم بلکه روایات واحادیث صحیحی از کتب شما اهل سنت وجود دارد که این امر را اثبات می کند و ما هم اکنون آنها را بیان می کنیم. ما بیش از 75 مصدر ذکر می کنیم که در مورد همین موضوع روایاتی ذکر کرده اند قاضی : لازم نیست 75 مصدر را ذکر کنید شما فقط از بین این 75 مصدر که ادعا می کنید چند دلیل از قوی ترین دلایلی که ادعای شما را ثابت می کند بیان کنید اگر طرف مقابل توانست قوی ترین دلایل شما را باطل کند آن وقت دیگر پرونده خاتمه می یابد.

اهل سنت : جناب قاضی این ها می خواهند با ذکر 75 مصدر به صورت فهرست وار به مردم طوری وانمود کنند که واقعا در کتب ما این روایات وجود دارد و متواتر هستند و این طور اذهان مردم را مشوش کنند ما تأکید می کنیم همه روایات وارده دراین زمینه ضعیف و جعلی هستند . آنها قوی ترین دلایل خود را ذکر کنند تا ما به آنها جواب دهیم اگر ما توانستیم قوی ترین دلایل آن را ابطال کنیم آن گاه دیگر حرفی برای گفتن نخواهند داشت. احادیث باید صحیح باشند و هرگونه روایت از کتب تاریخ مانند تاریخ طبری که در ان روایات ضعیف وجود دارد نباشد . و روایتی که ذکر می کنید باید به شکستن پهلو و اتش زدن در اشاره کند.قاضی : لطفا قوی ترین دلایل خود را از کتب اهل سنت بیان کنید دلایل را یکی یکی بیان کنید تا طرف مقابل پس از بیان هر دلیل از خود دفاع کند.مدعیان ( شیعیان ) : ما چهار روایت ازکتب اهل سنت ذکر می کنیم که سند آنها صحیح می باشد و تهمت قتل حضرت فاطمه و آتش زدن در را بر خلیفه دوم ثابت می کند.روایت اول از طبری عن زياد بن كليب قال: أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللّه لأحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة»، فخرج عليه الزبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه. تاريخالطبرى ، ج2 ،‌ ص443. عمر بن خطاب به خانه على آمد در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى كشم مگر اينكه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشير كشيده بود، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دستش افتاد، در اين موقع ديگران بر او هجوم آوردند و شمشير را از دست او گرفتند.سند روايت: حدثنا ابن حميد ، قال : حدثنا جرير ،عن مغيرة ، عن زياد بن كليب .اهل سنت : جناب قاضی در سند این روایت فردی به نام ابن حمید است که از در سلسله ضعاء ذکر شده است در جلد 2 کتاب مجروحین كتاب المجروحين من المحدثين (محمد بن حبان بن أحمد بن حبان أبو حاتم التميمي البستي السجستاني ابن حبان) وهمچنین در کتاب تهذیب التهذیب شيخ الاسلام شهاب الدين أحمد بن علي بن حجر العسقلاني روایت دوم از مصنف ابن أبي شيبه وي كه از استاتيد محمد بن اسماعيل بخاري بوده ، در كتاب المصنف مي‌گويد : أنه حين بويع لأبي بكر بعد رسول الله ( ص ) كان علي والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول الله ( ص ) فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة فقال : يا بنت رسول الله ( ص ) ! والله ما من أحد أحب إلينا من أبيك ، وما من أحد أحب إلينا بعد أبيك منك ، وأيم الله ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك ، إن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ، قال : فلما خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون أن عمر قد جاءني وقد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليكم البيت وأيم الله ليمضين لما حلف عليه ... . فانصرفوا راشدين فروا رأيكم ولا ترجعوا إلي فانصرفوا عنها فلم يرجعوا إليها حتى بايعوا لأبي بكر " . المصنف ، ج8 ، ص 572 . هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت كردند ، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند ، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد . او به خانه فاطمه آمد ، و گفت : اى دختر رسول خدا ! محبوب ترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو !!! ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند . اين جمله را گفت و بيرون رفت ، وقتى على (عليه السلام) و زبير به خانه بازگشتند ، دخت گرامى پيامبربه على (عليهم السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود ، خانه را بر شماها بسوزاند ، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى دهد !سند روایت :حدثنا محمد بن بشر نا عبيد الله بن عمر حدثنا زيد بن أسلم عن أبيه أسلم اهل سنت :روایت نقل شده از اسلم غلام حضرت عمر است که ایشان درزمان وقوع حادثه در مکه نبودند بلکه بعد از گذشت 6 ماه از حادثه به مکه آمدند چه طور از کسی روایت می کنی که در زمان وقوع حادثه حاضر و شاهد نبوده.ثانیا ً اگر فرض کنیم روایت صحیح باشد هیچ اشاره ای در آن از سوزاندن در و شکستن پهلو وسقط جنین نمی کند بلکه بر عکس دوستی و محبت بین حضرت عمر و حضرت فاطمه و خاندان رسول را ثابت می کند. زیرا در این روایت آمده استکه حضرت عمر در خطاب به حضرت فاطمه می گوید ای دختر رسول خدا محبوب ترین فرد برای ما پدر توست و بعد از پدر تو خود تو.و همچنین در جمله پایانی روایت ذکر شده که بیعت صورت گرفت و حضرت عمر برگشت و هیچ حادثه ای رخ نداد.روایت سوم از علامه بلاذري إن أبابکر آرسل إلي علي يريد البيعة ، فلم يبايع ، فجاء عمر و معه فتيلة . فتلقته فاطمة علي الباب فقالت فاطمة : يابن الخطاب ! أتراک محرّقا عليّ بابي ؟! قال : نعم ، و ذلک أقوي فيما جاء به أبوک . انساب الاشراف، بلاذرى، ج1، ص586. ابو بکر به دنبال علي براي بيعت کردن فرستاد چون على(عليه السلام) از بيعت با ابوبكر سرپيچى كرد، ابوبكر به عمر دستور داد كه برود و او را بياورد ، عمر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه(عليها السلام) رفت. فاطمه(عليها السلام)پشت در خانه آمد و گفت: اى پسر خطّاب! آيا تويى كه مى خواهى درِ خانه را بر من آتش بزنى؟ عمر پاسخ داد: آرى! اين كار آنچه را كه پدرت آورده محكم تر مى سازد . سند روایت : المدائني، عن مسلمة بن محارب، عن سليمان التيمي وعن ابن عون : أن أبابكر ... اهل سنت : اين روايت غیر صحیح داست کافی است بدانید کسانی که روای این حدیث هستند یعنی عبدالله بن عون و سلیمان تیمی در آن زمان اصلا ً بدنیا نیامده بودند چطور روایتی را نقل می کنند که خود شاهد آن نبودند.عبدالله بن عون سال 66 هجری بدنیا آمده بین تولد او و وقوع حادثه 55 سال فاصله است !!سلیمان تیمی 46 هجری بدنیا آمده بین تولد او و وقوع حادثه 35 سال فاصله است !!چطور می گویی این روایت صحیح است !روایت چهارم : روایت پشیمانی حضرت ابوبکروي در آخرين روزهاي عمرش ، اعتراف مي‌كند كه دستور هجوم به خانه صديقه طاهره را صادر كرده است . تعدادي از علماي اهل سنت ؛ از جمله شمس الدين ذهبي (748هـ ) در تاريخ الإسلام ، در تاريخ زندگي ابوبكر ، محمد بن جرير طبري در تاريخش ، ابن قتيبه دينوري در الإمامة والسياسة ، ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و ... چنين مي‌نويسندعبد الرحمن بن عوف در بيماري ابوبكر بر او وارد شد و بر وي سلام كرد ، پس از گفتگويي ، ابوبكر به او چنين گفت : أما إني لا آسى على شيء إلا على ثلاث فعلتهن ، وثلاث لم أفعلهن ، وثلاث وددت أني سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم عنهن : وددت أني لم أكن كشفت بيت فاطمة وأن أغلق علي الحرب من به چيزي تأسف نمي‌خورم ، مگر بر سه چيز كه انجام دادم و سه چيزي كه انجام ندادم و سه چيزي كه كاش از رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) مي‌پرسيدم : دوست داشتم خانۀ فاطمه را هتك حرمت نمي‌كردم هر چند براي جنگ بسته شده شود ... .اهل سنت :اگر به سند این روایت دقت کنیم در بین راویان آن شخصی به نام علوان بن داود به چشم می خورد. امام ذهبی در کتاب المغنی فی الضعفاء به نقل از امام بخاری از او به عنوان منکر حدیث یاد کرده است.4204 - علوان بن داود وقيل ابن صالح البجلي قال البخاري منكر الحديث قلت ذكره ابن يونس في تاريخه وأن الليث بن سعد روى عنه توفي سنة 180 [ جلد 2 - صفحة 442 ] امام ابن الجوزی در کتاب الضفاء و المتروکین نیز او را از منکر حدیث می نامد. چه طور می شود روایت شخصی را که منکر حدیث است پذیرفت. قاضی : خوب این هم از قوی ترین دلایل شما !! که همه ی آنها با استناد به ادله و براهین باطل شددادگاه نظرش بر این است که ادله و براهین ارائه شده کافی است دادگاه با استناد به نکات زیر حکم خود را صادر می کند1) هیچ روایت صحیحی وجود ندارد چه در کتب شیعه و چه در کتب اهل سنت که وقوع این حادثه را ثابت کند2) هیچ سخن وروایتی از ائمه اهل بیت در اثبات این امر وجود ندارد3) کسانی که به ادعای شیعه شاهد عینی حادثه بودند یعنی حضرت علی و امام حسن وحسین هیچ روایتی و سخنی در این مورد نفرمودند4) احادیثی که طرف مدعی از کتب اهل سنت نقل کرد و ادعا نمود که وقوع این حادثه را ثابت می کنند بلا استثناء سند صحيح ندارند5) نکته ی مهمتر این است که در هیچ کدام از روایات نقل شده از کتب اهل سنت با وجود اینکه ضعیف السند بودند اشاره ای به اینکه حضرت عمر در خانه را آتش زد و یا به شکم حضرت فاطمه ضربه وارد کرد و جنین ایشان راسقط کرد وجود ندارد6) صحیح ترین روایتی که از کتب اهل سنت نقل می شود فقط اشاره به امر تهدید به سوختن خانه وجود دارد (البته اگر این هم صحیح باشد)7) و همچنین بر دادگاه روشن شد که طرف مدعی با خیانت در امانت علمی و عدم نقل صحیح احادیث و همچنین قیچی کردن روایات کتب اهل سنت برای اثبات دعوای باطل خود قصد بر جلوگیری از تحقق عدالت و ایجاد فتنه بین مسلمین را دارد. البته از کسانی که اساس مذهب آنها بر موهومات و جعلیات افرادی همچون کلینی و مجلسی و مفید بنا شده است نباید بیشتر از این توقع داشت . با در نظر گرفتن موارد بالا هر شخص خود قاضی باشد وبا انصاف حکم را صادر کند!

 

+ نوشته شده توسط ح -س در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 13:48 |

