مبحث خصوصیات حکومت اسلامی درمبحث ارکان ومشخصات، قسمتی ازخصوصیات حکومت اسلامی - تا آنجا که به همان مبحث ارتباط داشت - گذشت. دراین مبحث، به قسمتی ازخصوصیات اشاره می کنیم که سوای آن مسایلی است که با بحث ارکان رابطه داشت.یکی ازاین خصوصیات، "خدایی- مردمی" بودن حکومت است. دربحث انواع حکومت های غیردینی، متوجه خواهیم شد که:ماهیت این حکومت ها- صرف نظرازعناوین-، یا "استبدادی" است چه فردی وچه گروهی وچه حزبی، یا "شبه مردمی" با تفاوت درجات دخالت مردم درکارحکومت. فساد حکومت های استبدادی اعم ازفردی وگروهی وحزبی،چندان نیازبه توضیح ندارد(22) ، زیرا درهرجا که مردم برای اظهارعقیده ونظرات آزاد باشند، مفهوم کلمه ی "مردمی" (یا دمکراسی یا دمکراتیک) درآنجا وجود ندارد.دراینجا، حکومت اسلامی را- که عالیترین نوع حکومت دینی است- با پیشرفته ترین حکومت دمکراتیک مقایسه می کنیم (گرچه تنها بحث ارکان کافی بود که تفاوت عمیق این دو را روشن سازد).دراین مقایسه، متوجه می شویم که علاوه براختلاف درجه ی "مردمی بودن" دو نوع حکومت، درحکومت اسلامی، جامعه ازواقعی ترین مفهوم کلمه ی "سعادت" برخوردار می باشد. زیرا مردم، ازسلامت کامل روانی وآرامش خاطروآسودگی وجدان واطمینان نفس، بهره منداند، درحالیکه جامعه ی غیردینی، روان را ناسالم وخاطررا مضطرب و وجدان را بی آرام و روحیه را نگران می سازد.تفصیل این مطلب را به حواشی آخرکتاب احاله می کنیم، (23)ودراینجا به اشاره ای اکتفا میورزیم:آیه های متعدد قرآن، جهات مختلف این اختلاف اساسی را نشان می دهد.اما خلاصه ی مطلب این است که: "مَنِ اتَبَعَ هُدایَ فَلا یَضِلُّ وَلا یَشقی،وَمَن أعرَضَ عَن ذِکری،فَإِنَّ لَهُ مَعیَشَه ضَنکا" (آنکه راه هدایت می گیرد نه راه گم کند ونه بدبختی احساس کند، وآنکه ازیادآوری من روگرداند، زندگی براو تلخ وناآرام خواهد بود).انسان مسلمان- که درحکومتی اسلامی زندگی می کند- می داند که آفریننده ی او،هم چنان که عالم های جمادات ونباتات وجانداران را هرکدام نظمی خاص بخشیده، ودروجود مادی انسان، دو نظام نباتات وجانداران (نظام رشد ونموطبیعی ونظام غریزه) را حاکم گردانیده، نیازهای زندگی خاص انسانی را می شناسد(24) وبا شناسایی کامل این آفریده وامتیازاتش، می تواند برای وجود ارادی وتعقلی او، برنامه ای نشان دهد که با جنبه های دیگروجودش سازگار، و با این جنبه ی استثنایی نیزمتناسب باشد.اما انسان بی دین، خود نیزمی داند که شناسایی کامل انسان برای خود انسان مقدورنیست(24).درحکومت اسلامی، اصول ومبانی قانون ازطرف خدا است، ولذا انسان مسلمان، به درستی آن اطمینان دارد، واگرهمه چیزخود را درراه آن فدا کند، وهمه ی سختی ها را ببیند، کمترین احساس عدم رضایت، به او دست نمی دهد. اما در حکومت غیر دینی ، همه قوانین را انسان وضع می کند، وبدیهی است هرکه داناتر است، بیشتر در درستی چنین قوانینی تردید دارد، و(گذشته از اینکه درماورای اصول و مبانی، حکومت اسلامی ، واقعاً مردمی است، ولی درصد مردمی بودن در حکومت های دیگر، بسیار ضعیف است، چنانکه درمبحث پیشین توضیح دادیم) باز بدیهی است که این تردید، رضایت خاطر وآسودگی وجدان را نابود می سازد. درعبارتی دیگر:انسان مسلمان درحکومت اسلامی، از رعایت قوانی و مقررات، احساس سرفرازی وتکامل وسعادت ابدی می کند، وقلباً ازآن لذت می برد.اما انسان بیدین( یاانسان قانونی)، تبعیت از قوانین را، نوعی قرارداد وتحمیل می داند،که مجبور به پذیرش آن است.یکی دیگر از خصوصیات حکومت اسلامی این است که به واسطه ی اصل حاکمیت عمومی، هر فردی از افراد ملت ، خود را حاکم برجامعه وبرحکومت می باشند(25)زیرا اگر اخلاقی را از هرکسی درهر مقامی ببیند، می تواند او را عزل کند. ماجرای پیراهن تازه عمر بن خطاب، نمونه ی این مطلب است(26). نه تنها " توانستن" ، بلکه انسان مسلمان، اگر چنین اقدامی نکند، قصور ورزیده و گناهکار است. اما حداکثر مطلب در یک کشور واقعاً دمکرات همین است که شخص" اجازه انتقاد دارد"، هرچند انتقاد و داد و فریادهایش، اثری ندارد!سومین فقره از خصوصیات حکومت اسلامی این است که روحیه ایثار و فدارکاری را نسبت به مردم در سزمین های دیگر می آفریند، اما حکومت غیر دینی، حس غارت و استثمار را. انسان مسلمان، مسؤلیت دارد از خوشی و آسایش و رفاه، چشم پوشد، وهمه چیز و حتی وجود خود را به خاطرنجات ستمکشان فدا کند:"و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله والمستضعفین....!(نساء75)"یعنی " چگونه – درحالی که خود را مسلمان می دانید- به خاطر راه خدا و به خاطر به ضعف کشیدگان.... جانبازی نمی کنید! و حکومت اسلامی ، مسؤلیت دارد که راه ادای این مسؤلیت را برای مسلمانان هموار سازد(27). اما درحکومت غیر دینی، همه ی تلاش ها برای بهبود وضع مادی جامعه است، ومادیات به طور طبیعی ، تنازع می آفریند(28)، و به همین دلیل است که همه حکومت های امروز، همیشه در تلاش افزودن قدرت اند، و به محض رسیدن به هر اندازه قدرت ، استثمار و بهره کشی را تا هرکجا که بتوانند آغاز می کنند. تاریخ قرن اخیر جهان، گویاترین نمایش این مطلب است.از جهتی دیگر:درحکومت غیر اسلامی، خودپرستی جغرافیایی و ملی " یا" درون مرزگرایی" ، پایه و اساس روابط بین المللی است، وهر کشوری(البته غیر از حکومت های مزدور و بیگانه)، در روابطش با ملت ها، چه درعالم صلح و چه دروقت جنگ، می کوشد، تا همه جارا، فدای سرزمین خود بسازد.حتی اگر سرزمینی دیگرنیز، سلطه ی کامل سیاسی یابد، وآنرا ضمیمه ی سرزمین تاریخی وملی خود سازد، روحیه ی" درون مزرگرایی" ، مانع ازآن است که قسمت ضمیمه شده را، باهمان دیدی که نسبت به سرزمین خود دارد، نگاه کند، و امتیازات و تبعیضات و بیگانگی- کم یا زیاد – همیشه وجود خواهد داشت.اما در حکومت اسلامی، اصولاً مرز جغرافیایی وسرزمین ملی در روابط بین المللی مفهوم ندارد. بلکه کاملاً برعکس ، مسلمانان، تمام روی زمین را یک واحد، و انسانیت را یک واحد می شناسد که حکومت های طاغوتی، به وسیله ی دیوارهای سیاسی – جغرافیایی، سرزمین را تقسیم به واحدهای بزرگ و کوچک کرده اند، و انسان ها را نیز به خاطربهره کشی از نیروی آنها، به تبعیت این تقسیمات ، به صورت واحدهای کوچک و بزرگ بیگانه ازهم درآورده اند. مسلمانان با تنفر، این تقسیمات ستمگران و استثماری ها را نگاه می کنند، و جهت گیری آنان ( درعین احترام خصوصیات قومی و ملی و فرهنگی:" و من آیاته اختلاف أَلوانکم و أَلسنتکم....." (روم22)و " یا أَیها الناس إِنا خلقناکم من ذکرو أُنثی ...."(حجرات13) و عدم تمایز وبرتری مابین آنها)در روابط بین المللی شان، درهم کوبیدن این نظام های تفرقه انداز و برداشتن این دیوارهای بیگانگی است.... و لذا درست به خلاف حکومت های غیر اسلامی، روحیه درون مرزگرایی را، خرد و سرکوب می کند....( و همین یک نکته تنها کافی است که خصوصیت ضد انسانی حکومت های غیراسلامی، و خصوصیت سعادت آفرین حکومت اسلامی را، روشن سازد)(29).خصوصیت چهارم حکومت اسلامی،" همگانی " بودن آن است، دربحث انواع حکومت های غیراسلامی، متوجه می شویم، که مردمی ترین آنها، حکومت حزبی در سیستم های چند حزبی است. با این حال، دراین نظام، حزبی که حکومت را دردست می گیرد، مجری اهداف و مرام نامه ی تنها همان حزب خواهد بود( به فرض صحت ادعا، و مطابقت عمل با آن) اما با همان حدود و قیودی که شناختیم.اما درنظام حکومت اسلامی، همه ی مردم، برحکومت نظارت دارند ودر قانونگزاری وحکومت شریک اند(30). تکلیف فعلی حکومت آیندهاشاره کردیم که پیاده کردن فوری وکامل نظام های اسلامی، درجامعه ی مسخ شده و طاغوت زده ی اسیر 2500سال شاهنشاهی ، امکان پذیرنیست. آنچه اکنون( یعنی: پس از پیروزی انقلاب)وظیفه ی ما است، به ترتیب عبارت است از:1- تشکیل یک شورای انقلاب، از شخصیت های اسلامی آگاه در سیاست و اقتصاد و دیگر معارف اسلامی، که توانایی اعلام و قوانین مهم انقلابی را، ونیز توانایی اجرای آن را- رأساً یا به وسیله ی یک دولت انقلابی- داشته باشد.2- دانشمندان اسلامی، اعم از اعضای شورای انقلاب و دیگران، با استفاده ی مستقیم ازکتاب و سنت مسلم و تطبیق آراء و نظرات مفسرین و فقهای بزرگ همه مذاهب اسلامی ، پیشنویسی کاملاً اسلامی برای قانون اساسی آینده تدوین ، و برای تنطیم فنی آن، از قوانین اساسی همه کشورها استفاده کنند.3- شوراهای اسلامی در همه ی دهات و شهرها و واحدهای گوناگون و در مناطقی که مردم، ملیت و فرهنگ مشترک دارند، تشکیل شود.4- در شورای عالی مملکت، که به امید خدا، پس از تهیه ی پیشنویس قانون اساسی، به منظورتصویب آن و وضع قوانین مملکتی تشکیل می گردد، دانشمندان مذاهب اسلامی ، دور هم جمع شوند، تا هر ماده قانونی را، پس از بررسی ادله هریک از مذاهب تصویب کنند. در عین اینکه، مردم، هرکدام پیرو مذهب خود هستند، پس از گذشتن زمانی طولانی، راه های متفرق و مذاهب، به سوی راه واحد اسلامی ، منتهی خواهد شد. زیرا پیروان هریک از مذاهب واحد اسلامی موجود در ایران مرجع تقلید و اشخاص مورد اعتماد خود را درآن شوری دارند، و وقتی که همه این دانشمندان بریک حکم توافق یافتند، همه ی مردم نیزآن را می پذیرند. به علاوه، تنها دراین صورت است که حکومت ما" اسلامی " خواهد بود، نه مذهبی.5- شورای منطقه، از لحاظ مذهبی و ملی و سیاسی، دارای خود مختاری کامل اسلامی باشد.منتهی ، در هر منطقه، ناظری از طرف شورای عالی حضور داشته باشد، تا هرگونه تخطی از قانون اساسی ، و قوانینی را که به ترتیب فقره 4 به تصویب می رسند، تذکر دهد و ازآن جلوگیری کند. این رساله ی خلاصه، قسمتی از مهمترین مسائل مربوط به حکومت اسلامی را بیان کرد. پس از متن رساله، حواشی و توضیحات ضروری خواهدآمد.امیدوارم خدای متعال توفیق دهد که هر چه زودتر پیاده کردن کار را شروع کنیم ، که این امر نه تنها مایه نجات ملت ایران، بلکه دریچه امیدی به روی همه مسلمانان و ستمکشان عالم خواهد بود. وما النصر إِلامن عِنداللهِ العزیز الحَکیم سنندج- دیماه 1357(حواشی و توضیحات)1-" یا اَیُها الناسُ إنا خلقناکم مِن ذکر و أنثی، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ،إن أکرمکم عندالله اتفاکم ....( ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم، و به صورت ملت ها و قبیله ها درآوردیم تا امکان آشنایی و ارتباط داشته باشید، گرامی ترین شما نزد خدا، پرهیزکارترین (با تقواترین )شماست.) (حجرات 49 )در این آیه، سه اصل مطرح است که تفضیل آنها در اینجا مناسب نیست.