مبحث اول:    ارکان ومشخصات حکومت اسلامی خصوصیتی که اسلام را جاودانگی می بخشد ،این است که : برای مسائل انسان- از فردی ترین مسئله تا مسائل مهم بین المللی – اصول و موازینی کلی (جز در بعضی موارد بی تغییر ) ، متصور داشته،که نیازانسان بدان – تا وقتی که بخواهد "انسان"  باشد تغییر نمی یابد. اما انسان در شرایط واوضاع گوناگون، با استفاده از توانائیهای فکری خود،قوانین لازم روز رااز آن اصول و موازین کلی،استخراج و استنباط نماید (همانطور که برای تأمین نیاز زندگی مادی همیشه در تحول خود از مواد کلی و خام عالم ماده ،به همین ترتیب،عمل می کند (15).)حکومت نیز یکی ازمسائل انسان است،که اسلام برای آن،اصول و موازینی کلی،مقرر داشته که هرگز کهنه و بی خاصیت نمی شود،و بشریت همیشه نیاز دارد که قوانین حکومت در هرجا و هر زمان را از آن استخراج کند.در این متن – که خلاصه ای است از سخنرانی ها – قسمتی از این اصول در دو مبحث،خلاصه می شود . مبحث اول دربارۀ ارکان :  اسلام،نظامی است "خدایی- انسانی " . یعنی: مبانی و اصول اساسی و کلی زندگی را(که انسان به دلیل های فراوان  و از همه مهمتر،به دلیل نداشتن شناخت کامل نسبت به "خود" – وحتی،محال بودن چنین شناختی – نمی تواند آنها را وضع کند)، خدا دراختیار انسان قرار می دهد،و مسئولیت استنتاج درست ازآن،و اجرای دقیق و صادقانه ی مجموع این اصول و استنباط ها را به خود اومی سپارد. این امر و مسئولیت های گوناگون ایجاد می کند که،اولین و بالاترین آنها مسئولیت غیر منضبط و بدون تشکل امت،یا"مسئولیت مدنی" یک یک افراد است در برابر جامعه ... که به مقتضای آن،هر فرد به نسبت آگاهی و امکاناتش،نسبت به اجراء یا عدم اجرای درست قوانین اسلامی ( چه اصول و مبانی کلی،و چه صورت های استنباطی قبول شده) مسئولیت دارد. بر این مسئولیت عمومی در قرآن و سنت،زیاد تأکید شده که حدیث"کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته"برای تبیین آن کافی است. مفاد این اصل،عبارت است از"حاکمیت عمومی". یعنی اینکه : بالاترین نیروی حاکم بر ملت،خود ملت است. اما از آنجا که اداره و تنظیم جامعه،به تشکیلات نیازمند است ،باید این نیروی گسترده ی غیر متشکل،از مجرایی مردمی ومتشکل( با همان نظارت عمومی مردم)،برای اداره ی جامعه اعمال شود. نظام های گوناگون حکومت در گذشته و حال،جامعه را به نیروهای گوناگون جمعی یا فردی سپرده اند ... و با تحقیق (که خلاصه ای از آن در این رساله منعکس است) در می یابیم که مردمی ترین طریق اداره ی جامعه، تنها، حکومت اسلامی است. در این حکومت،نیروی پراکنده ی مردم، به تنها یک رکن یا یک" قوه"منتقل می شود به نام "شوری"که شباهت به پارلمان در حکومت های دمکرات دارد؛ اما با امتیازاتی که دارد، خصلت " مردمی بودن" را در قوه ی اسلامی صددرصد می سازد، در حالی که هیچ یک از پارلمان های سیستم های گوناگون،دارای این قدرت نیستند.با اینکه،نهایت اختصار در این رساله مورد نظر است،و نمی خواهم از بحث موضوعات اصلی،دور شویم اما دو مطلب مقدماتی مهم هست،که دنیای امروز از آن غافل است ،و برای درک درست ابعاد و ما صدق های" حاکمیت عمومی" به آنها سخت نیاز است ،و لذا ناچار با ایجاز تمام در اینجا مطرح می کنیم : تفاوت رهبری انقلابی و تشکیلاتی  درطول تاریخ،هرجا که مَلاء قدرت می یابند،وجامعه ای را زیرسیطره ی خود درمی آورند،آن جامعه می میرد، وتاریخ آن متوقف می شود،وجامعه ی بشریت درآنجا،حالت مرداب وگندابی پیدا می کند،که حرکتی انسانی به سوی اهداف ومقاصدی عالی درآن یافت نمی شود.درآنجا ارزش ها عوض می شوند.پستی ها وماده پرستی ها،به صورت هدف والا وارزش عالی درمی آیند،وایثارها وشهامت ها، خوار و جنون آمیزبه شمار می آیند. پیام های الهی، درتاریخ حیات بشر، همیشه نهیبی براین گنداب ها بوده،ومرده های تحقیرشده ی ارزش گم کرده را، "انذار"(1-15) کرده،وبا ایجاد شهامتهای آگاهانه درآنان،آنان را به زندگی والا- درصورت جهاد وتلاش وفداکاری- بشارت داده است.جریان طاغوتی، هرگزمجال نداده ونمی دهد،تا حرکت توحیدی،برای همیشه ادامه یابد،وهمه ی مرداب ها را،حیاتی تازه وهمیشگی بخشد.اما بالاخره،این ندای حیات بخش،با نهاد انسان آشنایی دارد،وگه گاه،آوایی ضعیف یا قوی از آن، با رابطه با زیربنای توحیدی یا منقطع (2-15) ازآن درمقطعی اززمان ونقطه ای اززمین،فردی یا افرادی را،ازغفلت گندابی،برمی انگیزد، وبه برانگیختن جامعه مأمورمی سازد. انسان بیداری که درچنین جامعه ای قیام  می کند،همانند قاصدی است ازلجن زار گندیده به قله ای آزاد وناظر و مشرف برشاخسارها وگلزارها وباغ ومرغزارها،که بشرلجنی را می خواهد برانگیزد وبه سوی قله شان رهنمون گردد.ولی لجنی ها،به زندگی مرده عادت دارند وحال نفس کشیدن وبوییدن هوای سالم را ندارند.اما این انسان بیدار،اگرتوانایی وآگاهی ادامه ی راه را بیابد، "رهبرانقلابی" می شود، وتا زمانی که مهلت حیات دارد، کارخود را ادامه میدهد. بالاخره، انسان نه مانند پدیده ای است طبیعی،ونه حتی نظیرهرکدام ازجانداران دیگر،زیرا هیچ مقیاسی پیدا نمی شود که افراد این موجود را به طوریکنواخت دربگیرد.یعنی : هیچ وقت نمی توانی همه ی انسان ها را ازتمام جهات با یک مقیاس تعریف کنی.ولذا،وقتی که رهبرانقلابی،کاررهبری را ادامه می دهد،می بینیم که به تدریج،حالت لجن زار دگرگون می شود،و علیرغم تهدید و بگیر و ببند لجن داران، جنب وجوشی در لجنزار پدیدار می‌گردد،ودرهربارتکان وجریان ازلجن به سوی قله،عده ای، سرازلجن برمی آورند، وازسر برآوردگان نیزهمه راهی هوای آزاد "آزادی" نمی شوند. بعضی گذشت ازتغذیه ی لجنی را  تحمل نمی کنند،وتشنگی وگرسنگی وخستگی راه وتهدید لجن دار را نمی توانند بکشند،یا لالایی فریبکارانه ی لجن دار را گواراتر از آوای حیاتبخش رهبر می شمارند... و بالاخره، به اعماق لجن فرو می غلطند ...بعضی ازلجن بالا می آیند،ومشقت راه آزادی را خریدار می شوند. واین ها همه نیزتاب وتوان ادامه ی راه را ندارند، بلکه، معدودی هستند که ازهمه می گذرند وبه سوی قله ی رستگاری تا آخرین نفس،تلاش می کنند... وباز بالاخره، ادامه ی راه رهبر،لجنی ها را بیرون می کشند وازاسارت لجن دار می رهاند.این چنین انسانی آگاه وبیدارکننده، درآغاز،همه ی مسئولیت های رهبری فکری وعملی جامعه را به عهده دارد،ونمی تواند به هیچ وجه ودرهیچ موردی،تابع وپیرو لجنی ها باشد.زیرا جهت او،با جهت آنان،کاملاً متعارض است، وپیروی اوازآنان، مانع ادامه ی راه می گردد. دراینجا فقط، "قُم فَاَنذِر" مطرح است.اما هراندازه که مبارزه ادامه می یابد،ومردگان با حیات انسانی آشنا می شوند،به نسبت این آشنایی،برای اظهارنظردرباره ی راه و روش مبارزه، اهلیت وصلاحیت می یابند،ورهبر نیز وظیفه دارد این اهلیت را درآنان تقویت کند، و با شرکت دادن آنها دربررسی ها وراهیابی ها، آنان را برای پذیرش آگاهانه ی دنیای آزادی آینده، وتحمل مسئولیت اداره ی جامعه ی نوین، آماده سازد (زیرا پس ازمرگ رهبر،تکلیف،متوجه آنان خواهد شد) .دراینجا وظیفه ی "وشاورهم فی الامر" مطرح می شود.اما دراین مرحله ی تکاملی از رشد انقلاب (که به تدریج،انقلابی ها پرورش می یابند وبه رشد انقلابی می رسند) باز،نقش رهبری انقلاب نقش اول است،وپس ازشور  با پرورش یافتگان، تصمیم نهایی درانتخاب بهترین رأی ودرمحدوده ی امور رهبری (به دانش ها وتخصص ها) با شخص پرورش دهنده (رهبر) است: " فإذا عزمت فتوکل علی الله" ... (آل عمران159 )و او است که با سابقه ی انقلابی،هم تجربه های تازه رسیدگان را دارد،. هم نیروی ممتازواستثنائی سابق خود را.اما پس ازمرگ رهبری انقلاب،مرحله ای جدید اززندگی اجتماعی شروع می شود، که درآن، دیگر، شخصی دارای این صلاحیت تصمیم گیری نیست،واکنون،مرحله " وأمرهم شوری وبینهم" فرا میرسد.دراین مرحله کسانیکه پرورش انقلابی یافته اند،وبا نظام ومکتب جدید آشنائی دارند، ونسبت به آن واجرای آن صمیمی هستند،همه دریک سطح ازحقوق سیاسی هستند،وبایدتنها با شوروتبادل نظر روی مسایل جامعه،مطابق مبانی وموازین مکتب،تصمیم بگیرند،وتنها ملاک برتری یک رأی بر آراء دیگر، قدرت استدلال آن است (اما درفرضی که در ادله با هم تعارض داشتند وبرتری هیچ کدام ثابت نشد،درآن صورت،اکثریت صاحبان آرای مستدل- نه اکثریت کمی محض- مبنای تصمیم گیری خواهد بود) ،وشوری امورجامعه را به ارکان دیگرمی سپارد که همه زیرنظرشوری هستند.2-تفاوت دمکراسی عمومی ودمکراسی خصوصی مردم یک شهر،صاحبان این حق هستند که بخواهند شهرآنان ازنظرعبور و مرور و شرایط شهری و بهداشتی وغیره،شهری سالم و پیشرفته باشد.اما کیفیت تأمین خواسته ها ورعایت عواطف این مردم بعهده ی متخصصان علوم وفنون مختلف است.درقسمت اول این موضوع،دموکراسی،با بعد عمومی آن مطرح است.یعنی: دراینجا به آمال و عواطف اکثریت مردم، بدون در نظر گرفتن این قشر یا آن گروه، باید توجه شود. اما درقسمت دوم این موضوع، بُعد خصوصی دموکراسی مطرح است، ومبنای تصمیم گیری،رأی ونظر اکثریت مردم شهر نیست. بلکه رأی ونظرصاحب نظران ومتخصصان دلسوز و صمیمی، مبنای تصمیم گیری خواهد بود. تفاوت این دوبُعد، یا دومرحله ی دموکراسی، هنوزدرجهان سیاست، مطلقاً درک نشده؛ ولذا می بینیم که درکشورهای دمکرات، برای انتخاب یک مهره، کسی که 51 رأی می آورد، برنده است هرچند صاحبان این 51 رأی ازنظر آگاهی سیاسی، نسبت به صاحبان 49 رأی، ضعیف، یا حتی صفر باشند. وبا مختصر دقتی متوجه خواهیم شد که این آشفتگی وقاطی پاطی شدن دوبعد دمکراسی، درحقیقت، مفهوم دمکراسی راازحکومت سلب می کند؛ و آن را به صورت یک بازی عوام فریبانه درمی آورد؛درست مانند اینکه برای جستجوی امراض عمومی یک شهر، به جای تکیه بر رأی پزشکان دلسوز(که اقلیتی بسیارکوچک اند)،رأی اکثریت مردم ناآگاه ازمرض ودرمان را، مبنای تصمیم گیری قراردهیم!درجامعه ی اسلامی آینده ی ما،برای اداره ی شئون مختلف اجتماعی اعم ازتدوین قانون اساسی و وضع قوانین دیگر،ویا سپردن وظایف به اشخاص، باید دقیقاً به ما صدق این دونوع دمکراسی- که فقط دراسلام مطرح است- توجه شود.پس ازدرک این دو مطلب یعنی "تفاوت رهبری انقلابی ورهبری تشکیلاتی " و "تفاوت،ما صدق مکراسی عمومی وخصوصی" ،برگردیم به بحث "ارکان حکومت" :درسیستم حکومت اسلامی،تنها یک رکن متشکل اصلی وجود دارد،که کاراستخراج قوانین روز از اصول وموازین کلی به وی سپرده شده، وارکان دیگری که برای اداره ی شئون گوناگون جامعه ها درشرایط مختلف،لازم هستند،همه فرعی اند؛وتنوع وتعداد آنها،شکل سازمانی آنها،وهمچنین حدود قدرت واختیارات هریک، مانند موجودیت آنها، به صلاحدید وتصمیم گیری همان رکن اصلی،بستگی دارد.(شوری درسطح های مختلف وبرای قسمت های گوناگون ازجامعه،با شرایط خاص آن،همیشه رکن تصمیم گیری است. اما بحث اینجا،فقط درباره ی "شورای عالی مملکتی " است).این رکن اصلی که قرآن،تمام اختیارات اداره ی جامعه ی اسلامی را به اوسپرده،"شوری" است،وقانونی که این اختیار نامحدود و همه جانبه را به این رکن تفویض کرده،قسمتی است ازآیه ای درسوره ی "شوری" با این عبارت:   "وأمرهم شوری بینهم".می دانید درکشورهایی که مدعی اداره ی جامعه با نظام دموکراسی هستند (صرف نظرازنام ها و عناوین و درستی یا نادرستی آنها)،پارلمان به عنوان نیروی قانون گذاری ،وجود دارد.درچهارده قرن پیش،قرآن،به خاطر نجات بشریت از آز و هوس های حکومت های خودکامه ی دیکتاتور، نظام حکومت "شوری" راتعیین کرد که- گویا- پارلمان، درنظام های دمکراتیک امروز، کار همان شوری درحکومت اسلامی راعهده دار است. منتهی، ما بین شورای حکومت اسلامی وپارلمان حکومت های دمکرات مآب،تفاوتهایی اساسی وجود دارد،که درصد "مردمی بودن" این دونیرو را، عمیقاً متفاوت می سازد. دراینجا، چند فقره ازاین تفاوت ها را یادآور می شویم - که درنظام حکومت اسلامی باید مورد توجه باشد، اما با درک این واقعیت، که انتقال ازنظام طاغوتی فعلی،به آن نظام مردمی توحیدی،به طورتدریجی،می تواند امکان پذیرباشد- .واینک،این تفاوت ها:  ۱-حدود قدرت واختیارت  قوانین اساسی حکومت های جهان امروزکه دموکراسی را مدعی هستند،با تفاونهایی که با هم دارند،کلاً دراین خصوصیت مشترک اند که پارلمان را به عنوان یک رکن ازارکان حکومت می شناسند، وارکانی دیگردرکنارآن وجود دارند که نیروی اداره ی مملکت،با نسبت های مختلف، ما بین پارلمان واین ارکان تقسیم میشود، وگاهی، بعضی ازقوای حاکم در نظام های دمکراتیک، می توانند بدون رأی یا موافقت پارلمان، دست به کارهای مهم واساسی بزنند.درنتیجه، این قوانین، اختیارات پارلمان را به چند درصد (کم وزیاد) محدود می کند.اما- همانطورکه اشاره کردیم- شوری درتشکیلات حکومت اسلامی تنها رکن وتنها قدرت اصلی است،وصد درصد اختیاراداره ی جامعه، دردست او می باشد،وهیچ نیرویی دیگر، اصالت وموجودیت رسمی ندارد، و وجود یا عدم هرچند نیروی دیگربا هراندازه اختیار،به نظرشوری بستگی دارد. (16).دریکی ازدرس ها،بحثی مفصل داشتیم درباره ی انواع حکومت ها،واختلاف هایی که ما بین اسم ومسمی،به صورت های گوناگون وجود دارد.این بحث دراینجا، گرچه اهمیت دارد،اما چون می خواهیم این رساله خیلی کوتاه باشد،ازآن صرف نظرمی کنیم، و- به امید خدا- به آخررساله خواهیم افزود.(1-61)درآن بحث،متوجه خواهیم شد که ما بین عنوان رسمی وماهیت سیاسی واجتماعی بعضی ازحکومت ها، فاصله فراوان است، وراستی دراین مورد نیز، مانند بسیاری موارد دیگر، بعضی ازکلمات، ازمعنی خود بیگانه شده اند، یا حتی معنی اصلی برخی ازکلمات، به طورکلی فراموش شده است.کلمه ی "شوری" ونیزکلمه ی "شوروی" که به شوری منسوب است، ازاین سری کلمات معنی گم کرده اند. شصت سال سابقه ی پرخشونت ترین واستبدادی ترین حکومت یک حزبی که فقط درصدی کوچک ازیک ملت (یا چند ملت) بزرگ را تشکیل می دهد، وبرای ملت- وبه خصوص، طبقات زحمتکش- حق رأی قائل نیست، عامل این تغییرهویت وگم شدن معنی ازدو کلمه ی " شوری" و "شوروی" گردیده است. اگراین سابقه، درذهن ها نبود، واین دو کلمه رسوا نشده بودند، با گرفتن الهام ازقرآن، وبا توجه به اینکه درسیستم حکومت اسلامی، همه ی قدرت ها درشوری متمرکزاست، باید تنها عنوان سیاسی برای نشان دادن شکل واقعی حکومت اسلامی را تعبیر: "حکومت شوروی اسلامی"(17) انتخاب میکردیم. اما با سابقه ای که اشاره کردیم، راستی باید مدتی برای اعاده ی حیثیت کلمه ی شوری کار کنیم، تا شایستگی چنین انتخابی را بازیابد، وبتواند معنی واقعی خود را القاء کند.2-احراز حق عضویتشرط صلاحیت برای عضویت درشورای اسلامی، طبیعی است، نه تبلیغی. دراین نوع حکومت، عضوشوری کسی است که با سابقه ی رفتاروخصوصیات اخلاقیش، اعتماد عمومی مردم مسلمان درستکاروبی نظررا جلب کرده باشد، ونه مردم ونه شایستگان عضویت شوری، ازاو، نادرستی وخیانتی ندیده باشند، واین سابقه ی درخشان، به اضافه ی آگاهی دردین ونسبت به مسایل جامعه، عضویت درشورای اسلامی را برای او محرزمی گرداند. اما درنظام های دمکراتیک جهان امروز، اعضای پارلمان ها، یا دستوری وحزبی است، یا به وسیله ی رنگ های مختلف تبلیغات، وارایه ی خدمات وبرنا مه هایی که "درآینده انجام خواهند داد!"، انتخاب می شوند...وخبردارید که گاهی ازننگترین وسیله ی تبلیغاتی نیز (مانند زدن عکس کاندیدا برروی پیراهن مانکن ها!)استفاده می شود...وبسیارپیش می آید که یک کاندیدا، با وجود برتری نسبت به رقیبان، به واسطه ی نداشتن پول کافی یا ذوق تبلیغی، شکست می خورد وبه مجلس راه نمی یابد.۳-شماره ی اعضاء ونسبت آناندرشورای اسلامی (خواه شورای عالی مملکتی، یا شوراهای گوناگون دیگر)عده ی اعضاء، نه نسبت به سطح کشور،ونه برای یک منطقه،مطلقاً مطرح نیست. تنها ملاک، فقط داشتن صلاحیت برای عضویت است. بنابراین، برای شورای عالی مملکتی، (اگرجامعه ومدیریت آن کاملاً اسلامی شود)، چنانچه منطقه ای با یک میلیون نفرجمعیت، یک صد نفرواجد شرایط داشته باشد، همه به طورطبیعی، اعضای مجلس هستند.درحالی که منطقه ای دیگربا همین جمعیت ممکن است حتی دو فرد ذی صلاح نداشته باشد. عضوشوری باید آگاه وامین ودلسوزباشد. پس اگراین شرایط را نداشت، رفتنش به شوری، فریب مردم است و اسراف وتبذیردربودجه ی مملکت، (مانند اثری که نمایندگان رستاخیزی دارند).اعضای شورای عالی مملکتی، هرکدام نسبت به سراسرمملکت مسئولیت دارند، ونسبت هریک با هرمنطقه با نسبت اوبه منطقه ی خودش، فرقی ندارد (این مطلب درمورد شوراهای منطقه ای ودیگرشوراها نیزصادق است). یا ممکن است دریک زمان، اعضای شوری، یک صد نفرباشند، ودرزمان دیگر، کمتریا بیشتر.وبازدرهرزمان ممکن است افرادی، شرایط عضویت را پیدا کنند، که بدون قانون جدید، به سایر اعضاء می پیوندند.اما درپارلمان های حکومت های غیراسلامی، اولاً درهرمکتب، عده ی اعضای شوری، معین می شود، وکُرسی های پارلمان را باید عده ی تعیین شده پرکند (بدون زیاد وکم، وخواه افراد واجد شرایط، تا حد معین، وجود داشته باشند یا خیر! واگربه هرترتیب، عده ی تعیین شده به پارلمان رفتند، چنانچه افرادی دیگربا صلاحیت حتی بیشتروجود داشته باشند، حق رأی نظیراعضای پارلمان را ندارند!) وبرای هرمنطقه به نسبت جمعیت، عده ی اعضاء تعیین می شود، که این " حق السهم" ! نیز، بالا وپایین ندارد، وچنانچه دراثنای مدت یک دوره ی اجلاسیه، فردی یا افرادی، صلاحیت عضویت را بیابند، اجاره ی همکاری با اعضای رسمی را نمی یابند، هرچند توانایی ارائه ی خدماتی ارزنده تر ازاعضاء را داشته باشند! دراینجا ناچار به افزودن این توضیح هستیم که :رعایت این امتیازوبقیه ی امتیازاتی که شورای اسلامی دارد، درجامعه ای مقدوریا مفید است که :اولاً، افراد شایسته وآگاه ازاسلام با دیدی روشن نسبت به موازین اسلامی به حد لازم پرورش وتشکل یافته باشند، نه درجامعه ی  کنونی ما، که به واسطه ی چندین قرن بیگانگی ازحکومت اسلامی ونیزبه واسطه ی وجود فرقه های مختلف با دیدهای گوناگون نسبت به اسلام، پیاده کردن همه جانبه ی نظام اسلامی ازابتدای کارنامقدوراست. به خصوص که متأسفانه، همراه با پیشرفت قدرت کوبندگی انقلاب، کارپرورش وتشکل صورت نمی گیرد. وظاهراً، به دلیل فساد فوق ازحد رژیم که ناآگاه ترین قشرها را درصفوف انقلاب جا داده، وبه دلیل مأیوسی تجربی آمریکا وشوروی نیزازحمایت طولانی چنین رژیمی، وازهمه مهمتر، به دلیل همبستگی روزافزون اکثریت قاطع برادران ارتشی با انقلاب، به خاطرداشتن عواطف اسلامی مشترک با مردم، چنین به نظرمی رسد که نظام شاهنشاهی، به زودی به زانو درخواهد آمد واگراین حساب درست باشد، پس ازسقوط رژیم، با اشکالاتی فراوان روبروخواهیم شد، وزمانی طولانی لازم است، تا جامعه ی ما، توانائی انتقال ازیک جامعه ی تمام طاغوتی را به یک جامعه ی توحیدی، به دست آورد (این مطالب را خدمت امام خمینی نیزسفارش کرده ام که امیدوارم مورد توجه قرارگیرد).ثانیاً: جامعه یا کاملاً اسلامی باشد، یا لااقل، مرزکفرواسلام ازهم شناخته شود.درحالی که جامعه ی ما وهمچنین سایر جوامع به نام اسلامی، به قدری ازاسلام واقعی دورافتاده است، که "مسلمانی"، برای تقریباً اکثریت مردم، چیزی است شبیه به نام خانوادگی، وحداکثربا احساسات وعواطف وبا بعضی وظایف عملی اسلامی. وزمانی لازم است تا چنین جامعه ای با این آشفتگی وبا این آلودگی، شایستگی اجرای نظامی را، با 180 درجه مخالفت نظام چندین قرنه ی گذشته بیابد.4- مدت خدمتدراسلام، مدتی به عنوان دوره ی اجلاسیه ی شوری تعیین نشده است، وهریک ازاعضاء شوری، تا زمانی که صلاحیت عضویت وی ثابت است، وتوانایی خدمت دارد، ووظیفه ای خارج ازشوری ومعارض با کارآن را به عهده نگرفته،مکلف است خدمت درشوری را ادامه دهد.اما برای پارلمان ها درهمه جا دوره ی اجلاسیه، با زمان های مختلف تعیین می شود، وفرضاً یکی ازاعضاء دراثنای این دوره، کمترین خدمت وکوچکترین اثری نداشته باشد، باید مدت را تمام کند، واگراعضاء دریک دوره منشاء بزرگترین خدمات باشند، با پایان مدت، صلاحیت خدمت را نیزازدست میدهند! مگراینکه، کسی مجدداً انتخاب شود.درحکومت اسلامی، فقط زمانی یک عضو، ازشوری بیرون می رود که به واسطه ی ارتکاب خلافی (به طوری که درمبحث دوم می آید)،صلاحیت خدمت را ازدست دهد.5- کیفیت به جای کمیت درشورای اسلامی- به خلاف پارلمان های دیگر- مبنای پذیرش یک رأی، قدرت واستحکام وانطباق آن با موازین کلی ومقررات کتاب وسنت وشرایط روزاست، نه اکثریت. فرضاً اگرهمه ی اعضای شوری، یک رأی را اعلام کردند، ویک عضو درهرزمان، نظری مخالف با آن ارائه کرد، همه مکلف اند ادله ی او را بشنوند، واگردرست بود، بپذیرند. ورأی قبلی را باطل اعلام کنند.اما اگردرموردی، ادله ی آراء مختلف دارای قدرتی یکنواخت بودند وبرتری هیچ کدام ثابت نشد، تنها دراین صورت، اکثریت ارزش دارد، آن هم اکثریت متخصصان، نه به طورمطلق، یعنی دراین فرض نیز، بالاخره کیفیت است که به کمیت ارزش می بخشد. 6- دراسلام، به مقتضای حق "حاکمیت عمومی " و "مسئولیت مدنی" یک یک افراد امت، برشوری نظارت دارند، وهرگاه عضوی مرتکب خلاف شود، هرفردی که ازآن آگاهی یابد، نه تنها حق دارد، بلکه مکلف است اورا "استیضاح" کند، واگرمرتکب خلاف محرزشد، ازآن عضو، خود به خود وبدون تشریفات، سلب عضویت می شود.وهیچ مقام مسئولی حق ندارد ازجوابگویی (مستقیماً یا به وسیله ی نماینده ) سرباززند.7- حتی المقدورهرگونه ازوظایف گوناگون ومهم مربوط به "ارکان فرعی" به کسانی سپرده می شود،که واجد شرایط عضویت شوری باشند. مگرزمانی که برای کارهای اجرایی، نیروی متخصص لازم باشد، وتخصص مورد نظردرغیراعضای شوری موجود باشد.(به هرحال، باید فراموش نکنیم که اسلام، به تناسب شرایط، تکلیف تعیین می کند، ودرزمانی که جامعه کاملاً اسلامی نیست، کارها را"امثل"ها عهده دارمی شوند).8- برای اداره ی یک مملکت، همین شورای عالی- که "قوه ی مقننه" وحاکم وناظربرتمام شئون کشوراست، کافی نیست. قرآن تمام امورجامعه، حتی کارواحدهای کوچک ازقوه ی مجریه وغیرآن را نیزبه شوری سپرده است، ومجموعاً هیچ گوشه ای ازیک مملکت اسلامی وهیچ واحدی، نباید جزبا نظام شوری اداره شود.پس ازوضع قوانین عمومی، شوری است که حق دارد، بهترین طریق اجرای قوانین را درفلان واحد تعیین کند (پس شوراهای پایین نیز، درمحدوده ی کارخود، شبیه به قوه ی قانون گذاری هستند).بنابراین، درکشورایران ،که مملکت ها وفرهنگ های مختلف وجود دارد، بهترین طریق عملی شدن حکومت شوراهای اسلامی، این است که هرمنطقه دارای یک ملیت، بنا به علاقه ی خود مردم، به صورت یک واحد شناخته شود، وشورایی منطقه ای دررأس تمام واحدهای مختلف وشوراهای آن منطقه قرارگیرد، واجرای قانون اساسی وموازین عمومی کشوررا (درصورتی که اسلامی باشند)، ووضع قوانین خاص متناسب با فرهنگ ومذهب منطقه را به عهده گیرد. اما به خاطراطمینان ازرعایت این وظایف، باید نمایند ای ازطرف شورای عالی درهرمنطقه باشد که اشتباهات وانحرافات را تذکردهد، ودرصورت مفید نبودن تذکرشورای عالی را آگاه سازد. درخاتمه ی این بحث، یادآورشویم که فساد حکومت ازپایان دوره ی خلافت وبا استقرارشاهنشاهی اموی، نظام شوری را پایان دارد... ودرنتیجه ی این نظام استبدادی وعدم امکان اجتماع دانشمندان هرزمان برای شوری وقانون گذاری (وهمچنین به واسطه تحمیلات سلاطین عباسی)، امت واحد، دچارتفرق گردید... و اکنون، علیرغم اخطارها و تحذیرهای مکرر کتاب و سنت در مورد تفرق، مسلمانان به شاخه های متعدد بزرگ و کوچک تقسیم شده اند. پس ناچار، در عین اینکه شوراهای هر منطقه، پس از موازین مشترک، قوانین خاص مذهب آن منطقه را وضع می کنند، در شورای عالی، دانشمندان مذاهب، در مورد هر موضوع، ادله یک یک مذاهب را بررسی می کنند، و هر کدام را که بیشتر با کتاب و سنت منطبق باشد، می پذیرند. با این ترتیب مرتب، بر شماره موضوعات مورد قبول همه مذاهب افزوده و از اختلاف کاسته می شود. طبیعی است که هرقانونی با این ترتیب وضع شود، هم شوراهای مناطق وهم عموم مسلمانان پیرو مذاهب مختلف، آن را می پذیرند. زیرا مراجع تقلید و اشخاص مورد اعتماد آنان، آن قانون را پذیرفته اند. این روش، می تواند حرکتی انقلابی باشد که ما را از تفرق معلول ارتجاع، تدریجا بسوی وحدت بازگرداند، و پس از گذشت مدتی، نام های خود ساخته ی مذاهب، عملا محو شوند، و تنها نام خدایی "اسلام " باقی بماند، و همه فقط ، "مسلمان" باشیم، که بدین وسیله یکی از خطرناکترین حربه های ایجاد جنگ و آشوب را، از دست دشمنان داخلی و خارجی، خواهیم گرفت، وراه رابسوی وحدت عالم اسلام، ودر نتیجه : نجات جهان را از شر امپریا لیسم سرخ و سیاه، و سلاح خطرناکشان صهیونیسم، هموارخواهیم ساخت .(18)     ارکان فرعی  درمقدمه ی این بحث، اشاره به یک رکن معنوی اساسی را ضروری می دانیم که ارتباط مستقیمی با موضوع ندارد.اما اهمیت آن،ازنظراسلام به قدری است که نه تنها ارکان فرعی، ونه تنها، تنها رکن اصلی یعنی شوری، بلکه قدرت اصلی جامعه یعنی امت نیزبه وسیله ی آن، موجودیت وارزش واقعی کسب می کند.این رکن، عبارت است از" پرورش وآموزش" (19)، هم عمومی وهم خصوصی.شورای اسلامی، مقدم برهمه ی وظایف گوناگونش، مکلف است، امکانات پرورش وآموزش را برای همه ی افراد جامعه اعم ازپسر و دختر، تا حدی فراهم کند که همه، ازنظراخلاقی وآگاهی، شایستگی وتوانائی تعهد مسئولیت مدنی واجرای حق حاکمیت عمومی را داشته باشند، به طوری که کمترین تخلف ازموازین اسلامی را بشناسند وازکسی نپذیرند.علاوه براین، وظیفه دارد که تا حد لزوم نیروی متخصص را برای تعهد وظایف گوناگون، به خصوص برای اداره ی شوراهای عالی ومنطقه ای پرورش کند. (واین وظیفه بالاترازآن است که شوری،آنرا به ارکان فرعی بسپارد).علت سیطره یافتن حکومت شاهنشاهی برجامعه ی اسلامی، این بود که خلفای راشدین، گرفتارجنگ های وسیعی با شاهنشاهی ایران وروم واقمارآنان شدند، وازپرورش نیروی متخصص حکومت (اعضای شوری) به تناسب گسترش روزافزون جامعه غافل ماندند.این نیروی متخصص، درحقیقت، "هستۀ مرکزی" جامعه ی اسلامی است، که حضرت رسول (ص)، سالها پیش ازتشکیل جامعه ی اسلامی، وحتی همزمان با آن، همت خود را، صرف ساختن آن نمود، وبا گسترش جامعه، برعده ی افراد واجد الشرایط نیزمی افزود.شوری اسلامی، (خواه عالی یا منطقه ای) اضافه براین وظیفه ی خطیرواساسی، ناچاراست ارکانی تعیین کند، تا در زیر نظرومراقبت دائم آن، شئون گوناگون جامعه را، اداره کنند اصولاً هیچ قیدی درتقسیم وظایف وتعیین ارکان، برای شوری وجود ندارد.شوری، به تناسب شرایط، هرچند رکن که بخواهد تعیین می کند، وهراندازه وظایف که لازم بداند به هر رکن می سپارد. اما مهمترین ارکان فرعی، که هرکدام، استقلال کامل دارند، وتنها شوری است که مستقیماً برآنها نظارت دارد، عبارتنداز:۱- قوه ی قضائیه یا دادگستری، که مسئول رسیدگی به جرائم وجنایات وبه دعاوی واختلافات اشخاص حقیقی یا حقوقی با هروظیفه وموقعیت با یکدیگر، یا با هریک ازارکان (اصلی وفرعی) یا ارکان با یکدیگرمی باشند. موازین مورد استناد این قوه، درکتب فقهی مذاهب اسلامی، مشروحاً بیان شده است.وناچاریم تذکردهیم که درتقسیم وظایف درجامعه ی اسلامی، پستی به عنوان "وزارت دادگستری" نداریم. زیرا وزیرتابع دولت است، و وجود اودررأس قوه ی قضاییه، معارض با استقلال این قوه است، (گفتیم که:همه ی قوا،مستقیماً زیرنظرشوری هستند).2- قوه ی اجراییه یا دولت، که وظیفه دارد، تمام شئون اجتماعی را- جزآنچه شوری به عهده دارد، یا به ارکان دیگر می سپارد-  به عهده گیرد.۳- قوه ی دفاعیه یا ارتش، که وظیفه دارد دربرابرتجاوزخارجی، ازکشوردفاع کند، ونیزازتبلیغ اسلامی وپیام آزادیبخش توحیدی برای آگاه ساختن مستضعفان عالم (20) ونجات دادن آنان ازدام حکومت های زر و زور و تزویر، حمایت نماید:" وَ ما لَکُم لا تُقاتِلونَ فی سَبیلِ اللهِ وَ المُستَضعَفینَ مِنَ الرِجالِ وَ النِسّاءِ وَ الولدان..." قرآن کریم(نساء75)(21).ذکرچند نکته درمورد تفاوت ارتش اسلامی با سایرارتش ها ضرورت دارد:۱-چون ارتش، عهده دار وظایفی است که ازوظایف اساسی همه ی مسلمانان می باشد (همه ی مردان سالم درهر وقت، وهمچنین شرکت زنان سالم دروقت لزوم) دوره ی اجباری خدمت، دراسلام مطرح نیست. بلکه شوری وظیفه دارد فنون دفاع را- به تناسب شرایط روز- دراثنای آموزش عمومی، به همه ی مسلمانان تعلیم دهد، تا دروقت جهاد، برای حمل سلاح آماده باشند.۲- ارتش نیازبه کادری ثابت دارد که عهده داراستفاده ازفنون تخصصی نظامی، ودادن تعلیمات عمومی دفاعی به مسلمانان باشد. این کادر، ازداوطلبان تشکیل می شود، ودرداخل کشوروظیفه ای ندارد، ولذا درمرزها مستقرمی شود.اما حفظ انتظامات داخلی، به عهده ی پلیسی است که مستقیماً دراختیاروتحت فرماندهی قوه ی قضاییه می باشد.درصورت پیروزی انقلاب، حکومت اسلامی وظیفه دارد، ازاین ارتش عریض وطویل، که واحدی مصرف کننده وبی خاصیت است، برای کارهای تولیدی وخدمات گوناگون استفاده کند.3- قوه ی مالیه یا بیت المال، که وظیفه دارد، اقتصاد جامعه را چنان تنظیم کند که انتقال ازنظام طاغوتی تولید (تولید موادغیرلازم واشرافی- تولید اضافه برنیازبعضی مواد وبدون کنترل- استخراج جنون آمیزوپرولع معادن...) ونظام طاغوتی مصرف (اتراف بوسیله ی تبذیر یا اسراف) به سوی اقتصاد توحیدی را مقدورسازد.بحث درباره ی ارکان ومشخصات اقتصاد اسلامی، کاراین رساله ی کوتاه نیست. امیدوارم پس ازاین رساله، بتوانیم از سلسله درس های مربوط به اقتصاد اسلامی رساله ای تهیه کنیم که پس ازبیان مطالب مهم وضروری، تفاوت این نظام اقتصادی با اقتصاد افسارگسیخته، واقتصاد ارشادی سرمایه داری، واقتصاد استبدادی مارکسیستی، شرح دهیم.آنچه باید دراینجا بدان اشاره ای شود این است که نظام اقتصادی اسلام، تاکنون به طورنهایی پیاده نشده است.درصدراسلام، به دلیل گرفتاری دائم جامعه ی اسلامی درجنگ با دو"ابرقدرت" زمان، شاهنشاهی ایران وروم(1-21) وپس ازصدراسلام، حکومت شوری، تبدیل به حکومت شاهنشاهی امویان شد، که خود نظامی سخت طاغوتی بود، ونمی توانست نظام توحیدی را- ازهیچ جهتی- اجراء کند.اما با استقرارجامعه ی اسلامی مدینه، پیامبراسلام، نظام "اخاء" را اعلام نمود، که ترتیبی عاجل وساده بود برای رفع فواصل اتراف واستضعاف... وبا وجود گرفتاری های نامحدود وگسترش روزافزون جامعه، بازتلاش برای پایان دادن نهایی به اقتصاد طاغوتی واجرای اقتصاد اسلامی، ادامه داشت.تا اینکه دراواخردوران خلافت عمربن خطاب(رض)، کار" دیوان"، آماده ی اجراء شد که:" با اجرای آن، هیچ کس، دِرهمی بیش ازدیگری نتواند خرج کند..." .اما پیاده کردن این برنامه - که متضمن اجرای کامل ونهایی اقتصاد توحیدی بود- به موجودیت امتیازداران (که دراسلام، امتیازات معنوی یعنی:استکباررا ازدست داده بودند) دربُعد مادی جامعه نیز، خاتمه می داد وبه این دلیل، بقایای دو قدرت خطرناک طاغوتی، یعنی شاهنشاهی ایران واشرافیت اموی،دست به دست هم دادند، وتوطئه را آغازکردند... ونتیجه ی این اتحاد اهریمنی، شهادت عمر(رض) بود، که متاسفانه پس ازآن، شیرازه ی کارازدست رفت، وبه تدریج،هم اشرافیت وهم شاهنشاهی (با همه ی انحصارطلبی های نیروهای متخاصم)، زنده شدند.علت اساسی آن همه تبلیغات وخلق روایات ضد عمری درایران، همین زمینه سازی برای زنده کردن شاهنشاهی بود که عمرآن را درهم کوبیده بود... امیدوارم توفیق یابیم، وباردیگربه زندگی این سرطان خطرناک، برای همیشه خاتمه دهیم، وپس ازآن، دانشمندان بتوانند واقعیت را، برای مردم فریب خورده ی دسایس شاهنشاهی، روشن سازند، زیرا تاکنون بیان این واقعیت، تهدیدی بوده خطرناک که نظام شاهنشاهی نمی توانسته آن را تحمل کند.درخاتمه ی این بحث یادآورشویم که گرچه شورای اسلامی، به دلیل وجود موازین اصلی قانونگذاری، ونیزبه دلیل اصل حاکمیت عمومی وسایرمسایلی که گذشت یا خواهد آمد، با شوراها وپارلمان های دیگرتفاوت اساسی دارد، ودرست درنقطه ی مقابل حکومت استبدادی (چه فردی، یا گروهی، یا حزبی) قراردارد، اما بازبرای منتفی- شدن احتمال پیدایش استبداد، بهتر است که شوری، دو قوه ی "دفاعی ومالی" را ازقوه ی اجرایی جدا کند.یزیرا آنچه مایه ی پیدایش هوس دیکتاتوری می شود، درآغازکار، بیشترعبارت است از" زر و زور"،واگرقوه ی اجرایی، این دو نیروی بزرگ را دراختیارنداشته باشد، تنها با حربه ی تزویر، نمی تواند، قدرت را ازشوری بگیرد، چون شورای اسلامی، مرکزثقل جامعه ومحل تجمع دانشمندان آگاه ودلسوزاست. 

+ نوشته شده توسط ح -س در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 13:38 |

«

«بسم الله الرحمن الرحیم»

پیشگفتار:  درشرایط کنونی که حرکت انقلابی ملت های مسلمان ایران، راهش را به سوی پیروزی بررژیم منحط شاهنشاهی وتأسیس "حکومت اسلامی" ، قاطعانه ادامه می دهد، بسیاری ازهموطنان نیاز دارندکه درباره ی چگونگی این سیستم حکومت، اطلاعاتی به دست آورند.همه می دانند که مبارزات سیاسی ما، به خاطر تحریکات و کارشکنی گروه های ضد اسلام، با مشکلات فروان روبرومی شود؛ و خنثی کردن این توطئه ها، به اندازه ی مبارزه با دشمن اصلی، پر درد سر است وو قتگیر؛ولذا، فرصتی برای نوشتن کتابی که به طور مشروح، حکومت اسلامی را بشناساند، ندارم. ناچار از امروز( پنجشبنه2-9-57)در مسجد امین ، جلساتی برای بحث و درس ترتیب دادیم، که امیدوارم همزمان با پیشرفت کار این جلسات ، خلاصه ای از درس ها را یادداشت کنم، تا پس از پایان دروس، این خلاصه نیزآماده انتشار شود، و به صورت جزوه یا رساله ای کوچک، در اختیار همگان قرار گیرد.  سنندج احمد مفتی زاده مقدمه: ازنظرجامعه شناسی اسلامی،تاریخ تمدن انسان،صحنه ی نمایشی است ازتضاد وجدال دو گروه- دراشکال ودرمقیاس های گوناگون- :گروهی کوچک با نام هایی ازقبیل "مَلاء" و " مترفین" و "مستکبرین" وامثال آن؛ وگروهی عظیم- یا اکثریت خلق- که عنوان "مستضعفین"،وضع وشرایط زندگی آن راتصویر می کند.روش گروه اول،کم کاری وبی تلاشی ، وبعد:استثمار وغارت حقوق ودسترنج معنوی ومادی گروه دوم است به وسیله حربه های "زر،زور،تزویر"، وبهره ی اکثریت،خستگی وتلاشی است مداوم،با تحمیل محرومیت ازنتایج آن، وکشیدن ناز و اِفاده ی گروه مفت خور اول.مأموریت پیامبران بزرگ، همیشه عبارت بوده از: شکستن بنیان این نظام طاغوتی و طبقاتی ، با حربه ی ایدئولوژی امتیاز شکن توحیدی ، که این عقیده همه ی انسان ها را هم سطح می شناسد ، چه در حقوق مادی وچه در حقوق معنوی(1) وزمین را با هر چه در آن[است]، متعلق به همه می داند (2).اما گروه امتیاز جوی بیکار ه ی پرمدعای استثمارگر ، همیشه در برابر پیغمبران، برای حفظ موجودیت خود، با توسل به حربه های "زر" و"زور"و "تزویر"، ایستاده اند ؛ و با نیروی گروه های مزدور یا  فریب خورده ، در برابر نیروی حق و عدالت ، قد علم کرده اند .این استثمارگران ، هرگاه که شکست نظامی خورده ،و ناچار در برابر حق تسلیم شده اند ، باز با توسل به خطرناکترین سلاح ها یعنی تزویر ،تلاش های از راه های گوناگون را برای حیات انگلی خود ، از سر گرفته اند.چهارده قرن پیش ، روی زمین ، میدان تاخت و تاز های همه جانبه ی گروه های مترفین بود. به زودی در وصف نمی گنجد که بشریت چه در مناطق عقب مانده ی آن روز که فاصله های امتیازات ، خفیف تر بود ، و چه در جامعه های ( به اصطلاح ) پیشرفته ونیرومند زمان که فاصله های طبقاتی ، به اوج می رسید (3)از دست این استثمارگران به چه روزی افتاده بود ! درجمله ای کوتاه ورسا، " ظهر الفساد فی البر والبحر بما کسبت ایدی الناس ...."(4).(روم آیه 41) پیامبر اسلام در چنین شرایطی ، مأ موریت یافت که با انقلابی همه جانبه و مبارزه ای بی امان و جهادی با مال وجان ، علیه این نظام های استثماری ، قیام کند ، قیامی که آرام و آسایش نمی شناسد وبا راحت طلبی،سازش ندارد :" یا أَیها المُدثِر  ، قُم فَأَنذِر ... (مدثر 1و2) وچه زجرها و محرومیت ها کشید با همرزمان با ایمانش تا به خاطر رستگاری بشریت مستضعف،کاخ های ستم را ویران نمود،یا به دست ویرانی سپرد ! درود بی پایان انسانیت بر او و بر همۀ همرزمان با ایمانش . دیری نگذشت که باز در اینجا و آنجا ، دو گروه از مترفین شکست خورده(6) با دسیسه ها و توطئه ها وفریب ها،تلاش را آغاز کردند،تا باز از زیر خاکستر ویرانه های دستگاه های بهره کشی و غرور فروشی،کم کم سر بر آرند ؛ و گذشته های تاریک را زنده سازند ؛ وباز بشریت را به زنجیر اسارت کشانند ... ودیدید که سرانجام زنده شدند وخلق را میراندند ! در عهد رسالت های پیشین، هر بار که مترفین،شرایط را فراهم می کردند و سر بر می آوردند،به خاطر ریشه کن کردن احتمال خطر و تضمین استمرار بساط عیش و غرور خود، به تدریج اصل پیام الهی را از بین می بردند،یا اگر این کار مقدور نبود،تا حدی که اغفال مردم ممکن بود،تحریف می کردند،به صورتی که خصوصیت توجیهی وانقلابی و ضد طبقاتی آن،محو شود . آنان به خوبی،درک می کردند که پیام الهی - اگر دست نخورده به دست مردم برسد وفهمیده شود - زنده ها را تکان و توانی می بخشد که هرگز تن به استضعاف ندهند،ونتوانند بپذیرند که هم محصول کاروتلاش خود را غارت شده ببینند،وهم- درپاداش!- غرور وافاده ی این مفت خوران پرمدعی را تحمل کنند! ویا اینکه:اگرمفت خوران ازثروت غارت شده ی خلق،سهمی به آنان بازگردانند،دربرابر،سرتعظیم وتشکرفرود آورند وخود را نان خورومرهون منت شناسند!(7) خداوند،قرآن را زمانی فرستاد که بشریت- با همه ی بدبختی ها وبا منتهای محرومیت ازرشد تربیتی- رشد طبیعی اش،به حد کافی برای حفظ حقوق خود رسیده بود،ولذا،دیگربه مترفین اجازه ی آنچنان دزدی ودستبردهایی آشکاربه سوی سرمایه ی رستگاری وآزادی ودادگری،نخواهد داد(8). پس،دراین شرایط،تنها وسیله وعاملی که به وجود آمدن مجدد جامعه ای طاغوتی را ممکن سازد،بیگانه نمودن پیروان قرآن است ازقرآن وازمطلب قرآن،وهمچنین:ازواقع تاریخ انقلابی که قرآن آفرید،وازماهیت آن. در طول چهارده قرن،استثمارگران نسل ها ومنطقه های مختلف،(علیرغم جانبازی ها و مجاهدات افراد با ایمان و آگاه ) کارکردند (9)و دسیسۀ فراهم نمودند؛ و برای آیات قرآن،افسانه ها ساختند ومعانی تأویلی نامعقول وغافل کننده وسرگرم کننده،رواج دادند،پشتوانه ی این نیرنگ را،روایات ساختگی معارض با بدیهی ترین مسایل قرآن و دروغ های خرافی  گیج کننده ساختند،و کتاب ها را از آن پر کردند ...تاچنین وضعی پیش آمده که یقینا الآن،یکهزارم از مردم مسلمان نه با قرآن آشنایی واقعی دارند،ونه برنامه وپیامش را چیزی جز امر به نماز و روزه- آن هم بدون اینکه به فلسفه وفایده ی آن،توجهی مطرح باشد – می دانند!مهمترین وخطرناکترین حیله ی دشمنان خلق،کوتاه کردن دست دین از زمامداری وسیاست جامعه بود. در قرون اول تاریخ اسلام،تنها فرمانروایان داخلی منحرف از دین بودند که این آرزو را در سر می پروراندند(البته، بدون اینکه جرأت کنند،واز این نقشه ی خود،کلمه ای بر زبان آورند. اما همین سیاست ضد خلقی " جدا کردن دین از سیاست "(10) روز به روز،جامعه ی عظیم و فولادین  توحیدی را،به طرف سستی و بت پرستی سوق داد (11)رواج فساد به وسیله ی دستگاه های حکم رانی وبروز جنگ های داخلی در بین گروه های متخاصم قدرت طلب و استثمارگر، مرتب رو به فزونی می رفت، تا تجزیه و ضعف بر همه جا چیره شد،وآنگاه حرص وطمع استعمارگران خارجیِ قرن ها در کمین نشسته ی پوزه بر دست نهاده نیز مجالی برای خود نمایی یافت  .در این قرن های اخیر،یعنی : از زمان خاموش شدن مشعل های تمدن اسلامی در اندلس (مرکز اسلامی اروپا ) واز حمله ی صلیبی ها از غرب و مغول از شرق،مترفین داخلی در اجزای مملکت وسیع اسلامی، بیشتر به صورت مزدوران برای استثمارگران خارجی،نقش خیانت را بازی می کردند ومی کنند. اعلام این جمله با نهایت صراحت و گستاخی که:" دین از سیاست جدا است "، وتوجیه این خیانت با استفاده از روش های تزویر وفریب- نه با منطق زور واستبداد،مانند گذشته- محصول این دوران اخیر است(12)صدای ویلیام گلادستون رهبر حزب " آزادی خواهان !!" ونخست وزیر وقت انگلستان هنوز در گوش است که در پارلمان آن کشور،خطاب به نمایندگان بر زبان آورد، او یک جلد قرآ ن در دست داشت، ودر حالی که بغض گلویش را گرفته بود و اندامش از شدت غضب و عصبانیت می لرزید، وآ ن عاقبت شوم را که – اگر وضع بر آن منوال باشد که بود – انگلستان،آسیاو آفریقا را از دست خواهد داد، در نظر خود مجسم می نمود، همان جلد قرآن را بنمایندگان نشان داد،وبعد روی تریبون کوبید!سپس با لحنی که به گریه و فریاد بیشتر شباهت داشت،بانگ برآورد که :تا این قرآن در مشرق تلاوت شود،انگلستان نخواهد توانست در آفریقا و آسیا،جای پای محکمی  برای خود نگاه دارد!!  اما بدیهی بود که نمی توانستند آنرا از مسلمانان بگیرند، پس تنها راه ممکن عملی این بود که کاری کنند، و - خصوصاً برای مدارس ومراکز علمی –برنامه ای تهیه شود که کسی از مطالب آن خبری نداشته باشد، مگر تنها بعضی احکام فردی و خانوادگی ساده ( آن هم بدون اینکه با فلسفه وحکمت تشریع آن کاری داشته باشند ) در حالیکه در هر خانه نسخه های متعدد آن موجود باشد، و در حالیکه افرادی باشند که مرتب آنرا زمزمه کنند !اجرای این سیاست خائنانه ی " جدا کردن دین از سیاست "، چندان بعدی گسترده یافته که – مثلا در زمینه ی خصوصیات و مشخصات حکومت اسلامی،کتابی به زبان فارسی در دسترس نیست ؛ جز اینکه اخیرا کتابی از دانشمند پاکستانی "ابولاءعلی مودودی " به فارسی ترجمه شده(13) که در آن،قسمتی از مسائل و اصول مربوط به این موضوع جمع آوری شده است .اما مجموعا کتابخانه ی فارسی،به قدری دراین زمینه خالی است که اکنون حتی بسیاری ازدرس خواند گان ما ومتخصصان علوم اجتماعی وسیاسی،درباره ی حکومت اسلامی ،چیزی نمی دانند ، و اساسی ترین تفاوت ها وامتیازات این سیستم اداره ی جامعه را نسبت به سیستم های دیگر نمی شناسند ... و حتی هستند کسانی که عنوان رهبری دینی دارند، و می پندارند که امروز نظام حکومت اسلامی، قابل پیاده شدن نیست!! و آن وقت ناچارند با تقلید از افکار دیگران، پیاده شدن  نظامی را آرزوکنندکه غیر اسلامی، یا حتی دشمن سر سخت اسلام باشد(14)..این نا آگاهی های معلول حکومت چندین قرنه ی طاغوتی وبیگانگی از اسلام،به مبارزات مسلمانان درالجزایر، مراکش، تونس ، مصر، عربستان، سودان، عراق، سوریه، یمن، پاکستان، و به خصوص در عدن و افغانستان، صدماتی بسیار سنگین وارد ساخت،و جبران این زیان ها، نیازمند شروع مبارزاتی تازه است که این بار با شناختی درست از سیاست مبارزاتی و تشکیلاتی اسلام، همراه باشد. در مبارزات گذشته، مسلمانان، فداکاری ها کردندوکشته ها دادند،اما چون از همان آغاز،کار را با آگاهی از اسلام واقعی ( نه اسلام موروثی واسمی ) شروع نکرده بودند،و هدف خود را به روشنی و وضوح ترسیم نکرده بودند،درآخر کارزار یا به ابتدای خط مبارزه باز گشتند، و یا اینکه به چنگال دشمنی افتادند که به مراتب، خطرناکتر از دشمن سابق می باشد. اما مسلمانان نا آگاه ، این دشمن را همرزمان صمیمی وبرادران مبارزه ی خود می پنداشتند ،درست همان گونه که امروز بعضی برای رسیدن به قدرت این دشمنان،تبلیغ می کنند !!با این احوال ،ضروری ترین مسئله ،در شرایط مبارزه ی کنونی ایران ، آگاه شدن همگان ، و به خصوص: دست اندرکاران مسائل و علوم سیاست و زمام داری و مملکت داری ، از معنی و مشخصات " حکومت اسلامی " است . و به همین مناسبت بود که برای برنامه ی روزهای پنجشنبه ،این درس را انتخاب کردیم.  ضرورت شرایط ،چنین اقتضا دارد که فعلا ،مسائل مهم و اساسی این موضوع را،به طور سریع مرور کنیم . زیرا در این شرایط که به امید خدا – به طرف یک جامعه ی اساسی ، داریم حرکت می کنیم  بسیاری از مسائل دیگر نیز هست ،مانند "اقتصاد اسلامی " ، که تهیه ی خلاصه ای درباره ی آن نیز ،جنبه ی فوریت دارد.پس از اینکه در زمینه ی این موضوع و دیگر موضوعات ضروری این ایام ،متونی کوتاه منتشر شد ، می توانیم در آینده به شرح و تفصیل آنها بپردازیم . خدای متعال همه را توفیق دهد که پس از شناختن خصوصیات و مشخصات نظام حکومت اسلامی ،شهامت "انتخاب احسن " و اقرار به حقایق را بتوانیم پیدا کنیم ، واز نظام هائی که سطحیانه ویک جانبه به آنها دل بسته ایم ، چشم بپوشیم ." فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون  احسنه ... " . (زمر17و18 

+ نوشته شده توسط ح -س در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:21 |