اما به طور خلاصه :1- برخلاف تصور نژادپرستان که هر یک از چهار نژاد سرخ و سیاه و سفید و زرد را به نوعی از میمون ها نسبت می دهند ، دراولین مرحله ی انتقال از حیوان به انسان، فقط یک نر و ماده تحول یافته اند، و همه ی نژاد ها از همان نر و ماده اند . منتهی، نقل و انتقالات و تحولات خشکی ها و دریا ها و عوض شدن شرایط گوناگون محیط در طول صدها و هزاران قرن، عامل اختلاف رنگ ها و خصوصیات جسمانی شده است.2- تقسیم به واحدهای بزرگ و کوچک طبیعی (مانند اشتراک فرهنگی و روانی و صوری) نه تحمیلی (مانند مرزهای جغرافیایی) به خاطر تفاخر و برتری طلبی نیست بلکه به خاطر تأمین یکی از نیازهای مهم این موجود" متمدن بالطبع" است. یعنی برقرار شدن آشنایی و روابط بین قبایل و ملل با هم.3- چون همه ی انسان ها از یک اصل اند، و تقسیم به واحد ها به خاطر تأمین یک نیاز مهم انسانی است، هیچ یک از خصوصیات نژادی، ملی، قومی، فرهنگی و غیره، موجب گرفتن امتیاز مادی یا معنوی نیست، فقط یک خصلت" اختیاری" وجود دارد که مایه ی امتیاز است :"تقوی "(یعنی:از آنچه زیانبار است برای فرد و جامعه، حذر کردن و همه ی امکانات را در راه خدمت گذاشتن) آن هم نه امتیاز دنیوی مانند گرفتن القاب و پوشیدن لباس مشخص از مردم و برتر نشستن و... (از امتیازات معنوی) یا پول بیشتر و خانه زیباتر وزندگی آسوده تر و...(از امتیازات مادی) ، بلکه فقط یک امتیاز دینی که به رابطه ی انسان با خدا مربوط است ( نه روابط بین انسان ها ) ، یعنی: احترام"در نزد خدا"، ولاغیر... و حدیث نبوی گوید : الناس سواسَّیةٌ کأسنان المشط،لا فضل لعربی علی أعجمی، و لا لأبیض علی أسود، إلا بالتقوی "( مردم، با هم مساوی و هم درجه اند هانند دندانه های شانه ، نه شخصی عرب را بر فردی عجم ، و نه سفیدی را بر سیاهپوستی برتری است، جز با تقوی) .2- "خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً"(تمام آنچه در زمین است، برای همه ی شما آفریده شده است.)(بقره 29). آیات دیگر و همچنین احادیث فراوان در این زمینه داریم، که در "بحث نظام اقتصادی اسلام "باید مطرح کنیم.3- نمونه ی قسمت اول مناطق شمالی اروپا و مناطق مرکزی و غرب شبه جزیره ی عربی بوده که رفاه و درآمدی در حد تحریک آز قدرت های استعماری آن روز (یعنی:ایران و روم) و تحمل رنج لشکرکشی ها، نداشتند.نمونه ی قسمت دوم ، ایران و روم و بعضی از مستعمرات آنها بود.4- یعنی: به واسطه ی رفتار و روابط مردم (که بعضی ستم می کردند، و دیگران زیر بار ستم می رفتند)، فساد و تباهی بر و بحر را پوشانیده است.5- یعنی : آی روپوش عدم تعهد روی خود کشیده ! برخیز و اعلام خطر کرده و مردم را از این زندگی ننگین برهان ... این آیات از آیه های آغاز رسالت حضرت محمد (ص) است. در اینجا یکی از خاطره های تلخ مدارس قرآن کردستان برایم تداعی شد: روزی که تازه تابلوی مدرسه ی قرآن سنندج و اولین پلاکارد توحیدی در طول حیات رژیم پهلوی ، تاکنون نصب شده، و در دل مسلمانان مبارز، آتشی از شوق و امید به آینده برافروخته بود، و حتی مسلمانان عامی و ساده به هیجان آمده بوند، و شیشه ی ترس از رژیم را می شکستند، سه چهار نفر به ظاهر "مبادی آداب" و مدعی روشنفکری که متاسفانه عهده دار آموزش نوجوانان و جوانان این شهر هم هستند – با حرکاتی جاهلانه و آهنگی شبه مستانه، در برابر مدرسه، این آیه اول سوره" مدثر" و آیه اول سوره "مزمل" را یکی پس از دیگری بر زبان آورده و قهقهه می کشیده اند!اگر این آقایان(که با یکی دو نفر از آنان، سابقه دوستی هم داشتیم)، ادعای انقلابی بودن را نداشتند، می توانستیم عصبانیت آنان را از افتتاح مدرسه ی قرآن، مانند عصبانیت مرتجعینی که نان شان را از راه عوض کردن پیام قرآن به دست می آوردند توجیه کنیم. (و عجیب تر اینکه :هنگام افتتاح مدرسه ی قرآن مریوان، این جوانان که با هم سابقه ی دوستی و رفاقت انقلابی هم داشتیم، در لشکرکشی با چوب و چماق جماعت های مشایخ و ملاهای دولتی و افراد و نیروهای انتظامی لباس عوض کرده علیه مدرسه، همکاری جدی داشته بودند!.)راستی، این نوع عکس العمل را چگونه توجیه کنیم؟ آیا می توانیم تصور کنیم که بعضی از این افراد، سال ها درس خوانده اند، ولی مثلاً هنوز پیام آیاتی با این صراحت را درک نکرده اند؟ یا بگوییم این افراد نیز مانند ملانماهای دین فروش و ملت فروش، از آگاه شدن مردم و شناساندن اسلام واقعی به مردم، می ترسند؟ با این دوستان سال ها است آشنایی و رفاقت داریم و می دانندکه تلاش من برای نشان دادن چهره ی واقعی اسلام و نجات دادن مردم از دام های تزویر دین فروشان است. پس باید از چه چیزی بترسند، اگر به راستی طرفدارخلق اند؟!6- خاندان بنی امیه در مرکز انقلاب، و بقایای دو طبقه ی درباری ایران. اولین اثر خطرناک توطئه ی مشترک این قدرت های شکست خورده، کشتن عمربن خطاب(رض)بود، که از آن به بعد هم برنامه ی دیوان در جهت محو کلی فاصله ی فقر و ثروت تعطیل شد، و هم میدان برای تاخت و تاز دنیا پرستان مساعد گشت، به طوری که تلاش ها و جانبازی های بزرگواران اسلام نتیجه نبخشید...و چنان شد که پس از دوران خلافت، گروه قوی تر (یعنی امویان) نظام سلطنت را برپا داشتند و مجالی به همدستان توطئه ی خود(یعنی :بقایای شاهنشاهی ایران) ندادند، تا شاهنشاهی از دست رفته را زنده کنند (و رسم و عهد و پیمان دنیا پرستان همین طور است!).عباسیان نیز پس از کشتار امویان و تصاحب قدرت باز نسبت به هواخواهان تجدید بساط شاهنشاهی ایران پیمان شکنی کردند ... اما باز بقایای دو خانواده ی درباری اشراف زادگان و روحانیون با وسایل و حیله های گوناگون تلاش خود را ادامه دادند ... و سال ها و سال ها، مابین این دو قدرت طلب عباسی و ایرانی جنگ و کشتار بود و مناطق نفوذ کوچک و بزرگ از زیر سلطه ی عباسیان بیرون می آمد، و بالاخره دیدیم که فساد حکومت چند قرنه ی امویان و عباسیان زمینه را برای رشد هر جریان ضد اسلامی فراهم ساخته و ... باز شاهنشاهی ایران زنده شد. چنانچه می بینیم. همین دیروز بود، که در تعقیب همین سیاست ضد اسلامی و ارتجاعی، تاریخ اسلام را ممنوع و تاریخ شاهنشاهی را، رسمی اعلام کردند. اما اثر این خیانت آشکار، به قدری شدید بود که تمام ملت ایران علیرغم دام های فریب چندین قرنه – آنرا درک کردند و به پاخاستند ... و خدا را شکر که این بار خیانت با شکست مواجه شد، و خائنان شکست خورده شرمنده و رسوا شده، خود تاریخ اسلامی را زنده کردند!7- بسیار می شنویم که بعضی از کارمندان یا حتی از زحمت کشانی که همه ی تولیدات و نیازهای انسانی با رنج آنان فراهم می شود خود را نان خور و مدیون دولت یا شاه می دانند!8- جدایی و تفاوت رشد طبیعی و رشد پرورشی در مورد انسان (و به تبعیت این مطلب، جدایی تکامل در زندگی مادی از تکامل در زندگی معنوی) مطلبی است بسیار مهم که تا کنون مورد توجه نبوده، و لذا دانشمندان مسائل انسان – و به خصوص ماتریالیست ها -- دچار اشتباهات بزرگ شده اند .توضیح و تشریح این مطلب خارج از عهده ی این حواشی است. به امید خدا برای آینده (در بحثی راجع به بهاییان، توضیح قسمت اول این بحث داده شده که روی نوار ضبط است و در مدرسه ی قرآن سنندج موجود می باشد.)9- کار کردند، اما نه آن کار پر ارج و محترمی که انسان را حرمت می بخشد و ملاک انسانیت انسان است، چنان که قرآن می گوید:" لقد خلقنا الانسان فی کبد" ( انسان را به خاطر رنج و زحمت و خستگی آفریدیم.) (بلد4) زیرا این موجود برخلاف دیگر جانداران، خلیفه الله و حاکم بر زمین است و این وظیفه ای است سنگین و محتاج به تلاش، و با تنها مصرف و تلاش غریزی حیوانی، ادا نمی شود، و حتی با بزرگترین تلاش های جسمی و فکری، اما به خلاف راهی که با سرشت وجود مادی، و ارزش وجود معنوی انسان هماهنگ باشد، باز این وظیفه ادا نمی شود.10- یکی از ساده ترین و در عین حال، اساسی ترین معنی کلمه ی دین همان سیاست و مملکت داری است.11- ناتوانی مردم در برابر استبداد امویان و عباسیان عملاً این سیاست را تثبیت کرد.در این شرایط کسانی که نه قدرت مقابله با شاهنشاهان اموی و عباسی را داشتند و نه حاضر بودند که ایمان خود را به خاطر همکاری با ستمگران از دست بدهند، راه انزوا و فرار از قدرت پیش گرفتند و این حالت موجب درونگرایی گردید، و در این دوران بود که کتب فرسوده ی قدیمی در مراکز تحقیقی بغداد و غیره جمع آوری و ترجمه و تشریح و تکمیل می شد، که از جمله ی آنها، کتاب های تصوف ذهنی و عملی شرق و غرب بود، و حالت گوشه گیری شرایط را عجیب فراهم کرده بود که درون گرایان به این کتب روی آوردند که هم وقت خالی خود را پر کنند و روان خود را در برابر این فرار از مسئولیت و واگذاردن جامعه در دست ستمگران، آرامش بخشند. ورود هر دو بخش تصوف، تدریجاً از حالت یک وسیله ی سرگرمی بیرون آمد و خود هدف و مطلوب شد، و در مراحل بعد چنان اصالت یافت که به خاطر خیال بافی های آن، اصول توحیدی را نیز نابود کردند، و تصوف از این مرحله به بعد برای عالم اسلام خطری شد بزرگتر از خود شاهنشاهی به خصوص که می دانیم : شاهنشاهان و همه ی ستمگران از این معجونی که بالواسطه معلول ستم آنان بود، تجلیل و پشتیبانی می کردند، و علاقه داشتند که عموم آن راه را گیرند، و هوس خطرناک جهاد از سر بیرون کنند. و اکنون کار یکسره شده و رهبران فرقه ها، خطرناک ترین عاملان دستگاه های جاسوسی داخلی و بین المللی هستند. و کم و بیش از گرفتاری هایی که تا این چند سال اخیر از دست این آقایان داشته ایم، خبر دارید.12- در این قرون اخیر چنین تبلیغ می شود که شأن رهبران دینی بالاتر از آن است که زبان خود را و مساجد را با بحث های سیاسی آلوده کنند، و وقت خود را به جای مطالعه کتب و بحث های اخلاقی، صرف جدال با سیاستمداران و زورمندان کنند. این سفسطه چنان اثری بخشید که حتی کتب تفاسیر از بحث های سیاسی و اجتماعی قرآن با سرعت رد می شوند. و راستی اکنون اکثریت قاطع و نزدیک به تمام رهبران دینی، خود نیز از سیاست و گرفتاری های جامعه بیگانه شده اند، و راه وچاره دردها را نمی توانند از اسلام و موازین اساسی آن جستجو کنند.13- نام عربی کتاب" نظریه الاسلام و هدیه ...." است.اما عنوان ترجمه را به یاد ندارم. محقق دانشمند و با ایمان جلال الدین فارسی نیز اخیراً کتابی منتشر کرده به نام انقلاب تکاملی اسلام که با این موضوع ارتباط دارد. اما متأسفانه مذهب گرایی، چند قرنه کاری کرده که در این کتاب و نیز در ترجمه ی کتاب ابوالاعلی اشتباهاتی شده که غالب کتب مذهب گرایان دچار آن است و راستی این اشتباهات برای شرایط کنونی ایران قابل اغماض نیست و اصولاً سدی در برابر احیای اسلام راستین و وحدت اسلامی به شمارمی آید. کاش روزی می رسید که همه فقط مسلمان باشیم و نظام زندگی ما نیز تنها اسلام باشد، و این نام های بیگانه از قرآن و ساخته قرن های تفرق را به فراموشی می سپردیم....14- یکی از آقایان مدتی پس از القای این دروس با صراحت در مطبوعات اعلام کرده که : دین برای پرورش اخلاق است، اما برای اداره جامعه، باید" سوسیالیسم" پیاده شود، غافل از اینکه پایه عقیدتی آن سوسیالیسمی که امروز در جامعه ما طرفدارانی دارد ،با دین کمترین سازشی ندارد! 15- شرح این مطلب را که مقداری طولانی است به آخر حواشی محول می کنیم.1- 15- إنذار، اولین قدم از کار رسالت است، و معنی آن ترسانیدن مردم از تسلیم به وضعی است که به آن راضی هستند و از مقابله با آن و درگیری با زورمندان ترس دارند.2-15- اسلام، برای نجات بشریت است از انواع ستم های مادی و معنوی و از هرگونه گرفتاری و آشفتگی های روانی و اجتماعی و ... هر انقلابی آزادیبخش در هر جا، برای تأمین یک یا چند نوع از این رفع ستم ها، مستقیماً یا غیر مستقیم ،از اسلام (خواه آخرین پیام آن که قرآن است و خواه دیانت های پیشین) بهره می گیرد. زیرا تاریخ انسان زنجیره ای است که هر جزء آن – کم یا زیاد – با اجزای گذشته رابطه دارد، و در طول تاریخ گذشته یانسانیت، این، دیانت ها بوده اند که بشر را به قیام در برابر زورمندان وا داشته اند و زیر بنای عقیدتی این قیام ها، "توحید" بوده و هست که با این عقیده، همه ی انسان ها، در برابر آفریدگار تنها، هم درجه و متساوی الحقوق اند، و بنابراین هرگونه امتیاز و بهره کشی با این زیربنای عقیدتی ناسازگار است ... و انقلاب ها اگر با این عقیده جریان یافتند که توجیه گر علمی آنهاست،آنها را مرتبط یا متصل می دانیم، اما اگر رابطه ی توجیهی با این مبنا نداشتند، مقطع به شمار می آوریم.تشریح کامل این مطلب، خارج از عهده ی این حواشی است.16- در بحث "رهبری در انقلاب و رهبری در تشکیلات"، اجمالاً متوجه شدیم که مبنا و برنامه ی اساسی انقلاب اسلامی، قرآن است و در آغاز حرکت تمام مسئولیت های إجرای این پیام با تفسیر و تبیین آن (که مستلزم وضع قوانین فرعی است) وظیفه ی مسئول پیام است، و پس از اینکه افرادی، شهامت مقابله با نظام حاکم و مقابله با عقاید و افکار و آمال و عادات خود را یافتند و مسیر انقلاب را گرفتند، رهبر و مسئول پیام مکلف است، آنان را وارد تصمیم گیری کند .اما پس از مرگ مسئول پیام، همه ی وظایف به عهده ی خود مردم است (اعم از وضع قوانین فرعی و اجرا) که باید شوری به نمایندگی مردم و با نظارت و حق حاکمیت همیشگی مردم آنها را به عهده گیرد.در اینجا افزودن این توضیح لازم است که آنچه در آغاز بحث ارکان آمده، مستقیماً مربوط به شورای عالی مملکتی است که تدوین قانون اساسی و وضع قوانین فرعی و تعیین ارکان فرعی و وظایف آنها را در سطح مملکت به عهده دارد، اما مطلب این نیست که اداره ی تمام جامعه فقط یک شوری لازم دارد. این شوری حاکم بر همه ی جامعه است، اما پایین تر از آن شوراهای منطقه هستند که آنها نیز – پس از رعایت قوانین عمومی – وضع قوانین فرعی تر و متناسب با مذهب و عرف و نیاز منطقه و تعیین ارکان فرعی را به عهده دارند. این ترتیب ادامه پیدا می کند تا زمانی که شورای عالی پس از گذشتن ده ها سال می تواند اختلافات مذهبی را(با ترتیبی که در متن گفتیم) بردارد. توضیحی دیگر نیز لازم است (و این همه توضیحات به خاطر بیگانگی از اسلام واقعی است)که همه ی واحدها نیز باید از طریق شوری اداره شوند، و به خاطر دستور صریح قرآن، گریزی از این امر نیست. اما در این مورد بعضی از مسئولان أمور ایراد می گرند که کارکنان یک اداره یا معلمان و شاگردان یک واحد آموزشی یا پرسنل یک واحد نظامی یا انتظامی بعضی ناآگاهند و بعضی خائن. و لذا مسئول بالاتر باید مسئول واحد مورد نظر را تعیین کند. این مطلب در حد ذات خود درست است، اما قانون شوری را نقض نمی کند به دو دلیل اول اینکه: اگر واقعاً این فرض درست است که در آن واحد، افرادی آگاه و دلسوز وجود ندارند پس در اینجا حکم مرحله ی اول انقلاب تطبیق می شود که همه ی وظایف به عهده ی رهبر است تا زمانی که افرادی واجد شرایط، پرورش می یابند. دوم اینکه اگر افرادی با شرایطی پایین تر از حدی که برای اداره ی واحد مورد نظر لازم است، وجود دارند باید مسئول واحد با آنان مشورت کند و پس ازآن شوری بهترین رأی را انتخاب کند، و اگر شرایط لازم، در افرادی معدود وجود دارد، شوری ،از همین افراد معدود تشکیل می شود و دیگر افراد غیر واجد را در شوری راه نمی دهند که موجب دردسر و انحراف شوند. و بعد اعضای شوری مسئولان قسمت ها را به مسئول بالاتر پیشنهاد می کنند، که او نیز اگر در صلاحیت شوری تردید نباشد، پیشنهاد را باید بپذیرد. پس می بینیم که وجود و اقتدار شوری ، مشروط است به "مرحله سوم از مراحل انقلابی جامعه" که افراد واجد شرایط در یک واحد وجود داشته باشند، نه مرحله اول که همه ی وظایف به عهده ی رهبر است و نه مرحله ی دوم که رهبر باافراد مشورت می کند، و حق انتخاب یکی از آرا با او است.این مطلب از عنوانی که خدا به مجموعه اعضای شورا داده به آسانی به دست می اید که پس از اطاعت خدا، اطاعت ازسول و بعد اطاعت اولی الامر را واجب گردانیده و صلاحیت اولی الامر را در جایی دیگر با این صفت نشان داده که : اگر مسلمانان در مورد مشکلات اجتماعی به پیغمبر خدا و بعد اولی الامر مراجعه کنند آنان چاره مشکل را استنباط خواهند کرد. پس اگر افرادی با چنین صفتی، در واحدی موجود نباشند، اصولاً آن واحد هنوز به مرحله ی تشکیل شورا نرسیده است.1-16- به خاطر رعایت اختصار و رد شدن سریع از روی مطالب ضروری تر باز این مطلب را موکول می کنیم به آخر حواشی نه آخر اصل رساله.17- این عنوان برای نشان دادن شکل و خصوصیت اصل حکومت است. اما اصطلاح "خلافت" تنها محدود به رئیس دولت (یا قوه مجریه) است، و بعضی به خاطر توجه نداشتن به تفاوت حکومت و دولت خلافت را به عنوان ریاست حکومت شناخته اند. در حالی که این" قوه" موجودیت ذاتی ندارد و (چنانکه در مقدمه بحث ارکان گفتیم ) موجودیت آن، از شوری کسب می شود.18- شاید امروز، اجرای چنین برنامه ای در نظر بعضی دشوار باشد، زیرا "مذهب گرایی" کاری کرده که بیشتر با کتب فقها و دانشمندان مذهب سروکار دارند تا با قرآن!. حتی بعضی در این روش که عامل تفرق است – چندان مبالغه می کنند که به جای ارزیابی مطالب کتب و تعیین ارزش آنها از طریق تطبیق با "کتاب" قرآن را با آنها مطابقه می کنند، و با دیدومعیارهای آنها قرآن را تفسیر می کنند ، و حتی از این نظر خطرناکتر : اگر مطلبی بسیار روشن و آشکار در قرآن باشد ، اما با معیارها و آراء دانشمندان یکی از مذاهب انطباق نداشته باشد، بعضی از علمای پیرو آن مذهب، گفته ی قرآن را بی اعتبار می سازند. و این است مراد حضرت رسول (ص) به نقل قرآن که از انحراف امت، شکایت می کند:" یا رَبّ إن قومی اتَخَذوا هذا القرآن مَهجورا". در حالی که نه تنها آراء دانشمندان بلکه أحادیث موثوق بها نیز در معارضه با قرآن، ارزش خود را از دست می دهند، زیرا ما مکلفیم که حتی احادیث را با قرآن تطبیق کنیم، و اگر با آن مخالفت داشت، بر دیوار بکوبیم ، چون آنچه "لایأتِیه الباطل مِن بین یَدیه و لا مِن خَلفِهِ ...." و آنچه مشمول وعده : "إنا نحن نزلنا الذِّکر و إنا له لحافظون" می باشد، فقط قرآن است .تنها قرآن است که در یک کلمه آن تردید حاصل نمی شود.درحالی که معتبرترین حدیث چنین تضمینی ندارد.به هرحال، همه بکوشیم بلکه ارزش ها را، به جای خود بازگردانیم .... و بکوشیم که این حرکت ایران، به یک" انقلاب اسلامی تمام عیار" – نه تنها یک انقلاب سیاسی – بیانجامد... و تنها در صورتی، این حرکت تبدیل به انقلاب کاملاً اسلامی می شود، که نقد و بررسی آراء و نظرات تمام دانشمندان و نیز ارزیابی احادیث را با تطبیق مجدد و دقیق و بدون تعصب با قرآن شروع کنیم ... و این اقدام بزرگترنی انقلابی خواهد بود که پس از قرن ها تفرق و مذهب گرائی، ما را به سوی وحدت بازمی گرداند... و نباید پیروان هیچ یک از مذاهب اسلامی از این اقدام بیم و هراسی داشته باشند. زیرا اگر مسایل مذهب آنان درست است، با این کار تحقیق، درستی آن بر همه محرز می شود و اگر مسئله ای نادرست در یک مذهب وجود دارد باید بدون تعصب از آن دست برداریم : "لِیُهلِکَ من هلک عن بینه،و یحیی من حی عن بینه".چنین اقدامی، نه تنها بزرگترین و استوارترین وحدت را به مسلمانان ایران می بخشد، بلکه راه را برای وحدت همه ی مسلمانان جهان نیز باز خواهد گردانید، و آن وقت هم عالم اسلام از این همه ضعف و عقب ماندگی معلول تفرق، نجات پیدا می کند، هم تبلیغ اسلامی از این گرفتاری ناشی از دو دستگی مبلغین سنی و شیعی، رهایی می یابد و در نتیجه، کسانی که در شرق و غرب جهان، به اسلام علاقمند می شوند، دچار سراسیمه گی نخواهند شد (که متاسفانه الان هستند و غالبا به همین جهت، از اسلام روگردان می شوند.)19- می دانیم که اکنون آموزش بر پرورش مقدم است چنانچه نام وزارت "آموزش و پرورش "دلالت دارد (البته در فرضی که اساساً، پرورش مورد توجه باشد، که نیست). اما در اسلام، برعکس: پرورش مقدم بر آموزش است (باید توجه داشت که تقدم، هم زمانی است و هم از نظر ارزش و منزلت ). زیرا اولاً چند سال از عمر کودک می گذرد که در آن ، خواندن و نوشتن و سواد آموزی مطرح نیست .در حالی که پرورش در این سال های آغاز زندگی نه تنها لازم است بلکه سنگ بنای شخصیت آینده ی انسان است . ثانیاً پس از سپری شدن دوران کودکی نیز انسانی با تربیت کامل ولی بیسواد بهتر است از شخصی با سواد ولی محروم از تربیت درست. پس در عین اینکه حکومت اسلامی موظف به تأمین هم پرورش و هم آموزش است، باید به مسأله ی پرورش، بیشتر توجه کند و اساسی ترین مرحله ی پرورش با ایجاد خانواده ی سالم به وسیله ی پدرو مادر آگاه و خوش اخلاق و با تفاهم و بی عقده فراهم می شود. ابراهیم بزرگوار نیز با آن همه عظمت درک، از اهمیت و اولویت پرورش، غافل بود که دعا می کند : "ربَّنا وابعَثَ فیهم رَسولاً مِنهم ،یتلو عَلَیهم آیاتکَ و یُعَلِمُهُم الکِتابَ و الحِکمَه و یُزکیهِم ...."(بقره129)اما خدا، در اجابه دعوت او ،مقیاس ارزیابی را نیز برای ما تصحیح می کند که : "کما أرسلنا فیکم رسولا منکم،یتلو علیکم آیاتنا و یُزکِیکُم و یُعَلِمُکُم الکِتابَ و الحِکمَه ..."