واما اولی الامر چه كسانی هستند؟                      

قرآن كریم به دنبال ذكر دستورات وقواعدی مهم در سوره‌ی مباركه نساء وامر به دوپایه‌ی اساسی واصلی ایجاد و بقای تمدن بارآور دینی، یعنی ردّ امانت به اهلش وعدل درحكم، سه ركن همیشگی اسلامی را كه وجود عملی و اجرایی دین بدون آنها ماصدق ندارد بدین ترتیب می فرماید:یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلا (نساء٥٩).دراینجا كسانی كه با بهره‌مندشدن ازنعمت ایمان، به آفریننده‌ی هستی تعهد سپرده‌اند تا جز او را نپرستند وجز از وی طریق حیات فكری وعملی اخذ نكنند، مأمورمی شوند تا منابع ومصادرقانون وبرنامه‌ی  زندگی خود را بدینسان بشناسند واطاعت كنند. شكـّی دراین نیست كه اطاعت از خدا ورسول، اطاعت از« كتاب وسنت مسلم مبیّن تالی كتاب » می باشد، كه البته این اجمال مطلب است واین مقاله را نه گنجایش تفصیل است ونه آن، منظور است .واما « أُولِی الأمْرِ مِنْكُمْ »  ازنظرنحوی « اولو» درحالت رفع و « اولی » درحالت نصب وجر ازملحقات جمع مذكر سالم است كه مفرد آن ازغیر لفظ ودش «‌ ذو» درحالت رفع « ذا » درحالت نصب و« ذی » درحالت جر است ومعنای آن: دارندگان، صاحبان، خداوندان، و می باشد. « ال » در « الامر » یا « ال جنس » است كه دلالت برشمول وتعمیم دارد ویا « ال عهد ذهنی  » است كه همان امر آشنا ومطلوب مسلمانان می باشد كه به عنوان مسأله‌ای مهم وغیرقابل انفكاك ازذهن برای همه مطرح بوده وهستامر » یعنی فرمان، حكم، كار، شأن و ( هم فرمان وهم متعلّق فرمان را شامل می شود) « مِن » حرف جر و برای بیان است. « كُم » ضمیرمتصل مجروركه مرجع آن همان ایمان آورندگان مورد خطاب صدر آیه می باشد. جارّ ومجرور، شبه جمله محلاً منصوب، متعلق به محذوف، وحال اولی الامر است. با این توضیحات معلوم می شود كه « اولی الامر منكم » یعنی : صاحبان ودارندگان فرمان وحكم وكار از خودتان .درآیه 83 همین سوره ( نساء )، خداوند همراه با توبیخ وسرزنش كسانیكه هرگاه « امر» ی درزمینه‌ی مسائل جامعه‌ی اسلامی واوضاع واحوال جنگی وسیاسی و… به آنها می رسد به پخش واذاعه‌ی آن می پردازند، مرجع رسیدگی به این مسائل، وتنها راه درست مسلمان بودن را دراین زمینه چنین تعیین می‌فرمایدكه: بایستی درزمان حیات رهبر ـ ص ـ  برخود آن حضرت ، وپس ازرحلتشان به اولی الامر مراجعه كنند . ( تكرار « الی » ناظر به همین تنویع است ) وآنگاه مهمترین ویژگی این جماعت را توانایی وقدرت بر« استنباط » بیان می كند :لعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ (نساء٨٣).درمواضع ومواقف مختلف ـ وهركدام به مناسبتهایی ـ درقرآن كریم ، خصوصیات و ویژگیهای ضروری    دست اندركاران وگردانندگان حكومت اسلامی بیان شده كه برای پرهیزاز اطاله‌ی‌‌ كلام ، فقط به ذكرهمان ویژگی بالا ـ كه درواقع مهمترین آن ویژگیها هم هست ـ بسنده می كنم.اما شیوه‌ی كار این گردانندگان وصاحبان حكم وفرمان كه توانایان براستنباط می باشند،همان است كه در سوره‌ی شورا بدین ترتیب بیان گردیده : … وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ (شورا ٣٨) یعنی امر آنها ـ مسلمانان ـ میانشان شورایی است واین امر، همان امر مذكور درآیه 59 و83 سوره‌ی نساء است .الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَ        أُولِی الأمْرِ مِنْكُمْ               أَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ       ادامه مطلب از این تقابل به ضوح روشن می شود كه : دارندگان امر مسلمانان، كه همان دانشمندان متعهد توانا بر استنباط واجتهاداند، امرمسلمانان را به شورا برگزار می‌كنند وبه تعبیری دیگر، اولی الامریعنی: شورای دانشمندان متعهد ومتخصص اسلامی در هرزمان. اینكه گفته می شود مراد از اولی الامر، ائمه معصومین هستند ـ ازدیدگاه قرآن جز پیامبران ـ ع ـ آنهم ازجهت دریافت وابلاغ وحی، دیگركسی معصوم نیست ـ نظر رایج اهل تشیع است كه: فقهای جانشین آخرین امام درعصرغیبت نیز ازمصادیق اولی الامرند؛ نظر برخی ازمتأخرین آنان، خصوصاً مسؤولان حاضرحكومت ایران است. این نظر را هیچكدام ازعلماء اهل سنت، درهیچ زمانی قبول نداشته وندارند واساساً این نظر را داشتن، به معنی شیعه بودن است.نظریه‌ی: منظور ازاولی الامر، حُكام واُمراء وسلاطین درهر زمان هستند و… این نظر را همیشه توجیه كنندگان ومزدبگیران نظامهاو حاكمیتهای ظالم ویا بیسوادان عالم نما و بهتربگویم، دین به دنیا فروشان مطرح می كنند ولازم است به نكات زیر توجه كرد:قید « منكم » اولی الامر را مقید می سازد كه حتماً ازاهل ایمان باشند ( الذین امنوا، درصدر آیه ) وطبعاً اهل ایمان بودن به معنای تظاهر به مسلمانی وطرفداری ظاهری ازبعضی مظاهر وشعائر مذهبی نیست. حاكم اهل ایمان، یعنی حاكمی كه خدا بر او حاكم است وتسلیم بی قیدوشرط دین است؛ وجز به « ماانزل الله » حكم نمی كند .  با این وصف تكلیف اطاعت ازحاكمانی كه اكثرقریب به اتفاق آنها ظالم وفاسق وشرابخوار وضد دین وجنایتكارومتقلب ومنافق می باشند روشن است.به قول صاحب تفسیر كشاف : نه امانتی را تأدیه می كنند ونه به عدلی حكم می رانند وهیچ چیزی را نه به كتاب ونه به سنت برنمی گردانند وجز از شهواتشان كه آنها را به هرجا می برد، ازچیزی پیروی نمی كنند وكاملاً عاری ازصفاتی هستند كه آنها صفات اولی الامر نزد خداورسول می باشند وشایسته ترین نامهایشان، دزدان به زور برمردم مسلط شده می باشند ( تفسیر كشاف جلد 1 صفحه 524).امام فخر رازی درمورداطاعت از اُمراء وسلاطین می‌گوید: « وجوب اطاعت ازاجماع نزد ما قطعی است، همچنانكه وجوب عدم اطاعت از امراء وسلاطین نزد ما قطعی است، نه تنها اطاعت آنها واجب نیست، بلكه اكثرآنها چون جز به ظلم امر نمی كنند ، اطاعتشان حرام است …( تفسیر كبیر جلد 10 صفحه 145).نكته‌ای بسیارمهم كه دراینجا لازم است به آن اشاره كنم، عدم معصوم بودن وحتی عدم مُخطیء بودن اولی الامر است؛ كه درآیه‌ی 59 سوره نساء كلمه‌ی « اطیعوا » را جداگانه دوبار برای الله والرسول ـ ص ـ آورده است و برای تبعیت ازاولی الامر با آوردن واوعطف، اكتفا نموده است. وبه این نكته صحه گذاشته است كه درصورت به نتیجه نرسیدن و« ان تنازعتم فی شی ء فردوهُ الی الله والرسول». تنازع در مورد خدا ورسول ـ ص ـ مطرح نیست، چراكه اطاعت محض است. اما درمورد اولی الامر این گونه نیست؛ كه ارجاع به كتاب وسنت مؤید این نكته است.و دراینجا فرمول سخیف شاهنشاهی ومستكبران كه: نافرمانی وعدم تبعیت ازیك پاسبان حكومتی، به منزله‌ی سرپیچی ازفرمان شاه ودرنتیجه عدم اطاعت از شاه، یعنی نافرمانی وعصیان ازحكم خداوند است، بیشتر آشكار   می گردد، كه درزمان كنونی همین نظریه دین فروشان است كه: عدم تبعیت ازولی فقیه، سرپیچی ازحكم امام معصوم است ـ همانگونه كه ذكر شد، دراسلام ،امام معصوم، محلی ازاعراب ندارد، واین فقط نظریه اهل تشیع است ـ وعدم اطاعت از امام معصوم، به منزله‌ی نافرمانی ازحكم خداوند است و… دریك كلام همان تداعی سخن فرعون است كه:« انا ربكم الاعلی ».لاطاعة لمخلوق فی معصیة الخالق : هیچ اطاعتی ازهیچ انسانی که موجب نافرمانی آفریدگارباشد، مطرحیت ندارد.انَماالطاعة فی المعروف: اطاعت، فقط درامرمعروف وموردپسندخدامطرح است.دراینجااشاره‌ی کوتاه به نظرات بعضی ازدانشمندان اسلامی دراین مورد می‌نمایم بدین منظورکه: افشای نیرنگ ودروغ و رسوایی کسانی که برای تثبیت اهواء وآمال نفسانیشان ازهیچ قول وفعلی اباء ندارند، ولو نسبت دادن این بهتان وافک؛ آشکارشود که: کسی ازسنی‌ها نگفته مراد ازاولی الامر، وشیوه‌ی حکومت، اسلامی شورا است!!1)   بزرگان صحابه رسول نور و رحمت-ص-.دانشمندان نخستین امت، پرورش یافتگان مخلص وآگاه ازمهاجرین وانصار(که قرآن کریم، اتّباع به احسان ازآنها، وازشیوه‌ی کاروزندگیشان، شرط مسلمانی، و رضایت خداوندمعرفی شده است “100توبه” ) بدون هیچ درنگ وتأمّلی، وبی هیچ تردیدوشکّی بااجتماع شورایی خود- حتی قبل ازنمازبرجنازه رسول خدا ـ ص- اولین وظیفه خود را که انتخاب «رئیس قوه مجریه» بود با انتخاب بجا وشایسته‌ی اتقی وصدیق امّت، یارغارحضرت رسول- ص- وسابق سابقین، حضرت ابوبکر- رضی الله عنه- انجام دادند.2)   حضرت علی- رض- چهارمین رئیس قوه‌ی مجریه‌ی حکومت اسلامی پس ازپیامبر-ص- درنامه‌ای به یکی ازمعترضین به خلافت حقه‌ی آن حضرت، برای اثبات صحّت خلافتشان، درضمن ارائه‌ی استدلالهای قوی وحجّت قطعی «شورا» و وجوب اطاعت ازآن، موازینی را نیزدر وظیفه‌ی مردم نسبت به شوری بیان می فرمایند که ازلحاظ اهمیت مطلب قسمتهایی ازنامه را ذکرمی کنم که قبل ازآن توجه به دونکته لازم است:اول: تأویلات نابجا وسفسطه‌های کسانی که نمی خواهند، مسلمانان، حقیقت را بفهمند وبا فهم ودرک درست به سوی وحدت وترک تفرقه‌ها بازگردند، کاری کرده‌است که ارائه‌ی این حجت قاطع ازحضرت علی- رض- نتواند تأثیری درذهن وقلب مردم بگذارد، که- متأسفانه- گوش به تأویل بافان داده‌اند. آنانی که خواستار بافتن کلاهی ازاین نمد خیانت به دین هستند؛ ازدروغهای آشکارکه درحول این نامه واقوال نامه‌های مشابه آن بربافته‌اند آن است که: حضرت علی دراین نوشته‌ها توریه وتقّیّه، کرده اند!!! والبته برای هرکس که شرایط توریه وتقّیّه را، درفقه تشیع ونیزعظمت روح بزرگ علی، ومقام وموقعیت والای او را درک کرده باشد، بطلان وبی پایگی این افتراها وبهتانها برساحت آن حضرت کاملا ًروشن و واضح است. وبه همین سبب این مکتوب، وخطب ومکتوبات مشابه آن، برای ما مسلمانان پیروسنّت، دلیل، وقابل تکیه واعتماداست.دوم:کسانی که دربررسی مسائل تاریخی صدراسلام، بامسائلی برخورد می کنند که نسبت به آن ستارگان ِدرخشان(صحابه- رض-) ونیزماه انور(حضرت ابوبکرصدیق-رض-) دارای سؤال می باشند:اولاً: می توانند با تکیه برتأییدات محکم قرآنی ازمهاجرین وانصار، بطلان بسیاری ازمطالب، ودروغ وتناقض آنها را کشف کنند. وثانیاً: بااصل قراردادن این نامه وبعضی مکتوبات وآراء آن حضرت که درمجلس شوری درزمان اولین شهید محراب، امیرالمؤمنین حضرت عمر-رض-اعلام داشته‌اند، صحّت ویا سقم منسوبات دیگربه حضرت علی-رض-را مقدار زیادی بازشناسند. مانند کلام ماره134ص415  نهج البلاغه فیض الاسلام، باعنوان: وقدشاوره عمربن الخطاب فی الخروج الی غزوالروم بنفسه. که درآن حضرت علی اوج خیرخواهی خود را درضمن عالی‌ترین عنوانهای مدح‌آمیزنسبت به حضرت عمر ارائه می فرمایند.الغرض، اینک بخش اول ازمتن نامه مکتوب ششم:انّه بایعنی القوم الذین بایعواابابکروعمروعثمان علی مابایعوهم علیه، فلم یکن للشّاهد انّ یختار، ولاللغائب ان یردّ، وانّماالشّوری للمهاجرین والانصار، فان اجتمعواعلی رجل وسمّوه اماماکان ذلک لله رضی…همان قومی که با ابوبکروعمروعثمان، بیعت کردند با من نیز، برسرهرآنچه با آنهابیعت کردند، بیعت نمودند. وجزاین نیست که: شورا برای مهاجرین وانصاراست(صلاحیتداران آن عصر) پس اگرآنان برمردی اجماع کنند وتوافق نمایند وامامش بنامند، مورد رضای خدااست.این عبارات صریح وقاطع، وبرخواسته ازفکری توانا که حیات سراسرخیروبرکت گوینده‌اش درخدمت قرآن، وپیامبربزرگ اسلام-ص-او را سزاوارکتابت چنین مکتوبی نموده است، جای هیچ تأویل وسفسطه‌ای نمی گذارد که رئیس قوه‌ی مجریه را شورا انتخاب می کندومسلمانان به حکم قرآن موظّف به اطاعت ازحکم شورائی هستند که خداوند ازحکمشان خشنود است.باتوجه به این نامه توضیح مطالب زیرضروری است:اول: دربعضی ازروایات تاریخی آورده‌اند که پس ازرحلت ابوبکر، برمبنای تبعّیت ازکتاب وسنت وروش خلیفه اول، باعمربیعت کردند؛ وپس ازعمر، باعثمان براساس تبعیت ازکتاب وسنت وروش خلیفه اول ودوم بیعت شد، ومی گویند: قبل ازبیعت باعثمان، به علی پیشنهادکردند که اگرحاضرباشد براساس تبعیت ازکتاب وسنت وروش شیخین خلیفه شود، با وی بیعت می‌کنند، اما وی قبول نکرد، وگفت: من فقط حاضرم به کتاب وسنت ملتزم شوم، نه چیزدیگری. ولذا باعثمان که حاضربه چنین تعهدی شد بیعت كردند. اولین مطلب نامه، یعنی: عبارت «…بایعنی القوم …علی مابایعوهم علیه» نشانگراین حقیقت است که برهمان مبنا، وبراساس همان چیزی که باخلفای سابق بیعت شد، باعلی هم بیعت به عمل آمد، وحال از دوصورت خارج نیست، یاهمه برمبنای تعهد به کتاب وسنت خلیفه شده‌اند، که دراین صورت هم آن قسمت ازروایت که امتناع علی را ازچنین التزامی می‌رساند، باطل است. ودرهر دو صورت اشکالی بروز نمی‌کند. زیرا اگرهمه ملتزم به رعایت کتاب وسنت شده باشند، که این عین حقّ است، ویا اگرملتزم به تبعیت ازکتاب وسنت و روش خلفای قبل ازخودهم شده باشند، بازهم عین حقّ است: زیرا روش عَملی خلفاء اجراء کتاب وسنت بوده ولاغیر. واگراختلاف روش هم دربعضی ازمسائل باهم داشته اند، به خاطرتفاوت مقتضیات زمان، وتغییرظروف وشرایط بوده، ونه چیزدیگری. با این وصف دیگرجایی برای سوءاستفاده ازاین مطلب، واثبات- مثلا- «بدی عثمان»ویا«افضلیت علی برخلفاءسابق» نمی ماند.نکته قابل توجه دیگر، طرف شوربودن حضرت علی با سایرخلفاء- رض- بوده‌است که اگرخلافتشان را به حکومت جوروحکمشان راغیرماانزل الله می دانست، چگونه همه جانبه درخدمت خلفاء وحکومت اسلامی بود؟! که در روزقبل ازشهادت حضرت عثمان، حسنین- رضی الله عنهما- را برای حفاظت جان عثمان- رض- فرستاد که حاضربه قربانی شدن فرزندانش بود برای حفاظت ازجان امیرالمؤمنین. اگرکسی می خواهد برای علی «فضل»(!)جستجوکند، راهش این نیست که مبنای بیعتشان را متفاوت معرّفی کند! علی وقتی صاحب فضل وعظمت بود که در زمره سابقین اولین مهاجرین، مشمول وعده «رضوان» خداوندی گشت: کرّم الله وجه، ورضی عنه.دوم: ایشان درمورد کسیکه درجلسه شورا، یا به هنگام بیعت مسلمانان، درمحل حاضرنبود می فرمایند: «ولاللغائب اَن یردّ» یعنی: وغائب رانسزد که ردّ کند. یعنی: ازنظرموازینی که حضرت ازقرآن وسنت استنباط کرده‌اند، غیبت، جوازی برای عدم اطاعت ازشورانیست با این وصف درجه اعتباراستدلالاتی که با تمسّک به آنهامی خواهند، عدم حضورحضرت علی را درشورای سقیفه بنی ساعده، علتی برای مخالفت ایشان باشورا وانتخاب حضرت ابوبکرقراردهند، ونیزدرجه صحت بیشترآن روایت، درخصوص مخالفتهای ایشان روشن می شود.(مسأله‌ی مقداری تأخیرهم دربیعت ازسوی ایشان، به مسائل عاطفی وروانی مربوط به حضرت فاطمه-علیهاالسلام- برمی گردد که درآن وضع برقلبشان بزرگترین اندوه عالم سنگینی می کرد، نه قبول نداشتن شورا، ویا ابوبکر! جریان باغ فدک هم، خود دال برتأیید حکومت شورا ازطرف حضرت فاطمه بود که به مرجعی دینی که همانا خلیفه الرسول-رض- بود مراجعه کرد، وحکم «فدک جزء بیت المال است» راهم حضرت علی قبول داشت که متوجه می شویم هنگامی که خود نیزبه عنوان خلیفه‌ی چهارم تعیین گردید؛ هیچ اقدامی برای تصاحب آن لااقل برای فرزندانش ننمود چون حكم خلیفه اول را کاملاً دینی می دانست.سوم: عبارت صریح وهمه جانبه ی «انّماالشوری للمهاجرین والانصار، فان اجتمعواعلی رجل، وسمّوه اماماً، کان ذلک لله رضی» مؤیداین مطلب است که:الف: وجودشوری، وکارشورایی درصدراسلام، برای اداره‌ی جامعه اسلامی.ب: خلافت منصبی است که ازطرف شورای امّت، به فردی تفویض می‌شود، ونظریه‌ی«جعل الهی امامت»  باصریح این عبارت مخالف است.ج: خداوندمتعال ازحکم شورای دانشمندان صالح امت(اولی الامر) راضی وخشنوداست.چهارم: برخی، ازغیراهل سنّت، این نامه را ازقبیل «الزموهم بماالزمواعلیه انفسهم» دانسته، وخواسته‌اند که بگویند: حضرت علی مخاطب خود را باعقائد وملتزمات خودش، متذّکرساخته ، وبدین وسیله حجّت را بروی تمام کرده‌است. وبرای نشان دادن بی پایگی این توجیه باید بدانیم که: برای کسانی که مقام دینی آنها، برای مردم، درحکم«حجّت» است بهیج وجه جائزنیست که درهیچ شرایطی، وخصوصاًهنگامی که قدرت راهم دراختیارداشته باشند، خلاف عقیده‌ی خود را طوری بیان کنند که احتمال التباس وگمراه شدن دیگران، مطرح باشد، واگر- به فرض محال- قصد حضرت، الزام مخاطب بوده باشد، ونه اظهارواقعی عقاید دینی خودشان، می بایستی قرینه‌ای جلیّ یا خفیّ، براین امردلالت کند، تاهیچکس نتواند خلاف نظر ایشان، ازآن استنباط کند، وبه گمراهی دچارشود؛ ویاكسی نتواندبه آن استدلال کند، و درواقع حجّت خود را قوی بپندارد. واگربا دقت، تمام جزئیات آشکاروپنهان نامه را بررسی کنید، بازهم قرینه‌ای دالّ براین ادعّا نمی یابید! وبااین وصف اصرار براینکه این نامه از قبیل «الزام به ماالتزم» است تحکـّم است وترجیح  بلا مرجّح!وبا این توضیحات مختصر، بی اساس بودن افسانه‌ی غدیرخم وتعیین جانشین ازطرف پیامبر-ص- برای کسانی که سخنان حضرت علی را ازمستندات قرآنی وسنت حضرت رسول- ص- متقن‌ترومستدل‌تر می‌دانند آشکارمی گردد که، موضع کسی که خود را پیرو او می دانند چنین بوده‌است. رحمة الله علیه.3- مصلح بزرگ، شیخ محمدعبده ـ رحمه الله- اظهارمی دارد:«…مراد ازاولی الامرجماعت اهل حلّ وعقد، ازمسلمانان می باشد…» آنها اگربرامری یاحکمی اتّفاق داشتند، واجب است که اطاعت شوند… اهل حلّ وعقد، ازمؤمنین، اگربرامری ازمصالح امت اجتماع کردند که نقص شارع درآن موجودنیست… اطاعتشان واجب است. تفسیر المنار جلد 5 صفحه 181.ایشان (شیخ محمدعبده ) درمورد حكومت بنی امیه می‌گویند: بنی امیه كسانی هستند كه بنای حكومت اسلامی را از اساس شورا برگرداندند، ودرشام برای خودشان حكومتی قوی درست كردند، وبه وسیله‌ی آن، قدرت اولی الامر را با نیرنگ وزور منهدم ساختند، وآنرا درانحصارخود درآوردند… تفسیر المنارجلد 5 صفحه 198.4- تفسیرنیشابوری نیز، مراد ازاولی الامر را، اجماع امّت می داند.5- امام فخرالدین رازی، صاحب«التفسیرالکبیر» می فرماید:«… و وقتی بطالت آن اقوال روشن شد، واجب می شود که مراد ازقول(واولی الامر) اهل حلّ وعقدامت باشد. وبدینسان قطعی است که اجماع امّت حجّت است «وجوب اطاعت ازاجماع تردماقطعی است، همچنانکه وجوب عدم اطاعت ازامراء وسلاطین ترد ما قطعی است؛ نه تنها اطاعت آنها واجب نیست بلکه اکثرآنها چون جزبه ظلم امرنمی‌کنند، اطاعتشان حرام است «… خداوندتعالی امربه اطاعت اولی الامر فرموده، واولی الامرجمع است… وحمل جمع برفردخلاف ظاهراست» بدان که قول «اولی الامرمنکم» ترد ما برحجیّت اجماع امّت دلالت دارد. تفسیرکبیرجلد10صفحه144تا146.6- شهید شهیر،مفسر مجاهد سیدقطب، درتفسیرارزشمند « فی ظلال القرآن» می گوید:شورا مبدئی اساسی است که نظام اسلام، برهیچ اساسی جزآن، برپانمی شود.تعبیرآیه، تمام امورمسلمانان را، به شورا وامی گذارد.7- محمدفرید وجدی، صاحب«المصحف المفسر» ونویسنده «دائرة المعارف القرن العشرین»بعد ازبحث لزوم حکومت، وانواع آن درجهان؛ سخن را به قاعده‌ی عام وهمیشگی نظام اسلامی می کشاند ومی گوید: «این قانون عام، همان شورایی است که خداوند فرموده: وامرهم شوری بینهم» وهرحکومتی که براین مبدأ اقدس بنا نشود، حکومتی است مخالف سنّت قرآن، یعنی: حکومتی است غیرشرعی وغیرقانونی. مقدمه المصحف المفسرصفحه 128.8- سعیدحوّی، نویسنده‌ی معاصرودانشمند شهیردراین مورد می نویسد:«خداوند درحالی مسلمین را امّت واحده قرارداده، وآنها را ملزم ساخته که ازخودشان دولت واحدی داشته باشند، كه امرحکومت را میان آنها به صورت شورایی قرارداده است: «وامرهم شوری بینهم» الاسلام صفحه379.درمورد بیعت با حضرت ابوبکرونحوه‌ی انتخاب وی می‌گوید: «… وبرگزیدن ابوبکر، به این صورت، موافق قول خدای متعال است که فرمود: وامرهم شوری بینهم. ومهمترین امورمسلمین وسزاوارترین آن به  شورایی بودن، امرحکومت است. همان منبع صفحه386.ودربحث از واجباتِ امام(خلیفه) وحقوق وی می نویسد: … هرگاه اهل شوری، امامی را برگزیدند، و با وی بیعت کردند، امامت برای وی، با بیعت ثابت می شود، ولزوم امامت برای او، وی را به واجباتی ملزم می‌گرداند که درمورد ادای آنها مورد سؤال قرارمی گیرد…و وقتی که گفتیم، اداره‌ی دولت، درحدود اسلام، ازواجبات امام است، معنای آن این است که: ازواجبات اوست که شؤون دولت را درحدود شورا، اداره کند. الاسلام صفحه 397.9- استاد محمد قطب درکتاب روش تربیتی دراسلام صفحه 110می نویسد: ازجانب دیگرقوانین مربوط به امورمتغیّرزندگی بشری همچون سیاست مملکت داری واقتصاد- وبه اقتضای حکمت خداوندی- به طورکلّی وبرپایه‌ها واساس اصول تغییرناپذیر(بدون ذکرجزئیات واشکال مختلف آن) گفته می‌شود تابه اقتضای زمان ومصلحت اختصاصی هرجامعه تعیین گردد. این اساس وپایه‌ها چارچوب‌هایی کلی هستند که هرموضوع ومطلبی باید درآن حدود به جریان درآید، ومتناسب با هرعصروزمان، ومنطبق با هر درجه‌ای ازدانش نو بشری وبا جهان مادّی همگام، وباشکل جامعه‌ای که درآن زندگی می کند همآوازگردد، اما ازآن چارچوب کلی ومرزمعیّن تجاوزنکند، مثلاًسیاست مملکت داری بر دو پایه استواراست: عدالت وشوری.10- امام ابوالاعلی مودودی، بزرگ رهبرمعاصرجهان اسلام ومؤسس حرکت “جماعت اسلامی” درکتاب خلافت وملوکیّت ـ که به بررسی موشکافانه‌ای درموردحکومت اسلامی(شورا)وحكومت غیردینی (پادشاهی) وسیرتاریخی تبدیل شورا به ملوکیّت می پردازد ـ چنین اظهارمی دارد:نظرخلفای راشدین درمورد مشورت این بود که اهل شورا ازحق کامل آزادی دراظهاررأی مستفیداند، سیاست خلافت دراین مورد دربیانیه افتتاحیه حضرت عمر-رض- درمورد جلسه مشاوره چنین توضیح داده شده است. هدفی که من شما را به خاطر آن تکلیف داده‌ام جزاین نیست که بارسنگینی ازامانتتان که به دوشم گذاشته شده، شما باید درحمل آن، بامن شریک شوید. من فردی ازشماهستم وامروزشما اقرارکنندگان حقّید هرکس دلش خواست بامن مخالفت کند وهرکس دلش خواست موافقت کند. من شما را مجبورنمی کنم که از خواهش من پیروی کنید. خلافت وملوکیت امام ابوالاعلی مودودی ص 91.البته بعدازرأی شوراتبعیت برای همه واجب است. اما تا قبل ازرأی گیری برای بهتر نتیجه گرفتن، اظهارنظرهای اعضاء وبحث وگفتگوها لازم است.ودرجای دیگرامام ابوالاعلی مودودی اظهارمی دارد:کلیه اموراین حکومت(حکومت اسلامی ) ازتأسیس وتشکیل گرفته تا انتخاب رئیس کشور و اولی الامر وتا امورتشریعی وانتظامی، براساس مشورت درمیان اهل ایمان به اجراگذاشته می شود، بدون ملاحظه اینکه این مشاوره مستقیم باشد یا بوسیله نمایندگان منتخب. وامرهم شوری بینهم، همان منبع ص29.و درصفحات 69و70 به نقل ازطبرانی، می گوید: ازحضرت علی روایت است که: من به خدمت رسول الله-ص-عرض کردم که اگر بعد ازآن حضرت، معامله‌ای پیش آید که نه حکم قرآن درآن زمینه موجود باشد ونه ازپیامبر-ص- چیزی راشنیده باشم، چه بایدکرد؟ آن حضرت-ص- فرمود: شاوروافیه الفقهاء والعابدین ولاتمضوافیه برأی خاصه. دراین معامله با اشخاص عابد وعلمای دینی مشورت کنید وتنها برقضاوت شخصی اكتفا نکنید.درکنزالعمال جلد5 نقل است ازحضرت عمر- رض- كه فرمود: لاخلافة الاعن مشوره. بدون مشورت خلافتی وجود ندارد.درموردتفسیرآیه 59 سوره نساء. امام ابوالاعلی مودودی می گوید:این آیه 6 نکته قانونی راروشن می سازد:1-     تقدم اطاعت خداوند وپیامبرش-ص- برهر اطاعت دیگری2-      اطاعت کردن ازاولی الامر، تحت اطاعت خداوند و رسول الله ـ ص ـ3- اینکه اولی الامرباید ازاهل ایمان باشد.4-  اینکه مردم، حق نزاع واختلاف با حکام وحکومت را دارند.5- اینکه درصورت نزاع واختلاف مرجع نهائی، قانون خداوند وپیامبرش- ص- می باشد.6-   اینکه درنظام خلافت باید اداره‌ایی تشکیل یابد که ازتهدید اولی الامرومردم مستقل باشدوبتواند کلیه متنازعات را مطابق آن قانون برترحل وفصل نماید. [ ارجاع به كتاب وسنت]خلافت وملوکیّت ص35.11- علامه شهید، کاک احمدمفتی زاده که به محض شنیدن نامش هرشنونده‌ای فوراًمجموعه خصال پسندیده ازاین عارف دلسوزومجاهدنستوه به ذهنش متبادرمی گردد که یکی ازآن خصوصیات برجسته ایشان، همان احیای موضوع اساسی ومهم حکومت اسلامی” شورای مبتنی برقرآن وسنت” می باشد،   بزرگ مردی که برای دفاع ازدین اسلام باگذراندن 10سال زندان ( 8 سال انفرادی و8 ماه كمیته مشترك وبقیه دربندهای عمومی ـ61تا 71 ـ )توأم باشکنجه وحشیانه، پوزه‌ی بزرگترین دیکتاتور اسلام نما را به خاک مالید و ماهیت منافقانه‌اش رابه جهانیان شناساند ـ دراین باره اظهارمی دارند:درقرآن آیه‌ای درمورد مبانی دین داریم: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلا (٥٩نساء)برادران! استدلال طولانی نمی کنم، مَثـَلی است درکُردی که می گویند: کسی، اگریک من نان خورده باشد، یک مثقال هم عقل ومنطق دارد. ازاین مثل استفاده می کنم، کسی که یک کتاب عربی علم اصول را مطالعه کرده باشد، اینقدرمی فهمد که «اولی الامر» یعنی چه اشخاصی؛ درکتابهای اصول(اصول فقه)،سه رکن معرفی می شوند، برای مسلمانها که ازآنها باید پیروی کنند: اول، کتاب(کلام خدا) وبعد سنت(کلام و رفتاروتقریرات تشریعی رسول خدا- ص-) وبعد اجماع (رأی اتفاقی به تمام آراء یابه اکثریت آرای شورای دانشمندان امت درهرزمان). تفسیرساده این آیه را درهرکدام ازکتابهای اصول می توانید پیداکنید «اطیعواالله واطیعوا الرسول واولی الامرمنکم» یعنی اطاعت کنید ازکتاب، سنت واجماع.درجایی قرآن اشاره می کند به آنکه مشکلات اجتماعی برای مسلمانان پیش می‌آید، و وقتی با مشکل مواجه می‌شوند، دچار دستپاچگی خواهندشد؛ درچنین مواردی، لازم است انسانهای آگاه ازمقیاسها ومبانی دین استفاده کنند، و راه صحیح چاره جوئی دربرابرمشکلات را پیداکنند. وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الأمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِی الأمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّیْطَانَ إِلا قَلِیلا (نساء٨٣).یستنبطونه منهم. مراد این است که: هرگاه حادثه‌ای یامشکلی برای جامعه پیش می‌آید، به جای اینکه مردم هرکدام ازطرف خودشان، مبادرت به اظهار رأی وچاره جویی بکنند، درحیات پیامبر-ص- به ایشان وبه دانشمندان امت مراجعه کنند، وبعد ازوفات ایشان، این کار را برگردانند به همان دانشمندان( اولی الامر). آنها می توانند با استنباطی که ازکتاب وسنت وآگاهی ازاوضاع جامعه دارند، راه درست وچاره مشکل اجتماعی ِروز را پیداکنند. خائنین خجالت نمی کشند که معنی اولی الامرراعوض می کنند!! معنای ساده اولی الامر را تعریف کنیم، این است که: مسلمانها، یک مبنای اساسی، یک اصول وموازین کلی، دراختیاردارند، یعنی: قرآن یا کتاب. مقداری توضیح وتفسیراین مبانی کلی ازطرف حضرت رسول-ص- یعنی حدیث یاسنت.اصل مدارک انسانهای مؤمن برای مواجهه بامشکلات زمان وحل مسائل روزهمین دو مورداست. اما این طبیعی است که وقتی انسانها هرچقدرهم مخلصانه، ذهنشان را درمورد مسائل معضل وپیچیده به کار  می اندازند، این احتمال مطرح است، که دچارآراء متفرق بشوند.اسلام برای اولین باردرتاریخ حیات بشر، تک روی واستبداد را منتفی نموده است. اداره‌ی جامعه بشریت، با در اختیارقراردادن مبانی اساسی که ذهن را توانامی سازد، به دست شوراسپرده شده است. اما شورای اولی الامر، نه اشراف وامتیازداران! وحکومت فرد و وراثت را باطل اعلام نمود.دراسلام برای اداره جامعه بحث ازقوه مجریه نیست، بحث ازارتش وقوه قضائیه نیست تمام قوا دراختیارشورا است.اگربخواهیم کلمه دمکراسی راتعمیم بدهیم، برای معنای «مردمی بودن حکومت» به معنای واقعی آن   ( نه حکومتهای دمکراتیک امروزی) مابین دمکراسی اسلامی ، بادمکراسی های روز، تفاوت بسیاراست، باید کلمه را تعمیم بدهیم، والا معنای دمکراسی، خیلی خیلی کوچکتراست ازآنکه بتواند معنای رژیم وسیستم حکومت اسلامی را تفهیم بکند. ولی با توسعه‌ای درمعنای این کلمه یعنی:«آزادی رأی انسانها، وحکومت مردم، نه حکومت فرد یاگروه» بااین تفسیر، تفاوت دمکراسی اسلامی با دمکراسی‌های ممالک بسیار پیشرفته دنیای امروز را ملاحظه می کنید.یک فرد، امکان اشتباه، همیشه برایش مطرح است. اما جماعت اولی الامرچطور؟ یدالله مع الجماعة، وهمچنین«لاتجتمع امّتی علی الظلالة» یعنی: چنین جماعتی راه خدا را گم نمی کند، یعنی جماعت صاحبنظران، کسانی که به نسبت مسائل آگاه هستند.درنظراسلام اگرمشکلی ازمشکلات جامعه، درشورای اشخاصی که صلاحیت دارهستند مطرح، و درموردش تبادل نظرشد، وشورا به اتفاق آراء یا به اکثریت آراء، مطلبی را در زمینه‌ی آن مسأله اعلام کرد، برای تمام مسلمانها، آن رأی شورا، جای کتاب وسنت را دارد، یعنی اجازه نداردانسان مسلمانی، از فرمان شورا خارج شود.با این حساب، تکلیف«اطیعواالله واطیعواالرسول واولی الامرمنکم»، به اعتباراینکه حضرت ابوبکر رئیس قوه‌ی مجریه است (نه به اعتبارشخصیت فردیش) شامل اوهم می شود، ابوبکر، به اعتباررئیس قوه مجریه، از اولی الامرنیست، یک شاه ِ مَی خواره، ازاولی الامراست!؟ لعنت برتو روحانی دین فروش![همانگونه که اشاره شد سخنرانی علامه مفتی زاده مربوط به پاییز57قبل ازانقلاب است وروحانیون دین فروش گذشته، همانند زمان حال کارشان توجیه ظلم ِظالمان وحاکمان بوده است].اینگونه به مبانی دین خیانت کردند، معنای مطالب ومسائل قرآن راتحریف کردند. آنچه برای مسلمانها اطاعتش الزامی است، اجماع است. وهیچ مسلمانی نباید ازآن رأی تخطّی کند. اما رأی یک فرد حتی اگر خود اوهم از اولی الامر باشد آن اعتبار را ندارد. فقط شورا است که خدا این منزلت را به آن داده است. «امرهم شوری بینهم» که درتوصیف یک جامعه اسلامی خداوند اینگونه می‌فرماید که: این جامعه، کارشان از راه شورا اداره می‌شود، نه از راه فرد، یا گروهی غیراولی الامر .(آذرماه 57 موضوع فلسفه محراب ومطلبی درباره شورا ).