(بقره 151)1-19- شوری اُصولاً آزاد است که به هر ترتیب که شرایط اقتضا می کند ، جامعه را إداره کند ، و اینکه می گوییم : "ناچار است ارکانی تعیین کند "، به معنی تکلیف دینی نیست، بلکه منظور، نیاز عملی است.در مورد تعیین ارکان و تقسیم وظایف نیز به هر طریق که مصلحت بداند عمل می کند .مثلا :الف: در بعضی جوامع محدود و با شرایط یکنواخت، هرچند رکن فرعی را که لازم باشد در مرکز کشور، مستقر می گرداند، و تعیین مسئولان اَجزای هر یک رکن را در نواحی مختلف کشور، بازخود به عهده می گیرد، یا به مقامی که در رأس آن رکن تعیین کرده ، می سپارد که او با نظر شورای شایسته ی همان اجزاء مسئولان را منصوب دارد.ب: در کشوری از ملیت های مختلف – مثل ایران – امور هر منطقه را به شورای ذیصلاح آن منطقه می سپارد، که مطابق شرایط منطقه زیر سلطه خود را اداره کند. اما نماینده ای از طرف شورای عالی، برای نظارت بر کار شورای منطقه اعزام می نماید تا اگر تخلفی از موازین عمومی و مشترک دید گزارش کند، و شورای عالی، تصمیم لازم بگیرد .ج: شورای عالی بعضی از وظالیف أرکان را، به روال" مرکزیت" در مرکز ،مستقر می سازد که نصب مسئولان اجزای آن رکن در مناطق طبق صورت دوم خواهد بود. و بعضی دیگر را ، بر اساس "لامرکزیت" به شوراهای مناطق می سپارد (باید متوجه باشیم که در هر حال رکن دفاعی، مستقیما زیر نظر شورای عالی است و لا مرکزیت، شامل آن نمی شود.). غیر از این سه صورت، صورت های گوناگون دیگر، فراوان، است که به شرط انطباق با موازین اسلامی و ندادن مجال به استبداد ، شوری می تواند هر کدام را اجرا کند، اما مناسبترین صورت برای ایران کنونی همان صورت دوم می باشد.20- تفاوت شرایط، موجب تفاوت تکلیف نیز می شود. درچهارده قرن قبل، مسلمانان برای رسانیدن پیام اسلام به گوش ستمکشان ناچار بودند با حضور نظامی و فدا کردن جان و مال، این وظیفه را انجام دهند. زیرا قدرت های حاکم در هر منطقه به آسانی می توانستند ملت را در محاصره ی سیاسی و تبلیغاتی محصور سازند، به طوری که نتوانند از خارج جامعه ی خود کمترین اطلاعی به دست آورند. اما امروز این تکلیف سبکتر می شود. زیرا با استفاده از مطبوعات و از رادیو و حتی تلویزیون می توانیم ملت ها را آگاه کنیم و برای درهم کوبیدن حکومت های زورگو به خود آنان کمک کنیم (مسلم است که به هرحال تکلیف فدا کردن جان و مال باز مطرح است اما نه مانند گذشته).متأسفانه در بعضی از کشورهای مارکسیست هنوز شرایط قرون گذشته حاکم است که مطبوعات خارجی محدود است ،و رادیو با توانائی گرفتن صدای داخلی ، برای مردم می سازند!21- یعنی : چگونه (خود را مسلمان می دانید و ) جانبازی نمی کنید به خاطر راهی که خدا برای زندگی نشان داده (کلمه ی" فی" یعنی به خاطر) و به خاطر مستعضفان(یعنی مردمی که قدرت دارند و به ضعف کشیده شده اند و این ضعف تحمیلی است) از مردان و زنان و کودکان که فشار زندگی بر آنان به قدری زیاد است که حتی از وطن بیزارند و از خدا می خواهند که آنان را از آن دیار مأنوس و محبوب شان نجات دهد. از اینجا روحیه ی ارتشی اسلامی را، با روحیه ی ارتشی در غیر جامعه ی اسلامی به خصوص در کشورهای استثمارگر بزرگ مقایسه کنید.1-21- در این سال های اخیر که درباره ی حکومت اسلامی، و به خصوص درباره ی نظام اقتصادی اسلام بحث می کنیم، غالبا برای روشنفکران و درس خوانده ها، سئوالات یا ایرادهایی پیش می آید، از قبیل اینکه:1- چرا اسلام، برنامه ی اقتصادی خود را پیاده نکرده است ؟ 2- از مفهوم سوال اول، چنین نتیجه می گرند که : پس اسلام توانایی پیاده کردن برنامه هایش را ندارد و قابل اجرا نیست .3- چرا حکومت اسلامی، مسیرش عوض شد؟در مقدمه جواب به سوال اول، می توانیم ساده ترین واقعیات زندگی را نگاه کنیم تا با درکی درست و واقع بینانه و دور از خیالبافی و ذهنگرایی، موضوع سوال را مطالعه کنیم. آنگاه نتیجه ی به دست آمده نیز قابل إطمینان خواهد بود: در شهری، یا دهی، یا حتی خانه ای، حادثه ای – مثلاً حریقی – روی می دهد، و اهل خانه زیر آوار می مانند .اگر یک نفر برای نجات اهل خانه برسد، کدام یک از دو طریق زیر را عملی کند ؟ الف: اولین شخص را از زیر آوار بیرون می آورد.تمام وسایل و امکانات و وقت خود را به کار می گیرد، تا بهبودی کامل را برای آن شخص باز می گرداند، کاری به بقیه ندارد .ب : اولین فرد را از زیر آوار بیرون می کشد، پس از آنکه او را از خطر مرگ نجات داد، بلافاصله تلاش برای نجات دیگران را شروع می کند و این تلاش را تا بیرون آوردن آخرین فرد ادامه می دهد، بعد از اینکه اطمینان یافت کسی زیرآورا نمانده معالجه و درمان نجات یافتگان را شروع می کند، بی تردید منطق انسانی روش دوم را می پذیرد.واقعیت این است که جهان بشریت در چهارده قرن قبل، درست حالت اهل آن خانه در زیر آوار مانده را داشت. همه در زیر ستم زورگویان و چپاولگران بزرگ و کوچک دست و پا می زدند، نقطه ی روشنی نبود که ستمکشان را به سوی امیدی – هر چند ضعیف – رهنمون گردد. در چنین شرایطی، رسالت اسلام، مبارزه را شروع می کند، عده ی زیادی از اسیران فرهنگ و قراردادهای استثماری آزاد می شوند ... و قرار داد این آزادی و پذیرفتن پیام اسلام، چشم پوشی از آسایش و فدا کردن مال و جان به خاطر نجات دیگران است (به حاشیه ی پیشین مراجعه شود) درست هم چنان که اگر کسی از اهل خانه مورد مثال از زیر آوار نجات یابد و توانی داشته باشد، اخلاق سالم انسانی حکم می کند که او نیز همکاری با امدادگر برای نجات بقیه را شروع کند.با مختصر مطالعه ای درباره ی حوادث و وقایع صدر اسلام متوجه می شویم که : اگر جامعه ی اسلامی را در هر اندازه ی جغرافیایی و انسانی محدود می کردند و سرگرم اجرای کامل برنامه های گوناگون و از جمله نظام اقتصادی می شدند، کار آنان درست شباهت به کار امریکا و شوروی پیدا می کرد که دارند هزینه های کلان را برای اکتشافات فضایی" بر باد می دهند" اما در زیر چشم آنان هر روز هزاران کودک از گرسنگی می مرند. یا مانند رفتار بعضی از خانواده ها که مرتب ، مشغول آراستن خانه و پختن خوراک های مطبوع و تأمین وسایل رفاهی و بهداشتی برای خانه خود هستند اما إعتنایی ندارند که در بغل دست آنان، خانواده ها، برای تنها نان و آب جان می کنند!!از جواب سوال اول، نادرستی نتیجه گیریی که می کنند، روشن می شود، به علاوه اینکه اصولا إجرا یا عدم إجرای یک برنامه به هیچ وجه نشانه ی قابلیت آن برنامه برای إجرا نیست . زیرا ممکن است برنامه ای بسیار آسان قابل إجرا باشد اما مسئولان به دلایل گوناگون نخواهند یا نتوانند آن را إجرا کنند. اساساً مطرح کردن چنین إیرادی ناشی از شناختی نادرست نسبت به انسان است که در ضمن دادن جواب به سوال شماره 3 این مساله نیز روشن خواهد شد در توجیه سوال شماره 3 که : چرا مسیر حکومت اسلامی پس از مدتی کمتر از نیم قرن عوض شد؟ می گویند : هر پدیده ای تا زمانی که قابلیت ماندن را دارد می ماند، اما زمانی که از بین می رود قابلیت ماندن را از دست داده والا از بین نمی رفت، می گویند: پس اسلام نیز نظامی بوده که تنها برای آن مدت توانسته به درد بخورد، چون خدمات و برنامه های انقلابی سودمندی که داشت ، فقط برای همان مدت بود ، و پس از اینکه جامعه را متحول نمود قابلیت بقا را از دست داد، و لذا از بین رفت ... و از این قبیل استدلال ها.اساس این اظهار نظرها از آنجا ناشی می شود که" انسان" را از همه جهت، چه از جهت وجود مادی و جسمی و چه از جنبه ما دی زندگی و چه از جهت جنبه معنوی زندگی، با سایر موجودات طبیعی مقایسه می کنند و تمام قوانین طبیعت را ، شامل انسان نیز می دانند ... و این اشتباهی بس بزرگ است .برای اینکه به ابعاد این اشتباه به طور کامل و از جمیع جهات پی ببریم ، نیاز به روشن شدن چند مطلب اساسی داریم : 1- تفاوت سه نظام" طبیعی" و" اختیاری غریزی " و" اختیاری تعقلی" که در غیرجانداران با تعبیری کلی، تنها نظام اول مطرح است، و این نظام بر پدیده های طبیعی حکومت دارد بدون اینکه فعالیت و تلاشی اختیاری لازم باشد، در جانداران (غیرانسان) نظام اول ، حکومت می کند، و فعل و انفعالات ذرات وجود هر جانداری بدون دخالت مستقیم آن جاندار، جریان می یابد و علاوه بر نظام اول، نظام دوم نیز مطر ح است، که به مقتضای این نظام جاندار با راهنمایی غریزه نیازهای بقای مجموعه ی وجود خود را به عنوان یک موجود (هرچند از میلیاردها موجود جداگانه ترکیب شده) درک می کند.و باید از اختیار محدود خود برای تأمین آن نیازها استفاده نماید و الا وجود مجموعه به نام یک جاندار قابل بقاء نخواهد بود.اما در انسان هم نظام اول حکومت دارد (که در اینجا با همه ی موجودات طبیعی و جانداران مشترک است)، و هم نظام دوم مطرح است (که در این مورد با تمام جانداران جهت اشتراک دارد )، وهم اضافه بر این دو نظام، نظام خاص او - که اساس انسان بودن او، و امتیاز او از تمام عالم ماده و حکومت او بر عالم ماده است – مطرح است یعنی نظام اختیاری تعقلی ... و آنچه در زندگی انسان به طور استثنایی مطرح می باشد که برای بقیه ی موجودات مطرح نیست، در زیر سیطره ی این نظام است ..و انسان در شعاع این نظام چندان تسلط و اراده دارد که حتی می تواند دو نظام دیگر وجود خود را نیز، تحت فرمان خود درآورد.مطلب دومی که باید درباره ی انسان بدانیم "دو بعدی" بودن ترکیب او است. در حالی که بقیه ی موجودات (تا آنجا که ما می شناسیم زیرا اطلاع از اشکال وجود در منظومه های دور دست نداریم) اعم از بی جان و جاندار، عموماً یک بعدی هستند . موجودات یک بعدی، به نسبت انسان، موجوداتی بسیط و ساده هستند. بدین معنی که با شناخت یک واحد یا یک فرد از هر نوع خاص، قانونی به دست می آوریم که می توانیم آن قانون را شامل همه ی واحدها و افراد دیگر آن نوع به خصوص بدانیم ، و همه را با همان قانون نگاه کنیم و بسنجیم، گرچه این جنبه خصوصیات نوعی در انسان نیز صادق است، اما با این حال، تفاوت هایی چندان مهم و اساسی ما بین افراد این نوع وجود دارد، که گاهی دو فرد را کاملاً در دو نقطه تضاد قرار می دهد به طوری که فاصله و اختلاف آن دو فرد، از اختلاف دو نوع از موجودات وسیع تر وعمیق تر است. این اختلاف های گوناگون است، و نیز هزاران درجه در هر یک از انواع اختلاف ها ممکن است وجود داشته باشد... و لذا هیچ وقت نمی توانیم با شرح و مشخصاتی که مثلاً – از یک فیلسوف انسان دوست به دست می آوریم ، مقیاسی برای شناسایی یک فئودال عیاش و بی سواد بسازیم و ... و ... مطلب سوم در مورد انسان این است که در محدوده ی کار وجود ارادی و تعقلی او، دو صورت از زندگی مطرح است: 1- زندگی مادی 2- زندگی معنوی. درک نیازهای مادی – و حتی آزها و هوس هایی که جزو نیازها نیستند - برای همه آسان است، ولی درک نیازهای معنوی، برای همه مقدور نیست، به علاوه تلاش برای تأمین نیازهای مادی و ارضای آزها و هوس ها – خواه در محدوده ی یک زندگی ابتدایی و خواه در سطح های پیشرفته ی علمی – تقریباً آسان است. اما تلاش برای تأمین نیازهای معنوی – به فرضی که درک هم شده باشد – بسیار پر دردسر و مشکل است.(از این جنبه ها هم گذشته، کسانی که نیازها را درک می کنند و همت و تلاش برای تأمین آن و نجات جامعه را نیز دارند، چون انسان را نمی توانند با آن همه تفاوت در افراد، و با آن همه پیچیدگی وجود دو بعدی – بشناشند هرگز نمی توانند راه های تأمین همه جانبه ی زندگی معنوی وی را درک کنند ... و اینجا است که باید تعیین کننده نظام این جنبه استثنایی انسان، همان اراده ای باشد که نظام دو جنبه ی کم اهمیت تر را برای همه ی پدیده های بی جان و برای جانداران تعیین کرده است...)به واسطه ی تفاوت های فراوان جنبه ی مادی و جنبه ی معنوی زندگی انسان (که در اینجا نمی توانیم به همه اشاره ای هم بکنیم)، تاریخ زندگی مادی، تقریباً جریان تکاملی شبه منظمی، یا شبیه یک خط منکسر دارد که مجموعا – صرف نظر از تغییر مرکزها و نشیب و فرازها و خاموش و روشن شدن ها – می توان تا حدی جمله ی مشهور دانشمندان را که :« تاریخ به عقب برنمی گردد»را، درباره ی آن درست دانست (البته باز تاحدی .یعنی: اگر در نگاهی کلی و اجمالی، از ابتدای پیدایش انسان و زندگی روی درختان و در غارها را، تا امروز که عصر فضا است، مرور کنیم، می بینیم که مجموعاً، این حرکت، تقدمی و تکاملی بوده است و گرنه، نمونه های فراوان از تمدن ها را در تاریخ می شناسیم که درخشیده اند، و بعد خاموش شده اند، و بعد گاهی، تا قرن ها، نه در آنجا و نه در جایی دیگر ،آن حرکت زنده نشده، و تاریخ در همه جا، به مرحله ی پیش ازآن تمدن ها برگشته است). اما حساب جنبه ی معنوی زندگی انسان، به کلی فرق می کند . نمودار یا تعبیر ساده ای برای نشان دادن مفهوم زندگی معنوی، عبارت است از اینکه :روابط انسان ها، از ستم و تحقیر و استبداد و امتیازات، و از ترس و تنفر و خصومت، و از نگرانی و اضطراب، به دور باشد، یا نباشد. که اگر باشد، زندگی معنوی جامعه، سالم است، و اگر نباشد، ناسالم است .وقتی طول تاریخ انسان را نگاه می کنیم، می بینیم که این جنبه، به خلاف جنبه ی مادی، مطلقاً در خط تکاملی، جریان ندارد، و مرتب، تاریخ است که به عقب برمی گردد.یا حرکت تقدمی پیدا می کند، و حتی تقدم یا تأخر این جنبه، رابطه ی ثابتی، با جنبه ی دیگر نیز ندارد یعنی، گاهی هر دو جنبه با هم به طور تقدمی یا تأخری، جریان می یابند، و گاهی یکی در یک جریان هست و دیگری نیست یا جنبه ی مادی، جریان تکاملی دارد و جنبه ی معنوی، سیر قهقرایی. (اما مجموعا در تاریخ، می بینیم که هرگاه، زندگی معنوی، تکانی تکاملی یافته – مانند انقلاب های دینی – اثری عظیم بر زندگی معنوی نیز گذاشته است.).چهارمین مطلب برای روشن کردن ابعاد اشتباهی که موجب طرح سوال ها و ایراد های آغاز این توضیحات می شود، درک درست رابطه ی نسان با تاریخ است. بسیاری از دانشمندان می پندارند که تاریخ حاکم بر انسان است و مسیرش را تعیین می کند. در حالی که تاریخ، فقط وجود ذهنی دارد، اما انسان (یعنی : افراد انسان) وجود مادی و خارجی دارد ، ... و عجیب تصوری ایده آلیستی است که یک وجود ذهنی را بر یک وجود خارجی و عینی، حاکم شماریم و سرنوشت این موجود خارجی را به دست آن موجود ذهنی بسپاریم .به هرحال هر یک از مسایلی که در این حاشیه شماره 21 مطرح شده، نیاز به شرح و تفصیل طولانی دارد که در این رساله ی کوچک نمی گنجد. بعضی از آنها را در سخنرانی ها یا درس ها گفته ایم، و روی نوار ضبط شده است اما از این اشاره های کوتاه می توانیم، این نتیجه را به دست آوریم که انسان در ساختن جامعه ی خود و اداره ی آن، آزاد و دارای اختیار است، و تاریخ زندگی معنوی او همیشه، عرصه ی مبارزات نیروهای آزادی خواه و انسان دوست، با نیروهای اهریمنی ضد بشر بوده، و هست، و خواهد بود ... و هیچ جبری وجود ندارد که مسیر زندگی معنوی، را در یک جامعه، بر تکامل یا بر قهقرایی وادارد ... و این انسان ها هستند که در جدال بر سر دو مسیر، به تناسب مرتب و آماده کردن شرایط گوناگون، تاریخ را در یکی از دو جهت به حرکت درمی آورند، نه تنها جامعه های دینی، بلکه جامعه های دیگر را نیز ببینند، و از جمله کشورهای مارکسیست را (که 20-30 سال پیش، طرفداران مارکسیسم، نظریه ی تاریخی، این مکتب را از اصول مسلم و ثابت علمی، می پنداشتند، و قبول نمی کردند که روزی در یکی از این جامعه ها، سیر قهقرایی پیش می آید ... اما بالاخره، همه جا را دیدیم!) بنابراین، توقف حرکت تقدمی اسلامی، و شروع سیر قهقرایی طاغوتی، و شکست حکومت شوری و روی کار آمدن حکومت سلطنت، و .. همه معلول احوال و حرکات و جهت گیری های انسان ها بود، نه جبر تاریخ و نه قابلیت یا عدم قابلیت برنامه و مکتب برای ماندن...22- غالبا مابین" نظم" و "دیکتاتوری" دچار اشتباه می شوند، و این اشتباه، نه تنها در فکر بلکه در جامعه ها نیز، غالبا موجب سردرگمی، و حتی گاهی عامل شدیدترین نوع خفقان می شود .نظم جامعه به هر صورت حتی اگر به صورت کشتن افرادی هم صورت گیرد مطلوب است و ضروری.اما استبداد به هر صورت که باشد ولو با جلوگیری از گفتن یک جمله تنها در یک مجلس محدود – نامطلوب است و محکوم .تعیین مرز مشخص مابین این دو، در یک تعریف جامع و مانع، مقدور نیست. نظم باید با تأمین آخرین حد آزادی برای همه، صورت گیرد، بدون اینکه کسی اجازه داشته باشد به دیگری یا به دیگران، کمترین زیانی برساند، حتی با یک اتهام ناروا یا یک اهانت نابه جا ... اما استبداد آن است که فردی یا افرادی، اجازه بیان عقاید یا نظرات یا ایرادهای خود را نداشته باشند ... و آنچه مهم است، تأمین نظم است بدون اینکه به استبداد بیانجامد، و نابود کردن استبداد است بدون اینکه به استبداد بیانجامد و نابود کردن استبداد است بدون اینکه هرج و مرج یا خیانت پیش بیاید ... و راستی، تطبیق عملی این روش، کاری است فوق العاده که به آگاهی و اخلاقی فوق العاده نیازمند است. زیرا در عمل، عجیب این دو متداخل می شوند...23- دو مثال میتواند این مطلب را روشن کند.مثال اول : دو دِه را تصور کنید که در هر کدام یک صد خانوار زندگی می کنند. در یکی از این دو، همه ی مردم احساس امنیت و آسایش می کنند .هیچ کس از دیگران واهمه ندارد .درها همیشه باز است، و کسی نمی ترسد که دیگری به خانه اش ، به جانش، به زن و بچه اش، قصد تجاوز داشته باشد. همه در خانه ی گلی، و روی گلیم زندگی می کنند، و خوراکی آنها بسیار ساده و بی تشریفات است، و زندگی در شرایطی ابتدایی می باشد.کسی بر دیگری تحکم نمی کند و ناز نمی فروشد هیچکس، از کسی دیگر نه شکایت دارد و نه گله ای، همه همدیگر را صمیمانه دوست دارند، و هرکس آنچه برای خود دوست دارد، برای همه هم دوست دارد، و ... اما در دِه دیگر نگرانی و اضطراب حاکم است، هرکس واهمه دارد، مبادا از طرف دیگران به او و تعلقات و حقوقش تجاوز شود.همیشه درها بسته است ،و با هر دق البابی دچار ترس و واهمه می شوند.عده ای در اوج رفاه و در نهایت ناز و نعمت زندگی می کنند، و بر جان و مال و ناموس دیگران تحکم می ورزند.همیشه دل یک عده پر است از شکایت هایی که جرأت بر زبان آمدن را ندارند. با این همه نعمت در این دِه فراوان است.و هیچ کسی از گرسنگی و نداشتن لوازم رنجح نمی برد.و زندگی در اوج پیشرفت و با استفاده از کاملترین امکانات است.کسی به دیگری اعتماد ندارد و هیچ کس ،صمیمانه دیگری را دوست ندارد ...بشریت در کدام از این دو دِه سعادتمند است؟مثال دوم: در شهری خانه ای هست محقر، در آن خانه زن و مردی زندگی می کنند و یک پسر بچه 8-9 ساله دارند.فرزندانشان را صمیمانه دوست دارند همیشه با محبت و احترام با وی رفتار می کنند، و همیشه در تلاش اند تا وسایل پیشرفت و خوشی و راحتی او را فراهم سازند.اما توانایی آنان محدود است، و هرگاه که بر سفره می نشینند خوراک آنان نان و ماستی بیش نیست. با نوازش فرزند را به سر سفره دعوت می کنند.لباس کودک از پارچه نخی است و کهنه و پاره است.خانه دیگر نیز داریم مجلل و پر زرق و برق و همیشه سفره ی پر از نعمت های رنگارنگ ،اهل این خانه فرزندی دارد 8- 9 ساله که او را فقط برای کار وزحمت می خواهند، بچه شان را با محبت و احترام نگاه نمی کنند .همیشه به وی توهین می کنند و به درد دل ها و آرزوهایش توجهی ندارند .خود بر سر سفره می نشینند و ظرفی برای او پر از خوراک می کنند که تنها در راهرو بنشیند و بخورد .خوراک او به هرحال خیلی خوب و مطبوع است و لباسی از پارچه های گران قیمت به تن دارد ... کدام یک از دو کودک احساس سعادت و خوشبختی می کنند؟جامعه ای که ازجهت عقاید و افکار از جهت اخلاق، از جهت روابط اجتماعی و اقتصادی و از جهت نظام حکومتی واقعاً اسلامی باشد درست شبیه به اهل آن ده اول – هرچند از نظر رفاه و تکنیک عقب مانده باشند – و شبیه است به فرزند همان خانه اول گرچه زندگیش محقر باشد – اما جامعه ای که از جهات مذکور غیراسلامی باشد ، مردمش، حال آن ده پیشرفته، و حال کودک آن خانه مجلل را دارند، .تفصیل این مطلب قسمتی، از این رساله، و قسمتی دیگر، از رساله ی"نظام اقتصادی اسلام" به دست می آید.24-رابطه ی انسان با حکومت را در سه صورت متمایز از انسان ها می توانیم تصور کنیم:1- انسانی که مکتب ندارد و به هیچ قانون و و نظامی معتقد نیست، و هرگونه حکومت و مقررات اجتماعی را باری بر دوش بشر می داند.2- انسانی که معتقد به یک مکتب وبرنامه است، اما به آفریننده ی هستی ایمان ندارد، و اراده ای را حاکم و ناظر بر هستی نمی شناسد.و مرگ را پایان خط وجود هر فرد می شمارد، و نه کتابی برای ارزیابی خوبی و بدی تصور می کند و نه حسابی. مکتب مورد پسند او محصول آراء و نظرات دانشمندان است و به نظر او، در هیچ موردی، هیچ پایه و مبنایی الهی ندارد.3- انسانی که به یک مکتب و برنامه عقیده دارد، و هستی را داری نظمی دقیق می شناسد که از کوچکترین اتم و سلول تا بزرگترین منظومه ها و جانداران را شامل می شود، و این نظم را، اراده ای آگاه اداره می کند به عقیده ی او، انسان- که جدا از همه ی جانداران است و به خلاف آنان، هم در نوع تکامل دارد و هم در فرد(این مطلب تکامل نوعی و فردی خاص انسان، در نوار ضبط شده) ، و توانایی حکومتی نسبی در عالم وجود دارد- به تناسب این امتیازات، در این عالم مأموریتی دارد که با آگاهی و اختیار (نه جبر و اکراه) ، باید مأموریتش را به عهده گیرد اما برنامه ی چنین مأموریتی خطیر بسی بزرگتر از آن است که خود، خطوط اساسی اش را ترسیم کند.