 

+ نوشته شده توسط ح -س در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:15 |

سخنانان کاکه ئه حمه د موفتی زاده در دیدار 150نفری

گشتان‌ به‌ خێر بێن‌، به‌سه‌ر چاوه‌كانم‌، گه‌و‌ره‌و بوچكتان‌ به‌سه‌ر چاوم‌ هاتن‌. سه‌روه‌ره‌كانم‌! كه‌لیمه‌یه‌ك‌ گه‌ره‌كمه‌ عه‌رز كه‌م‌ له‌ خزمه‌ت‌تانا، به‌ سه‌میمی‌ دڵه‌، ته‌عارف‌ نییه‌‌، بۆ ته‌شه‌ككورو قه‌دردانی‌ نییه‌. خوا ئاگای‌ لێیه‌ به‌ دڵ‌ ئێژم‌: لایه‌قی‌ زه‌حمه‌ت كێشانی‌ مناڵ‌ترینتان‌ نیم‌، به‌ دڵ‌ ئێژمی‌. جا چ‌ جای‌ كه‌سانێكتان‌ برای‌ گه‌وره‌ن‌ بۆم‌، یا وه‌ك‌ باوك‌ به‌و جۆره‌ن بۆ من‌. من‌ كه‌ی‌ خۆم‌ به‌ لایه‌قی‌ ئه‌وه‌ بزانم‌ كه‌ ئێوه‌ هه‌ڵسن‌ چه‌ن‌ ڕۆژ زه‌حمه‌ت‌ بده‌نه‌ خۆتان‌و ده‌ردیسه‌رو موشكیلاتی‌ سه‌فه‌ر، بۆ ئه‌وه بكه‌ونه‌ شۆین‌ كارێ‌ كه‌ به‌ من‌ مه‌ربووته‌؟ ئه‌وه‌ لایه‌كی‌ مه‌تڵه‌ب‌.  لاییكی‌تریشی‌ ئه‌وه‌یه‌ كه‌ زاهیره‌ن‌ من‌ گرفتار‌ییكم‌ هه‌یه‌ ئێوه‌ زه‌حمه‌ت‌ ئه‌كێشن‌ بۆ ئه‌وه‌ ئه‌و گرفتاریه‌ له‌ مل‌ من‌ ببێته‌وه‌. له‌م‌ چه‌ن‌ ساڵه‌ باسی‌ زۆر له‌م‌ باره‌و پێش‌ هاتووه‌، له‌گه‌ڵ‌ عه‌زیزان‌، به‌ تلیفون‌، به‌ موكاته‌به‌. له‌ له‌حازی‌ گرفتاریه‌وه‌ ـ هه‌موووتان‌ ئه‌هلی عیلمن‌ و ئه‌زانن‌ـ خۆ قه‌رارمان‌ ئه‌وه‌ نییه‌ حه‌یاتی‌ مووه‌ققه‌تی‌ ڕووی‌ زه‌وی‌، ببێته‌ حه‌یاتی‌ دائیمیمان‌و به‌هه‌شتمان‌ بێ‌، «سِجْنُ‌ الْمُؤمِنِ». ده‌ی‌ با ناخۆش‌ بێ‌. به‌ خوا ئینسانی عاقڵ‌و خۆشبه‌خت‌ له‌ ده‌ره‌وه‌ بێت‌و، له‌ زیندانا بێ‌، نییه‌ به‌ شۆین‌ خۆ‌شی‌یه‌وه‌. دوو حاڵ‌ پێش‌ دێ‌ بۆ ئینسان‌، جار جار لایه‌ك‌ ئه‌كاته‌وه‌ له‌ جسمی‌و، له‌ ماڵی‌ دنیاو جاهـ‌وجه‌لالی‌ خه‌ڵك‌و ده‌م‌و ده‌زگای‌ خه‌ڵک‌، هه‌وه‌س‌ ئه‌دا له‌ كه‌لله‌ی‌، به‌ڵێ، منیش خۆش‌ بگوزه‌رێنم‌. ئه‌وه‌ بچوكی‌ ئینسانه‌، وه‌ختێ، ئینسان‌ بچوك‌ ئه‌بێته‌وه‌، ئاوا فكر ئه‌كاته‌وه‌، وه‌ختی‌ وایش‌ هه‌یه‌ كه‌ دڵی‌و عه‌قڵی‌ دا ئه‌چڵه‌كی‌. لایه‌ك‌ ئه‌كاته‌وه‌ له‌ ئینسانییه‌‌تی‌ خۆ‌ی‌، ڕێبوارێکم‌ چوار ڕۆژ هاتووم‌ به‌ ناو ئه‌م‌ جسمه‌ خۆێڕیه‌، كه‌ سۆزی ئه‌بێته‌ خاك‌و خۆڵێك‌ له‌ به‌را ئه‌بێته‌ شتێكی‌ بۆگه‌ن‌و، له‌وه‌ دوا ئه‌بێته‌ خاك‌و خۆڵێك‌. دوای‌ چوار ڕۆژ، ئه‌م‌ جسمه‌ وێڵ ئه‌كه‌م‌ فڕێی‌ ئه‌ده‌م‌؛ قه‌فه‌سێكه‌، ئه‌ڕۆم‌ به‌ره‌و ماڵی‌ حه‌ساوی،‌ به‌ره‌و حه‌یاتی‌ حه‌ساوی‌. لایه‌ك‌ خۆ‌ی‌، ئاوا ئه‌بینێ‌، له‌و لایشه‌وه‌ خوا ئه‌بینێ‌. خاوه‌نی‌ خۆ‌ی‌ ئه‌بینێ‌، خالقی‌ خۆ‌ی‌ ئه‌بینێ‌، مه‌نزڵه‌ حه‌ساویه‌كه‌ی ئه‌بینێ‌. كه‌ باشان‌ هه‌موو له‌وێ‌ جه‌من‌.   یاران‌ جه‌من‌ له‌و سه‌حرایه‌ چ‌ سه‌حراێی‌؟ له‌ باس‌ نایه‌هه‌ر كه‌لیمه‌یك‌ تر له‌م‌ شێعره‌:  له‌وێ‌ میوانی‌ خوا گیانی‌ له‌ خزمه‌ت‌ پێغه‌مبه‌رانی‌  جێگه‌ی‌ وه‌ها هه‌ر وچانی‌ حه‌ممو دنیا به‌ قوربانی‌وه‌خت‌ وا هه‌یه‌ ئینسان‌ دڵی‌ دائه‌چڵه‌كی‌، عه‌قڵی‌ ڕۆشن‌ ئه‌بێته‌وه‌، ئا به‌و جۆره‌ له‌ حه‌یات‌ حاڵی‌ ئه‌بێ‌.  ده‌ی‌ جا گیانه‌كانم‌! ئه‌گه‌ر ئینسان‌، جار جارێ‌، خوا كردیه‌ قسمه‌تی‌ داچڵه‌كیاو ئائه‌وا، له‌ حه‌یات‌ حاڵی‌ بوو، ئیتر كه‌ی‌ ئه‌هه‌میه‌ت‌ ئه‌دا به‌وه‌ كه‌ جێگه‌كه‌م‌ خۆ‌شه‌ یا ناخۆ‌شه‌؟نه‌نكینی‌ ڕێگاكه‌م‌ دووره‌بۆ ماندو ببێ‌ بێژی‌: مه‌سه‌له‌ن‌ په‌نجا ساڵ‌، شه‌س‌ ساڵ‌، حه‌فتا ساڵ‌ حه‌یات‌، چۆن‌ به سه‌ختی‌ ئه‌گوزه‌‌رێنم‌؟ چۆن‌ بتوانم‌ به‌ تاڵی‌ بگوزه‌رێنم‌؟مردن‌ئاخرین‌سنوره‌
هه‌ر مردی‌ عاله‌م‌ به‌رزه‌خ‌، ـ ئه‌گه‌ر به‌ ئومیدی‌ خواـ بزانی‌ زینده‌گیت‌ باش‌ بێ، بزانی‌ وه‌ك‌ باشان‌ زینده‌گی‌ بكه‌ی‌، هه‌ر عاله‌می‌ به‌رزه‌خ‌، عاله‌می‌ خۆشبه‌ختی‌ تۆیه‌. ئیتر نامێنی‌ تا قیامه‌ت‌. تۆ ماتڵ‌ نابی‌، هه‌ر ئه‌گه‌یته‌ خزمت‌ باشان‌، هه‌ر فه‌وره‌ن‌ حه‌یاتی‌ واقیعیت‌، ئه‌وه‌ وا قورئان‌ پێی‌ ئه‌فه‌رمێ‌: هِیَ الْحَیَوَانُ (٦٤:عنكبوت)ئه‌وه‌یه‌ یه‌ك‌ زیندگی‌. ئه‌مه‌ شتێكه‌، ئیستیعاره‌یكه‌، مه‌جازێکه‌ له‌ زیندگی‌. سه‌رو پۆرتێک‌ هه‌یه‌و، ته‌واو ئه‌بێ‌و، ئه‌كوژێته‌وه‌. ئینسانی‌ ناشی‌و له‌ زیندگی‌ حاڵی‌ نه‌بوو، دڵی‌ پێ خۆ‌ش‌ ئه‌كا. حه‌یاتی‌ واقیعی‌ ئه‌وه‌یه‌. مردن‌ ئاخرین‌ سنوره‌، هه‌ر مردی‌ ئه‌گه‌یته‌ سنوری‌ خۆشبه‌ختی‌. ده‌ی‌ ئه‌وه‌، كه‌ی‌ دوره‌؟ له‌ به‌ر ئه‌وه‌، ئومیده‌وارم‌ منیش‌ وا بم‌وـ ئیسه‌ ئیددعا ناكه‌م‌ وامه‌ـ منیش‌ وا بم‌و، ئێوه‌یش‌ وا بن‌. ته‌واوی‌ ئه‌وانه‌، وا عه‌قیده‌یان‌ هه‌یه‌ به‌ پێغه‌مبه‌ری‌ ئیسلام‌ ـ صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ علیه‌ و آله‌ـ پێیانخۆ‌شه‌ بگه‌ینه‌ خزمه‌تی‌، بزانن‌ وه‌ك‌ پێغه‌مبه‌ری‌ خۆ‌یان‌ زیندگی‌ بكه‌ن‌، به‌ فكری‌ خۆ‌شی‌ نه‌بن‌. جنێو قه‌بوڵ‌ كه‌ن‌، تاڵه‌ قه‌بوڵ‌ كه‌ن‌، مه‌شه‌ققه‌ت‌ قه‌بوڵ‌ كه‌ن‌، به‌ڵكه‌ به‌نده‌گانی‌ خوا خۆشبه‌خت‌ بن‌. یا خوا منیش‌ وا بم‌، ئێوه‌یش‌ وا بن‌، هه‌موو. له‌ به‌ر ئه‌وه‌ له‌ به‌ر چاوم‌ زۆر نانوێنێ‌. ئه‌و كه‌لیمه‌، كه‌ خه‌یاڵمه‌ بیگێڕمه‌وه‌ له‌ خزمه‌ت‌تانا، ئه‌مه‌یه‌ چه‌ن‌ ساڵێ‌ له‌مه‌و به‌رـ ساڵی‌ شه‌س‌و چوار بووـ وه‌ختێ براو خۆ‌شكه‌ عه‌زیزه‌كانم‌، هه‌موو مه‌ره‌خه‌س‌ بوون‌و چونه‌ ده‌ره‌وه‌، حه‌مه‌ژیان‌ هات‌ بۆ مولاقاتم‌و خه‌وه‌ری‌ دا پێم‌ ـ له‌ قزل‌ حه‌سارا بووم‌، وا بزانم‌. به‌ڵێ.ـ وتم‌ پێی‌: ڕۆڵه‌ گیان‌! سه‌لام‌و ئیحترام‌و ته‌شه‌ككوری‌ من‌ بگه‌ینه‌ به‌ خزمه‌تی‌ هه‌موو برایانی‌ عه‌زیزێ‌ كه‌ ئه‌م‌ چه‌ن‌ ساڵه‌، زه‌حمه‌تیان‌ كێشاوه‌ بۆ كاری‌ من‌و ئه‌م‌ براو خۆ‌شكانه‌ كه‌ له‌ زندانا بوون‌. عه‌رزیان‌ كه‌ به‌ زبانی‌ منه‌وه‌، منیش‌ یه‌كجار ناره‌حه‌ت‌ بووم‌ له‌ زندان‌بوونی‌ ئه‌و جه‌ماعه‌ته‌. وه‌ خۆ‌یشم‌ زۆرم‌ ئیقدام‌ ئه‌كرد. له‌ به‌ر ئه‌وه‌، زۆرم‌ پێخۆش‌ بوو ئێوه‌یش‌ ئیقدامتان‌ ئه‌كرد، بۆ ئه‌وه‌ ئه‌وانه‌ نه‌جاتیان‌ ببێ‌. ئیسه‌ كه‌ ئه‌وانه نه‌جاتیان‌ بووه‌، من‌ ته‌ك‌و ته‌نها ماومه‌ته‌وه‌ له‌ زندانا، منیش‌ له‌ له‌حاز زیندگی‌ شه‌خسیمه‌وه‌، نانێکم‌ به‌ سه‌ر ساجه‌وه‌ نه‌سووتاوه‌. موشكڵ‌و گرفتاریه‌كم‌ نییه‌. ئه‌ونه‌یشه‌ موقه‌ییه‌دی‌ زندان‌و ده‌رو ئه‌وانه‌ نیم‌. شوكر بۆ خوای‌ موته‌عال‌، له‌ ده‌ریشه‌وه‌ زۆر خۆش‌ ڕابوێرو، ئه‌هلی‌ كه‌یف‌و ته‌فریح‌و ئه‌وانه‌، نه‌بووم‌. له‌ به‌ر ئه‌وه‌، له‌ به‌ر چاوم‌ نانوێنێ‌. عه‌رزیان‌ بكه‌: كه‌ به‌ هیچ‌ وه‌جهێ‌ ڕازی‌ نیم‌، ئینسانێك‌، خۆ‌ی‌ بخاته‌ زه‌حمه‌ت‌ له‌ به‌ر خاتری‌ من‌.  حه‌مه‌ژیان‌ برێک‌ فكری‌ كرده‌و وتی‌: به‌ سه‌ر چاو. ئه‌م‌ په‌یغامه‌ ئه‌گه‌ینم‌.ـ ئه‌ڵبه‌ته‌ زۆر موفه‌سسه‌ل‌ ته‌وزیحم‌ بۆ داـ له‌ ئاخره‌و سوئالێکی‌ كرد من‌ له‌ به‌رابه‌ر سوئاله‌كه‌یه‌وه‌، ئیتر په‌كم‌ كه‌وت‌. وتی‌: ده‌ی‌ بابه‌ گیان‌! ئه‌مه‌ تۆ، له‌ جه‌نبه‌ی‌ شه‌خسی‌ خۆته‌وه‌، ئاوا تماشای‌ قه‌زیه‌ ئه‌كه‌ی‌، نه‌زه‌رت‌ وایه‌. ئه‌ی‌ ئێمه‌، له‌ ده‌ره‌وه‌ ته‌كلیفێکی‌ ئیلاهی‌، ڕوومان‌ لێ‌ ئه‌كا چبكه‌ین‌؟ ـ به‌ حه‌سه‌بی‌ ئه‌و ته‌كلیفه‌ی‌ خۆمان‌ـ وتم‌: ڕۆڵه‌ گیان‌! ئه‌مه‌ مه‌سئه‌له‌یك‌ دوومه‌ ئیتر. ئتیر، ئا له‌ ئه‌مه‌یا، من‌ سه‌لاحیه‌تم‌ نییه‌‌، ئیزهار نه‌زه‌ر بكه‌م‌. ئه‌وه‌ شوكور بۆ خوا، ئه‌هلی‌ عیلمتان‌ یه‌كجار زۆر هه‌یه‌، خۆ‌تان‌ فكری‌ لێكه‌نه‌و، بزانن‌ خوا ره‌زای‌ له‌ چیه‌؟ به‌ حه‌سه‌بی‌ ته‌كلیفی‌ خۆتان‌ـ نه‌ به‌ عونوانی‌ ئه‌وه‌ كه‌ من‌ ئینتزارم‌ ببێ‌ـ به‌ عونوانی‌ ته‌كلیفی‌ خۆتان‌ له‌ به‌رابه‌ری‌ خوای‌ خۆ‌تانه‌وه‌، ئه‌نجامی‌ بده‌ن‌. ئیتر، ئه‌وه‌ من‌ حه‌قم‌ نییه‌ ده‌خاڵه‌تی‌ تیا بكه‌م‌. جا عه‌زیزه‌كانم‌! براكانم‌! برا گه‌وره‌كانم‌! ڕۆڵه‌كانم‌! ئه‌وانتانه‌ وا مناڵن‌، ئه‌م‌ زه‌حمه‌ته‌ كێشاوتانه‌، به‌ عونوانی‌ موعامه‌له‌یك‌ له‌گه‌ڵ‌ ئینسانێكی‌ پوچ‌و فانی‌، حه‌سابی‌ مه‌كه‌ن‌. یه‌كجار گه‌وره‌تره‌. هه‌ر وا كه‌ زووتر ئیعلامم‌ كردوه‌: موعامه‌له‌یه‌كه‌ له‌ته‌ك‌ خوای‌ خۆ‌تان‌ ئه‌نجامی‌ ئه‌ده‌ن‌. به‌ نییه‌تێکی‌ خێره‌وه‌، كه‌ خزمه‌تێكه‌ به‌ ئینسانێك‌ له‌ به‌ر ئه‌وه‌ خوا وای‌ پێخۆش‌ بێ‌، هاتوون‌و زه‌حمه‌تتان‌ كێشاوه‌.«إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ وَإِنَّمَا لِكُلِّ امْرِئٍ مَا نَوَى» له‌ به‌ر خاتر ئه‌و نییه‌ته‌تان‌، حه‌سابتان‌ له‌ لای‌ خوایه‌.به‌ خوا كاكه‌ گیان‌، ئه‌گه‌ر بۆ من‌و بۆ ته‌واوی‌ به‌شه‌ر بێ‌، ته‌واوی‌ قودره‌تی‌ عاڵه‌م‌، جه‌م‌ ببێته‌وه‌ له‌ یه‌ك‌ نه‌فه‌را، له‌ به‌ر ئه‌وه‌ گه‌ره‌كتان‌ بێ‌ هه‌نگاوێک‌ هه‌ڵبگرن‌، ره‌نجتان‌ به‌ خه‌ساره‌؛ به‌ فیڕۆ ئه‌چێ‌، فه‌رموو، سۆزی‌ ئێوه‌یش‌ ئه‌مرن‌و، ئه‌و یه‌ك‌ نه‌فه‌ره‌و، ئه‌و قودره‌تیشه‌، ئه‌مرێ‌. ئه‌توانێ‌ جه‌زای‌ زه‌حمه‌ته‌كه‌تان‌ بداته‌وه‌؟ ناوه‌ڵڵا.وَكُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَرْدًا (مریم:٩٥) هیچ‌ كه‌س‌ نییه‌‌، فه‌ریاد ره‌س‌. خۆت‌ ئه‌مینیت‌و حه‌سابت‌ لای‌ خودات‌. ئومیدم‌ هه‌یه‌ ئێوه‌یش‌، له‌ دڵی‌ خۆتانا، ئا به‌و جۆره‌ كاره‌كه‌ی‌ خۆتان‌ گه‌وره‌ ته‌ماشا بكه‌ن‌. له‌ به‌ر خاتر ئینسانێك‌، ره‌زای‌ ئینسانێك‌، یا ره‌زای‌ جه‌ماعه‌تێک‌، هه‌نگاوتان‌ هه‌ڵنه‌گردوێ‌. حه‌تتا یه‌ك‌ هه‌نگاو، له‌م‌ گشته‌ هه‌نگاوه‌ سه‌خته‌ كه‌ هه‌ڵتانگردگه‌، له‌م‌ گشته‌ سه‌ختیه‌كه‌ نه‌ك‌ ته‌نیا ئه‌م‌ سه‌فه‌ره‌ (میقدارێ‌ خه‌به‌رم‌ هه‌یه‌ چه‌ن‌ سه‌خت‌ گوزه‌رانگتانه‌)، ساڵهایه‌، خۆتان‌ ماندوو ئه‌كه‌ن‌و زه‌حمه‌ت‌ ئه‌كێشن‌. ئومیده‌وارم‌ بچوكی‌ نه‌كه‌ن‌، بیگۆڕنه‌وه‌ به‌ ره‌زای‌ ئه‌هلی‌ دنیا، عومومه‌ن‌ ناڵێم‌، ـ فه‌ردێک‌. ته‌واوی‌ ره‌زای‌ ئه‌هلی‌ دنیا، ته‌واوی‌ سه‌روه‌ت‌و جاه‌و جه‌لال‌و قودره‌ت‌و مه‌قامی‌ ئه‌هلی‌ دونیا بده‌ن‌ پێتان‌، حازر نه‌بن‌، هه‌نگاوێکی‌ به‌و جۆره‌ هه‌ڵبگرن‌ زه‌حمه‌تێکی‌ ئاوا بكێشن‌، با زه‌حمه‌ته‌كه‌تان‌، بچوك‌و فانی‌ نه‌بێ‌. ئه‌زانم‌ نییه‌ته‌كه‌تان‌، بۆ خوایه‌و خالسه‌. وه‌لیكن‌:«إِنَّ الذِّكْرَى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ» (ذاریات: 55) موعامه‌له‌تان‌ هه‌میشه‌ له‌گه‌ڵ‌ خوا بێ‌. جا، یه‌ك‌ جار ئه‌رزش‌ په‌یا ئه‌كا.  جا گیانه‌كانم‌! ئه‌و وه‌خته‌، وا نامه‌ی‌ ئه‌عماڵ‌ ئه‌كه‌وێته‌ ده‌ره‌وه‌ وا خاسان‌ سه‌ر به‌رزن‌و خراوگه‌ل‌و خائینگه‌ل‌، سه‌ر ئه‌فكه‌نده‌و ڕسوا، ئێوه‌ له زه‌حمه‌تی‌ كه‌ كێشاوتانه‌، ئیحساسی‌ ره‌زاو سه‌رفه‌رازی‌ ئه‌كه‌ن‌. له‌ خوا داوا ئه‌كه‌م‌، زه‌حمه‌ته‌كانی‌ منیش‌و ئێوه‌یش‌، هه‌موومان‌، هه‌ر چی‌ سه‌ختی‌ قه‌بوڵ‌ ئه‌كه‌ین‌، ـ بوچك‌ یا گه‌وره‌ـ ئه‌ونه‌ خالس‌ بێ‌، مایه‌ی‌ سه‌رفه‌رازیمان‌ بێ سۆزی‌ به‌ لای‌ خواو، خۆشه‌ویسانی‌ خواوه‌. ئه‌مه‌، بۆ قه‌دردانێکی‌ شه‌خسی‌، عه‌رزم‌ نه‌كرد. ئه‌گه‌ر نه‌، من‌ هیچ‌ وه‌خت‌ لایه‌قی‌ ئه‌وه‌ نیم‌، قه‌دردانی‌ بكه‌م‌ له‌ زه‌حمه‌تی‌ ئێوه‌. ئه‌وه‌، ته‌شه‌ككورم‌ كرد، ئه‌وه‌ ده‌ستانم‌ ماچكرد، ئه‌وه‌ پیتانم‌ ماچكرد، ئه‌بێ‌ به‌ چی‌ بۆ ئێوه‌؟ چ‌ فایده‌یه‌کی‌ هه‌یه‌؟ ئه‌سڵه‌ن‌ ـ هه‌روا له‌ ئه‌ووه‌ڵه‌وه‌ عه‌رزم‌ كردـ مناڵترینتان‌، زه‌حمه‌تێکی‌ كێشابێ، لایه‌قی‌ ئه‌وه‌ نیم‌ كه‌ یه‌ك‌ ساعه‌ت‌، ـ مناڵترینتان‌ـ له‌ به‌ر دڵی‌ من‌، خۆ‌ی‌، خستبێته‌ زه‌حمه‌ت‌. په‌س‌ ئه‌مه‌ به‌ عونوانی‌ قه‌دردانی‌ نییه‌. فه‌قه‌ت‌ به‌ عونوانی‌ به‌یانی‌ واقیعیه‌تێ، عه‌رز ئه‌كه‌م‌. یا خوا له‌مه‌ به‌و لاوه‌ منیش‌و ئێوه‌یش‌، هیچ‌ كارێکمان‌ پوچ‌و بێ‌ ئه‌رزش‌ نه‌بێ‌. گوم‌ نه‌بێ‌ له‌ حه‌یاتی‌ دنیا. وه‌ك‌ ئه‌وانه‌ نه‌بێ‌ كه‌: «ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» (كهف:104) چونكه‌: زه‌حمه‌ته‌كه‌یان‌، بێ‌ نییه‌تێکی‌ گه‌وره‌یه‌، بێ چاو به‌ ئایه‌نده‌وه‌ بوونه‌، فه‌قه‌ت‌ بۆ ئه‌م‌ حه‌یاته‌ دنیایه‌یه‌، له‌ ناو خاك‌و خۆڵا گوم‌ ئه‌بێ‌ «ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا....» وا نه‌بین‌. ته‌لاشمان‌ له‌مه‌ به‌ولاوه‌، گشتی‌ پڕ خێرو به‌ره‌كه‌ت‌ بێ‌. یا خوا. له‌ ته‌واو ئومورمانا، ئومیده‌وارم‌. ئه‌مما، هه‌مووتان‌ واردن‌ ـ كه‌م‌ یا زۆرـ به‌ مه‌سائیلی‌ دین‌. ئه‌وه‌ وا ئه‌بێته‌ باعیسی‌ خه‌تا چوون‌، غه‌فڵه‌تی‌ ئینسانه‌، نه‌ نابه‌ڵه‌د بوون‌. زۆر بوون‌ به‌ڵه‌د، خراپ‌، وه‌ زۆر بوون‌ نابه‌ڵه‌د، باش‌. هه‌میشه‌یش‌ هه‌ر وایه‌، هه‌ن‌ به‌ڵه‌دی‌ خراپ‌، هه‌ن‌ نابه‌ڵه‌دو نه‌خوێنده‌واری‌ باش‌. په‌س‌، زانین‌ نییه‌ عاملی‌ باشی‌. زانین‌ نوورێکه‌. ئه‌گه‌ر كه‌سێك‌ باش‌ بوو، باشتری‌ ئه‌كا. جا، ئه‌زانێ‌ چۆن‌ باش‌ بێ‌. وه‌لێ‌ په‌نا به‌ خوا ئه‌گه‌ر كه‌سێ‌ باش‌ نه‌بوو، زانینه‌كه‌، له‌وانه‌یه‌ ببێته‌ مایه‌ی‌ كوڵوڵی‌و شه‌ڕی‌ زۆرتر بۆ خۆ‌یشی‌و بۆ دیگه‌رانیش‌. عه‌زیزه‌كانم‌! باش‌ بوون‌ له‌ جامیعه‌یه‌كی‌ پاك‌و ساڵم‌و ساڵحا، هونه‌ر نییه‌. «بَدَأَ الْإِسْلَامُغَرِیبًاوَسَیَعُودُكَمَابَدَ غَرِیبًافَطُوبَىلِلْغُرَبَاءِ» (رواه‌ مسلم) ئه‌وه‌ هونه‌ره‌، له‌ وه‌ختێکا كه‌ خه‌ڵک‌ هه‌ر چه‌ن‌ به‌ ناو موسوڵمان‌، ئه‌مما به‌ دڵ‌ موسوڵمان‌ نین‌و، ره‌غبه‌تیان‌ نییه‌ بۆ ڕێگه‌ی‌ ئیسلام‌، ئا له‌و وه‌ختا بتوانی‌ خالسانه‌و موخلسانه‌ هه‌وڵ‌ بده‌ی‌ بۆ ئیسلام‌ چ‌ بزانی‌ چ‌ نه‌زانی‌، چ‌ خۆینه‌وار بی‌، چ‌ نه‌خۆینه‌وار بی‌. جامیعه‌ی‌ كه‌ حازر نییه‌‌، خۆی‌ بخاته‌ عه‌زاب‌و زه‌حمه‌ت‌ بۆ شوێنكه‌وتنی‌ ڕێی‌ حه‌ق‌، تۆ له‌وێ‌ هه‌وڵ‌ بده‌ی‌ كه‌ خه‌ڵک‌ داچڵه‌كێنی‌. دڵسوزی‌ خه‌ڵک‌ بی‌. ڕێ‌ نیشان‌ به‌ی‌ به‌ خه‌ڵک‌. وه‌ختێ وات‌ كرد، دیاره‌ غه‌ریب‌ ئه‌بی‌ ... طُوبَى لِلْغُرَبَاءِ ئه‌وه‌یه‌. یانی‌: له‌ هه‌ر زه‌مانێکا كه‌ دین‌، دووباره‌ نامه‌ئنوسه‌ له‌ ناو جامیعاو خه‌ڵک‌ لێی‌ ئه‌سڵه‌مێنه‌وه‌، ئاله‌و زه‌مانا، تۆ ته‌حه‌ممولی‌ مه‌شه‌ققه‌ت‌ بكه‌ی‌. وه‌ك‌: پێشه‌وا عه‌زیمه‌، مه‌حبوبه‌ گه‌وره‌كه‌ـ سه‌لوات‌و سه‌لام‌و ره‌حمه‌ت‌و به‌ره‌كات‌ خوای‌ لێ‌ بێ‌ـ، به‌رده‌ بارانت‌ كه‌ن‌، جنێوت پێ‌ بده‌ن‌، نفرینت‌ پێ‌ بكه‌ن‌، ته‌حه‌ممولی‌ بكه‌ی‌، بۆ ئه‌وه‌ خه‌ڵکی‌ به‌دبه‌خت‌ حاڵی‌ بكه‌ی‌، ده‌رمانی‌ ده‌ردی‌ كامه‌یه‌ بیدۆزێته‌وه‌، بڕوا به‌ره‌و لای‌. ئه‌و وه‌خته‌ غه‌ریب‌ ئه‌بی... طُوبَى لِلْغُرَبَاءِ» موژده‌یه‌كه‌ كه‌ پێغه‌مبه‌ری‌ خواـ صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ علیه‌ و آله‌ـ به‌ ئینسانی‌ ئا وه‌ك‌ ئێوه‌ی‌ داوه‌، زه‌حمه‌تی‌ بۆ قه‌بوڵ‌ كه‌ن‌. نامه‌یه‌كم‌ نوسیووه‌ بۆ یه‌ك‌ نه‌فه‌ر له‌ برایان‌ كه‌ بڕێك‌ سوئالی‌ بووه‌، جوابی‌ سوئاله‌كانیم‌ داوه‌ته‌وه‌. ئه‌م‌ ئاخرین‌ قسمه‌تیه‌، له‌ نه‌زه‌رمانا ئه‌هه‌میه‌تدار بوو ڕامگرتبوو لێره‌ كه‌ عه‌رزی‌ ئێوه‌ی‌ بكه‌م‌، له‌ باتی‌ ئه‌وه‌ شفاهی‌ بیڵێم‌، هه‌ر وا عه‌ینی‌ مه‌تڵه‌به‌كه‌ی‌ ئه‌و ئه‌خوێنمه‌و كورت‌و موخته‌سه‌ره‌. سوئالی‌ كردبوو -زووتر، من‌ به‌حسێکم‌ كردبوو كه‌: وه‌ختێ، جه‌ژن‌ تێته‌ به‌ره‌وه‌ له‌و جه‌ژنانا گه‌رده‌ن‌ ئازادیه‌ك‌، موته‌داوله‌ له‌ ناو كورده‌واری‌ خۆمانا به‌ دڵ‌ ئه‌نجامی‌ بده‌ن‌، نه‌ به‌ ڕواڵه‌ت‌. له‌وه‌و دوا، نه‌ هه‌ر ئه‌وانه‌ وا ئه‌یانبینین‌و موسافه‌حه‌یان‌ له‌گه‌ڵا ئه‌كه‌ن‌، ته‌واو ئه‌وه‌ وا ئێژێ‌: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ»، بیبه‌خشن‌ به‌م‌ كه‌لیمه‌یه‌. له‌ به‌ر عیشق‌ ئه‌م‌ كه‌لیمه‌، به‌ دڵ‌ بیبه‌خشن‌.- ئه‌م‌ برا سوئالی‌ كردووه‌ كه‌: وا ئه‌كه‌م‌ جه‌ژنان‌. هه‌موو ئه‌هلی‌ ئیسلام‌، گه‌رده‌ن‌ ئازا ئه‌كه‌م‌، ئه‌مما له‌ ئاخره‌وه‌، جار جارێ‌ تماشای‌ ده‌رونم‌ ئه‌كه‌م‌، هێشتا له‌كه‌ی‌ تیا ماوه‌. چاره‌م‌ چیه‌؟  جوابم‌ داوه‌ته‌وه‌: اما چاره‌ اینكه‌ در عیدها، یا هر زمانی‌ دیگر چنان‌ بندگان‌ خدا را حلال‌ كنید كه‌، دیگر گردی‌ بر دل‌ نماند این‌ است‌ كه‌، گویند: عارف‌ محبوب‌ خواجه‌ عبدالله‌ انصاری‌ ـ ره‌حمه‌ت‌و به‌ره‌كاتی‌ خوای‌ لێ‌ بێ‌ـ بر در نوشته‌ بود: آنكه‌ خدای‌ را به‌ جانی‌ شاید، عبدالله‌ را یعنی‌ بنده‌ خدا را، ته‌نیا مه‌نزوری‌ ناوه‌كه‌ی‌ خۆ‌ی‌ نه‌بووه‌. ئه‌و خودایه‌، گیانێكی‌ پێ‌ ئه‌دا، من‌ به‌نده‌ی‌ خودام‌، بنده‌ خدا را به‌ نانی‌ شاید. ئه‌سڵی‌ عیباره‌ته‌كه‌ی‌ ئه‌و بوزۆرگواره‌ ئه‌وه‌ بووه‌: آنكه‌ خدای‌ را به‌ جانی‌ شاید، عبدالله‌ را به‌ نانی‌ شاید... بنده‌ای‌ را به‌ اربابش‌ می‌بخشند. من‌ و تو هم‌، بندگان‌ رب‌ّ‌الارباب‌ را به‌ ارباب‌ آنان‌ و خودمان‌ -كه‌ خوایه‌-، من‌ و تو هم‌، بندگان‌ رب‌ّ‌ارلاباب‌ را به‌ ارباب‌ آنان‌ و خۆدمان‌ ببخشیم‌. ـ نسبت‌ به‌ حق‌ خۆدمان‌، ط‌بعاًـ. ئه‌مه‌ موقه‌دده‌مه‌ییكه‌، مه‌تڵه‌به‌ ئه‌سڵیه‌كه‌م‌ ئه‌م‌ جومله‌ دوومه‌یه‌: در نزدیكی‌، جمله‌ی خیرات‌ و بركات‌ بهشتی‌ در زمین‌ روضه‌ی‌ مبارك‌ نشسته‌ بودیم‌، جستجوگری‌ در تلاش‌ مشتاقانه‌ی یافتن‌ نشیمنگهی‌ بود، نشسته‌ای‌ را لگد كرد. -دانشتۆ‌كه‌- این‌ بر وی‌ داد كشید. كمی‌ زبان‌ عربی‌ می‌دانست‌ (ئه‌وه‌ وا تووڕه‌ بوو، بووه‌ ژێر پێیه‌وه‌).ـ ئه‌مه‌ جومله‌ موعته‌رزه‌یكه‌: آنجا بود كه‌ خوب‌ فهمیدم‌ دانستن‌ زبان‌ بین‌المللی‌ اسلامی‌ -یانی‌: عه‌ره‌بی‌- برای‌ هر مسلمان‌، چه‌ اندازه‌ پر ارزش‌ است‌ ـ. گفتم‌: برادر عزیزم‌! به‌ یاد آر خاط‌ره‌ی‌ دوران‌ حیات‌ مبارک دنیوی‌ همین‌ محبوب‌ را گفتم‌: برادر عزیزم‌ به‌ یاد آر خاط‌ره‌ی‌ دوران‌ حیات‌ مبارك‌ دنیوی‌ همین‌ محبوب‌ را. ـ صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ علیه‌ و آله و جمیع‌ احبابه‌ـ در همین‌ مدینه‌ و در مكه‌ و هر جا كه‌ شرف‌ می‌بردند. آنگاه‌ به‌ یادش‌ آوردم‌ انواع‌ آزارها و حتی‌ سنگباران‌ اشراف‌، در جواب‌ ندای‌ سعادت‌ و قسط‌ و آزادگی‌ آن‌ حضرت‌ را! و گفتم‌: من‌ و توی‌ پیرو مخلص‌ او، تنها آزار یك‌ لحظه‌ فشار بدون‌ عمد دست‌ یا پای‌ كسی‌ را تحمل‌ می‌كنیم‌. آنهم‌ نه‌ از دشمن‌، بلكه‌ از محبّان‌ مشتاق‌ِ زیارت‌ منبر و روضه‌ و مزار همان‌ محبوب‌. آیا سزاوار نیست‌ خدا را شكر گوییم‌ كه‌ اكنون‌ سرزمین‌ آزار دشمنان‌ زیارتگاه‌ جانهای‌ جان‌‌نثاران‌ گشته‌؟ گریه‌ی‌ وجد حالش‌ را مباركتر گردانید. گفت‌: أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ، از این‌ همه‌ قدر ناشناسی‌. [نه‌، گیانه‌كه‌می‌ وا ئاسوده‌ترم‌، چاوم‌ به‌ ئه‌م‌ ناو چاوه‌ مباره‌كه‌ عه‌زیزانه‌وه‌ بێ‌، باشه‌.]  گیانه‌كانم‌! براكانم‌! ئائیسه‌ مه‌بینن‌ چوار ڕۆژه‌و، ئاوا له‌ ناو ئه‌م جسما هه‌ین‌و، له‌ ناو ئه‌م‌ حه‌یاتی‌ دنیاو، ئه‌م‌ ماڵ‌و، ئه‌م‌ خیابان‌و، ئه‌و ماشینا هات‌وچوو ئه‌كه‌ین‌. چوار ڕۆژه‌، ته‌واو ئه‌بێ‌. هیچ‌ كاممان‌ نه‌ماوین‌ نه‌ له‌م جسمانه‌مان وا زاهیره‌ن‌ به‌ شتی‌ ئه‌زانین‌، غه‌یر خاك‌و خۆڵ‌ شتێک‌ نه‌ماوه‌. ئه‌ڕۆین‌ به‌ره‌و مه‌نزڵه‌ واقیعیه‌كه‌ی‌ خۆمان‌. گیانه‌كانم‌! برا عه‌زیزه‌كانم‌! ناسپاس‌ نه‌بین‌. شوكری‌ ئه‌و خوا به‌ جێ‌ بێنین‌و قه‌دری‌ ئه‌و پێشه‌وا خۆ‌شه‌ویسه‌ـ صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ علیه‌ و آله‌ـ بزانین‌ كه‌ ئه‌و نوره‌ی‌ ناردوه‌و ئه‌و نوره‌ گه‌یشتوه‌ به‌ ئێمه‌، ئێمه‌ ئیسه‌ موسوڵمانین‌. له‌ شوكرانه‌ی‌ ئائه‌م‌ هیدایه‌تاو، ره‌حمه‌تاو ئه‌م‌ به‌شه‌ وا گه‌یوه‌ پێمان‌، حازر بین‌ خۆشی‌ ڕانه‌بوێرین‌، سه‌ختی‌ ڕابوێری  والسلام‌علیكم‌ورحمةالله‌وبركاته‌.   