معتقد است که همان که، انسان را این امتیاز فوق العاده داده، و اداره ی هستی را تا حدی به او سپرده، صلاحیت و آگاهی دارد تا خطوط اصلی برنامه ی کار او را معلوم کند(که بقیه ی کار را خود می تواند انجام دهد – به تناسب همان امتیازی که دارد-)، و ایمان دارد که این برنامه هم، عملاًمعلوم شده، و در مجموعه ای به نام "قرآن" در اختیار او قرار گرفته است و یقین دارد که حساب این موجود پر استعداد، از دیگر جانداران جدا است، زیراهمه ی افراد یک نوع از جانداران، تقریبا – تنها به حکم غریزه- یک نوع زندگی را دارند، در صورتی که افراد انسان، می توانند در هزاران صورت گوناگون زندگی کنند ، و لذا نسبت به انتخاب نوع زندگی و اندازه ی تلاش در اجرای وظیفه، مسئولیت دارند و پاداش می بینند. پس، مرگ انسان، آخر خط حیات او نیست، بلکه آغاز انتقال از یک مرحله ی پایین تکاملی به مرحله ی بالاتر است(اگر خود، راه تکاملش را آشفته نکرده باشد) ،هم چنان که انتقال او از دوران گاز تا مرحله ی حیوانی ،هر مرحله، حرکتی تکاملی بوده است.انسان اول (از سه نمونه مختلف مذکور در آغاز حاشیه) در نظر اکثریت قریب به اتفاق همه ی مردم، پوچ است و منفی، و لذا لازم نیست درباره اش بحث کنیم .آنچه ارزش بحث دارد ،انسان دوم است و انسان سوم که تقریبا این دو نمونه، همه ی بشریت را در برمی گیرد.برای اینکه در تعبیرهایی کوتاه و ساده، و در عین حال، رسا و روشن، این دو نمونه را نشان دهیم. اصطلاح" انسان قانونی" را برای نمونه اول، و اصطلاح "انسان دینی" را برای نمونه دوم انتخاب کرده ایم (قبلا در این مورد ، چند بار بحث شده از جمله در نواری با عنوان اقتصاد اسلامی و اقتصاد سوسیالیستی).تفاوت انسان دینی با قانونی، بسی عمیق تر و اساسی تر است از تفاوت انسان قانونی با انسان پوچ و بی مکتب: (نمونه ی اول). درک بُعد وسیع و عمیق این تفاوت، تنها با شناختی درست از انسان و خصوصیات روانی او و روابط پیچیده و سردرگم آگاه و ناآگاه او مقدور است. به طور خلاصه، دنیای عظیم و پیچیده ی روان انسان، به دو شعبه ی جدا از هم و در عین حال مرتبط با هم، تقسیم می شود.یکی ، شامل ادراکات ماورای حسی و شناخت ها و آگاهی ها و معلومات اوست ، و دیگری عبارت است از مجموعه خصلت ها و خصوصیات اخلاقی و انفعالات درونی. غالباً و به طور طبیعی، شکل گیری شعبه ی دوم روان، متاثر از شکل گیری شعبه ی اول و نحوه و ترتیب اکتساب و استقرار اندوخته های آن و در زیر پرتو آن ، قوام می یابد.و لذا تابع آن به شمار می رود (قبلا در بحث و درس هایی با عنوان "پرورش و آموزش اسلامی" و "ماتریالیسم فکری و ماتریالیسم اخلاقی" و" انسان دینی و انسان قانونی" و "روانشناسی مادی و روانشناسی اسلامی" گوشه هائی از این مطلب تشریح وروی نوار ضبط شده است و لذا در اینجا فقط مروری سریع می کنیم).انسان دینی ، همان طور که وجود عالم ماده را با قوانین و احکام شناخته و ناشناخته آن درک می کند، به ماورای ماده نیز ایمان دارد .... و دو عالم ماده و ماورای ماده را ، در وجود خود جمع می بیند، و اذعان دارد که انسان، در حالی که از شناختن کامل تنها عالم ماده ناتوان است ، نمی تواند برای خود – که ماده و ماورای ماده در آن جمع شده – برنامه ای ترتیب دهد که هم با وجود مادی و نظام های طبیعی و غریزی وجود مادی او، و هم با وجودماورای مادی اش،و در نتیجه: با مأموریت عظیمی که در هستی دارد، و با نظام هستی، هماهنگ باشد. این انسان، به تناسب عقیده اش به مجموع ماده و ماورای ماده، معتقد است که برای زندگی او، هم تغییر مطرح است و هم ثبات. بنابراین ، هماهنگ و متناسب با ترکیب و ماموریت استثنائی وجود او، مقیاس هایی ثابت وجود دارد که – در عین تغییرهای صوری به تناسب برخورد با حوادث و مسائل متغیر – هرگز نباید آن مقیاس ها را عوض کند، زیرا این مقیاس های ثابت، با نظم ثابت وجود انسان و هستی، رابطه دارد، نه با احوال متغیر این دو.انسان دینی به واسطه ی این معلومات و شناخت ها، می داند که جنبه ی خاص انسانی او، از جنبه هایی که مابین او و بقیه ی موجودات اشتراک دارد، برتر و پیچیده تر است. . . و می داند که برای تأمین نیازهای جنبه مادی وجود خود، باید مواد اصلی را، خدا در اختیارش قرار دهد، و خود از استعدادهای نامحدود و گوناگونش، برای استفاده ی گوناگون از آن مواد ، بهره گیرد. اما با همه این استعدادها، اگر آفریدگار، مواد اصلی را در اختیارش نگذارد، توانائی ندارد که کمترین مایحتاج را برای خود تهیه کند.در عبارتی ساده:انسان دینی، عقیده دارد که اصولاً آنچه در محدوده ی کار انسان است، عبارت است از "استنتاج، تجزیه و تحلیل، و ترکیب"، با استفاده از موادی که در اختیار او قرار می گیرد، اما هرگز توانائی "آفریدن و ایجاد" را، بدون اینکه مواد و امکانات را در دسترس داشته باشد، ندارد ... وقتی می دانیم که جنبه ی مادی زندگی، با اینکه مابین انسان و دیگر موجودات مشترک است، چنین وضعی دارد، در مورد جنبه ی معنوی زندگی، که بسیار پیچیده تر است ، به طریق اولی، همین وضع، مطرح می باشد. یعنی : باید اصول و مواد کلی برای تامین جنبه ی معنوی زندگی، در اختیار او قرار گیرد، تا طبق خاصیتی که استعدادش را دارد، از آن مواد و اصول، برای تأمین زندگی معنوی خود استفاده کند، و چون توانایی آفریدن و ایجاد را ندارد، اگر مبانی در اختیارش نباشد، در این جنبه نیز(مانند جنبه ی مادی زندگی) ناتوان است. زیرا آن مبانی، باید هم با وجود انسان و هستی و هم با مقیاس های ثابت مذکور، سازگار باشد، و چون او در این موارد نمی تواند شناختی کامل داشته باشد، بدیهی است که نمی تواند مسئولیت ایجاد مبانی را به عهده بگیرد (اشاره کنیم به اینکه هر نکته ای مثبت درباره ی زندگی معنوی انسان، در هر مکتبی وجود داشته باشد، در واقع، پیشروان مکتب، اصول آن را، از تعالیم دینی گرفته اند که به نحوی از انحاء در فرهنگ های بشری، جا گرفته است، اما شرح این مطلب، خارج از وظیفه این حواشی است). انسان دینی، با این عقاید، صمیمانه و آگاهانه می کوشد تا از مبانی الهی، برای اداره ی زندگی معنوی خود استفاده کند، و به درستی برنامه ای که به این ترتیب، تنظیم شود، اطمینان دارد، و لذا با آسودگی خاطر و آرامش ضمیر و اعتماد به درستی نتایج آن، آن را اجراء می کند- درست مانند پزشکی که به شناختن مرض و شناختن خواص داروهایی که تجویز می کند، اطمینان دارد، و می داند که مریض محبوب و عزیز او را ، این داروها ، درمان می کنند). . . اما انسان قانونی، هرچند به مکتب خود بیشتر ایمان داشته باشد، و آن را درست و مطلوب شناسد، اگر در مبانی فکری و عقیدتی خود، دقت کند، در صحت آن، دچار تردید می شود، و هر اندازه دقت و کنجکاوی و تأمل او بیشتر شود، اطمینانش به مکتب اش به همان نسبت ، پایین می آید. چرا؟ برای اینکه، او اراده و علمی محیط وناظر بر هستی و آفریننده و گرداننده ی هستی را تصور نم یکند. به نظر او به وجود آمدن هستی و آمدن انسان به این گوشه از هستی، ازروی تدبیر و اندیشه و حساب نبوده، و اتفاقی صورت گرفته است. بنابراین مأموریت یا مسئولیتی اساسی، برای انسان مطرح نیست. او غیر از این عالم ماده را تصور نمی کند،و چون عالم ماده را مجموعاً در تغییر می بیند، وجود مقیاس ها و ارزش های ثابت را نمی تواند بپذیرد. بنابراین، هر برنامه ای که برای إداره ی بشر، تعیین شود، یا باید انسانی سطحی و بی دقت باشد، یا نمی تواند به آن اطمینان داشته باشد ... و وضع روانی او، نسبت به مکتب و برنامه اش، درست مانند وضع کسی است که بدون اطمینان از تشخیص مرض و شناختن خاصیت دارو، ناچار است برای معالجه ی عزیزاش، نسخه ای تجویز کند. بنابراین، اگر انسان قانونی، تا مدتی به مکتب خود ایمان و علاقه داشته و در درستی آن متردد نبوده، در صورتی که صمیمانه و با دقت، به فکر و اندیشه بپردازد، پس از مدتی متوجه خواهد شد که قبول مکتب، از روی آگاهی و اطمینان به درستی و صحت مبانی نبوده است . . . ولذا باید آن را رد کند – و در صورتی که عقاید دینی پیدا نکند، همه ی مکتب های دیگر را نیز رد می کند- پس این انسان قانونی، تبدیل می شود به یک انسان "بی مکتب "که در آغاز حاشیه، مورد بحث بود. یا اگر نمی خواهد آن را رد کند، قبول آن، حالتی تسلیمی و با اکراه از درون، یا الزامی و اجباری از بیرون پیدا می کند . . . و همه می پذیریم که مقام انسان والاتر است از آنکه باطل تسلیم شود، یا به اطاعت از آن ناچار گردد. . . و نیز همه می دانیم که "آزادی" بزگترین مطلوبی است که انسان های مترقی و صمیمی، همیشه به دنبال آن هستند، و تبعیت از یک مکتب، اگر با الزام باشد، همه می دانند که این استبداد است و دشمن آزادی، اما اگر الزام از بیرون ناپسند است، الزام درونی و قبول با اکراه ناپسندتر است. زیرا زنجیر بر دست و پا سبکتر است تا بر اراده و روان!در این مقایسه، این نتیجه به دست می آید که: چه اندازه انسان دینی، نسبت به برنامه ی مکتبش با اطمینان و علاقه نگاه می کند، و در انجام دادن آن، احساس موفقیت و رضایت می یابد، به همان اندازه، انسان قانونی آگاه، نسبت به مکتب خود، متردد و دلسرد است، و از اعماق روان ، اجرای آن را، کاری تحمیلی و نامطلوب می شمارد ... انسان دینی، قبلاً ایمان دارد، و بعد از ایمان و علاقه ی آگاهانه ی خود، برای اجرای برنامه دستور می گیرد. در صورتی که انسان قانونی نمی تواند به هیچ مکتبی، ایمانی آگاهانه پیدا کند، تا خود را در برابر آن مسئول شناسد(و گفتیم که: اگر ایمان به مکتب خود دارد، این ایمان، سطحیانه است و بی مبنای منطقی).از اینها گذشه، انسان دینی، وضع بشریت را – لاقل در جهان امروز- نگاه می کند،و می بیند که پایبند نبودن بشریت به نظام الهی(که اسلام، نام مشهور آخرین مرحله ی این نظام برای بشر است و موازین و اصول آن در قرآن پایدار است و مصون از دستبرد).