زۆرتان‌هه‌ن ئه‌ووه‌ڵ‌جاره‌خزمه‌تتان‌ئه‌گه‌م‌.تائیسه‌نه‌تانم‌دیوه‌.بۆمن‌زه‌حمه‌ته‌؟خه‌م‌ ئه‌خۆن‌ نه‌وا من‌ ماندو بم‌، نه‌ گیانه‌كه‌م‌ ماندو نابم‌، یه‌كجاریش‌ كه‌یف‌ خۆشم‌. وه‌ڵڵاهی‌ كاكه‌ گیان‌! فه‌قه‌ت‌ له‌ یه‌ك‌ زه‌مانا، ئیستسنائه‌ن‌ ـ جه‌نابت‌ له‌ من‌ به‌ڵه‌دتری‌، باشتر ئه‌زانی‌ـ كه‌سێک كه‌ خه‌ریكه‌ به‌حس‌ ئه‌كا بۆ مه‌ردم‌، حه‌قی‌ هه‌یه‌ له‌ جێگه‌ی‌ به‌رزترا دانیشی‌، ئه‌ویش‌ له‌ به‌ر ئیحترامی‌ خه‌ڵک‌ نه‌ خۆ‌ی‌. له‌وه‌و دوا ئیتر حه‌قی‌ نییه‌. ئه‌وه‌ یه‌ك‌. دو: هه‌ر وه‌ك‌ ئه‌وه‌ كه‌سێک‌ كه‌ ئیمامه‌تی‌ نویژ ئه‌كا بۆ خه‌ڵک‌، تا ئیمامه‌تی‌ نویژه‌كه‌ ئه‌كا، حه‌قی‌ هه‌یه‌ له‌ پێش‌ خه‌ڵکه‌وه‌ بی‌. ئه‌زانن‌ ده‌ستور ئه‌وه‌یه‌ هه‌ر نویژه‌كه‌ی‌ ته‌واو بوو، بیلافاسله‌ بێته‌ دواوه‌. ده‌ی‌ گیانه‌كه‌م‌! من‌ حه‌قم‌ نییه‌ له‌ ناو جه‌معێکا له‌ بان‌ سه‌نه‌ڵیه‌وه‌ دانیشم‌، ناوه‌ڵڵا، نه‌وه‌ڵڵا.  هه‌ی‌ هه‌زار جار، یا خوا دوعام‌ خوا لی‌ قه‌بوڵ‌ كا، به‌ خێر بین‌، به‌ خێر بین‌ یانی‌ چه‌؟ یانی‌: زه‌حمه‌تتان‌ خێرو به‌ره‌كه‌تی‌ تیا بێ‌. یا خوا مایه‌ی‌ ڕه‌زای‌ خوا بی‌ لێتان‌. یا خوا ئه‌وه‌ خێره‌، بۆمان‌ پێش‌ بێ‌، ئه‌وه‌ خێره‌، خوا پێشی‌ بینێ‌ بۆمان‌. انشاءالله‌، بۆ هه‌موومان‌ خێر پێش‌ بێ‌، ئیتر كه‌یفی‌ خۆیه‌، خێر له‌ خۆشیا بێ‌، له‌ ناخۆشیا بێ‌، موهیم‌ نییه‌. خودی‌ خێر، مه‌تڵوبه‌. ئه‌رێوه‌ڵڵا یا خوا. [ئه‌وانه‌، وا له‌و په‌ره‌وه‌ ویساون‌، ئه‌گه‌ر داشنیشن‌ هه‌ر دیارین‌ به‌ یه‌كه‌وه‌.. .. وه‌ڵڵا قه‌ی‌ ئه‌كا گیانه‌كه‌م‌. من‌ یه‌ك‌ نه‌فه‌ر به‌ پێوه‌ بم‌ هیچ‌ ئیشكالێکی‌ نییه‌. باقی‌تر دانیشن‌، پێمخۆشتره‌. خۆسوسه‌ن‌ ئه‌وانه‌ وه‌ك‌ برا گه‌وره‌ن‌ بۆ من‌، وه‌ك‌ باوكن‌ بۆ من‌، ئه‌وان‌ حه‌ز ئه‌كه‌م‌ دانیشن‌. جا ئیتر براكانی‌ هاو عومرو بوچكتر قه‌ی‌ ناكه‌ یا خوا خۆ‌ش‌ بن‌ گیانه‌كه‌م‌].یه‌ك‌ جار مه‌تڵه‌ب‌ هه‌س‌ له‌ دڵما، كه‌ حه‌ز ئه‌كه‌م‌ له‌ فرسه‌تی‌ دیدارا، عه‌رزی‌ بكه‌م‌. وه‌لێ له‌ ناو مه‌تاڵبا كامی‌ ئینتخاب‌ بكه‌م‌؟ هه‌شت‌، نۆ ساڵه‌، من‌ دورم‌ له‌ عه‌زیزانم‌و، مه‌تڵه‌ب‌ له‌ زێهنما جه‌م‌ ئه‌بێته‌وه‌و، پێمخۆشه‌ فرسه‌ت‌ ببێت‌و، عه‌رزی‌ بكه‌م‌. ده‌ی‌ دیاره‌ خۆ به‌ ساعه‌ت‌و دو ساعه‌ت‌و ڕۆژو دوو سی‌و ئه‌مانه‌ ئه‌و هه‌مووه‌ باسانه‌ ناكرێ‌. وه‌ك‌ كاكه‌ حه‌سه‌ن‌ فه‌رمووی‌:. .. فه‌قه‌ت‌ بڕێك‌ له‌ ناو ئه‌و مه‌سائیلا كه موهیممه‌، ئه‌وه‌ وا یه‌كجار موهیمم‌و ئه‌ساسی‌ بوو، له‌ ئه‌ووه‌ڵه‌وه‌ چه‌ن‌ كه‌لیمه‌یكم‌ عه‌رز كرد. ئینسان‌ مه‌سیری‌ له‌به‌ر چاو بێ‌، له‌ ناو ڕێیا ون‌ نه‌بێ‌، سه‌ری‌ لێ نه‌شێوێ‌. شتی‌ جالبی‌ ناو ڕێ‌، ته‌وه‌ججوهی‌ جه‌لب‌ نه‌كات‌و، له‌ بیری‌ بچێته‌و كه‌ ڕێبواره‌، مه‌قسه‌دێکی هه‌یه‌، به‌ره‌و مه‌قسه‌دی‌ خۆ‌ی‌ ئه‌ڕوا. ئه‌سڵی‌ مه‌تڵه‌ب‌ ئه‌وه‌یه‌ به‌ ئیزنی‌ خوا.ئه‌مما گیانه‌كانم‌! چونكه‌ دوورم‌ له‌ مه‌سائیل‌و جه‌ره‌یاناتتان‌، داخو حه‌سره‌ت‌... ئه‌زانم‌ موشكیلاتێک‌ كه‌ بۆتان‌ پێش‌ بێ‌، یه‌كجار زۆره‌ زۆرتره‌ له‌وه‌ كه‌ ئه‌گه‌ر پێکه‌وه‌ بوایتین‌، له‌ ده‌ره‌و بوایم‌ له‌ خزمه‌ت‌تانا. چوونكه‌ ئه‌و وه‌خته‌ جار جار باس‌و ته‌بادولی‌ نه‌زه‌رێکمان‌ ئه‌كرد له‌ حاڵێکا ئیسه‌، له‌به‌ر دووری‌، ناكرێ‌. به‌ ڕاسی‌ به‌ ئه‌خباری‌ ناره‌حه‌تیتان‌، موشكیلاتتان‌، گیرو گرفتتان‌، ئاشوفته‌گیتان‌، یه‌كجار زیاتر‌ له‌وه‌ كه‌ له‌ ده‌ره‌وه‌ بم‌، ناره‌حه‌ت‌ ئه‌بم‌. منیش‌ ئه‌لئان‌ ته‌واوی‌ ئه‌م‌ عه‌زیزانه‌ ناناسم‌، نازانم‌ كه‌ چ‌ ڕێ‌و شوێنێکمان‌ ـ یه‌كه‌ یه‌كه‌ی‌ ئه‌م‌ جه‌ماعه‌ته‌ـ هه‌یه‌ به‌ره‌و لای‌ خوا، چوونكه‌ داخی داخانم‌! هه‌موو ئه‌زانن‌ له‌ بڕێ‌ جێگای‌ تریشا، له‌ نووسراوه‌و ئه‌وانه‌، باسمان‌ زۆر كردوه‌. په‌روه‌ردگاری‌ ئه‌م‌ عاڵه‌مه‌، كه‌ به‌رنامه‌ی‌ نارد بۆ سه‌عاده‌تی‌ عاڵه‌م‌، بۆ ئه‌وه‌ تووشی‌ ده‌سه‌ده‌سه‌ بوون‌و ته‌فره‌قه‌ نه‌بین‌ نیزامێكی‌ دانا، ئه‌سڵێکی‌ مه‌علوم‌ فه‌رموو كه‌: ئه‌سڵی شورایه‌. یه‌كجار توول‌ ئه‌كێشێ‌ كه‌ ته‌وزیح‌ بده‌م‌ له‌ باره‌ی‌ ئائه‌و سێ‌ جومله‌وه‌: «وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ» (شوری: 38وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُواالصَّلَاةَ دو جومله‌ی‌ فیعلیه‌ (فعل‌ ماضی‌) «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ»،جومله‌یكئیسمی‌«وَمِمَّارَزَقْنَاهُمْیُنْفِقُونَ»دوباره‌فیعلی‌وه‌لێ‌مضارع‌ئه‌وانه‌ئه‌هلی‌به‌لاغه‌تن‌،ئه‌توانن‌موته‌وه‌ججیه‌بن‌ساده‌ترین‌ مه‌تڵه‌ب‌ له‌ باره‌ی‌ «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ» ئه‌وه‌یه‌ كه‌وتۆته‌ مابه‌ینی‌ دو روكنی‌ عومده‌ی‌ رابته‌ی‌ ئینسان‌ له‌گه‌ڵ‌ خالق‌و خه‌لق‌. دوای‌ ئیستجابه‌ی‌ ره‌بب‌ دوای؛ قه‌بوڵی‌ ئیسلام‌، ئیقامه‌ی‌ سه‌لات‌و ده‌س‌ گورویی‌ له‌ خه‌ڵک‌ كه‌، ئیتائی‌ زه‌كاته‌ نه‌ك‌ هه‌ر ئه‌و زه‌كاته‌ مه‌حدوده‌، نه‌. به‌ مه‌عنا وه‌سیعه‌ عامه‌كه‌ی‌ ئێژم‌. ئه‌مانه‌ دو وه‌زیفه‌ی‌ ئه‌سڵی‌ ئینسانی‌ موسوڵمان‌. «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ» كه‌وتۆته‌ نیو ئه‌و دوانه‌ به‌ جومله‌ی‌ فیعلییه‌یش‌ نه‌وێژراوه‌. ئه‌و برا عه‌زیزانه‌م‌، وا له‌ به‌لاغه‌دا به‌ڵه‌دن‌، ئه‌زانن‌ بۆ؟ یانی‌: قسه‌ له‌وه‌ نییه‌ ڕووداوێک (حدث) بێ‌، جار جار پێش‌ بێ، نه‌. ئه‌سڵه‌ن‌ ڕێگه‌ی‌ ئوممه‌تی‌ ئیسلامی‌ ئه‌مه‌یه‌. غه‌یری‌ ئه‌مه‌، هیچ‌ نییه‌. حه‌ده‌س‌ نییه‌. جه‌ریانێکه‌ موسته‌میرر بێ ته‌وه‌ققوف‌.  ئوممه‌تی‌ ئیسلامی‌ وه‌ختێ ئوممه‌تی‌ ئیسلامیه‌، ئه‌مری‌، شورا بێ‌. تا ئه‌و سی‌ ساڵه‌ كه‌ حه‌دیسیشمان‌ هه‌یه‌، پێغه‌مبه‌ر ـ صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ علیه‌ـ به‌ دروسی‌ ئه‌زانێت و له‌وه‌ دوا به‌ حكومه‌تی‌ باتڵ‌و جائر، تا ئه‌و سی‌ ساڵه‌، ئومور ـ هه‌ر چه‌ن‌ ئیختلافیش‌، ته‌بیعی‌یه‌و ئه‌بێ‌ـ وه‌لێ‌ له‌ ڕێ‌ شوراوه‌ حه‌ل‌ ئه‌بوو. ئوممه‌ت‌، له‌ سه‌ر ڕێگه‌ی‌ خۆشبه‌ختی‌و سه‌عاده‌تی‌ خۆ‌ی‌ كه‌: «هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً» (انبیاء:92)سابت‌و پایه‌دار بوو، دوای‌ سی‌ ساڵه‌ شیویا نیزامی‌ شورا‌، ئاشكرایه‌ ئه‌گه‌ر شورایه‌ك‌ له‌ ساحیبنه‌زه‌ران‌-شورای‌ اولی‌الامر- نه‌ شورایه‌ك‌ كه‌ ده‌ستوری‌و دنیایی‌و ئه‌و جۆره‌ بێ كه‌ ئه‌لئان‌ له‌ دنیا وجودی‌ هه‌یه‌، كه‌ ئه‌غڵه‌بی‌ مه‌مالیكی‌ دنیا به‌ ره‌وشی‌ به‌ ناوی‌ پارلمانی‌و شوراو ئه‌مانه‌ ئیداره‌ ئه‌ون‌ ئه‌وه‌ نییه‌! یا به‌ ته‌بلیغات‌و هه‌راو به‌زم‌ دوروس‌ كردن‌و مه‌ردم‌ خه‌ڵه‌تانن‌! نه‌. له‌ كتیبێکی‌ موخته‌سه‌ر به‌ ناو «حكومت‌ اسلامی‌»دا ته‌فاوتی‌ شورای‌ ئیسلامی‌ له‌گه‌ڵ‌ باقی‌ شوراو ئه‌وانه‌، موخته‌سه‌ر ته‌وزیحێک‌ دراوه‌. شورای‌ ئیسلامی‌، ئه‌وه‌یه‌ كه‌: خوا ئه‌فه‌رمی‌: شورای‌ اولی‌الامر. ئه‌گه‌ر ئه‌وانه‌ بن‌، دیاره‌ ئیختلافات‌و ناكۆكی‌ به‌ینی‌ خه‌ڵک‌، ئاخری‌ مونته‌هی‌ ئه‌بێته‌ یه‌ك‌ حوكم‌و ئه‌بڕێته‌وه‌. هه‌ر وا كه‌ ئه‌و سی‌ ساڵه‌ وا بوو. وه‌لێ‌ ئه‌وه‌ نه‌ما، چی‌؟ هه‌ر كه‌سێک‌ كه‌ ساحیبنه‌زه‌ره‌، خۆی‌ هه‌یه‌و خوای‌ خۆ‌ی‌، مه‌سئولیه‌تی‌ له‌ به‌رابه‌ر خوای‌ خۆ‌یه‌وه‌. مه‌جمه‌عێک‌ نییه‌ كه‌ له‌ینه‌دا له‌ ته‌ك‌ باقی‌ خاوه‌ن‌نه‌زه‌ران‌، كۆببێته‌وه‌و ته‌بادولی‌ نه‌زه‌ر بكا، تا ڕێگه‌یه‌کی‌ واحید نیشانی‌ ئوممه‌ت‌ بده‌ن‌. خۆی‌ چۆن‌ حاڵی‌ بووه‌، مه‌سئوله‌ له‌ به‌رابه‌ر خوای‌ خۆ‌یه‌وه‌ ئه‌نجامی‌ ئه‌دات‌و ته‌وزیحیشی‌ ئه‌دا بۆ موسوڵمانان‌. ده‌ی‌ جا جه‌ماعه‌تێ‌ له‌ موسوڵمانان‌ قسه‌ی‌ ئه‌و ساحیب‌نه‌زه‌ره‌ قه‌بوڵ‌ ئه‌كه‌ن‌ جه‌ماعه‌تی‌ قسه‌ی‌ ئه‌و یه‌كه‌ی ‌تر، جه‌ماعه‌تی‌ قسه‌ی‌ ئه‌ویتر. ئا به‌و جۆره‌ كه‌ ئیسه‌ تماشا ئه‌كه‌ی‌ ئوممه‌تی‌ ئیسلامی‌ دوچاری‌ ئه‌م‌ هه‌موو ته‌فه‌رروقه‌ بووه‌.لێره‌ دو مه‌تڵه‌ب‌ ته‌زه‌ككور بده‌م‌: یه‌ك‌: زووتریش‌ جارێک‌ له‌ كرماشانا، بووین‌، دوای‌ ئینقلاب‌، خه‌به‌ریان‌ پێم‌ گه‌یان وتیان‌: ئه‌و موسوڵمانانه‌ كه‌ وان له‌گه‌ڵ‌ مه‌كته‌بی‌ قورئانا، ئیستلاحیان‌ دایر كردوه‌، به‌ خۆ‌یان‌ ئه‌ڵێن‌: موسوڵمانانی‌ مه‌كته‌بی‌!، به‌ خه‌ڵکی‌تر ئه‌ڵێن‌: غه‌یره‌ مه‌كته‌بی‌! زۆر به‌حسم‌ كرد له‌و باره‌وه‌، كه‌سانێک‌ كه‌ له‌وێ‌ بوون‌، له‌ بیریانه‌. یا ره‌نگه‌ له‌نه‌واریشازه‌بت‌كرابی‌ عه‌زیزه‌كانم‌! ئه‌وه‌ وا بۆ ئێمه‌ موهیممه‌، ئه‌وه‌یه‌ تماشای‌ نییه‌تی‌ خۆ‌مان‌ بكه‌ین‌، خۆ‌مان‌ خالس‌ بین‌. كه‌ی‌ ئێمه‌ سه‌لاحیه‌تمان‌ هه‌یه‌ خۆ‌مان‌ هه‌ڵسه‌نگێنین‌ له‌گه‌ڵ‌ موسوڵمانانی‌ كه‌ به‌ ڕێگایه‌کی ‌تر، به‌ مه‌سله‌حه‌ت‌و به‌ دروس‌ ئه‌زانن‌ وا حاڵی‌ بوون‌، ڕێگایه‌کی ‌تر باشه‌. خۆمان‌ ببێنه‌ قازی‌و، خۆ‌مان‌ هه‌ڵسه‌نگێنین‌، بڵێین‌: ئێمه‌ باشترین‌ له‌وان‌. له‌ نامه‌یكێشا له‌م‌ ئاخرانه‌وه‌ ئیشاراتێکم‌ كردوه‌ به‌م‌ مه‌تڵه‌به‌. له‌ شیعرێکی‌ تولانیشا كه‌ ئه‌وه‌ ئه‌بێته‌ ده‌فته‌ری‌ چوارم‌ ته‌قریبه‌ن ‌شایه‌ت‌ به‌ ناو روحی‌ وه‌سییه‌تنامه موفه‌سسه‌ل‌ له‌م‌ باره‌وه‌ به‌حسم‌ كردوه‌. ده‌خیله‌ تووشی‌ ئائه‌و نفرینه‌ خراپه‌ی‌ خوا نه‌بن‌. له‌ باره‌ی‌ ئه‌و جه‌ماعه‌ته‌وه‌ له‌ په‌یره‌وانی‌ دینێک‌، وه‌ختێ ده‌سته‌ ده‌سته‌ ئه‌بنه‌وه‌، یه‌كترین‌ نفرین‌ ئه‌كه‌ن‌و هه‌ر كه‌س‌ ئه‌ڵێ‌: من‌ باشم‌و باقی‌ خراپ‌! «كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ» (مؤمنون:53)  ده‌خیله‌! ئا له‌وانه‌ نه‌بن‌: هه‌م‌ به‌ ئێوه‌: ئه‌و جه‌ماعه‌ته‌ كه‌ خۆتان‌ به‌ هاوڕێی‌ من‌، به‌ هاوڕێ‌و هاو به‌رنامه‌ی مه‌كته‌بی‌ قورئان‌ ئه‌زانن‌ عه‌رز ئه‌كه‌م‌، هه‌م‌ به‌ باقی‌ موسوڵمانانێک‌ كه‌ ده‌نگم‌ ببیسن‌. وه‌ نییه‌ من‌ هه‌ر خێر خواهی‌و دڵسۆزی‌ بۆ هاوڕێیه‌كانی‌ خۆم‌ بكه‌م‌! ئومیدم‌ به‌ خوایه‌، نه‌ ته‌نها نێسبه‌ت‌ به‌ موسوڵمانان‌ نێسبه‌ت‌ به‌ ته‌واوی‌ به‌نده‌گانی‌ خوا خێر خوا بین‌، دڵسوز بین‌. وه‌ڵڵاهی‌، بۆ دوشمنه‌ خراپ‌ خراپه‌كانیشم‌ ئاره‌زووی‌ خێر ئه‌كه‌م‌. حه‌ددی‌ ئه‌قه‌ل‌ ئه‌ڵێم‌: یا خوا سه‌عاده‌تمه‌ندانه‌ بمرن‌. ئه‌گه‌ر ناتوانن‌ له‌ حه‌یاتی‌ دنیا باش‌ بن‌، به‌ر له‌ مه‌رگیان‌ هیدایه‌ت‌ ببن‌و خۆشبه‌خت‌ بن‌، كه‌ مردن‌ تێهه‌ڵده‌یان‌ نه‌بێ‌، شه‌رمه‌سارییان‌ نه‌بێ‌. بۆ دوژمنه‌ خراپ‌ خراپه‌كانیشم‌ ئه‌مه‌ ئاره‌زو ئه‌كه‌م‌، جا، چ‌ جای موسوڵمانان‌.  