چگونه او را دچار انواع بدبختی ها و سرگردانی ها نموده، و چه دیوارهایی از بیگانگی و خصومت و استثمار مابین اجزای آن کشیده، و تا چه حد، غارت و کشتار را رواج داده است. و در مقابل، می بیند که هرگاه جامعه ای، راه دین را صادقانه پیش گرفته، چه طور محبت و برادری استقرار یافته ،و بیگانگی و خصومت از میان رفته است... و همین تجربه، وقتی به ایمان و عقیده ی او، اضافه می شود، طبیعی است که اطمینان خاطر او را مضاعف می سازد.اما انسان قانونی، طول تاریخ حیات بشر را نگاه می کند، و می بیند که همیشه، انحراف از راه خدا،(«راه خدا»به نسبت کسی که دین ندارد، مفروض است .)همین وضع را بدنیال داشته ، که امروز بشریت ، گرفتار، آن است، و می بینید که هرگاه بشر از راه خدا منحرف شده، از صمیمت و خوشبختی به خصومت و بدبختی گرفتار شده است. اما به خاطر تصورات غیردینی خود، نمی تواند از این تجربه، نتیجه ای مثبت بگیرد.بحث تفاوت منطقی و عملی انسان قانونی و انسان دینی، بسیار طولانی است که در این جا به همین نکته اکتفا می کنیم.25- در پیشرفته ترین نظام های دمکراتیک ، حداکثر حقی که به مردم داده می شود، این است که برای آنان، " انتقاد آزاد است".خبر از فعالیت ها و تبلیغات آزادانه گروه های مختلف در ،"هاید پارک" انگلستان دارید. این آزادی انتقاد، اکنون در جهان زبانزد عموم است و همه آرزو دارند که بتوانند در چنان جامعه ای زندگی کنند. اما این آزادی که در کشورهای مارکسیست، و در اکثر کشورهای جزو حوزه ی مشهور به "جهان سوم" ، به آن حسودی می ورزند، در عمل، هیچ تضمینی برای تاثیر و اجراء ندارد. اما در یک حکومت واقعاً اسلامی ، انتقاد نه تنها آزاد است، بلکه به مقتضای قانون "امر به معروف و نهی از منکر" ، واجب و یکی از تکالیف مهم و اساسی دین است، که قصور از آن، خیانت به جامعه محسوب می شود، و یکی از گناهان کبیره است. انسان مسلمان به مقتضای این قانون، که در یک کلمه عبارت است از قانون "جهاد "، در برابر جامعه، چنین مسئولتی دارد که:" من رأی منکم منکرا، فلیغیره بیده، فإن لم یستطع، فبلسانه، فإن لم یستطع، فبقلبه، و ذلک أضعف الایمان ". هرجا که از هر قدرت و مقامی، خلافی بیند، باید در رفع آن با طرق مختلف بکوشد، مثلاً اگر مرتکب منکر، به قدرت و زور متکی باشد و با تذکر و بحث، دست برندارد، باید نیروی لازم را، برای از میان برداشتن آن منکر، با اعمال قدرت، فراهم کند، و با عامل آن بجنگد، اگر با تمام کوشش و تلاش، جنگیدن ، مقدور، نبود، با بحث و تبلیغ، مبارزه کند(و این مبارزه را ادامه می دهد، تا آخر حیات که اگر مردم تکان خوردند، و برای جنگ آماده شدند، نوبت اعمال قدرت می رسد، وگرنه، او مسئولیت را ادا کرده و در برابر جامعه، مدیون به حساب نمی آید.). اگر شرایط استبداد و فشار در حدی بود که امکان بحث و تبلیغ را نداشت، باید – لااقل- با تنفر و عدم همکاری(مبارزه ی منفی)، مخالفت خود با منکر را، به جامعه ابلاغ کند و بدین وسیله، نوعی از مقاومت را به مردم نشان دهد. اما این مسلمان باید بداند که این نوع از مبارزه ، پایین ترین حد از ایمان است، و اگر کسی، حتی به این اندازه مبارزه حاضر نشد ، اصولاً "مسلمان" به حساب نمی آید...اینچنین است وظیفه ی انسان مسلمان، و ترک جهاد، این اندازه خطرناک می باشد ... و این دید اجتماعی و مسئولیت مدنی کجا، و " آزادی انتقاد" کجا؟26- در کشورهای کاملاً دمکرات و تمام آزاد ، حداکثر آنچه هست ، آزادی انتقاد است اما این انتقاد، اثری عملی ندارد، و در موقعیت و مقام کسی که مورد انتقاد قرار می گیرد، کمترین اثری ندارد، و اما در یک حکومت که با قوانین اسلامی اداره شود، انتقادی که از یک مقام مسئول می شود، اگر درست باشد، از آن شخص، سلب صلاحیت می کند، و به طور،"خود بخود" از مقامی که دارد ، عزل می شود. ماجرای پیراهن حضرت عمربن خطاب بدین قرار است که:پارچه ای از دارایی بیت المال تقسیم می شود، و به هریک از مردان، یک قواره می رسد. برای نماز جمعه ، مسلمانان مدینه و مسافرانی که در شهر حضور داشتند، در مسجد جمع شدند.عمر(رض)به منبر رفت تا خطبه ی جمعه بخواند. بعد از مقدمات خطبه ، خطاب به حاضرین نمود که:"ای مردم ..."شخصی از حاضرین که از افراد سرشناس هم نبود، از جا بلند شد، و عمر را از ادامه خطبه منع نمود، و گفت، نه به سخنت گوش می دهیم و نه از فرمانت اطاعت می کنیم ، زیرا تو، خلاف امانت اسلامی رفتار کرده ای، و از راه عدالت منحرف شده ای!،عمر خطبه را قطع کرد، و ماجری را از مرد معترض ، توضیح خواست. معترض، به خاطر اثبات مدعای خود، توجه جماعت را به قد و بالای کوتاه و کوچک خود و قامت بلند عمر جلب و به عمر خطاب کرد که : من و تو هرکدام یک مرد مسلمان هستیم، و باید هر یک قواره ای پارچه بگیریم که نسبت به هم کم و زیاد نداشته باشند. من با این قد و هیکل ، سهم پارچه ی خود را دوخته ام و از آن پیراهنی، با این اندازه ، که تا ساق پایم می رسد، فراهم شده است.و پیراهن تو نیز با آن قد و هیکل درشت، تا ساق پایت می رسد، با چنین انحرافی از راه اسلام، حق نداری که در جای رسول خدا(ص ع) ، بایستی، و نماز جمعه، اقامه کنی. حجت و استدلال مرد قوی بود، و در حاضرین اثر کرد. همه چشم به عمر دوختند، تا "دفاعیه" او را بشنوند. عمر گفت:برادر، ماجر را از پسرم عبدالله بپرس.(در حقیقت، مراسم جمعه متوقف شد، و به مراسم محاکمه ی عمر تبدیل گشت.) مرد ناشناس، جریان را از عبدالله پرسید.عبدالله به پاخاست و گفت : برادر، همه م یدانید که پیراهن عمر، بارها پاره شده، و انواع و اشکال پینه ها خورده بود ،در حالی که می دانید پیراهن من ، نسبتا تازه است. و می دانید که هر مرد رشیدی حق دارد از مال خود، به دیگران هدیه دهد، و من که یکمردمسلمانم و قواره ای پارچه گرفته بودم ، با میل و رغبت ، سهم خود را به پدرم دادم، زیرا پیراهن سابقش، دیگر قابل استفاده بود. و پارچه ای که داشت، پیراهنی مناسب هیکل و قد او نمی داد.این توضیح کافی بود که برائت عمر و صلاحیت اش را برای ادامه ی وظیفه ی رهبری، ثابت کند. اما مرد معترض متقاعد نشد، و رفت و خبر قواره پارچه ی عبدالله را از خانه ی او پرسید. جوابی که شنید، درست همان بود که از عبدالله شنیده بود. به مسجد برگشت و با رضایت خاطر، عمر را خطاب کرد که: سخنت را بگو، با جان و دل گوش می کنیم که منکری از تو ندیدیم. . اینچنین است، "آزادی انتقاد" در یک جامعه ی اسلامی، نه آزادی، بلکه وجوب، و نه انتقاد بلکه ،"امر و نهی"(امر به معروف و نهی از منکر) . . . و این چنین است معنی "حاکمیت مردم" . . . این چنین است "مسئولیت متقابل مردم و مسئولان امور" . . . و امیدوارم جامعه ی آینده ی ما ، واقعاً و در عمل، این چنین باشد، تا بتوانیم ، حکومت خود را اسلامی بدانیم.27- حکومت اسلامی اندلس – گرچه کاملا اسلامی نبود – با انواع وسایل ، جوانان اروپایی را به مراکز علمی خود جلب می کرد، تا بدین وسیله اروپا را از جهل و عقب ماندگی نجات دهد 28- تعبیر "تنازع بقا" ، جای لازم خود را در کتاب ها و تحقیقات دانشمندان کسب کرده، و صلاحیت احراز چنین موقعیتی را نیز دارد. بقای هر جانداری از کوچکترین حشرات ، تا بزرگترین پستانداران، تنها، با از بین رفتن موجودات دیگر، امکان پذیر است، اعم از اینکه موجودات دیگر، از گیاهان باشند یا حیوانات. . انسان نیز که یک جاندار است ، نمی تواند از این قاعده و نظام، مستثنی باشد، و همیشه برای بقا، نباتات – اعم از گیاهان و محصولات -گیاهان و درختان – و جانداران و تولیدات آنها را ، فدای خود می سازد.اما آنچه در همین مقوله تنازع، انسان را از جانداران دیگر جدا می سازد این است که ، این موجود ، به تناسب امتیازی که دارد، اگر درست توجیه نشود، در کار تنازع ،ب ه حد نیاز نمی سازد.می دانیم که جانداران دیگر، تا حدی که بقای آنان ایجاب می کند، دیگر موجودات را از بین می برند.اما انسان، وقتی تمام مطلوبش در مادیّات خلاصه می شود ،دیگر حد و مرزی نمی شناسد.حرص و ولعی در مصرف مادیات پیدا می کند که هیچ چیزی آن را ارضا نمی کند. افراد خوشگذران یا حکومت های استثمارگر نه تنها به اصراف و تبذیر و ریخت و پاش نعمت ها و شتاب در هر چه بیشتر نابود کردن معادن می پردازند، بلکه تا آنجا که زورشان برسد، حتی همنوعان خود (انسان ها) را نیز نابود می سازند، اما همان طور که این نمونه از انسان ها را می بینیم، در مقابل، کسانی را نیز می بینیم که نه تنها اصراف و تبذیر نمی کنند و به رسانیدن ضرر و زیان به حقوق و جان دیگران راضی نمی شوند، با میل و رغبت ، مال خود و حتی جان خود را نیز برای نجات دیگران فدا می سازند. . . و آشکار است که این حالت از انسانیت ، درست در برابر حالت اول و در برابر حالت تنازع بقا قرار دارد . . . ساده ترین و مشروع ترین حد تنازع، فدا کردن ، دیگران برای بقای خود، در حد نیاز و ضرورت است. اما این حالت ، فدا کردن خود است به خاطر بقا و سعادت دیگران. یعنی اینکه ، فاصله ی مابین این انسان ها با انسان های دیگر یا با موجودات ساده، چند درجه بالا و پایین نیست، بلکه تقابل کامل است. خصلت بقیه،"فدا کردن غیراست به خاطر خود"،و خصلت این انسان ها،"فدا کردن خود به خاطر غیر" است . . . و این خصلت استثنایی در انسان – که "بدها"،تنازع را تا حد نابود ساختن همه چیز،بالا می برند،و ""خوب ها"، تنازع را محکوم می کنند و خط ابطال ، روی آن می کشند، و اصلی دیگر را جایگزین آن می کنند، که بهتر است آن را "تعاون بقا" بنامیم (اما تعاونی ایدآلی و تا حد ایثار)- ما را متوجه "دو گونگی" انسان می سازد. با همین مطالعه ی ساده ، درمی یابیم که این موجود ، تنها یک موجود مادی محض نیست. زیرا مطالعه ی وسیع وجود ، نشان می دهد که ماده، در جانداران، مایه تنازع است، اما، انسان قدرتی دارد که می تواند ، تنازع را به تعاون ، بدل سازد. . . و به همین دلیل است که این موجود، تاریخی جدا از همه ی انواع دارد، و نمی توانیم با مقیاس مطالعه ی هر نوع ، این نوع استثنایی را نیز مورد مطالعه قرار دهیم . . . و به همین دلیل است که نباید این موجود، رها گردد، تا مانند بقیه ی جانداران تنها به حکم غرایز زندگی کند (که سرکشی و مبالغه ی جنون آمیزش را در تنازع دیدیم). . . و نیاز دارد تا برای تنظیم زندگی فردی و اجتماعی اش با رعایت دو گونگی اش، برنامه ای با شناخت کامل وجود او، در اختیارش قرار گیرد . . . و از اینجا است که باید نسبت به برنامه ها و نظام های حاکم، که تنازع را در همه جا، سیری تصاعدی می بخشد، تردید کنیم و با سؤظن و دید انتقادی ،آنها را نگاه کنیم .