به‌ خوا گیانه‌كانمان‌! یه‌كجار زۆر هه‌ن‌ له‌ موسوڵمانانێک‌ كه‌ نین‌ له‌گه‌ڵ‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌، ڕێگه‌و مه‌سیریان‌ جۆری‌تره‌ من‌، دوور نزیك‌ دیومن‌ ناسیومن‌، غیبته‌یان‌ پێ‌ ئه‌به‌م‌ ـ گوناهه‌ بلیم‌: حه‌سودی‌، غیبته‌یان‌ پی‌ ئه‌به‌م‌، کاش لیاقه‌تم‌ بووایه‌ وه‌ك ئه‌وانه‌ با سه‌فاو با سه‌داقه‌ت‌ بوایتم‌ـ. ده‌ی‌ جا چوونكه‌ ئه‌و ڕێگایه‌ی‌ دوای‌ ئه‌وه‌ ته‌فه‌رروق‌ به‌ وجود هاتووه‌ و شورا نه‌ماوه‌، به‌دیهی‌یه‌ نه‌تیجه‌كه‌یچی‌ ئه‌وه‌یه‌ كه‌: ڕێگا جۆر جۆر ئه‌بێته‌وه‌، چونكه‌ ڕێگایه‌ک‌ كه‌ ئه‌و ئینتخابی‌ كردوه‌، ڕێگاكه‌ی‌ من‌ نییه‌‌، له‌گه‌ڵ‌ ئه‌وه‌ ئه‌زانم‌ ئه‌ونه‌ ساڵحه‌‌، كه‌ من‌ غیبته‌ی‌ پێ‌ ئه‌به‌م‌و ئاره‌زو ئه‌خوازم‌ خۆ‌زیا من‌ وه‌ك‌ ئه‌و بووایتم‌، بلیم‌: چونكه‌ ڕێگه‌كه‌ی‌ ڕێگه‌ی‌ من‌ نییه‌‌، له‌ به‌ر ئه‌وه‌ ئینسانێكی‌ خراپه‌؟! ئاممان‌ تووشی‌ ئه‌و شیركانه‌ نه‌بن‌! په‌نا به‌ خوا، چه‌ن‌ موسته‌حه‌قی نفرینن‌ ئه‌و كه‌سانه‌ی‌ كه‌ له‌ به‌ر خاتری‌ ئیختلافی‌ رێ،‌ خۆسومه‌ت‌ ئه‌كه‌ن‌ له‌گه‌ڵ‌ خه‌ڵک‌ یا حه‌تتا نه‌ خۆسومه‌ت‌، خۆشیان‌ ناوێن‌، خۆشی‌ ناوێ‌، چونكه ‌له‌گه‌ڵ‌ من‌ نییه‌! ئه‌گه‌ر وا بی‌، ئه‌وه‌ نیشانه‌ی‌ ئه‌وه‌یه‌ تو منت‌، ئه‌وێ‌! ها! له ئیكسیری‌ گه‌وره‌دا، ها له‌ نه‌زه‌رتانا كه‌ زۆر كه‌س‌ هه‌یه‌ وڵاتی‌، میلله‌تی‌، حه‌تتا مه‌زهه‌به‌كه‌ی‌، حه‌تتا دینه‌كه‌ی‌، له‌ به‌ر خۆدی‌ خۆ‌ی‌ گه‌ره‌كه‌! حه‌تتا خۆداو په‌یغه‌مه‌ریش‌ چونكه‌ خۆدای‌ خۆمه‌ بۆیه‌ خۆ‌شیه‌وی‌! پیغه‌مبه‌ری‌ خۆمه‌ بۆیه‌ خۆ‌شیه‌وی‌! یانی‌: هه‌موو شتی‌ تیته‌وه‌ سه‌ر خۆدخواهی‌. ئه‌گه‌ر موسوڵمانی‌ ساڵح‌و مه‌حبوبی‌ خوایه‌ هاوڕێ‌ تو نییه‌‌، له‌ لای‌ خوا مه‌حبوبه‌، چۆن‌ له‌ لای‌ تۆ، نامه‌حبوبه‌؟! ئه‌گه‌ر وا بێ‌ ڕێی‌ تۆ له‌ ڕێی‌ خوا، جیایه‌. جا، وایه‌. ئه‌گه‌ر دارو ده‌سته‌ت‌ ببێت‌و قودره‌تت‌ گه‌ره‌ك‌ بێ‌، به‌ڵێ وه‌ڵڵا، ڕێی‌ تۆ له‌ ڕێی‌ خوا جیایه‌.ئاممان‌ عه‌زیزه‌كانم‌! ئه‌م‌ ته‌فه‌رروقه‌، ئه‌مرێکه‌ خوا زووتر ئیعلامی‌ كردوه‌ كه‌: شورا نه‌ما، پێش‌ دێ‌. هیچ‌ وه‌خت‌ له‌ به‌ر خاتری‌ ئه‌وه‌ كه‌ ڕێگای‌ موسوڵمانان‌ له‌ یه‌كتر جیایه‌، نفرینی‌ یه‌كتر مه‌كه‌ن‌. یا حه‌تتا بێ‌ مه‌حه‌ببه‌ت‌ نه‌بن‌ نیسبه‌ت‌ به‌ یه‌كتر. چاوتان‌، چاوی‌ فرقه‌یی‌و گروهی‌و ئه‌م‌ مه‌كته‌ب‌و ئه‌و مه‌كته‌ب‌ نه‌بێ‌. هه‌ر كه‌سێك‌ به‌ میعیاری‌ من‌و به‌رنامه‌ی‌ من‌ بوو، باشه‌ به‌ میعیاری‌ من‌و به‌رنامه‌ی‌ من‌ نه‌بوو، خراپه‌! ئاوا مه‌بن‌. چاوتان‌ به‌وه‌وه‌ بێ‌، خوا كێ خۆش‌ ئه‌وێ‌، كێ‌ وا ره‌فتار ئه‌كا كه‌ خۆشه‌ویس‌ بێ‌ به‌ لای‌ خواوه‌، ئێوه‌یش‌ ئه‌وه‌تان‌ خۆ‌ش‌ گه‌ره‌ك‌ بێ‌ ئه‌وه‌ موحته‌ره‌م‌ بێ‌ به‌ لاتانه‌و ئه‌و وه‌خته‌ خۆ‌شه‌ویسن‌ له‌ لای‌ خوا.  ئه‌گه‌ر هه‌یه‌ فه‌ردێک‌ كه‌ ئه‌م‌ براتانه‌، نسبه‌ت‌ به‌ به‌عزێکتان‌ برا گه‌وره‌یه‌و نسبه‌ت‌ به‌ به‌عزێکتان‌ برا بچوك‌، له‌م‌ براتانه‌ خزمه‌تكارتره‌ به‌ دین‌، ساڵحتره‌، هه‌زار جار ئه‌م‌ براتانه‌ بكه‌ن‌ به‌ نۆکه‌ری‌، بیكه‌ن‌ به‌ قوربانی‌؛ چونكه‌ ئه‌وه‌ موهیممه‌ کێ خزمه‌تكار بێ‌، کێ باش‌ خزمه‌ت‌ بكا، کێ رابته‌ی‌ راس‌تر بێ‌ له‌گه‌ڵ‌ خوای‌ خۆ‌ی‌، کێ ساڵح‌تر بێ‌، کێ پاكتر بێ‌. با ناوی‌ ئه‌حمه‌د نه‌بێ‌، مه‌حمود بێ. با ڕێگه‌ی‌ ناوی‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌ نه‌بێ‌، هه‌ر ناوێکی‌تر بی‌! بۆ هه‌میشه‌، به‌ ئێوه‌یش‌و به ته‌واوی‌ ئه‌و موسوڵمانانه‌ وا خۆیان‌ به‌ هاوڕێی‌ من‌ ئه‌زانن‌و، به‌ ته‌واوی‌ ئه‌و موسوڵمانانه‌ وا سه‌رفی‌ نه‌زه‌ر له‌م‌ ڕێگا ورده‌واڵه‌ موته‌فه‌ررقانه‌، خۆیان‌ به‌ په‌یره‌وی‌ حه‌زره‌تی موحه‌ممه‌د ـ صلوات‌ الله‌ و سلامه‌ علیه‌ و آله‌ـ ئه‌زانن‌، ئه‌مه‌ ته‌زه‌ككور ئه‌ده‌م‌: سبه‌ینێ‌ له‌ حیسابی‌ خوا سه‌رفه‌راز بن‌ شه‌رمه‌سار نه‌بن‌. ئه‌گه‌ر به‌ حه‌ساوی‌ ده‌سته‌و گروهو مه‌كته‌ب‌و جه‌ماعه‌ت‌، ئه‌رزش‌ بده‌ن‌ به‌ خه‌ڵک‌، سبه‌ینێ‌ شه‌رمه‌سارئه‌بن‌،سه‌ردائه‌خه‌ن‌. ئه‌گه‌ر به‌ حیسابی‌ ته‌قوای‌ خواو «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ...» هیچێ‌تر، کێ زیاتر باته‌قوایه‌، ئه‌وه‌تان‌ فره‌تر خۆش‌ بووێ‌، راسن‌ له‌ ته‌ك‌ خواو خه‌ڵکا. ته‌قوایش‌ هه‌ر ئه‌وه‌ نییه‌ كه‌ یارۆ، گوناه‌ نه‌كا (: ئه‌و گوناهانه‌ وا ناسراون‌). ته‌قوا ئه‌وه‌یه‌، كه‌ نافه‌رمانی‌ خوا نه‌كا، ته‌ركی‌ وه‌زیفه‌ نه‌كا، هه‌ر چی‌ باشتر خزمه‌ت‌ بكا، جه‌نبه‌گه‌ل‌ موخته‌لیفی‌، وه‌زائیفی‌ گه‌وره‌و بچوكی‌ دینی‌، هه‌موو ژێر كه‌لیمه‌ی‌ ته‌قوا جه‌م‌ ئه‌بێته‌وه‌، هه‌مووی‌. هه‌ر كه‌س‌ با ته‌قواتر بوو، ئه‌وه‌ خۆ‌شه‌ویس‌تره‌. ئه‌گه‌ر تۆ وا نه‌بووی‌ ـ كابرات‌ له‌ به‌ر ته‌قوا خۆش‌ نه‌ویست‌ ـ، سبه‌ینی‌ شه‌رمه‌سار ئه‌بێ‌.  گیانه‌كانم‌! تو خوا با شه‌رمه‌ساری‌ سبه‌ینێمان‌ به‌ سه‌را نه‌یێ‌. به‌ هه‌موو ئه‌گه‌ینم‌. به‌ ئومیدی‌ خوای‌ موته‌عال‌، ئێوه‌یش‌ بیگه‌ینن‌ به‌ هه‌موو عاله‌م‌. ئه‌وه‌ یه‌ك‌ مه‌تڵه‌ب‌.مه‌تڵه‌بی‌تر، وه‌ختێ وتمان‌: ته‌فه‌رروق‌ پێش‌ دێ و هه‌ر كه‌سێ‌ بۆ خۆ‌ی‌ هه‌وڵ‌ ئه‌دا، جا ئیتر خۆ‌ی‌و زانینی‌ خۆ‌ی‌، نییه‌تی‌ خۆ‌ی‌ كه‌ چون‌ ڕێگه‌ی‌ خوا دووباره‌ ڕۆشن‌ كاته‌وه‌ بۆ خه‌ڵک‌. نه‌تیجه‌ی‌ ئه‌وه‌ كه‌ منی‌ هیچ‌و پوچی‌ نالایه‌ق‌، له‌ ناو جه‌ماعه‌تێکی‌ موسوڵمانی‌ باشا، كارم‌ كردوه‌، ئه‌وه‌یه‌ كه‌ جه‌ماعه‌تێکی‌ موسوڵمان‌، بوونه‌ته‌ هاو مه‌سیر. چ‌ هاومه‌سیر؟ من‌، به‌ نۆکه‌ری‌ هه‌مووتان بم‌. چ‌ هاو مه‌سیر، نه‌ به‌ ناو هاو مه‌سیرن‌. هه‌موو زه‌حمه‌تكێش‌، ده‌ردیسه‌ر قه‌بوڵ‌ كه‌ن‌.  له‌ به‌رخاتر ڕێگه‌ی‌ خواو له‌ به‌ر خاتر به‌نده‌گانی‌ خوا، ئه‌و هه‌موو عه‌زابه‌ قه‌بوڵ‌ ئه‌كه‌ن‌، كه‌ میقدارێکی‌ ئاگام‌ لی‌یه‌، ئه‌زانم‌. وه‌لێ‌ به‌ ناو هاو ڕێگه‌ین‌ به‌ یه‌كه‌و. وه‌ختێک‌ ئێمه‌ بووینه‌ جه‌ماعه‌تێک‌ به‌ یه‌كه‌وه‌و هاو ڕێگه‌، ئه‌ووه‌ڵین‌ نوكته‌ ئه‌وه‌یه‌ كه‌ ـ دوباره‌ ئیشاره‌یكی‌ پێ ئه‌كه‌م‌ ـ: نسبه‌ت‌ به‌ باقی‌ ئه‌هلی‌ ڕێگه‌كانی‌تر له‌ موسوڵمانانی‌تر، به‌ میعیاری‌ ده‌سته‌و گوروه‌ تماشا مه‌كه‌ن‌ به‌ میعیاری‌ ته‌قوا تماشا بكه‌ن‌. ئه‌وه‌ هیچ‌. ئه‌سڵی‌ مه‌تڵه‌ب‌ ئه‌وه‌یه‌.  له‌وه‌ دوا، به‌ ئیعتباری‌ خۆمان‌ فكرم‌ كردوه‌ته‌وه‌ كه‌: ئێمه‌یش‌، نمونه‌یكی‌ چكۆله‌ له‌ ئوممه‌تی‌ ئیسلامی‌، دوای‌ ئه‌وه‌ ئه‌م‌ ته‌فه‌رروقانه‌ پێش‌ هاتووه‌، له‌ ولاتێکی‌ ئیسلامییا، وجودمان‌ هه‌یه‌، ئه‌بێ‌ ئه‌و نه‌زمه‌، وا ئیسلام‌ دایناوه‌، هه‌ر وا له‌ مه‌سائیل‌ فه‌ردیمانا، له‌ مه‌سائیل‌ جه‌معی‌مانا، ئه‌وانه‌ وا ناسراوه‌و ئه‌زانین‌و به‌ڵه‌دین‌ نوێژ، ڕۆژو، موعامه‌لات‌، باقی‌ مه‌سائیل‌ هه‌موو، موقه‌ییه‌دین‌ به‌ قانون‌و نه‌زمی‌ دین‌ بێ‌، له‌ مه‌سائیلی‌ جه‌معی‌و ئیرتباتی‌ عمومیشمانا موققه‌ییه‌د بین‌. ئه‌گه‌ر خۆ‌م‌ له‌ ده‌ره‌و بووایتم‌، بڕێ ته‌كالیفی‌تر مه‌تره‌ح‌ بوو. ئه‌لئان‌ كه‌ خۆ‌م‌ له‌ ده‌ره‌وه‌ نیم‌، ئه‌وانه‌ كه‌ به‌ڵه‌دن‌ له‌ قورئان‌ وه‌ له‌ سوننه‌تی‌ عه‌مه‌لیچ‌و له‌فزیچ‌، موته‌وه‌ججیهی‌ ئه‌و مه‌تڵه‌به‌ هه‌ن‌ ئیتر زۆر موفه‌سسه‌ل‌ عه‌رز ناكه‌م‌. ئه‌لئان‌ كه‌ زۆر ئیمكانی‌ رابته‌م‌ نییه‌‌، ته‌نها ته‌كلیفی‌ ئه‌و جه‌ماعه‌ته‌ كه‌ به‌ عونوانی‌ مه‌جموعه‌یك‌ شه‌بیه‌ به‌ یه‌ك‌ ئوممه‌ت‌ مه‌تره‌حن‌، ئه‌وه‌یه‌ كه‌ ئه‌و شورا، وا خوا ده‌ستوری‌ فه‌رمووه‌، له‌ ناو ئه‌م‌ مه‌جموعه‌یچا دوروس‌ بێ‌. زوتریش‌ جارێک‌ له‌م‌ باره‌وه‌ بڕێك‌ ته‌وزیحم‌ داوه‌. ئیسه‌ فه‌قه‌ت‌ ئه‌م‌ كه‌لیمه‌تانه‌ عه‌رز ئه‌كه‌م‌: براكانم‌! عه‌زیزه‌كانم‌! نه‌بێته‌ بێ ئه‌ده‌بی‌، غاڵبه‌ن‌ ئینسان‌ به‌ ئه‌وه‌ كه‌ ئیمتیازی‌ هه‌یه‌، یا ماڵی‌ زۆرتری‌ هه‌یه‌ یا جه‌ماڵی‌ زۆرتری‌ هه‌یه‌ یا قوده‌رتی‌ زۆرتری هه‌یه‌ یا عیلمی‌ زۆرتری‌ هه‌یه‌، له‌ باتی‌ موته‌وازعتر بێ‌، قه‌درشناستر بێ‌، شوكرانه‌ی‌ خوا، زیاتر به‌ جێ‌ بێرێ‌، داخی‌ داخانم‌، غاڵبه‌ن‌ له‌ خۆ‌ی‌ ده‌ر ئه‌چێ‌! سه‌ری‌ لێ‌ ئه‌شێوێ‌!   له‌ ره‌حمه‌تی‌ خواو به‌ زه‌حمه‌تی‌ خه‌ڵک‌ ئه‌گه‌ر ئینسان‌ بی‌، بووگی‌ به‌ ئینسان‌
جا، فكری‌ لێکه‌نه‌وه‌ كه‌: چه‌نێ‌ ئه‌بێته‌ ناسپاسی‌ بۆ ئینسان‌، خوا ره‌حمه‌تی‌ له‌گه‌ڵ‌ بكا، خه‌ڵک‌ زه‌حمه‌ت‌ بكێشێ‌ ـ دیارو نادیار  ئه‌و لیباسه‌ ئه‌یكه‌یته‌ به‌رت‌، چه‌ن‌ به‌نده‌گانی‌ خوا زه‌حمه‌تیان‌ كێشاوه‌، تا بۆ‌ته‌ لیباس‌، ئه‌و پووڵه‌ دێته‌ ده‌ستی‌ تۆ، وا مه‌زانه‌ هه‌ر پووڵی‌ خۆته‌. چه‌ن به‌نده‌گانی‌ خوا زه‌حمه‌ت‌یان‌ كێشاوه‌ تا ئه‌و پووڵه‌ بێته‌ ده‌ستی‌ تۆ، خه‌رجی‌ ئه‌كه‌یت‌و لیباسی‌ پێ ئه‌سێنی‌و نانی‌ ئه‌خۆ‌ی‌، بیگره‌ تا نیعمه‌تگه‌ل ‌ترو تا ماڵ‌و جاه‌و جه‌لال‌و عیلم‌و هه‌ر شتێ، هه‌مووی‌ له‌ ره‌حمه‌ت‌ خواو له‌ زحمه‌تی‌ خه‌ڵک‌ گه‌یشتۆ‌ته‌ ده‌ستت‌، له‌ باتی‌ ئه‌وه‌ قه‌درشناس‌ بی‌، پۆز ئه‌كه‌ی‌؟ ده‌عیه‌ ئه‌نوێنی‌ به‌ سه‌ر خه‌ڵکێکا كه‌ له‌ زه‌حمه‌تی‌ ئه‌وان‌ تۆ بوویته‌ شتێک‌.  داخی‌ داخانم‌! زۆر وا هه‌یه‌ ئه‌وانه‌ وا نیعمه‌تی‌ زۆرتریان‌ هه‌یه‌، له‌ باتی‌ موته‌وازیعتر بن‌و با ئه‌ده‌ب‌تر بن‌ نیسبه‌ت‌ به‌ خۆداو خه‌ڵک‌، ـ چ‌ نیعمه‌تی‌ ماددی‌و چ‌ نیعمه‌تی‌ مه‌عنه‌وی‌ ـ پۆز په‌یا ئه‌كه‌ن‌! غورور په‌یا ئه‌كه‌ن‌ به‌ سه‌ر خه‌ڵکا!! داخی‌ داخانم‌! وا پێش‌ دی‌ كه‌: كه‌سانێک‌ به‌ ئیتتكای‌ ئه‌وه‌ كه‌ عیلمیان‌ هه‌یه‌، پێیانخۆش‌ نه‌بێ‌، په‌یره‌وی‌ بكه‌ن‌ له‌و شورا كه‌ من‌ ته‌عینم‌ كردوه‌! چونكه‌ پێیان‌ وا بێ‌ كه‌ ئه‌گه‌ر دو كه‌لیمه‌و له‌تێ‌ فره‌تر بزانن‌، ئیتر كه‌سری‌ شه‌ئنه‌ بۆیان‌ كه‌ په‌یره‌وی‌ بكه‌ن‌ له‌ جه‌ماعه‌تی‌ شورا!! وه‌لی‌ ئه‌ووه‌ڵه‌ن‌، ئه‌گه‌ر موته‌عه‌هید به‌ ئیسلامن‌ ئه‌و ته‌زه‌ككوراته‌ جاری‌ پێشو عه‌رزم‌ كردوه‌، تماشای‌ سوننه‌تی‌ عه‌مه‌لی‌ بكه‌ن‌. ئه‌گه‌ر موته‌عه‌هید به‌ ئیسلامن‌و، وایچ‌ ئه‌زانن‌ كه‌ ڕێگه‌ی‌ ئیسلام‌ ئه‌وه‌سه‌ وا ئیسه‌ گرتومانه‌و به‌ یه‌كه‌وه‌ ئه‌روین‌، من‌ هه‌ر له‌و ئیسلامه‌ ئه‌وه‌م‌ حاڵی‌ بووه‌ كه‌ ئومورتان‌ ئه‌وه‌ وا ناگاته‌ من‌، چونكه‌ من‌ دورم‌و، عه‌رزم‌ كرد یه‌كه‌ یه‌كه‌یی‌ له‌ مه‌سائیل‌ مومكینه‌ بگاته‌ من‌. ئه‌گه‌ر شتی‌ گه‌یه‌ من‌، خۆم‌ نه‌زه‌ری‌ خۆم‌ عه‌رز ئه‌كه‌م‌و هه‌ر كه‌سێکیش‌ نه‌زه‌رێکی‌ بوو له‌ به‌رابه‌ری‌ نه‌زه‌ره‌كه‌ی‌ منه‌وه‌، زانی‌ من‌ ئیشتبام‌ كردوه‌، خێری‌ ئه‌گه‌یی‌، بۆم‌ ئه‌نووسێ‌، به‌ هه‌ر جۆرێ‌ بێ‌ حاڵیم‌ ئه‌كا كه‌ ڕۆشن‌ ئه‌بمه‌وه‌. ئه‌گه‌ر نه‌، تا وه‌ختێ به‌ سه‌حیحی‌ ئه‌زانێ‌ باشه‌، ئه‌وه‌ نه‌زه‌ری‌ خۆم‌ وتووه‌، وه‌ قه‌بوڵی‌ ئه‌كه‌م‌. وه‌لێ‌ ئه‌وه‌ یه‌كه‌ یه‌كه‌یی‌. ئه‌ی‌ بۆ باقی‌ مه‌سائیلی‌ ڕۆژمه‌ڕڕه‌ چی‌؟ بۆ ئه‌و مه‌سائیله‌ ڕۆژمه‌ڕڕه‌، ئه‌و شورامه‌ داناوه‌. ئه‌وانه‌ وا به‌ڵه‌دن‌ له‌ سوننه‌تی‌ عه‌مه‌لی‌، ئه‌زانن‌ واجبه‌ ئه‌شێ‌ په‌یره‌وی‌ لێبكه‌ن‌، ئاممان‌! به‌ غوروری‌ ده‌وڵه‌مه‌نی‌، به‌ غوروری‌ قودره‌ت‌، به‌ غوروری‌ عیلم‌، به‌ هیچ‌ شتێک‌ تووشی‌ ئه‌وه‌ نه‌بن‌ كه‌ پێتان‌ به‌ر بخوا به‌ قسه‌ی‌ شورا بكه‌ن‌! «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَلَا یَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ إِنَّ الشَّیْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمَا یَدْعُو حِزْبَهُ لِیَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ» (فاطر/5-6) غه‌رور یانی‌ ئه‌وه‌ وا كارێک‌ ئه‌كا، ئینسان‌ له‌ خۆ‌ی‌ ده‌ر بچێ‌. مه‌نزور ته‌نیا شه‌یتان‌ نییه‌‌، مه‌نزور، هه‌ر شیاط‌ین‌ الانس‌ نین‌، ماددی‌و مه‌عنه‌وی‌ هه‌ر شتێک‌ ببێته‌ باعیس‌ ئه‌وه‌ له‌ خۆت‌ ده‌ر چی‌، خۆت‌ به‌ زل‌ بزانی‌، ده‌عیه‌ بفرۆشی‌ به‌ سه‌ر دیگه‌رانا، پێت‌ عه‌یب‌ بێ وه‌زایفی‌ خۆت‌ ئه‌نجام‌ بده‌ی‌، ئه‌وه‌ غه‌روره‌و «فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا» هۆشتان‌ بێ نه‌خڵه‌تن‌، سه‌رتان‌ لێ‌ نه‌شیوێنێ‌ ئه‌و حه‌یاتی‌ دنیا به‌ زه‌خارف‌و جاه‌و جه‌لال‌و زه‌رق‌و به‌رق‌و قودره‌تگه‌لیه‌وه‌.. ..