دو گونگی انسان ، نظامی متعادل و دقیق فکری و عقیدتی و اخلاقی و عملی می خواهد که در ساختمان شخصیت انسان ، تعادلی کامل مابین دو جانب متعارض در هر خصلتی برقرار کند، وگرنه – چنانکه در تمام تاریخ می بینیم – همیشه دچار سرگردانی، و در نتیجه : افراط در ارضای یکی از خواسته ها و ساختن طاغوت در ضمیر خود می گردد که سرکوبی خواسته های مقابل آن خواسته ی طاغوت شده را در بردارد. مجموعاً، تمام تاریخ زندگی انسان، عبارت است از گرفتار شدن به افراط ها یا تفریط ها نسبت به یک یا چند خصلت یا نیاز . . . و این گرفتاری، در عمق شخصیت انسان، درمانی ندارد مگر روش تربیتی اسلام ، و در سطح جامعه و روابط بین انسانی نیز چاره ای ندارد، مگر قوانین و نظام اداره ی اسلامی . مادیات ، تنازع آفرین است، چه با نابود کردن دیگران ، و چه با تعدی به حقوق دیگران، چنان که همیشه می بینیم، و معنویات ، تعاون آفرین است، چه با گذشتن از خواسته ها و نیازهای خود، و چه با فدا کردن آن برای دیگران(دقت کنید که مثلاً – هرگاه در بین عده ای ، یک موضوع مادی مطرح باشد، معمولاً به نزاع می انجامد، اما اگر موضوع مشترک در بین آنان ، یک مسئله ی معنوی باشد، مانند اجتماع به واسطه ی داشتن یک عقیده در یک گروه ، همیشه روابط رو به استحکام ، و تعاون رو به فزونی می رود ). . . و صدها خصوصیت و نیاز مخفی و آشکار در نهاد انسان هست، که خروج هر یک ، از حد وسط و اعتدال و هماهنگ با حد لازم از بقیه ، انسان را ، بیش از حد نیاز، گرفتار ماده پرستی یا بیزاری از کار و تلاش و حتی از زندگی و از جامعه می سازد . . . و هر انسانی می بینی محروم از پرورش درست دینی، حتما نمونه ای است از این انسان های نامتعادل، و گرفتار افراط یا تفریط در یکی از مسایل نهاد انسانی ، که یا مادی – و تنازعی – افراطی است ، یا معنوی - و تعاونی – افراطی. (و می دانیم که افراط یا تفریط از هر جانب زیان بار است . . . و حتی شخص افراطی در معنویات که خصلت تعاون در او، از حد وسط خارج می شود باز برای بشریت ضرر دارد، مانند تارکان دنیا و مرتاضان که مبالغه در گذشت از مادیات و خودداری از مزاحمت و آزار غیر و . . . ریشه ی مرض آنان است، و یا ترس از مقابله با حکام و جنگ و تنازع با آنان و از ایجاد درگیری و خطر زیان برای مردم و . . . ) . . . (بحث روش پرورشی اسلام، که اول ، از اساسی ترین و کلی ترین شناخت شروع می شود تا به ساده ترین اعمال ظاهری می رسد، و توضیح اینکه ، تنها روش منطقی و درست پرورش انسان ، همین روش اسلامی است که از گرفتار شدن به افراط و تفریط و طاغوت سازی در درون جلوگیری می کند، و انسان را در حد "وسط" نگاه می دارد، خارج از ظرفیت کار این حواشی است.در این زمینه دو نوار ضبط شده داریم: 1- توحید ،2- روش تربیتی اسلام . . . و تفاوت "ایثار" و ریاضت، روشن است و نباید هر دو را یک نوع خصلت تعاونی بپنداریم . که گفتیم : صدها خصوصیت و نیاز مخفی و آشکاردرنهاد انسان هست . . . و این یک ریشه ای دارد و آن یکی ریشه ای دیگر، که این یکی ، منفی و زیانبار است و آن یکی ، مثبت و رستگاری بخش . . . و اوج افراط در نقطه ی مقابل ریاضت ، مبتلا شدن به عقیده ی مادی (ماتریالیسم) است که جز ماده را قبول ندارد – و دیدیم که ماده به طور عادی، تنازع آفرین است، اگر جنبه های معنوی یا ترس در برابر زور و دیکتاتوری ، آن را مهار نکند ، - (و به همین دلیل است که ماتریالیسم، معتقد به دیکتاتوری است، و هیچ چاره ای هم ندارد) . . . و اصولا ماهیت فلسفی "ماده" قابل شناخت نیست . . . و اما ماده را ، در صورت مواد یا "مادیات عرفی" می شناسیم. پس، ماده پرستی فکری، ماده پرستی اخلاقی و افراط در محبت مادیات را می آفریند . . . و این بحثی است مفصل . و . . و ناچار می گذریم ) . . . و آنچه از این بررسی ها و نگاه های کوتاه ، به دست می آید، این است که : اگر به سعادت بشریت علاقه داریم، باید بکوشیم تا این موجود اسیر حدود و قیود بیگانگی آفرین و خصومت آور را ،از اسارت فکر و اخلاق مادی که مرتب، خصلت تنازعی را تقویت می کند، برهانیم و به سوی نظام مکتبی فراخوانیم که بنیاد فکری آن، روحیه ی تعاون را تا حد لازم بالا می برد، و با محدود کردن تنازع در مرز لازم آن، مرزهای دشمنی و نزاع را برمی دارد . . .29 – دو مسئله ی "ملیت گرایی" و "درون مرزگرایی" ، از پیچیده ترین مسائل انسانی است ، که غالبا ، جهت های مختلف درگیر با آن ، به نسبت آنچه به "خود" یا به "غیر " تعلق دارد، روش یا تفسیرشان، تفاوت پیدا می کند. مثلا: ناسیونالیسم کردی، یکی از مسائل مهم سیاسی منطقه در قرن اخیر است. سیاسیون ایران (همچنین کشورهای دیگر درگیر مساله) ، در موضعگیری خود نسبت به این مساله ، همیشه جنبه ی تفریط را گرفته ، و دارندگان این احساس را محکوم کرده اند. در صورتی که همین دیپلمات ها، وقتی ، ناسیونالیسم در بعد ایرانیگری مطرح می شود، موضع، عوض می کنند، و به طور افراطی، از آن جانبداری می نمایند. این روش، خاص فلان دسته یا فلان گروه نیست . واقعیت این است که نگاه داری جانب "وسط و اعتدال" در مسایل انسانی، دشوارترین مشکل انسانی در طول تاریخ بوده و هست و خواهد بود، و همیشه ، بشریت، با همه ی قشرها و گروه ها و ملت هایش، درگیر و گرفتار افراط و تفریط است. این ، فقط مکتب و نظام "انسان سازی" اسلام است که به مقتضای اصل "و کذلک جعلناکم أُمه وسطاً لتکونوا شهداء علی الناس . . .(بقره 143) " مسلمانان را ، معتدل و متوسط، پرورش می کند، و مسئولیت درهم کوبیدن افراط ها و تفریط ها درتمام شئون را ، به آنان می سپارد. در مورد ناسیونالیسم نیز می توانیم با معیار "لا یؤمن أحدکم حتی یحب لأخیه ما یحب لنفسه" افراط و تفریط ها را آنچنان تنظیم کنیم که یک فرد عادی یا سیاسی فارسی زبان، چه حقوقی را در امور سیاسی و فرهنگی و . . . برای خود قایل است، همان حقوق را برای برادر کُرد یا تُرک یا بلوچ و عرب و ترکمن خود، قایل باشد. اما طبیعی است که باید در ایران، زبان مشترکی برای رمز وحدت همه ملت ها وجود داشته باشد، و زبان فارسی، به دلیل اکثریت، دارای این صلاحیت است. منتهی به خاطر اینکه طرفداری فارس زبانان از این اصل، روحیه ی ناسیونالیستی افراطی را – که با اخلاق اسلامی ناسازگار است – به وجود نیاورد، باید دفاع آنان درست همانند دفاع غیرفارس زبانان ، جنبه ی خیراندیشی داشته باشد نه برتری طلبی . . . موضوع روحیه درون مرزگرایی(وطن گرایی) نیز از نظر اسلام، وضعی دارد شبیه به ملیت گرایی، از نظر کلی ، انسان مسلمان، اگر در یک جامعه ی مرفه، یا آزاد، یا عادلانه، یا پیشرفته ی فکری و . . . زندگی می کند مکلف است این مزایا را برای جامعه های دیگر نیز، آرزو کند. اما نه آرزوی بی تعهد ، بلکه آرزویی همراه با ایثار و بذل جان و مال. و در هر دو مورد ملیت گرایی و درون مرزگرایی، با تمام تعهدهای ایثار و جانبازی ، مسئولیت حفظ حقوق خودی و دفاع از آن ، مقدم بر خارج از این دو محدوده است. زیرا در اسلام قانون مسئولیت به یک سطح دایره ای شبیه است که مرکز آن، شخص است، و در آن نقطه مرکزی، همه ی مسئولیت ها تا آخرین حد قدرت و در تمام صور، جمع است. اما هر اندازه ، شعاع ها از مرکز دایره دور می شوند، مسئولیت به همان نسبت خفیف تر ، و میدان آن وسیع تر می شود (منتهی، گاهی تعارض مسئولیت ها یا فوریت یک مسئولیت ، به طور موقت ، شعاعی را کوتاه تر از حد معمولی آن می سازد) این مطلب، تشریحی طولانی می خواهد که در اینجا مقدور نیست.30- می دانیم که موازین و اصول کلی و اساسی زندگی را خداوند تعیین کرده و آن چه کار بشریت است، استخراج و استنباط قوانین تفصیلی برای مسایل و حوادث متطور روز است.از اینجا است که اصولا مذاهب، خاصیت و توانایی بقا را ندارند. زیرا، اگر حتی، مذاهب، محصول کار شوری باشند (که خدا حق قانون گزاری با قید مذکور را به آن سپرده)، فقط با توجه به شرایط و مسایل یک زمان و شناخت انسان نسبت به آن ، تدوین یافته اند (راز ابدیت قرآن و صلاحیت آن برای اداره ی زندگی معنوی بشر در هر زمان، و دلیل عدم صلاحیت قوانین بشری، حتی با استنباط از قرآن – ولو به صورت اجماع – برای تمام دوران ها، و دلیل این که پیغمبران – علیهم الصلوه و السلام – هر یک برنامه ای موقت داشته اند، و قرآن که برنامه ی همیشگی و کهنه نشدنی بشریت است، در آن زمان بخصوص، فرستاده شده، بحثی مفصل و خارج از ظرفیت این رساله است).در آخر این حواشی، تذکر دو مطلب ضروری است : 1- اصولا نیازی به تدوین قانون اساسی نیست، زیرا قرآن، قانون اساسی یک جامعه اسلامی است.منتهی، به خاطر اینکه کار قانون گزاری در مراحل مختلف آسان باشد، تا آنجا که در توانایی فکری ما است، از قرآن موازینی کلی استخراج و مرتب می کنیم و باید بدانیم که همان موازینی که به نام قانون اساسی تدوین می کنیم، اعتباری موقت دارد، و ممکن است در آینده بعضی از اصول آن تغییر یابد.زیرا آیندگان متوجه می شوند که استنباط ما یا نادرست، یا منطبق با شرایط روز بوده است. پس نباید اصولی را که به نام قانون اساسی تدوین می کنیم، غیرقابل تغییر بپنداریم. 2- تفرق سیاسی و جغرافیایی، مسلمانان را از هم بیگانه نموده است ، والا باید تمام دانشمندان عالم اسلام در تدوین قانون اساسی، و حتی در وضع قوانین فرعی، با هم همکاری داشته باشند، تا ارزش کامل اسلامی را داشته باشد. پس اکنون به حکم ضرورت، در تدوین و وضع قوانین، فقط دانشمندان ایرانی، همکاری می کنند، که بدین وسیله قوانین آنان، ارزش شبه دینی می یابد.امید است، این خود راهی باشد به سوی اجتماع همه ی دانشمندان جهان اسلام، برای ساختن جامعه ی کاملاً اسلامی آینده و تدوین و وضع قوانین آن . . . پس هر چند، فقط قوانین شورای همه ی أُولی الامر و اهل حل و عقد در عالم اسلام است که حکم کتاب و سنت را دارد، و قرآن اطاعت آن را واجب گردانیده، منتهی چون فعلا تشکیل این شوری مقدور نیست، می توانیم – به دلیل همان ضرورت – شورای پیشنهادی متشکل از همه ی دانشمندان ایرانی را ، جانشین شورای عالی اسلامی ، بپنداریم ، و اطاعت از آن را برای همه ی مسلمانان ، واجب شماریم.امید است بازگشت سیاست به آغوش دین ، مقدمه ی رستگاری مسلمانان ، و نوید خیری برای همه ی مستضعفان جهان باشد.بسیاری از مطالب درس ها را که به عنوان متن، یاداشت کرده بودم به خاطر اختصار از متن حذف کردم که آن را در حواشی بیاورم. اما اکنون که مجلس خبره ها سرگرم کار است ، لازم دیدم هرچه زودتر، مطالب ضروری تر چاپ شود، تا در اختیار این مجلس قرار گیرد، و لذا از آوردن قسمتی از مطالب در حواشی نیز، صرف نظر کردم