«وَلَا یَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ» سه‌رشێوێن‌، هه‌ر چییه‌ك‌ هه‌یه‌، ئینسان‌ خه‌ڵه‌تێن‌، هه‌ر چییه‌ك‌ هه‌یه‌، نه‌تان‌ خه‌ڵه‌تێنێ‌. «إِنَّ الشَّیْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا» له‌ یه‌کێ له‌ شێعره‌كانا هه‌یه‌ باسێ‌، جا ئه‌وه‌ نه‌زه‌رێکه‌ كه‌ زووتر ده‌رسی‌ ته‌فسیرم‌ ئه‌وته‌وه‌، جۆرێ‌ترم‌ ته‌سه‌وور ئه‌كرد. ئیسه‌ حاڵیم‌ بووه‌، ئیشتبام‌ كردوه‌. مه‌سه‌له‌ی‌ خه‌لافه‌ت‌، له‌ جێگه‌ییكێشا شتێکم‌ نوسیووه‌و، ئیشاره‌م‌ كردوه‌، ئه‌لئان‌ وه‌ختی‌ ئه‌وه‌ نییه‌: توولانی‌ به‌حسی‌ بكه‌م‌. مه‌سه‌له‌ی‌ خه‌لافه‌تی‌ ئینسان‌، خه‌لافه‌تی‌ الله‌ نییه‌ ئه‌وه‌ كه‌ وێژراوه‌ هه‌میشه‌. ئه‌وه‌یش‌ نییه‌ وا جاران‌ من‌ ته‌سه‌وورم‌ ئه‌كرد، مه‌وجودیکی‌ قودره‌ت‌ دارتر له‌ باقی‌ موجوداتی‌تر به‌ر له‌ ئینسان‌، وه‌لێ‌ ناقس‌ ئینسان‌ هاتووه‌، له‌و كامل‌ترو بۆته‌ جێنشینی‌. نه‌ تماشای‌ قورئان‌ بكه‌ی‌، ئاشكرایه‌: خه‌لافه‌تی‌ جێنشینی‌ جن‌و جه‌ماعه‌تی‌ له‌ مه‌لائیكه‌ كه‌ به‌ر له‌ ئینسان‌، قسمه‌تی‌ له‌ ئوموری‌ ئه‌م‌ كوره‌ی‌ زه‌وینه‌، به‌ ده‌سیان‌ بوو. جن‌ وه‌ قسمه‌تی‌ له‌ مه‌لائیك‌ ئه‌وانه‌ ساحیبی‌ ئیختیاری‌ زه‌وین‌ بوون‌. خوای موته‌عال‌، ئه‌و میقداره‌ وا ئیسه‌ داویه‌ به‌ به‌شه‌ر، له‌ دوای‌ خه‌لقی‌ به‌شه‌ر، كه‌ زووتر له‌ ئیختیاری‌ جن‌و مه‌لائیكا بوو، یانی‌: هه‌ر ئه‌و جه‌ماعه‌ته‌ له‌ مه‌لائیكه‌، كه‌ زووتر مه‌ئموری‌ بڕێ‌ له‌ ئوموری‌ زه‌وی‌بوون‌.وه‌ئی«وَمَایَعْلَمُجُنُودَرَبِّكَإِلَّاهُوَ (مدثر:31) عیدده‌یك‌ له‌ مه‌لائیك‌ كه‌ به‌عزی‌ له‌ ئوموری‌ زه‌وی‌، به‌ ده‌سیانه‌و، بووه‌. ئه‌و عیدده‌ له‌ مه‌لائیكه‌و له‌ دوا جن‌ كه‌ ئه‌وان‌ مودیری‌ ئه‌م‌ زه‌وینه‌ بوون‌، كاریان‌ له‌ سێنراوه‌و، دریا به‌ ئینسان‌. ئه‌وه‌ خۆڵاسه‌ی‌ مه‌تڵه‌به‌.خه‌لافه‌ت‌یانی‌ئه‌وه‌. له‌ جومله‌ی‌ ان‌ الشیط‌ان‌ لكم‌ عدو فاتخذواه‌ عدوا... قه‌ستم‌ ئائه‌وه‌ بوو. شه‌یتان‌ له‌ به‌ر خاتر ئه‌وه‌ غرور له‌ كه‌لله‌یا بوو، پێی‌ عه‌یب‌ بوو. «خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»(ص:76)له‌ به‌ر ئه‌وه‌ ده‌سی‌ كرده‌ دوشمنایه‌تی‌ له‌گه‌ڵ‌ ئه‌م‌ مه‌وجوده‌ تازه‌، كه‌ هاتووه‌ بۆ‌ته‌ جێنشینی‌، قودره‌ت‌ له‌م‌ سینراوه‌ته‌وه‌و، دراوه‌ته‌ ئه‌و مه‌وجوده‌ تازه‌. غورورو ئیستكبار، خۆ به‌ زل‌ زانین‌، بووه‌ باعیسی‌ ئه‌وه‌ كه‌ ئیزهاری‌ ئیتاعه‌ت‌ نه‌كا نیسبه‌ت‌ به‌ ئینسان‌. نه‌لی‌: ته‌سلیم‌. باشه‌، ئه‌وه‌ وا تا ئیسه‌ له‌ ئیختیاری‌ منا‌، بووه‌، خوا تۆی‌ خه‌لق‌ كردوه‌، بیسپێرێ‌ به‌ تۆ. ئیتاعه‌تی‌ ده‌ستوری‌ خالقی‌ خۆم‌ ئه‌كه‌م‌. خالقی‌ خۆم‌ ئه‌وه‌ به‌ خێر ئه‌زانی‌ بۆ منیش‌و بۆ تۆیش‌، به‌ سه‌ر چاو. ئیتاعه‌تی‌ نه‌كرد!؟«إِنَّ الشَّیْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ» بزانن‌: ئا له‌و وه‌خته‌وه‌ شه‌یتان‌ له‌گه‌ڵمان‌ دوشمنه‌ له‌ به‌ر ئه‌وه‌ كه‌ مه‌قامێک‌ له‌ ئه‌و سینراوه‌ته‌وه‌، دراوه‌ به‌ ئینسان‌، «فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا»، عاقڵ‌ بن‌! كه‌سێک‌ كه‌ واقیعه‌ن‌ دژمنتانه‌، مه‌یكه‌نه‌ دوس‌. ئێوه‌یش‌ ئه‌و به‌ دژمن‌ بزانن‌. وا نه‌بن‌ كه‌: ئه‌و ڕێگه‌تان‌ پێ‌ نیشان‌ بدات‌و بكه‌ونه‌ شون‌ ڕێگه‌ی‌. كه‌ ئه‌بنه‌ دوس‌ له‌گه‌ڵی‌، هیچ‌، ئه‌یكه‌نه‌ سه‌رپه‌ره‌ست‌ بۆ خۆ‌تان‌! ئه‌یكه‌نه‌ خاوه‌نی‌ خۆ‌تان‌! نه‌تیجه‌ی‌ چیه‌؟«إِنَّمَا یَدْعُو حِزْبَهُ لِیَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِیرِ» وه‌ختێ ئێوه‌ جه‌ماعه‌تی‌ ئینسان‌ بانگ‌ ئه‌كا، بانگتان‌ ئه‌كا به‌ره‌وه‌ كوێ‌؟ به‌ره‌و خۆشی‌؟ به‌ره‌و عیززه‌ت‌؟ به‌ره‌و عاقبه‌ت‌ خێری‌؟ نه‌! نه‌وه‌ڵڵا! هه‌ر جه‌ماعه‌تێ‌ ئه‌ونه‌ نه‌فام‌و سه‌تحی‌ بوون‌و به‌ قسه‌ی‌ شه‌یتانیان‌ كرد، مه‌سیره‌كه‌یان‌ ئه‌وه‌یه‌ كه‌ بانگیان‌ ئه‌كا بۆ ئه‌وه‌ ببنه‌ خاوه‌ن‌و ره‌فیقی‌ ئاگری‌ سوزانی‌ جه‌هه‌ننم‌! عه‌زیزه‌كانم‌! ئه‌و ره‌ن‌و خه‌سله‌ته‌ وا له‌ شه‌یتانا بوو، با له‌ وجود هیچكامێکمانا نه‌بێ‌، دوچاری‌ غورورو ئیستكبار نه‌بین‌.  خلقتنی‌ من‌ نار و خلقته‌ من‌ ط‌ین‌، من‌ ده‌وڵه‌مه‌نم‌، شورا فه‌قیر! من‌ عالمم‌و شورا كه‌م‌ عیلم‌! من‌ با سوادترم‌ له‌و! من‌ ساحیب‌ قودره‌ت‌و ئه‌و بێ قودره‌ت‌! ئه‌وه‌ ده‌رده‌كه‌س‌ وا شه‌یتان‌ تووشی‌ بوو. ده‌خیل‌! موتمه‌ئیننم‌ ـ هه‌ر وا له‌ یه‌کێ له‌ نامه‌كانا ئیشاره‌م‌ كردوه‌ـ خه‌ڵکێک كه‌ خۆیان‌ به‌ ساحبی‌ ئه‌م‌ ئیمتیازاته‌ نازانن‌، وا نازانن‌ فره‌ ده‌وڵه‌مه‌نن‌، وا نازانن‌ فره‌ قودره‌تیان‌ هه‌س‌، فره‌ جاه‌و جه‌لال‌یان‌ هه‌س‌، وا نازانن‌ فره‌ عالیمن‌، ئه‌وانه‌ ئه‌و نه‌وعه‌ ده‌ردانه‌‌یان‌ نییه‌‌، كه‌ ئه‌و ئیمتیاز دارانه‌ هه‌یانه‌. مومكینه‌ ئه‌وان‌ ده‌ردی‌تریان‌ ببێ‌، ده‌ردی‌ خراپ‌ خراپێش‌. وه‌لێ‌ ئائه‌و ده‌ردی‌ عوجب‌و غوروره‌، ئه‌و ده‌ردی‌ شوهره‌ت‌ ته‌ڵه‌بیه‌، كه‌ ئیمتیازداران‌ هه‌یانه‌ـ ئیمتیازی‌ ماددی‌ یا مه‌عنه‌وی‌ ـ مه‌عموله‌ن‌ خه‌ڵکی‌ عادی‌ نییه‌‌تی‌. ئه‌زانم‌ به‌ قسه‌ی‌ شورا نه‌كردن‌ یا غورور، له‌وه‌ كه‌ به‌ قسه‌ی‌ شورا بكرێ‌. كاری‌ خه‌ڵکی‌ عادی‌ نییه‌. كاری‌ ئه‌وانه‌ن وا ئیمتیازاتی‌ ماددی‌یان‌ هه‌یه‌، یا مه‌عنه‌وییان‌ هه‌یه‌، خۆیان‌ به‌ ده‌وڵه‌مه‌ن‌و ماقوڵ‌و ساحیب‌ قودره‌ت‌ ئه‌زانن‌ یا خۆ‌یان‌ به‌ باسه‌وادتر ئه‌زانن‌! براكانم‌! ئه‌گه‌ر خۆتان‌ به‌ هاوڕێی‌ من‌ ئه‌زانن‌، پێم‌ ناكرێ‌ له‌م‌ وه‌خته‌ كه‌مه‌دا، ته‌واوی‌ مه‌تاڵب‌و ده‌ردی‌ دڵی‌ هه‌موو كه‌س‌ ببیسم‌. فرسه‌ته‌كه‌ به‌ش‌ ئه‌وه‌ ناكا. یا ناشكرێی‌ له‌ مولاقاتا، ته‌واوی‌ مه‌تاڵبی‌ كه‌ هه‌مه‌و عه‌رزی‌ هه‌مووتانی‌ بكه‌م‌، ناكرێ‌. یه‌كه‌ یه‌كه‌یی‌ كه‌ تبقی‌ قه‌واعیدو موقه‌رره‌راتی‌ خۆیان‌، به‌ بۆنه‌ی‌ ره‌وابت‌و نسبه‌تی‌ خانه‌واده‌گی‌یه‌وه‌، ئه‌توانن‌ ته‌ماسیان‌ له‌گه‌ڵ‌ من‌ ببێ‌، به‌و جۆره‌ كه‌ خۆتان‌ ئه‌زانن‌ كه‌سانێ‌ زه‌حمه‌تیان‌ كێشاوه‌، به‌ینا به‌ین‌ یا په‌یغامی‌ له‌فزی‌ یا مه‌تاڵبی‌ نوسیووتانه‌، هیناویانه‌و گه‌یاندویانه‌ به‌ من‌ منیش‌ جوابم‌ ـ یا له‌فزی‌ یا كه‌تبی‌ـ عه‌رز كردوه‌. له‌م‌ مه‌وریدا دو ئیشاره‌ی‌ بچوك‌ بچوك‌ ئه‌كه‌م‌.  هه‌ر وا له‌ نامه‌یه‌كا ئیشاره‌م‌ كردوه‌، ئیعتمادتان‌ ببێ‌ كه‌ ئه‌مانه‌ خه‌یانه‌تتان‌ پێ ناكه‌ن‌. ئه‌م‌ ئه‌شخاسه‌ وا رابتی‌ به‌ینی‌ من‌و ئێوه‌ن‌و، هات‌و چوو ئه‌كه‌ن‌، ئه‌ونه‌ ئیعتمادم‌ په‌یا كردوه‌ به‌ تولی‌ ره‌فاقه‌ت‌ له‌گه‌ڵیان‌.ـ ئه‌كسه‌ریشیان‌ ته‌قریبه‌ن‌ هه‌ر وه‌ك‌ مناڵی‌ خۆم‌، ئابه‌و جۆره‌ به‌ یه‌كه‌و بووین‌و په‌روه‌رده‌ بوون‌. ئه‌زانم‌ خه‌یانه‌ت‌ ناكه‌ن‌، به‌ دڵنیاییه‌وه‌، مه‌گه‌ر شتێ‌ نامه‌شروع‌ بێ‌، ئه‌گه‌ر شتێک‌ نامه‌شروع‌ بێ‌، ناكرێ‌ به‌ لای‌ كه‌سه‌وه‌ بێژنی‌، وه‌لێ‌ ئه‌گه‌ر شتێک‌ نامه‌شروع‌ نه‌بێ‌، به‌ دڵنیاییه‌وه‌ بێژنی‌ به‌مانه‌، یا بینووسن‌.ئه‌مه‌ یه‌ك‌ مه‌تڵه‌ب‌. دو: ئه‌گه‌ر شتی‌ یه‌كجار حادو موهیم‌ نییه‌‌، ئێوه‌ له‌ ته‌ریقی‌ شوراوه‌ هه‌وڵی‌ بۆ بده‌ن‌. ئه‌گه‌ر جه‌نبه‌یه‌كی‌ شه‌رعی‌ هه‌یه‌و به‌ هه‌یئه‌تی‌ ئیفتا مه‌ربووته‌، ـ مه‌سائیلی‌ شه‌خسی‌، نه‌ك‌ مه‌سائیلی‌ مه‌كته‌ب‌ مه‌سائیلی‌ مه‌كته‌ب‌ فه‌قه‌ت‌ به‌ شورا مه‌ربووته‌. هه‌یئه‌تی‌ ئیفتا حه‌ققی‌ به‌ سه‌ر ئوموری‌ مه‌كته‌به‌وه‌ نییه‌‌ـ،  مه‌سائیلی‌ شه‌رعی‌ وه‌ك‌ باقی‌ ئه‌فرادی‌ موسوڵمان‌ بین‌ ئیستفتا بكه‌ن‌ له‌ هه‌یئه‌ت‌ ئیفتا. ئه‌گه‌ر سوئالێکی‌ ئاواتان‌ هه‌یه‌، موراجه‌عه‌ ئه‌كه‌ن‌ به‌ هه‌یئه‌تی‌ ئیفتا. ئه‌گه‌ریش‌ كاری‌ یا سوئالێکتان‌ هه‌یه‌، كه‌ مه‌ربووته‌ به‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌، یا بۆ باقی‌ مه‌سائیلی‌ جۆراو جۆر، موراجه‌عه‌ ئه‌كه‌ن‌ به‌ شورا. حتی‌المقدور بیكه‌نه‌ عاده‌ت‌ له‌و ڕێگاوه‌ مه‌سائیلتان‌ حه‌ل‌ بكه‌ن‌، نه‌ ئینكی‌ هه‌ر شتێ‌ بوو، بینووسن‌ بۆ من‌ یا سفارشی‌ كه‌ن‌ بۆ لای‌ من‌. ئه‌ی‌ ئه‌وان‌ چی‌ بكه‌ن‌؟ ئاخر با ئه‌وانیش‌ عاده‌ت‌ بكه‌ن‌، با ئه‌وانیش‌ فێر بن‌.  به‌ڵێ، ئه‌زانم‌ زه‌حمه‌تیان‌ یه‌كجار زۆره‌، هه‌م‌ هه‌یئه‌تی‌ ئیفتا، هه‌م‌ شورا. به‌ راسی‌ زۆره‌. خۆسوسه‌ن‌ خۆ‌یشم‌ نیم‌ كه‌ كومه‌كێکیان‌ پێبكه‌م‌و تۆزێ‌ بار سووكی‌ بێ‌ بۆیان‌. وه‌لێ ئیشكالی‌ نییه‌. ئه‌و زه‌حمه‌ته‌ زۆره‌، لازمه‌ خوا تۆفیقیان‌ بدا به‌ ئیخلاسه‌وه‌، زه‌حمه‌ت‌ بكێشن‌، هه‌م‌ عیباده‌ته‌ بۆیان‌، هه‌م‌ ڕۆژ به‌ ڕۆژیش‌ پوخته‌تر ئه‌بنه‌وه‌. بینابه‌رین‌ تا شتێک‌ مه‌جبووری‌ نه‌بێ‌، نه‌ینیرن‌ بۆ من‌، ـ نه‌ به‌ له‌فزی‌، نه‌ به‌ كه‌تبی‌ ـ. له‌ ته‌ریقی‌ شوراو له‌ ته‌ریقی‌ هه‌یئه‌تی‌ ئیفتاوه‌ هه‌وڵی‌ بۆ بده‌ن‌، حه‌ل‌ بێ‌. ئه‌گه‌ر زانیتان‌ حه‌ل‌ نابێ‌، جا ئه‌و وه‌خته‌ به‌ په‌یغامی‌ له‌فزی‌ یا كه‌تبی‌ ـ ئه‌گه‌ر به‌ مه‌شروعتان‌ زانی‌ ـ ئه‌توانن‌ به‌ وه‌سیله‌ی‌ ئه‌م‌ برایانه‌، بیگه‌ینن‌ بۆ من‌، بزانن‌ سادقانه‌ په‌یغامی‌ ئێوه‌ یا نامه‌ی‌ ئێوه‌ تێرن‌، سادقانه‌‌ جوابتان‌ بۆ تێرنه‌وه‌. دیسان‌ هه‌زار جار، والسلام‌ علیكم‌ و رحمة الله‌ و بركاته‌ جمیعا و علی‌ جمیع‌ عبادالله‌ الصالحین‌ من‌ آدم‌ الی‌ الاخر. هه‌رچه‌ن پێموایه‌ مه‌تڵه‌به‌كه‌ ڕۆشن‌ بوو. ئه‌مما مومكینه‌ بڕێ‌ كه‌س‌ باش‌ حاڵی‌ نه‌بووبن له‌ توزیحه‌كه‌ی‌ من‌. له‌ ئه‌ووه‌ڵه‌وه‌ عه‌رزم‌ كرد ئوممه‌ت‌ تووشی‌ ته‌فه‌رروق‌ بووه‌، هیچ‌ وه‌خت‌ ئێوه‌ ناتوانن‌ به‌ كه‌سانێک‌ كه‌ هاوڕێی‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌ نین‌، بڵێن‌: ئیشتباه‌ ئه‌كه‌ن‌. یا خوا نه‌كه‌رده‌ حه‌تتا خۆشیانتان‌ نه‌وێ‌، ئیحترامیان‌ نه‌بێ‌ له‌ لاتانه‌وه‌. ئه‌مه‌مه‌ له‌ به‌را وت.مه‌تڵه‌بی‌ دوه‌م‌، ته‌به‌عییه‌ت‌ له‌ شورا بوو. ته‌به‌عییه‌ت‌ له‌ شورا بۆ كێیه‌؟ بۆ كه‌سانێکه‌ كه‌ ئه‌م‌ ڕێگایه‌ـ ڕێگای‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌، ئه‌م‌ به‌رنامه‌ی‌ منه‌ـ به‌ سه‌حیح‌ ئه‌زانن‌. وه‌ئیللا، وه‌ك‌ عه‌رزم‌ كرد هه‌یه‌ له‌ ناو موسوڵمانانا، من‌ به‌ نۆکه‌ریشی‌ نابم‌. هاوڕێ‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌ نییه‌‌؛ئه‌و مه‌تره‌ح‌ نییه‌ بۆی‌ په‌یره‌وی‌ له‌ شورا. فه‌قه‌ت‌ كه‌سانێک‌ كه‌ خۆیان‌ به‌ هاومه‌سیری‌ من‌ ئه‌زانن‌و ئه‌ڵێن‌: ئێمه‌ تیبقی‌ به‌رنامه‌ی‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌، وه‌زایفی‌ موسوڵمانی‌ خۆمان‌ ئه‌نجام‌ ئه‌ده‌ین‌. وا ئه‌زانین‌ ڕێگای‌ موسوڵمانی‌ ئه‌وه‌یه‌ كه‌ فڵانه‌ كه‌س‌ به‌یانی‌ ئه‌كا بۆمان‌ ئا ئه‌وانه‌ موكه‌له‌‌فن‌ كه‌ موتیعی‌ شورا بن‌و، ده‌ستورات‌ له‌ شورا وه‌رگرن‌. نه‌ موسوڵمانانێک‌ كه‌ ئه‌م‌ ڕێگه‌یانه‌ پێ سه‌حیح‌ نییه‌‌و، ڕێگای‌تر ئه‌چن‌. ئه‌وانه‌ وا ڕێگه‌یان‌ جیایه‌ له‌ ڕێگای‌ ئێمه‌، مومكینه‌ بیان‌ بێ‌ یه‌كجار، یه‌كجار ساڵح‌و موقه‌دده‌س‌. له‌ خۆشه‌ویس‌ترین‌ ساڵحه‌كانی‌ ئێمه‌ باشتر. نه‌ك‌ مومكینه‌، هه‌یشه‌. حه‌تمه‌نیش‌ ئه‌یزانم‌و ئه‌یشناسم‌. موته‌وه‌ججیهی‌ ئه‌وه‌ بن‌ نه‌ هه‌ر موسوڵمانێک‌ موكه‌له‌ف‌ بێ‌ به‌ په‌یره‌وی‌ له‌ شورای‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌. موسوڵمانانی‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌ موكه‌لله‌فن‌ به‌ په‌یره‌وی‌ له‌و شورایه‌ی‌ مه‌كته‌بی‌ قورئان‌. والسلام‌.

 

+ نوشته شده توسط ح -س در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:36 |


Powered By
BLOGFA.COM